محوطههای باستانشناختی بسیار اندکی مربوط به دورۀ ساسانی در جنوبشرق و سواحل خلیجفارس کاوش شده، بنابراین مجموعۀ سفالی با تاریخگذاری مطمئن ساسانی در این ناحیه معرفی نشده است. به همین دلیل شناسایی محوطههای ساسانی جنوبشرق و سواحل خلیجفارس بسیار مشکل و مجموعۀ سفال تاریخگذاریشدۀ دقیق مربوط به دورۀ ساسانی برای درک دورۀ ساسانی این منطقه لازم است. سفال در دورۀ ساسانی همچون دورۀ اشکانی محلی بوده و هر منطقه از ایران سبک و ویژگیهای سفالی خاصی دارد. هدف این مقاله پرداختن به این مسأله و معرفی یکی از گونههای شاخص سفال ساسانی جنوبشرق ایران براساس سفالهای بهدستآمده از بررسیها و کاوشهای انجامشدۀ جنوبشرق ایران و سواحل جنوبی و شمالی خلیجفارس است. این گونه که به نام سفال نارنجی ظریف منقوش یا «نامُرد» مشهور است، پراکندگی گستردهای در سواحل شمالی و جنوبی خلیجفارس و جنوبشرق ایران دارد. این گونه تنها از کاوشهای انجامشده در محوطههای کوش، مِلیحا و اِددور در امارات متحده، تپهیحیی در بافت کرمان و تَممارون در میناب بهدست آمده است، ولی شمار زیادی از این گونه در بررسیهای انجامشده در این مناطق نیز یافت شده است. سفال گونۀ نامُرَد دو گونه است؛ یک گونۀ آن مربوط به اواخر دورۀ اشکانی و گونۀ دیگر مربوط به اوایل و اواسط دورۀ ساسانی است. روش یافتهاندوزی این پژوهش میدانی و کتابخانهای، ولی اساس یافتهاندوزی در این پژوهش میدانی است.
محمداسماعیل اسمعیلیجلودار، حمید پورداود، علی اعراب، سال 2، شماره 5 - ( 9-1397 )
چکیده
در سراسر عصر ساسانی و همینطور دوران اسلامی، تجارت نقش بسیار پررنگی در اقتصاد و معیشت مردمان آن ادوار داشته است. در این میان بنا به دلایل سیاسی در اواخر عصر ساسانی، راههای دسترسی به خلیجپارس از اهمیت خاصی برخوردار میشود. شهرستان کوار با توجه به قرارگرفتن در مسیر تجاری استان فارس که از یکسو به خلیجپارس و ازسوی دیگر به نواحی مرکزی این امپراطوری منتهی میشد، نقش پررنگی درطول تاریخ داشته و بهسبب وجود رود سکان (قرهآقاج) در جوار این شهرستان، عبور کاروانهای تجاری در گرو احداث معبری بوده که این مهم را میسر کند. در مقالۀ پیشرو تلاش شده است تا با توسل به مطالعات باستانشناسانه و همچنین تحقیقات کتابخانهای به بررسی منبع آبی شهر کوار، نقش پل کوار در ایجاد ارتباط با خلیجفارس و همچنین ریشهشناسی نام این شهر پرداخته شود. بقای پل کوار یکی از گزینههای احتمالی عبور کاروانیان بوده است. با بررسی متون جغرافیایی دسته اول از سدههای آغاز اسلام و همچنین بررسی سازۀ فعلی پل میتوان دریافت که این شهرستان با اتکا به این پل تاریخی، نقش بیبدیلی در ایجاد و دوام تجارت از دورۀ ساسانی تا دوران اسلامی داشته است. همچنین دوام و بقای این شهر در طول تاریخ در گرو آبی بوده که از بند بهمن بهواسطۀ تأسیساتی خاص به این شهر میرسیده است. بر این اساس در پژوهش حاضر سعی شده تا با بررسی تأسیسات یادشده، چگونگی و عملکرد آن تبیین شود و همچنین علاوهبر شناخت پل کوار، با رویکرد فنون ساخت و کاربرد و عملکرد آن براساس منابع نوشتاری موجود، چشمانداز منطقه بررسی و در آخر با ارزیابی نتایج بهدستآمده، گاهنگاری پیشنهادیِ آن بازگو شود. روش تحقیق توصیفی، تطبیقی و تحلیلی است.
