ارتباط انسان و طبیعتِ پیرامونِ او، وجه مشترک جوامع در طول تاریخ زیست انسان است؛ در این ارتباط دو سویه، انسان با بهرهگیری از شرایط جغرافیایی منطقه تلاش در جهت بهرهوری بیشتر دارد. از سوی دیگر موقعیت جغرافیایی نیز در نوع نگرش و ساختارهای فرهنگی انسان مؤثر است. با توجه به این ارتباط دو سویه، نوعی سازگاری توأمان با پیشرفت حاصل میشود که میتوان این سازگاری و پیشرفت را در معماری، موقعیت استقرار، دسترسی به منابع و سایر متغیرهای دیگر مشاهده کرد. مکانگزینی قلاع اسماعیلی نیز متأثر از شرایط جغرافیایی است؛ بنابراین مسئلۀ اصلی این پژوهش بدست آوردن درکی درست از تأثیر متغیرهای جغرافیایی در مکانگزینی، ایجاد و تداوم استقرار در قلاع اسماعیلی شهرستان دامغان است. در این راستا، با روش توصیفی و تحلیلی و بهرهگیری از منابع کتابخانهای، بررسی میدانی باستانشناسی شهرستان دامغان و بهرهگیری از ابزارهای نوین تصویربرداری هوایی و تحلیل سیستم اطلاعات جغرافیایی (GIS) تلاش شده تا به این پرسش پاسخ داده شود که متغیرهای جغرافیایی چگونه در مکانگزینی و تداوم سکونت قلاع اسماعیلی نقش دارند؟ با توجه به منابع مکتوب و بکارگیری تصاویر هوایی، و تحلیل آنها در سیستم اطلاعات جغرافیایی میتوان این فرضیه را مطرح کرد که متغیرهای جغرافیایی از جمله ارتفاع، اقلیم، زمینشناسی و منابع معدنی، منابع آبی و مسیرهای ارتباطی منطقهای و فرامنطقهای نقش کلیدی در معماری و مکانگزینی موقعیت قلاع و تداوم سکونت در آنها داشتهاند. به طوری که مشخص گردید این استقرارها دارای کاربریهای مختلف نظامی، مسکونی و دیدهبانی بودهاند و هر کدام با هدف یا اهداف خاصی در نقطهای بهینه ایجاد و بهرهبرداری شدهاند.
شهریار ناسخیان، مهدی سلطانی، محمود ستایشمهر، سال 2، شماره 3 - ( 3-1397 )
چکیده
ایمنی و امنیت همواره از دغدغههای اصلی انسان محسوب میشده، لذا آدمی همواره بهدنبال یافتن شیوههایی برای کاهش اثرات عوامل تهدیدکنندۀ ایمنی و امنیت خود بوده است. از آنجاکه کشور ایران از قرون گذشته در مسیر حوادث تاریخی و در معرض انواع یورشها و تهاجمهای نظامی ملل و قبایل همسایه واقع شده بود، پدیدۀ دفاع در معماری و شهرسازی اثر زیادی داشته و اثرات مرئی آن قلعه، حصار، برج، خندق و... هستند. قلاع استحکامات نظامی یا غیرنظامی بودند که با استفاده از ویژگیهای جغرافیای طبیعی و در جهت حفظ امنیت، عموماً در ارتفاعات ساخته میشدند. بافران یکی از شهرهای تاریخی و کهن شهرستان نایین است که درکنار راه باستانی ری به کرمان واقع شده است. قلعهها بهعنوان مهمترین نمود نظام دفاعی گذشتۀ مجتمعهای زیستی در این شهر دارای تنوّع و گوناگونی چشمگیری هستند. تعدادی از این قلعهها در خارج از محدودۀ مسکونی مکانیابی شده و درکنار مزارع قرار گرفتهاند. یکی از آنها نیز درکنار مجتمع زیستی و بر روی بلندترین نقطه با نقشهای کاملاً متفاوت طراحی و ساخته شده است. این قلعهها به اسامی قلعۀ ریگ، قلعهرضی، قلعۀ علیآباد، قلعهسوری، قلعۀ حسینآباد، قلعۀ یکهدرخت و قلعهرستم هستند. پژوهش حاضر از روش توصیفی- تحلیلی و ارزیابانه و همچنین مصاحبه با افراد مطلع و آگاهان محلی (سنت شفاهی) استفاده میکند. با توجه به اینکه در آثار مکتوب (منابع جغرافیای تاریخی، سفرنامهها و...) نیز اشارهای به این قلعهها نشده، رویکرد عمدۀ پژوهش مبتنیبر مطالعات و مشاهدات میدانی است. نتایج پژوهش مبین آن است که قلاع بافران در سه گونۀ قلعههای سکونت موقتی در زمان ناامنی و بحران، قلعههای قرارگرفته بر گرداگرد روستا بهعنوان مکمّل قلعه مستقر بر بلندی در کار حفاظت از مجتمع زیستی و قلعههای اربابی قرار میگیرند که در این میان قلعهرستم بهدلیل موقعیت قرارگیری خاص و ویژگیهای کالبدی و معماری، در نظام دفاعی گذشتۀ بافران دارای نقش پررنگتر و با اهمیتتری بوده است.
