چندی از اتفاقات مهم زندگی حضرت ابراهیم(ع) در بابِل-بینالنهرین رقمخورده، بنابراین نام آن حضرت برای مردم بابل آشنا بوده است. شهر بابِل یکی از تمدنها و شهرهای واقع در جنوب بینالنهرین است. مردم بابل خدای یکتا و بزرگ را نمیشناختند و بتهای سنگی را میپرستیدند، تا اینکه حضرت ابراهیم(ع) پس از حضورش در این شهر، بتهای معبد این شهر را درهم شکست و بههمین دلیل وی را به دستور نمرود داخل کوهی از آتش انداختند و آتش برای او گلستان شد. او مسلمانی پاکدین بود که بهجز خالق یکتا بر هیچچیز دیگر سجده نکرد؛ پیامبری که مورد ابتلاء قرار گرفت و هربار سربلند از آزمایش الهی، خود را به معبودش نزدیکتر یافت. یکی از آزمایشات حضرت ابراهیم(ع)، «ذبح» فرزندش حضرت اسماعیل(ع) به دستور خداوند باری تعالی است و بعد از این آزمایش الهی بود که او مقام خلّت را از درگاه پروردگار خود گرفت و تاج خلیل الهی1 را برسر نهاد. وقایع زندگی او بهصورت مفصل در قرآن کریم2 آمده است. اثر مهرهای منقوش از جمله منابع تصویری و مکتوب و یکی از راههایی است که ما را از زمان باستان و تحولات اجتماعی آنها آشنا میسازد. با مطالعه بر روی اثر مهرها و نقوش آنها میتوان با زندگی اجتماعی مردمان پیش از تاریخ و نحوۀ فعالیتها، آداب و رسوم، اعتقادات، سنن و خصوصیات زندگیشان آشنا شد. یکی از مهمترین یافتههای کاوش باستانشناختی شهر بابِل، «اثر مُهری» است که نقش ترسیمشده بر روی این قطعه گل منقوش، روایت بریدن سر شخصی (ذبح) را تداعی میکند که "مضمون" آن قابلقیاس با ذبح حضرت اسماعیل(ع) است. سؤال اصلی این پژوهش این است که چه ارتباط معنایی و زمانی بین واقعۀ تاریخی ذبح حضرت اسماعیل(ع) با اثر مهر بهدستآمده از بابل وجود دارد؟ با فرض داشتنِ ارتباط معنایی در مضمون هر دو داستان، در این نوشتار سعی شده است واقعۀ تاریخی ذبح حضرت اسماعیل(ع) که یکی از مهمترین قصص مختلف قرآن کریم و منابع دینی و عرفانی ادبی است، با یکی از مهمترین یافتههای تصویری باستانشناختی از شهر بابل (شامل اثر مهری از صحنۀ قربانگاه که مشابه با واقعۀ تاریخی ذبح حضرت اسماعیل(ع) است) را بازگو کرده و ارتباط بین این دو ارائه گردد.
محوطۀ شهداد یک، عنوان یکی از مراکز بزرگ شهری عصر مفرغ جنوبشرق ایران از اهمیت فراوانی در مطالعات باستانشناختی خاور نزدیک برخوردار است. با توجه به این مهم که حدود نیم قرن از آغاز کاوشهای شهداد گذشته است، این ضرورت احساس شد تا نگاهی تازه به محوطۀ شهداد و اشیای بهدست آمده از آن انداخته شود. پیش از این، در مقالهای به اشیای سنگی (کلوریتی و مرمری)، سفالها و گورهای بدست آمده از کاوش محوطۀ شهداد توسط نگارنده پرداخته شده است. در اینجا نیز بر آن هستیم تا دیگر مواد فرهنگی بهدست آمده از کاوشهای مرکز شهری شهداد، یعنی اشیای فلزی، اشیای گِلی و مُهرها را مورد مطالعه و بازیینی قرار دهیم. این مقاله اطلاعاتی نیز از وضعیت برهمکنشهای فرهنگی منطقهای و فرامنطقهای شهداد ارائه میکند. همچنین گاهنگاری ارائه شده توسط کاوشگر محوطۀ شهداد، مورد بازنگری اساسی قرار گرفته است و درنهایت براساس مطالعات مقایسهای گاهنگاری جدیدی برای محوطۀ شهداد ارائه شده است. پرسش اصلی پژوهش حاضر این است که، آیا گاهنگاری ارائه شده برای محوطۀ شهداد پس از گذشت چند دهه کماکان مورد تأیید است و یا بایستی یک گاهنگاری جدید برای این محوطه مهم ارائه گردد؟ طبیعی است که اطلاعات و شناخت ما از باستانشناسی عصر مفرغ جنوبشرق ایران بهواسطۀ انجام فعالیتهای میدانی بیشتر و همچنین به روز شدن روشهای سالیابی مطلق، مانند روش AMS، در مقایسه با گذشته، بیشتر شده باشد؛ از اینرو با انجام مطالعۀ مقایسهای محوطۀ شهداد با دیگر محوطهها در مقایس منطقهای و فرامنطقهای، بدیهی است یک گاهنگاری دقیقتر برای آن ارائه گردد. پرسش دیگر این تحقیق، مشخص نمودن جایگاه محوطۀ شهداد در چرخۀ برهمکنش فرهنگی عصر مفرغ در جنوبغرب آسیا بر پایۀ مطالعۀ اشیای فلزی، گِلی و مُهرها بوده است. براساس دادههای بهدست آمده از کاوشهای شهداد، تصور یک نقش مرکزی در شبکۀ گستردۀ مبادلات هزارۀ سوم قبلازمیلاد جنوبغرب آسیا برای شهداد دور از ذهن نمیباشد.
امپراتوری ساسانی یکی از باشکوهترین سلسلههای ایران باستان بوده است؛ از این دوره، هم آثار باستانشناختی و هم دستنویسهای پهلوی زرتشتی ارزشمندی وجود دارد. افزونبر این، تأثیر آیین گفتاری این دوره بر دورۀ پساساسانی نیز غیرقابلانکار است. با وجود این، گلمهرهای نوشتهدار و بینوشتۀ ساسانی یکی از مهمترین آثار بهجامانده از این دورۀ باشکوه است. گلمهرهای ساسانی در شناخت جغرافیای اداری روزگار ساسانی یکی از مهمترین منابع بهشمار میآیند. در یکسدۀ گذشته در موضوع ویژگی هنری و نوشتههای آنها کارهای ارزشمندی به چاپ رسیده است. باتوجه به اهمیت این منابع، در این مقاله تلاششده تا با یک آزمایش فنی مبتنیبر «EPMA: Electron Probe Micro-Analyzer» (میکرو آنالایزر الکترون پروب) برای نخستینبار بر مواد ترکیبی این گلمهرها تمرکز شود. این مقاله بر تشخیص ترکیبات گلمهر از دید کانیشناسی و پاسخ به این پرسش که، آیا سازندگان این گلمهرها در ساخت آنها از استاندارد خاصی پیروی میکردند یا نه؟ تأکید دارد. نگارندگان برای انجام این آزمایشهای فنی، قطعات بسیار ریزی از گلمهرهای سه محوطۀ شناختهشدۀ ساسانی، یعنی: «تختسلیمان»، «قصر ابونصر» و «تپهکبودان» را انتخاب کردهاند. برای پاسخ به پرسش اصلی مقاله، آزمایش «ای. پی. ام. ای» (EPMA) انتخاب شده است که یکی از دقیقترین آزمایشها برای انجام این پژوهش محسوب میشود. در مرحلۀ نخست، ابتدا عناصر ترکیبی ثابت از هر گلمهر (محوطه) را بهدست آورده و سپس ترکیبات گلمهرهای سه محوطۀ ساسانی، ارزیابی و باهم سنجیده شدهاند. هدف از این ارزیابی، پاسخ به این پرسش است که، آیا سازندگان گلمهرها از معادن خاصی برای انتخاب گِل خام استفاده میکردهاند؟ آیا آنها برای انجام این کار و برای انتخاب آن گل، از دانش (اطلاعات) خاصی پیروی میکردند؟ نتایج آزمایشها نشان میدهد که سازندگان گِل خام (مواد اولیه) خود را از هرجایی انتخاب نکرده و در این موضوع بسیار دقیق عمل کردهاند. نزدیکیِ عناصر ترکیبی نمونههای دو محوطۀ مهم تختسلیمان و قصر ابونصر نشان میدهد که سازندگان این آثار از دانش و فهم فوقالعادهای در زمینۀ انتخاب مواد اولیه برخوردار بودهاند.