محسن قاسمی، محمدرضا سعیدیهرسینی، احمد چایچیامیرخیز، سال 3، شماره 10 - ( 12-1398 )
چکیده
استان فارس یکی از مهمترین مناطق ایران در مطالعات باستانشناسی دوران پیشازتاریخ است. این منطقۀ جغرافیایی با توجه به زیرساختهای زیستمحیطی متنوع، از استعدادهای طبیعی مناسبی برخوردار است. طی بررسیهای باستانشناسی «سامنر» در سال 1972 م. با توجه به شناسایی سفال قرمزرنگ ساده و صیقلی در چندین محوطۀ دشت مرودشت و کاوش تلباکون در لایۀ V الف، یکی از دورههای مهم شناساییشده در توالی گاهنگاری فارس، دورۀ لپویی است. طی چند دهۀ اخیر با توجه به شناسایی اندک ویژگیهای مادی-فرهنگی دورۀ لپویی و اندک مدت زمان استمرار فرهنگی (3900-3400 ق.م.)، ابهاماتی نظیر شروع و پایان زمان دقیق این دوره، معیشت، سازوکار اجتماعی-فرهنگی، تولیدات تخصصی و اقتصادی باقیمانده است. یکی از محوطههای منتسب به دورۀ لپویی، «تپهلپویی» یا «تلشنگولی» است که جزو آخرین بازماندههای محوطههای شاخص این دوره در دشت مرودشت است و در فاصلۀ 3 کیلومتری رودخانۀ کر در جوار کفۀ آهوچر قرار دارد. این محوطه، تابستان 1394 ش. توسط کامیار عبدی مورد بررسی مجدد، گمانهزنی بهمنظور تعیین عرصه و حریم و کاوش قرار گرفت. تنوع مواد فرهنگی بهدستآمده شامل چندین لایه استقرار، ساختارهای معماری، سفال، دستافزار و ظروف سنگی، پیکرک حیوانی، مواد مرتبط با فنون مدیریتی و اداری، اشیاء زینتی و متفرقه بوده که مورد مطالعه و ارزیابی قرار گرفتهاند. پژوهش فوق در رابطه با مطالعه مواد فرهنگی و استقراری بهدستآمده از کاوش تپهلپویی بوده و ماحصل آن مهر تأییدی بر استمرار فرهنگی- استقراری هزارۀ چهارم قبلازمیلاد و دورۀ لپویی در دشت مرودشت است که در این پژوهش بدان پرداخته شده است.
شهرستان بوانات از نظر فعالیتهای معدنکاوی بسیار بااهمیت بوده، بهطوریکه امروزه بیشترین معادن فعال استان در این شهرستان قرار دارد؛ هرچند طی سالیان گذشته، مطالعات مختلفی ازسوی زمینشناسان درراستای معدنکاوی جدید و همچنین نقش معادن در توسعۀ پایدار صورت گرفته، اما از نظر باستانشناسی و معدنکاوی کهن مغفول مانده؛ بهطوریکه تنها از سوی پژوهشگران معدودی به معرفی دو معدن آن پرداختهاند. بخش مزایجان و مرکزی شهرستان بوانات طی یک فصل در سال 1394 ه.ش. مورد بررسی باستانشناسی قرار گرفت که منتج به شناسایی 200 اثر از نوسنگی تا اسلامی متأخر گردید؛ در اینمیان، 4 معدن و 4 محوطۀ سرباره مورد شناسایی و بررسی قرار گرفت. از آنجا که بررسی شهرستان بوانات بهطور کامل انجام نشده، مطمئناً با بررسی کامل این شهرستان و تمرکز بر شناسایی معادن و محوطههای مرتبط با فلزکاری کهن، میتوان آثار بیشتری را بازشناخت و نقش معدنکاوی کهن در شکلگیری استقرارها را در ادوار مختلف بررسی کرد. مطالعۀ ارتباط بین منابع معدنی و نحوۀ استخراج، استحصال، بهکارگیری، تبادل و تجارت آن توسط مردمان باستان، امری اساسی و حیاتی در مطالعات باستانشناسی خواهد بود و بازشناسی فرآیند صنعت فلزکاری به روشن کردن ارتباط میان مراحل مختلف در این چرخه و درک بهتر تأثیرات اجتماعی-اقتصادی این صنعت در بستر تحولات فرهنگی و تاریخی منطقۀ بوانات منجر میشود. مقالۀ حاضر سعی دارد تا با استناد به نتایج بررسی روشمند میدانی باستانشناختی در بخش مزایجان، شواهد مرتبط با چرخۀ صنعت فلزکاری را باز شناسد که در اینراستا پرسشهایی مربوط به اینکه، پیشینۀ صنعت فلزکاری و معدنکاوی در این منطقه به چه دورهای باز میگردد؟ فلزات استخراجشده چیست؟ و چرخۀ استخراج و استحصال چگونه بوده؟ مطرح گردید، که بهنظر میرسد عمدۀ این معادن جهت استخراج فلز مس و آهن مورد بهرهبرداری قرار گرفته بودند؛ گرچه جهت تاریخگذاری شواهد سطحی چندانی بهدست نیامده، اما معدود یافتههای سفالی سطحی، حاکی از تاریخ دورۀ اسلامی و احتمالاً ساسانی است.