بناهای قاجاریه و اوایل پهلوی شهرستان درهشهر از استان ایلام، از جملۀ آثاری است که بازنمودی از تحولات سیاسی و اجتماعی این دوران را در خود منعکس میسازند. هدف از این پژوهش بررسی و مطالعۀ تطبیقی ساختار فضایی-کالبدی قلاع پوراشرف، میرغلام هاشمی و قلعه جهانگیرآباد، علل شکلگیری و الگوی پراکنش آنها است. این پژوهش با روش توصیفی-تحلیلی و با انجام مطالعات میدانی و کتابخانهای بر آن است، ضمن مطالعۀ عناصر معماری هر یک از بناهای فوقالذکر، وجه تسمیۀ هرکدام از این بناها را متناسب با ساختار فضایی-کالبدی آنها مورد بازبینی مجدد قرار دهد. پرسشهای اصلی پژوهش عبارتانداز: 1) علت وجودی، الگوی پراکنش این بناها در منطقۀ درهشهر چیست؟ 2) ساختار فضایی-کالبدی این بناها چگونه است؟ 3) بر اساس ساختار فضایی-کالبدی بناهای مورد مطالعه، آیا ذکر نام قلعه برای تمامی این آثار، قابل توجیه است؟ نتایج پژوهش نشان میدهد، ساخت بناهای مورد مطالعه در شهرستان درهشهر بر حسب مقتضیات زمان، ابتدا بر اساس ضرورت نظامی و امنیتی و سپس به دلایل سیاسی و اجتماعی بوده است. این بناها در مناسبترین نقاط جغرافیایی و در ارتباط با امور کشاورزی و امور مالیاتی تعیین مکان گردیدهاند. از سویی دیگر، بر طبق مطالعات معماری و باستانشناسی بهعمل آمده، بهغیر از بنای قلعۀ پوراشرف که برحسب ضرورت نظامی و امنیتی ساخته شده است، بناهای میرغلام هاشمی و جهانگیرآباد، خانههایی اربابی هستند که در اوایل دورۀ پهلوی بهدلایل سیاسی و اجتماعی ساخته شدهاند. از نظر استقراری، قلاع ایران نسبت به وضع طبیعی محل و مصالح موجود در آنجا به اشکال مختلفی ساخته شدهاند.
حسامالدین جاویدنیا، علی هژبری، سال 3، شماره 10 - ( 12-1398 )
چکیده
غرب ایران در هزارۀ اول قبلازمیلاد سرشار از رخدادهای تأثیرگذار در زمان حکومتهای آشور و اورارتو بود. در این برهۀ تاریخی، حکومت محلی ماناها همواره ازطرف آشوریان و اورارتوها مورد هجوم قرار میگرفت. در اینمیان نیاز به دفاع از سرزمین، ماناها را مجبور به ساخت بناهای مستحکم برای جلوگیری از غارت و تخریب کرد. گویا در این زمان، سازهای بزرگ در محل موسوم به «تپۀ زیویه» ایجاد شد که ازطرف محققین بهعنوان «قلعه» یا «کاخ-دژ» معرفی شده است. در این مقاله با توجه به ساختار اصلی بنای زیویه و نیز گورستانهای فراوان در اطراف این بنا، پیشنهاد شده که به کاربری زیویه بهعنوان «نیایشگاهی بزرگ» نیز توجه شود. با نگاهی دقیقتر به این بنا و محوطههای یافتشده در اطراف تپۀ زیویه میتوان گفت که در این برهه، ماناها جدای از ساختن قلعه، بناهایی نیز برای انجام مراسم آئینی و تشریفاتی ساختهاند که کاربرد نیایشگاهی داشتهاند و باید این مورد را نیز درنظر داشت که در هر حکومتی دین و فرایض دینی از نکات مهمی است که موردتوجه دولتها بوده است. پرسش مهمی که میتوان مطرح کرد این است که اگر کارکرد بنای مکشوف در زیویه، قلعه نباشد پس کاربری اصلی این بنا چیست؟ با این توضیح نگارندگان تلاش کردهاند تا در این مقاله این فرضیه را مطرح نمایند که کاربری احتمالی بنای تپۀ زیویه بهعنوان نیایشگاهی درحدود سدههای ۹ تا ۷ ق.م. در غرب ایران بوده است. در این مقاله با رویکردی تحلیلی-تاریخی و با بهرهگیری از مطالعات میدانی و کتابخانهای به کارکرد اصلی بنا و بررسی دادهها و ارتباط آنها پرداخته شده است.