حوضۀ آبریز سپیدرود در استان گیلان، در جنوب دریای مازندران واقع شده است. این حوضۀ جغرافیایی بنا بهشرایط اقلیمی و زیستمحیطی مناسب با بهرهگیری ازمنابع طبیعی از دیرباز موردتوجه گروههای انسانی و زیستگاهی مناسب برای محل تجمع این مردمان بوده و در طی هزاران سال، سهم بسزایی در ایجاد فرهنگهای باستانی این حوزۀ فرهنگی داشته است. کاوشهایی که در پنج دهۀ اخیر در شمال ایران، بهویژه در حوضۀ آبریز سپیدرود به انجام رسید، موجب کشف فرهنگهای ناشناختهای از اواخر هزارۀ دوم و اول پیشازمیلاد در محوطههای باستانی مارلیک، کلورز، نصفی، جوین، جمشیدآباد و دیگر محوطهها در عصرآهن در این حوزۀ فرهنگی شده است. این مقاله، تحقیق مقدماتی است بر تعدادی مُهر بدلچینی مربوط به محوطۀ باستانی کلورز که در خلال سالهای 1344 الی 1348 ه.ش.، در بررسی و کاوشهای باستانشناسی توسط «علی حاکمی» و «عبدالحسین شهیدزاده» بهدست آمده است. این مهرها در طی ساماندهی اشیاء موزۀ ملی ایران در سال 1389 ه.ش.، در مجموعه مهرهایی از محوطههای باستانی گیلان بهنام «کلورز» شناسایی و ثبت گردید. هدف از این پژوهش، شناخت جغرافیای این حوزۀ فرهنگی، بررسی گونهشناسی، شیوۀ ساخت مهرهای بدلچینی و مداراک تجسمی موجود در شناخت نقوش در این برهۀ زمانی است. پرسشهای این پژوهش عبارتنداز: خاستگاه اصلی و بستر تاریخی و فرهنگی آنها کجاست؟ آیا این مهرها دارای سبک محلیاند یا متأثر از دیگر حوزههای فرهنگی؟ مهرهای یافتشده در محوطۀ باستانی کلورز به کدام برهۀ تاریخی تعلق دارند؟ اساس این تحلیلها متکیبر اطلاعات کاوشهای انجامشده دراین حوزۀ فرهنگی، سپس برگرفته از نقوش و توصیف مفاهیم نمادهای این مهرها که تجلیگر جهانبینی مردمان این حوزۀ فرهنگی است. نتایج این پژوهش به یک نتیجهگیری کلی در روند گونهشناسی، سبکشناسی مهرها و مستند کردن این یافتهها و مقایسه با دیگر استقرارهای مهم هزارۀ اول پیشازمیلاد در افقهای فرهنگی همزمان چون: مارلیک، تول تالش، حسنلو و بینالنهرین بوده است.