در سالهای اخیر محوطههای هخامنشی ناحیه برازجان توجه زیادی را به خود جلب کرده است و شناسایی آنها با تموکان ایلامی/تائوسی یونانی مورد اقبال قرار گرفته است. با اینحال جدای از جذابیت معماری این محوطهها، موقعیت آنها در امتداد مسیری که بعدها به گذرگاه مهمی برای پیوند خلیجفارس به فلات ایران تبدیل شد، قابلتوجه است. اگر بین سواحل خلیجفارس به شیراز و یا پایتختهای پیشین هخامنشی (پاسارگاد و تختجمشید) سفر کنید، برازجان اولین مرحله برای مسافرانی است که در این مسیر حرکت میکنند. این پژوهش برخی از جنبههای ترابری سفر بین برازجان و ارتفاعات و همچنین تغییرات اقلیمی را که مسافران در بیشتر ایام سال تجربه میکنند بررسی میکند. دشواریهای پیمایش مسیر با گزیدههایی از روایتهای مسافران قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم م، نشان داده شده است. مزایای شروع یا پایان سفر در شیف، برخلاف بوشهر با ذکر نمونههای متعدد موردبحث قرار گرفته است. همچنین اهمیت قاطرها بهعنوان حیوانات بارکش درطول مسیر موردتأکید قرار گرفته و درنهایت، پیامدهای شواهد ارائهشده برای زمینه روبهرشد مطالعات عینی موردتأکید قرار میگیرد.
محمدحسین عزیزیخرانقی، سال 6، شماره 19 - ( 3-1401 )
چکیده
مطالعات باستانشناسی در سواحل شمالی خلیجفارس در مراحل اولیه است؛ و هرچند دهههاست چنین مطالعاتی در این منطقه آغاز شده، ولی وقفههای طولانی و ممتد منجر به عدم دستیابی به نتایج قابل اتکاء در دورههای مختلف شده است. این موضوع در دورۀ پیشازتاریخ حادتر و مشخصتر است. عدم انتشار نتایج پژوهشهای صورتپذیرفته نیز منجر به تشدید این معضل شده است؛ هرچند محدودۀ موردنظر این پژوهش ازلحاظ بررسیهای باستانشناسی دارای موقعیت خوبی است، ولی متأسفانه نتایج بررسیها نیز بهخوبی منتشر نگردیده است. مطالعه در سواحل شمالی خلیجفارس امروزه صرفاً یک موضوع پژوهشی صرف نیست، بلکه با توجه به هجمهها و جعلهای تاریخی صورتگرفته، امروزه وظیفهای پژوهشی است. مطالعات صورتگرفته در این منطقه نشانداده که حداقل از حدود هفتهزار سال پیش اقوام ساکن در ایران، در سواحل شمالی خلیجفارس سکونت داشته و امکان بهرهبرداری از دریا را نیز داشتهاند، و هرچند در دورههای اولیه این استقرار بهصورت فصلی بوده، ولی از هزارۀ چهارم پیشازمیلاد با توجه به شواهد معماری خشتی شناساییشده، روستاها و سپس شهرهای دائمی در منطقه ایجاد شده است و در دورۀ تاریخی و اسلامی نیز این مناطق بهصورت کامل مسکونی شده است. دریا علاوه بر تأمین مواد غذایی نقش بسیار حیاتی در روابط تجاری از هزارۀ پنجم و چهارم پیشازمیلاد تاکنون در این منطقه بازی کرده که در مطالعات باستانشناسی منطقه میبایست موردتوجه قرار گیرد. محوطۀ تل سوزو گناوه بوشهر یکی از محوطههای پیشازتاریخی منطقه است که با توجه به شواهد فرهنگی شناساییشده از کاوش در ترانشۀ لایهنگاری این محوطه از اواسط هزارۀ پنجم تا اواخر هزارۀ چهارم پیشازمیلاد مسکونی بوده است. ساکنان این محوطه با نواحی داخلی منطقۀ فرهنگی فارس و جنوبغرب ایران ارتباط داشته و از منابع دریایی نیز بهرهمند بودهاند.