محمد مرتضایی، سلمان انجمروز، محمدرضا محمدیمقدم، سال 4، شماره 12 - ( 6-1399 )
چکیده
شهرستان قلعهگنج در جنوب استان کرمان، در مرز استان سیستانوبلوچستان و هرمزگان قرار دارد. نخستین فصل بررسی و شناسایی این شهرستان در سال 1395 ه.ش. صورتپذیرفت و درپی آن، 66 محوطه و اثر که دربر گیرندۀ بازههای زمانی پارینهسنگی تا سدۀ اخیر هستند، شناسایی شد؛ در پژوهش حاضر تلاش بر این است که محوطههای دوران مسوسنگ و عصر مفرغ بهصورت جداگانه از لحاظ گاهنگاری و پراکندگی استقراری و پیوندهای فرهنگی با مناطق همجوار مورد بررسی و تحلیل قرار گیرند. وجود شواهد گاهنگاری مطلق از این دوران در نزدیکترین مناطق همجوار، برخلاف دورههای پیشین و سپسین، کمک شایانی به این تحلیلها مینماید. در پژوهش حاضر، نخست، مجموع سطحی محوطههای دوران مسوسنگ و عصر مفرغ با توجه بهروش تطبیقی و مقایسهای مورد گاهنگاری قرار گرفته و همچنین پیوندهای فرهنگی آنها با نواحی مجاور مشخصشده است. براساس گاهنگاری مقایسهای انجامشده، محوطههای مسوسنگ بهترتیب معرف دورههای فرهنگی یحیی Va محوطوطآباد I و علیآباد در جنوبشرق ایران هستند. مطالعۀ سفالهای سطحی بهدست آمده از کلیۀ محوطههای عصر مفرغ نشانگر پیوندهای فرهنگی این منطقه با کنارههای شرقی جازموریان (تپۀ بمپور)، حوضۀ هلیلرود (تپۀ کنارصندل جنوبی) و درۀ صوغان (تپهیحیی) است. اجزا و ساختار نمایان و مشهود محوطههای عصر مفرغ به اشکال متفاوت معماری سنگچین در نواحی کوهستانی برخلاف تپههای واقعدر دشت، مبنای مناسبی را با توجه به دادههای سطحی در پیشنهاد کارکردهایی مانند: گورستان، فضاهای مسکونی و احتمالاً ساختارهای مرتبط با مدیریت آب و کشاورزی برای این محوطهها فراهم مینماید. محدودۀ زمانی پیشنهادی برای محوطههای این دوره با توجه به شیوۀ گاهنگاری مقایسهای، اواخر هزارۀ چهارم تا نیمۀ نخست هزارۀ دوم قبلازمیلاد است. محوطههای یادشده بهصورت پیوسته از کوهپایههای جنوبی جازموریان تا ارتفاعات شمالی خلیجفارس گسترش مییابند که با توجه به نحوۀ پراکندگیشان و تعیین موقعیت راهبردی مکان قرارگیری آنها بهعنوان حدمیانی و پیونددهندۀ ناحیۀ بمپور با پسکرانههای خلیجفارس، فرضیۀ نقش تنگهها و رودهای فصلی بهعنوان گذرگاه و پلهای ارتباطی بین دو ناحیۀ یادشدۀ مطرح میشود. نتایج تحقیق حاضر، بیانگر نقشِ واسطهای ناحیۀ مورد بررسی در پیوند فرهنگی بین نواحی شرقی جازموریان و حوضۀ هلیلرود در دوران مسوسنگ و عصر مفرغ است.