اورارتوها از حدود سدۀ نهم تا ششم پیشازمیلاد، در اطراف دریاچههای ارومیه، سوان، چیلیدر و وان حکومت میکردند. از زمان پادشاهی «روسا دوم» استفاده از گویها و نوشتن الواح و ممهور کردن آنها رواج یافت و از اثرمُهرهای مسطح و استوانهای بهدستآمدۀ اورارتویی میتوان اطلاعات بسیاری دربارۀ آنها کسب کرد. ازمیان انواع اثرمهرهای استوانهای اورارتویی بهنوعی از آنها میتوان پرداخت که متعلق به مقامی با نام «اَصولی» (aṣuli) بوده است. ذکر مقام یا نام اصولیها بر اثرمهرهای گویها و الواح از محوطههای اورارتویی مانند: بسطام، آیانیس، انزاف و کارمیربلور در ترکیه دیده شده است. پیشتر پژوهشگرانی برروی این اثرمهرها پژوهشهای محدودی انجام داده و حدسهایی دربارۀ مقام اصلی از این قبیل که اصولی شاهزاده، ولیعهد یا مقامی دیگر است زدهاند. نگارنده در این نوشته تلاش کرده است که انواع مهر اصولیها را در همۀ محوطهها با تأکید بر اثرمهرهای بسطام بررسی و به هفت گروه تقسیمبندی کند. درواقع، جزئیات نقش موجودات اساطیری در دو سوی درخت مقدس با توجه به متن و جاسازی کتیبۀ میخی در بالا و پایین صحنۀ اثرمهرها تمایزاتی ایجاد میکند. برخی از اثرمهرهای اصولیها برای نخستینبار انتشار مییابند. پیشتر از این پیشنهادهایی دربارۀ این که اصولی میتوانسته شاهزاده، ولیعهد یا مقام دیگری باشد، ارائه شده است. در این نوشته، نگارنده دلایل و احتمالاتی برای این که اصولی مقامی اداری و احتمالاً مهردار بوده ارائه میکند که شاید گاهی میتوانسته شاهزاده نیز باشد؛ چراکه اصولیهایی که نام پدرهایشان قابل قرائت هستند، شاه نبودند؛ بلکه مهر آنها جهت رسمیت بخشیدن استفاده میشده است. همچنین این احتمال وجود دارد که مهرهای کاملاً مشابه که در محوطههای مختلف بهدست آمده احتمالاً به ایندلیل است که گوی یا لوح ممهور به مهری خاص از یک محوطه به دیگری ارسال میشد.
مُهرها بهعنوان یکی از مهمترین دادههای باستانشناسی، همواره در مطالعات این علم و هنر باستان موردتوجه بودهاند. شهر شوش بهعنوان یکی از مهمترین محوطههای باستانی ایران در دورههای مختلف تاریخی-فرهنگی، بهویژه دورۀ ایلام، دادههای فرهنگی-هنری بسیاری ازجمله مهرها را در اختیار باستانشناسان و متخصصین تاریخهنر قرار داده است. یافتههای بهدستآمده از این شهر باستانی، گویای سبکهای گوناگون هنری در دورههای پشتسر گذاشتهشده در آن بوده و سبکهای گوناگون حکاکی مهر و شمایلنگاری آنها که میتواند بیانکنندۀ اطلاعاتی در زمینههای مختلفی چون نمادها، اسطورهها و یا داستانهای روایی باشند، در میان این دادهها جایگاه ویژهای دارند. در دورۀ ایلام و بهطور خاص ایلام قدیم که مورد بحث این پژوهش است، سبکهای هنری مختلفی در حکاکیهای مهرها دیده میشود؛ سبکهایی که هم میتواند گویای هنر ویژۀ ایلامی باشد و هم در برخی موارد از تأثیر سبکهای حکاکی سرزمین همسایه، یعنی بینالنهرین بیبهره نبودهاند. در همینراستا، در اینجا گزیدهای از مهرهای دورۀ ایلام قدیم شوش (تعداد 11 عدد) که متعلق به موزۀ ملی ایران هستند، با هدف مطالعۀ تصاویر آنها بهلحاظ داشتن سبک فرهنگی-هنری خاص بررسی میشوند، و پژوهش در جهت پاسخگویی به این پرسش که آیا حکاکیهای این مهرهای ایلام قدیم میتواند بیانکنندۀ سبک روایی ویژهای باشند؟ صورت گرفته است. مطالعۀ انجامگرفته که بهروش کتابخانهای-موزهای و با تحلیل تطبیقی تصاویر همراه بوده است، میتواند راوی قدرت ارباب حیوانات / یا شاید فرد برتر جامعۀ آن روز، در حفاظت از حیوانات تحت حمایتش در مقابل حیوانات وحشی باشد و بهنوعی با این تصویرپردازیها، قدرت او را روایت کرده است.