بخش اعظمی از ایران در مناطق خشک قرار گرفته است، بههمیندلیل از گذشتههای دور تدابیر گوناگونی برای مدیریت آب و بهخصوص آبهای سطحی انجام شده است. آبوهوای خشک، کمبود ریزش باران، فصلی شدن آب رودخانهها و خشکشدن تدریجی رودها، زمینهساز اندیشۀ ذخیرۀ آب بهصورت بند و قنات و آبانبار در ذهن انسان گردید. آبانبارها بسته بهشرایط اقلیمی و اجتماعی هر منطقه، طراحی متفاوتی دارند، همچنین معماری چنین بناهایی در مناطق مختلف تحتتأثیر معماری محلی قرار گرفته است. مدیریت بهینۀ نزولات جوی اندک در چند روز از سال در منطقهای که بهدلیل بافت زمینشناسی سفرههای آب زیرزمینی ناچیز و شوری دارد، نشانۀ نبوغ ساکنان فلات ایران برای ذخیرهسازی آب بود. با پیشرفت این سنت، بهخصوص در طی ادوار اسلامی بر تعداد استقرارگاههای منطقه افزوده شد؛ ازجمله سازههای ذخیرۀ آب، یکی آبانبارها بوده که در مسیر سیلاب ساخته میشدند تا آبهای سطحی پس از باران به آنها هدایت شده و جهت مصارف مختلف استفاده شود. پرسش این است که، با توجه به کمآبی منطقه آیا میتوان با احیاء فنون گذشته به بازسازی این سازه بهصورت امروزی پرداخت؟ با توجه بهمیزان بارندگی اندک اما سیلآسای جنوب کشور، بِرکَهها علاوهبر تأمین بخش مهمی از آب ساکنان، حکم سیلگیر را دارند و با یک باران در پایان فصل تابستان و چند بارش در فصل زمستان تمامی چندینهزار برکۀ جنوب کشور پر میشوند. اما با وابستگی این مناطق به آب سدها علاوهبر فشار به منابع آبی کشور، این سنت تاریخی رفتهرفته رو به فراموشی است. با اینوصف، از نتایج حاصل در این پژوهش این است که با اتکاء به آمار بهنظر میرسد احیاء برکهها -با حمایتهای دولتی و با طراحی امروزی از الگوهای تاریخی- امکان تأمین آب برای ساکنان منطقه فراهم خواهد آمد.