خراسان، علاوهبر اهمیت جغرافیایِ سیاسی، بهعنوان کانون شکلگیری حکومت اشکانیان و سپس حضور مقتدر ساسانیان همراه با توسعه و حفظ قلمرو از تهاجمات اقوام شرقی، از اهمیت زیادی در دوران تاریخی برخوردار بوده است. بررسیهای باستانشناختی در بخش میانی گذرگاه کپهداغ-آلاداغ در شمال خراسان منجر به شناسایی محوطههای گوناگونی از دو دورۀ اشکانی و ساسانی شد. در میان تپهها و محوطههای بررسیشده، شانزده ساختار معماری در قالب «تپهقلعه» و «قلعه» شناسایی شدند. شناخت کارکرد و نقش اجتماعی این قلعهها در بستر تاریخی خود میتواند بر طرفکنندۀ برخی از ابهامات تاریخی باشند؛ در نتیجه در این مقاله با طرح پرسشهایی چون: معماری قلعهسازی در دوران اشکانی و ساسانی چگونه بوده است؟ چگونه میتوان براساس ویژگیهای معماری و یافتههای فرهنگی، گاهنگاری نسبی برای قلعهها ارائه داد؟ قلعهها را براساس ویژگیهای جغرافیایی و معماری به چند دسته میتوان گروهبندی کرد؟ فرم و شکل قلعهها تأثیری در نقش کارکردی آنها داشته است؟ محدودۀ جغرافیایی مورد مطالعه در بستر تاریخی اشکانی و ساسانی از چه جایگاه سیاسی و اجتماعی در ساختار حکومتی برخوردار بوده است؟ سعیشده به این پرسشها پاسخ داده شود. در این پژوهش ابتدا با روشهای میدانی اطلاعات گردآوری و سپس با استفاده از روش استدلال عقلانی-قیاسی به پردازش و تحلیل اطلاعات پرداخته میشود. ݣݣمهمترین نتایج این پژوهش تشخیص ویژگیها، تفاوتها و شباهتهای معماری قلعهها با یکدیگر و سپس مقایسۀ آنها با دیگر نمونههای مشابه در داخل و خارج از مرزهای ایران بود که منجر به شناخت بیشتر درخصوص سبکهای قلعهسازی و گروهبندی آنها در این منطقه گردید. در این پژوهش، علاوهبر شناسایی قلعهها و شناخت ویژگیهای معماری آنها، با بهرهمندی از علوم میانرشتهای چون: سنجش از راه دور، مطالعات زیستبوم و چگونگی پراکنش قلعهها از یکدیگر، پیشنهاداتی درخصوص نقش سیاسی-اجتماعی محدودۀ مورد مطالعه بهعنوان آخرین سرحد دسترسی به فلات مرکزی ایران ارائه میگردد.
روش مغناطیسسنجی بهدلیل نداشتن اثرات مخرب محیطی یکی از بهترین روشها در اکتشافات باستانشناسی بهشمار میآید. قلعۀ اورارتویی بسطام با 80 هکتار مساحت یکی از سه قلعۀ بزرگ اورارتوها در شمالغرب ایران است که در 9 کیلومتری شهر قرهضیاءالدین در شمال استان آذربایجانغربی واقع شده است. هدف از انجام این پژوهش، شناخت بهتر این محوطه با استفاده از دانش نوین و شیوههای جدید بررسی در باستانشناسی بدون کوچکترین دخالت در محوطه است. پرسش مطرحشده در این پژوهش درخصوص شناسایی معماری اورارتوها در بخش محوطۀ مسکونی و بخش شرقی قلعه است. این پژوهش با استفاده از روش مغناطیسسنجی به شناسایی ساختارهای زیرسطحی محوطۀ باستانی قلعهبسطام پرداخته است. به اینمنظور دادههای مغناطیسسنجی در محدودۀ موردنظر برداشت شده و پس از تصحیحات لازم روی دادهها، نقشههای آنومالی مغناطیسی تهیه گردید. نقشههای حاصل از بررسی مغناطیسسنجی و دادههای بهدستآمده از گمانههای باستانشناسی نشاندهندۀ وجود ساختارهای معماری منظم و متراکم در بخش محلۀ مسکونی است. فضاهای معماری درجهت شرقی-غربی و در امتداد هم گسترش یافتهاند و از قطعات سنگ در ابعاد بزرگ و متوسط با ملات گِل در ساخت آنها استفاده شده است. ساختار معماری در بخش شرقی شامل بناهای تکواحدی است که احتمالاً برای استفادۀ طبقات پایین جامعه بوده است. در جنوب قلعه بقایای لایههای خاکستر و کف سنگفرش بهدست آمده که نشاندهندۀ وجود لایههای استقراری اورارتویی است و در سمت غرب قلعه در امتداد رودخانۀ آغچای بخشی از بقایای کانال آبرسانی دیده میشود که نشاندهندۀ استفاده ساکنان از این کانال جهت تأمین آب قلعه است که از قطعات سنگ با ملات گِل و آهک ساخته شده است.
لیلا مکوندی، محسن دانا، سید رضا رافعی، سال 5، شماره 17 - ( 9-1400 )
چکیده
در شرق باستان، مهرهای استوانهای برروی اشیاء گِلی و بهویژه گلنبشتهها بهعنوان نماد هویتی اشخاص و مراکز اداری بهکار میرفت. اما کشف نمونه سفالهایی که برروی آنها مهر استوانهای زده شده، چالش جدیدی را پیشِروی باستانشناسان نهاده است. با توجه به تعداد اندک سفالهای مهرشدۀ بهدستآمده، آنچه باستانشناسان را در برخورد با این موارد به چالش وامیدارد، پاسخ به دو پرسش اصلی است؛ کاربرد سفالهای مهرشده چه بوده است؟ و اینکه آیا اساساً میتوان گاهنگاری دقیقی برای این نمونه قطعات سفالی ارائه کرد؟ یکی از نمونههای بهدستآمده، قطعه سفالی مهرشده از محوطۀ قلعهاسرار در خراسان جنوبی است که ارائه گاهنگاری و شناخت کاربرد آن هدف محوری پژوهش حاضر است. بدینمنظور تلاش گردیده است که در ابتدا به مسألۀ سفالهای مهرشده، با توجه به بستر زمانی و مشکلات و چالشهای مطالعۀ آنها پرداخته شود، سپس نمونۀ قلعهاسرار ازنظر گونهشناسی سفال، سبک و نقش مهر استوانهای روی آن بررسی و تحلیل گردد.پژوهش حاضر با رویکرد توصیفی-تطبیقی و تحلیلی انجام شده است. در این پژوهش بهروش میدانی و کتابخانهای انجام شده و از پژوهشها و نظریههای مختلف در این زمینه بهره گرفته شده است. نتایج این پژوهش نشان میدهد که سفال مهرشدۀ قلعهاسرار تولید محلی و مهر آن نیز بهسبک محلی با نقشمایههای رایج مربوط به نیمۀ نخست هزارۀ اول پیشازمیلاد، است. احتمالاً این ظرف برای جابهجایی کالا به این محل مورد استفاده قرار گرفته است.