هزارۀ سوم پیشازمیلاد زمانی است که روابط گستردۀ فرهنگی و اقتصادی و تجاری میان تمدن ایران و درۀ سند، بینالنهرین، خلیجفارس، دریای عمان و آسیایمرکزی برقرار بوده است. هدف مقالۀ حاضر، بررسی نشانهشناسی فرهنگی و ارتباطات میان محوطههای عصر مفرغ جنوبشرق ایران، با تأکید بر شهرسوخته، شهداد و تپهیحیی است. در این روند، نشانههای مهرها و اثرمهرهای محوطههای ذکرشده در جنوبشرق ایران شامل: شهداد و شهرسوخته براساس مطالعات تطبیقی با محوطههای اصلی در آسیایمرکزی شامل: بلخ، مرو، موندیگاک، آلتینتپه، گنورتپه، داشلیتپه، تغلق، و منطقۀ اوردوس مورد مطالعه و بررسی قرار خواهند گرفت؛ از اینرو، در چارچوب نشانههای موردمطالعه برروی مهرها و اثرمهرها، پیشنهادی مبنیبر وجود ارتباطات فرهنگی موجود میان این مناطق در دورۀ زمانی موردپژوهش (عصر مفرغ) ارائه میگردد.برهمین اساس، پرسشهای پژوهش چنین مطرح شده است؛ بین علائم سفالها و مهرها چه مشابهت هایی دیده میشود؟ تشابهات فرهنگی بین آثار مناطق جنوبشرقی ایران با نواحی آسیای مرکزی به چه میزان و چگونه بوده است؟ آیا مشابهتهای مشهود و مکشوف بههم مرتبط و هدف مشترکی را دنبال میکرده است؟ برهمکنشهای فرهنگی میتواند در نتیجۀ عواملی ایجاد شود که نیازمند بررسی شواهد مادی برجایمانده از جوامع آن دوره است. با توجه به فاصلههای موجود میان محوطههای باستانی هزارۀ سوم پیشازمیلاد میتوان این نشانهها را نتیجۀ یک تفکر خاص و هدایتشده دانست که در محوطههای نیمۀ شرقی فلات ایران ظاهر شدهاند؛ بهعبارت دیگر، فاصلههای جغرافیایی و جابهجایی اندیشهها از جایی بهجای دیگر با توجه بهوجود ارتباطات وسیع بازرگانی و تجاری میان این محوطهها قابلقبول است. این امر نشان میدهد که همبستگی آسیایمرکزی با مناطق شرقی و همچنین جنوبشرق ایران و بخشی از فرهنگ هندواروپایی در عصرمفرغ، میتوانسته نشأتگرفته از اعتقادات و باورها و اندیشههای مشترک و یکسان باشد.
مُهرها و گلمُهرهای ساسانی ازجمله اشیائی هستند که در تمامی سطوح جامعه و سازمانهای اداریِ ادوار تاریخی، ازجمله عصر ساسانی کاربرد داشته و از اینرو نقش بهسزایی در درک ما از جنبههای مختلف تاریخی این دوره ایفا کردهاند. درمیان نقوش کندهکاریشده روی مهرهای ساسانی که حکایت از باورها و اعتقادات صاحبان آنها دارد، تصویر زنان نیز بهعنوان جمعیتی مهم از جامعۀ ساسانی روی مهرها نقش بسته است. مهرهای منقوش به نقوش زنانه، بهنوعی از منابع مهم در واکاوی جایگاه زنان در این دوره بهحساب میآیند و بازگوی نگرش جامعه به این قشر از مردم هستند. در این پژوهش سعیبر آن است که به بررسی نقشمایههای زن بر مهرهای ساسانی با معرفی مهری از موزۀ بوعلیسینای همدان پرداخته شود. نویسندگان بر پایۀ مطالعات کتابخانهای و مشاهدۀ مستقیم مهر مذکور، ضمن توصیف نقشمایههای زنانه بر آن، به جنبههای نمادپردازانه و خوانش کتیبۀ این مهر میپردازند. پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که چه ارتباطی میان نقش روی مهر و دارندۀ مهر وجود دارد؟ کتیبۀ روی مهر تا چه اندازه بازگوی مفاهیم زنانه است؟ مالکیت مهرهای منقوش به نقش زنان احتمالاً در اختیار زنان بوده است و این نشان از استقلال فردی و برخورداری از جایگاه اجتماعی زن در آن دوره دارد؛ اگرچه در دورۀ ساسانی زنان نسبت به مردان کمتر وارد تجارت و سیاست میشدند، اما وجود مهرهای منقوش به نقوش زنانه نشاندهندۀ پذیرش حضور آنها و همچنین جایگاه حقوقی آنها در امور اداری و اقتصادی این دوره است.