مجتبی صفری، رحمت عباسنژادسرستی، حسن فاضلینشلی، کریستفر تورنتون، جودیت تومالسکی، سال 5، شماره 17 - ( 9-1400 )
چکیده
در جبهۀ شمالی البرز مرکزی که شامل جبهههای طبیعی-فرهنگی مازندران و گرگان میشود، تاکنون پژوهش کامل و جامعی در زمینۀ گاهنگاری برپایۀ دادههای سفالی و مطالعۀ تسلسل فناوری و گونهشناختی سفال دوران پیشازتاریخ، بهویژه در عصر مفرغ صورت نپذیرفته است. عدم موجودیت گاهنگاری مطلق برروی دادههای حاصل از کاوش محوطههای عصر مفرغ و آهن در منطقه موجب گردید تا اکثر مجموعههای سفالی بهخصوص سفالهای خاکستری در این مناطق که ازطریق بررسیهای باستانشناسی و یا بعضاً ازطریق کاوش بهدست آمدهاند، در توصیف، طبقهبندی و تحلیل گاهنگاری آنها، عمدتاً تحتتأثیر رویکردهای تاریخفرهنگی قرار گرفته و این سفالهای خاکستری را به عصر آهن انتساب دادهاند. البته گاهی شاهد نسبت دادن آنها به عصر مفرغ بهشکلی کلی و بدون تعیین مراحل سهگانۀ این دوره هستیم؛ بنابراین نبود طبقهبندی و گونهشناسی سفال در چارچوب علمی و تطبیقی و منطبقبر لایهنگاری و گاهنگاری، یکی از مسائل مهم باستانشناختی این منطقه در عصر مفرغ است. نگارندگان مقالۀ حاضر ازطریق مطالعات فنی، تطبیقی، گونهشناسی، گاهنگاری و طبقهبندی سفالهای عصرمفرغ حاصل از کاوش محوطۀ قلعهبن بابل و با تکیهبر گاهنگاری مطلق کوشیدهاند که یک همسنجی و گاهنگاری مقایسهای برای این دوره ارائه نموده و تعاملات فرهنگی در مقیاس منطقهای و فرامنطقهای را تحلیل کنند. سفالهای عصرمفرغ این محوطه با نمونههای مکشوف از: گوهرتپه، یاقوتتپه، تپۀ قلعهکش، تپۀ قلعهپی، تپهترکام و تپهعباسی در شرق مازندران، شاهتپه، ترنگتپه و نرگستپه در گرگان، و همچنین تپهحصار در دشت دامغان قابلمقایسه هستند؛ درحالیکه نتیجۀ مطالعۀ تطبیقی سفالهای قلعهبن بیانگر پیوندهای فرهنگی بخش مرکزی مازندران با نواحی شرقی آن و دشتهای گرگان و دامغان در عصر مفرغ است، کشف چند قطعه سفال از گونۀ یانیق (کورا-ارس) در این محوطه، جستار تازهای در زمینۀ احتمال ارتباط این منطقه با خاستگاههای این سفال (شاید شمالغرب ایران) در نیمۀ دوم هزارۀ سوم پیشازمیلاد میگشاید.
علی فرحانی، حسن کریمیان، سال 5، شماره 18 - ( 12-1400 )
چکیده
درمیان گونههای مختلف معماری ساکنان فلات ایران، قلعهها در زمرۀ یکی از شگفتانگیزترین و در عینحال پرشمارترین آنها بهشمار میروند. این بناها که با هدف تأمین امنیت ساکنان این سرزمین در نقاط مختلف آن شکلگرفتهاند، با گذشت ایام توسعه و تکاملیافته و متناسب با مکان ساخت، اهداف سازندگان و عملکردشان، از سازمان فضایی و فرم خاصی برخوردار هستند. بیشک پرشمارترین قلعهها را میتوان در قلمرویی که ری کهن و تهران امروز را در خود پرورانده، نمود؛ بهویژه آنکه تأمین امنیت این دو پایتخت ایران، احداث تأسیسات دفاعی را ضروری میساخت. در مطالعات میدانی نگارندگان، تعداد قابلتوجهی از این قلعهها شناسایی گردید که بخشی از آنها بر ارتفاعات البرز مشرفبر دشت تهران استوار گردیدهاند؛ بدینسبب تعیین سازمان فضایی، فرم و عملکرد این قلعهها موضوع پژوهشی قرارگرفته که نتایج آن در این نوشتار ارائه شده است. در نیل به این هدف، پاسخ به پرسشهایی درخصوص توزیع مکانی و زمانی، الگوی حاکمبر سازمان فضایی، فرم و عملکرد و نیز کانون تمرکز این استحکامات دفاعی ضرورت یافت. در مطالعات میدانی، که با بررسی و مستندسازی تمامی نمونهها صورت پذیرفت، از 159 قلعه و بنای دفاعی شناساییشده، 69 قلعه (قریب 40%) در ناحیۀ کوهستانی تهران و متعلق به ادوار پیش از اسلام و دوران اسلامی هستند. یکی از این نمونهها که در مرکز شهر فیروزکوه واقع است، قلعهای است با همین نام (قلعۀ فیروزکوه) که بزرگترین و مهمترین قلعۀ کوهستانی تهران بهشمار میرود. در نوشتار حاضر تلاش گردیده تا با اتکاء بر اسناد و منابع معتبر تاریخی و پژوهشهای میدانی باستانشناختی، این نمونه بسیار شاخص و ناشناخته نیز معرفی گردد.
قلعهدختر بهعنوان یکی از محوطههای تاریخی مهمِ حاشیۀ شرقی شهر کرمان، در متون تاریخی با نامهای مختلفی همچون «قلعهکوه» و «قلعهکهن» و بهعنوان محل رویدادهای سیاسی و اجتماعی توصیف شده است. از ویژگیهای مهم این قلعه، موقعیت خاص آن در دشت کرمان، وسعت و نوع مصالح است. هدف از پژوهش حاضر، تحلیل ماهیت، کارکرد و گاهنگاری قلعهدختر با استناد به نتایج یک فصل بررسی، گمانهزنی و کاوش باستانشناسی (1398) در این بناست. گردآوری اطلاعات به شیوههای اسنادی و میدانی صورت گرفته و روش پژوهش، توصیفی-تحلیلی است. پرسشها این است که، پایهگذاری قلعهدختر و بازسازیهای آن در چه ادواری صورت گرفته و کارکردهای این مجموعه چه بوده است؟ به اینمنظور دادههای پژوهشهای باستانشناسیِ پیشین در تلفیق با فعالیتهای میدانی اخیر نگارندگان مورد مطالعه و بازبینی قرار گرفته و ضمن مطالعۀ جغرافیای تاریخی منطقه تلاش شده تصور صحیحی از ماهیت، روند شکلگیری و کارکرد این بنا در ارتباط با تحولات فرهنگی و سیاسی این ناحیه در ادوار مختلف حاصل شود. مطالعۀ مواد فرهنگی و منابع تاریخی نشان میدهند، این محوطه احتمالاً از دوران تاریخی و قطعاً از سدههای نخست اسلامی تا قرن دهم هجریقمری، تقریباً بهطور پیوسته محل سکونت بوده و در تحولات سیاسی و اجتماعی منطقه نقش تعیینکنندهای داشته است. بهنظر میرسد ساخت و بازسازیهای قلعهدختر دستکم از سدۀ چهارم هجریقمری، تا عصر صفوی برپایۀ اهدافی همچون ایجاد پایگاه نظامی و دفاعی، مکانی برای نگهداری زندانیان سیاسی، محل نگهداری خزائن حکومتی، پناهگاهی امن برای متحصنین و محل استقرار حکام و خانوادههایشان صورت گرفته است.
طیبه الماسی، عباس مترجم، سال 6، شماره 21 - ( 9-1401 )
چکیده
دشتهای شمالی رشتهکوه الوند همدان بهعنوان بخشی از سرزمین تاریخی ماد و محل پایتخت این دوره شناخته میشود. پژوهش و بررسی برروی استقرارگاههای دورۀ آهن III (همزمان با دورۀ ماد) با هدف شناسایی و ترسیم الگویی دقیق از محوطههای این دوره از اهداف نگارندگان در این منطقه بود که طی سالهای اخیر به اجرا درآمد. تپه قلعهداغ، یکی از محوطههایی است که در این پروژه مورد بازبینی و مطالعه قرار گرفته است. محوطۀ قلعهداغ یا آقداش با ارتفاع 2009 متری از سطح دریا، در دامنۀ ارتفاعات کوه اَرجَنی مشرفبر دشت همدان قرار دارد. محوطه، بقایای یک دژ عظیم خشتی در دامنۀ کوهستان الوند است که نخستینبار در سال 1381 ه.ش.، شناسایی و ثبت گردید. قلعهداغ، محوطهای مربوط به دورۀ آهن III و شامل یک بنای منفرد و متراکم خشتی است که بخشهایی از دیوارهای اصلی و درگاههای آن قابل مشاهده است. در بنا شواهدی از پرشدگی بهصورت لایهای در فواصل بین پشتبند و بخش بیرونی دیوارها وجود دارد که عامدانه پر شده است؛ با اینحال و با وجود تخریبهای بسیار، محوطه هنوز مورد مطالعه باستانشناسی قرار نگرفته است. در رابطه با وضعیت محوطه در دامنۀ ارتفاعات دشت همدان پرسشهایی مطرح است که این پژوهش به آن پرداخته است. شیوۀ پژوهش در این نوشتار بر پایۀ بررسی باستانشناسی و مطالعات تطبیقی و مقایسهای است که نتایج اولیه نشان میدهند، محوطۀ قلعهداغ با قرارگیری در موقعیت خاص جغرافیایی، شیوۀ معماری، سبکشناسی خاص بنا به انضمام پرشدگی بنا، در کنار دادههای سفالی مشابهت بسیار به سه محوطۀ شاخص مادی تپهنوشیجان، موشتپه و حاجیخان دارد.
حسین راعی، محسن بیگلری، سال 7، شماره 25 - ( 9-1402 )
چکیده
مزرعۀ نصرتآباد در سال 1264ه.ق. توسط «آقامیرزا نصرالله صدرالممالک» در پیرامون قم احداث شد و بر دو اولاد ذکورش وقف شد. این مزرعه تا دورۀ پهلوی فعال بود و پس از آن، بقایای مزرعه به نام «قلعه صدری» در سال 1380ه.ش. با شمارۀ 4868 در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید. از این مزرعه اسناد مکتوبی ازقبیل نقشۀ تاریخی و وقفنامه مربوط به سال 1270ه.ق. وجود دارد. در اسناد یادشده به اطلاعات مفیدی دربارۀ ویژگیهای مزرعه و کیفیاتی از قبیل چرایی ساخت، فرآیند شکلگیری، عناصر کالبدی متعدد و محصولات باغی و زراعی اشاره شده است. مسألۀ تحقیق آشنایی اندک جوامع با موضوع «معماری مزرعه» و همچنین احتمال احیاء مزرعۀ نصرتآباد و قلعه صدری در آینده براساس خوانش نادرست ویژگیهای آن است. هدف از این پژوهش معرفی یک مزرعۀ قاجاری است و برای نیل به آن دو پرسش مطرح میشود: مزرعۀ نصرتآباد دارای چه ویژگیهای کالبدی و کارکردی است؟ نقش این ویژگیها در حیات مزرعۀ نصرتآباد چه بوده است؟ این تحقیق سعی میکند بهدلیل ماهیت تاریخی مزرعه با رویکرد تفسیرگرایی و راهبرد تفسیری تاریخی به موضوع نزدیک شود و از سه قالب اصلی سندپژوهی، مصاحبه و مطالعات میدانی استفاده میکند. بررسیها نشان میدهند که مزرعۀ نصرتآباد دارای دو ویژگی کالبدی و کارکردی و نظامهای زیرمجموعۀ آنها بوده است. تعیین موقعیت، شکلگیری عناصرکالبدی و شیوههای پایش مزرعه مربوط به ویژگیهای کالبدی آن است و ویژگی کارکردی مزرعۀ نصرتآباد نیز به نوع محصولات زراعی، هرم اجتماعی و موضوعات فرهنگی مرتبط اشاره میکند. معماری و انشاء مزرعۀ نصرتآباد محصول امتزاج ویژگیهای کالبدی و کارکردی درطول زمان بوده است و صدرالممالک توانست با این اقدامات از مزرعه صیانت کرده و آن را به متولیان و ناظران کنونی بسپارد.
استان کرمان باوجود برخورداری از آثار فراوان تاریخی، آنطورکه شایسته است مورد پژوهش قرار نگرفته است. یکی از بخشهای دورافتادۀ این منطقه، حاشیه بیابان لوت است که بهرغم وجود تعداد زیادی قلعۀ بهجای مانده، تاکنون مطالعهای جامع درمورد آن صورت نپذیرفته است. در این پژوهش سعیشده با هدف روشن ساختن ویژگیهای معماری و علت تعدد قلاع به مطالعه و بررسی آنها با روش توصی-تحلیلی و استدلال منطقی پرداخته شود. ابزار این پژوهش مطالعات کتابخانهای و میدانی از 140 قلعۀ موجود در منطقه بوده است. نتایج حاصل از این پژوهش نشان میدهد تعدد قلاع به دوعامل اقلیمی و امنیتی برمیگردد. آب فراوان و قرارگیری برسر راههای بازرگانی موجب ثروت منطقه شده بود. ازطرفی منابع آب نقطهای و محدودیت آنها موجب پراکندگی و ایجاد فاصلۀ بین ساختارهای زیستی و افزایش ناامنی شده بود. براساس منابع تاریخی راهزنان بیابانگرد نیز در منطقه حضور گستردهای داشتهاند. تمامی این عوامل بهعلاوه فنهای مقابله با طوفانهای سهمگین شن موجبشده بود تا شهرها و روستاهارا در میانۀ حصارهای مرتفع بسازند و یا اینکه در درون و یا پیرامون آن قلعهای برای استفاده در مواقع ضرورت ایجاد نمایند که این عوامل باعث تعدد قلاع در منطقه مورد بررسی شده است. این امر همچنین موجبشده اکثریت قلاع منطقه کارکرد مسکونی داشته باشند و در داخل یا پیرامون شهرها و روستاها ساخته شوند و دیگر کارکردها و استقرارها از فراوانی کمتری برخوردار باشند. معماری قلاع و استحکامات دفاعی منطقه نیز، از معماری متداول قلاع فلاتمرکزی، بهجز در موارد استثنایی، پیروی میکند؛ بدینصورت که اکثر قلاع از هندسۀ مربع و مستطیل پیروی کرده و در مواردی برگرفته از شرایط اقلیمی و زمینهای هندسه نامنتظم، ذوزنقه و متوازیالاضلاع شده است. مصالح مورداستفادۀ بومآورد و بهدلایل سهولت ساخت، سرعت تولید انبوه، هزینۀ کمتر و استتار، در قلاع دشتی، خشت و چینه و در قلاع کوهستانی، سنگ بوده است. اغلب برجها در گوشهها و میانۀ اضلاع با کارکرد دیدبانی، دفاعی و سازهای ساخته شده و درمواردی برجهایی در میانۀ قلعه با کارکرد صرفاً دیدبانی دیده میشود. ساختار دفاعی اغلب قلاع نیز مبتنیبر حصار و برج است و هرچه بر ثروت و جمعیت قلاع مسکونی افزوده میشده تعداد لایههای دفاعی بیشتری ایجاد شده است.
مرتضی عطائی، سید رسول موسویحاجی، کمال لطفینسب، راحله کولابادی، سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده
قلعهبندر در حاشیۀ شمالی دشت شیراز و برفراز کوه مُشرف بر تنگهای قرار گرفته که بههمراه تنگ اللهاکبر، تنها مسیرهای دسترسی شیراز به دشتهای شمالیتر و دشت مرودشت بودهاند. قرائن تاریخی در کنار شواهد باستانشناسی نشان میدهند که این قلعه بههمراه قلاع دیگری همچون قصر ابونصر و احتمالاً قلعۀ پل فسا، اداره و کنترل نواحی دشت شیراز در دوران ساسانی و صدراسلام تا پیش از احداث شهر نوبنیاد شیراز را در اختیار داشتهاند. با توجه به فقدان فعالیتهای منسجم باستانشناسی برروی این قلعه، در این جستار کوشش شده تا با گردآوری و تکیهبر شواهد تاریخی و جغرافیای تاریخی و سنجش آنها با برخی قرائن باستانشناسی، تصویری از تاریخ و دورههای استقرار و فترت این قلعه مهم در دشت شیراز بازسازی شود. این پژوهش درپی پاسخگویی به دو پرسش اصلی است؛ نخست آنکه با تکیهبر شواهد تاریخی موجود، قلعهبندر در چه دورههایی دارای استقرار و موردتوجه بوده و چه زمانی متروکشده است؟ دیگر آنکه مکانیابی قلعهبندر بهعنوان «دژ شهموبدِ» مذکور در منابع جغرافیایی تا چه میزان قابل پذیرش است؟ پژوهش حاضر با رویکردی تحلیلی-تاریخی انجامشده و گردآوری اطلاعات آن به شیوۀ اسنادی و میدانی بوده است. نتایج حاصل از این پژوهش نشان میدهند که قلعهبندر دستکم از دورۀ ساسانی تا دورۀ صفوی بهصورت متناوب و بهدفعات مورداستفاده قرار گرفته و پس از آن متروک شده است. از منظر ادبیات و فرهنگ عامه نیز شباهتهای جالبی میان روایتهای پیرامون این قلعه و داستانهایی از هزار و یک شب روشن شد که تا پیش از این چندان موردتوجه قرار نگرفته بود. در عینحال برخلاف آنچه غالباً از سوی پژوهشگران عنوان شده است، قلعۀ شاهموبد که در برخی منابع جغرافیایی متقدم اسلامی به آن اشاره شده نه با قلعهبندر که با ویرانههای موسوم به قصر ابونصر مطابقت مییابد.