سفال را شاید بتوان یکی از مهمترین دادههای یافتشده در کاوشهای باستانشناسی درراستای کمک به روشنشدن مجهولات هر محوطۀ باستانی و پاسخدهی به پرسشها دانست. این داده بخش مهمی از تعاملات انسانی را در گذشته بهنمایش میگذارد. با بررسی این داده، رهیافتهای گوناگونی نصیب باستانشناس میشود که پیششرط آن، هدفدار بودن و درست عمل کردن در گونهشناسی سفال است. با بررسی سفال دورۀ اشکانی تممارون در دشت رودان و گسترش انواع آن در خلیجفارس، از یکسو گسترش فرهنگی اشکانیان در جنوب ایران و ازسوی دیگر بهواسطۀ گسترش جغرافیایی آن در جنوب خلیجفارس، دریانوردی اشکانیها در سواحل شمال و جنوب خلیجفارس اثبات میشود. هدف از انجام این پژوهش، بررسی گونههای سفال اشکانی در جنوب ایران و مستند کردن ارتباطات فرهنگی مابین استقرارگاههای شمال و جنوب خلیجفارس است، سپس ارائۀ تصویری از دریانوردی در خلیجفارس و گسترش فرهنگی اشکانیان در شبهجزیرۀ عربستان بهتصویر کشیده میشود. در این پژوهش گونههای سفالی دورۀ اشکانی تممارون برپایۀ مستندات کاوش باستانشناسی محوطه، بررسی و طبقهبندی خواهند شد. مهمترین پرسش این پژوهش، شاخصههای سفالی دورۀ اشکانی تممارون است، سپس بهدنبال این پرسش هستیم که توسعۀ فرهنگی دورۀ اشکانی براساس یافتههای تممارون تحت چه عواملی شکلگرفته است؟ این پژوهش بهصورت مشخص نشانداد که براساس شیوۀ ساخت، رنگ بدنه و خمیره، در تلمارون 10گونۀ سفال اشکانی قابل طبقهبندی است. گونههای مشخصشده با محوطههای سواحل و جزایر شمال خلیجفارس مانند جزیرۀ قشم، منطقۀ مکران و نیز سواحل جنوبی خلیجفارس همچون محوطۀ ملیحا یک حوزۀ فرهنگی را تشکیل میدهند.
یکی از مسائل کلیدی باستانشناسی پارینهسنگی، گذرگاهها و مسیرهای پراکنش گروههای انسانی پلیستوسن در آسیا است. یافتههای پارینهسنگی اخیر در کرانهها و پسکرانههای جنوبی ایران، بیانگر اهمیت این منطقه در پراکندگی گروههای انسانی پلیستوسن است. در بررسی هیأت زمینشناختی مشترک فرانسوی-ایرانی در سال 1356 ه.ش.، توسط «تیبو»، «دوفور»، «مرسیه» و «قاجار»، یکی از مهمترین مجموعههای پارینهسنگی در نوار ساحلی شمالی خلیجفارس و دریای عمان در سالهای پیش از انقلاب اسلامی شناسایی شد. در طی این بررسی، مجموعه دستساختههای سنگی قابلتوجهی در سطوح فرسایشی جمعآوری شد، اما گزارش نهایی یافتههای پارینهسنگی هرگز منتشر نشد. در این نوشتار، ویژگیهای ریختفنآوری این مجموعه که هماکنون در بخش پارینهسنگی موزۀ ملی ایران نگهداری میشود، مطالعهشده است. مهمترین ویژگی این مجموعه، صنعت سنگمادر-تراشۀ پارینهسنگی قدیم است؛ هرچند درخصوص شواهد آشولی اطمینان چندانی نیست. شواهد پارینهسنگی میانی در این مجموعه، شامل برداشتههای لوالوا، سنگمادرهای دیسکی/نیمهمرکزگرا، و خراشندهها برروی تراشه، بهویژه خراشندههای عرضی و اریب است؛ اگرچه شواهد برای انتساب این نمونهها به فرهنگ موستری کافی نیست. شمار کم تیغهها و فقدان ریزتیغه، اظهارنظر دربارۀ صنایع پارینهسنگی جدید/فراپارینهسنگی را دشوار کرده است. تعداد اندک تیغهها و وجود سنگمادر تیغه/ریزتیغه تکسکویی، و همچنین یک تیغه قطعشده، تنها شواهد پارینهسنگی جدید/فراپارینهسنگی است. مطالعۀ این مجموعه اطلاعات جدیدی درخصوص رفتار فنآورانه شکارگر-گردآورندگان پلیستوسن در این بخش کمتر شناختهشده فلات ایران را در اختیار گذاشته، و ظرفیت بالای کرانهها و پسکرانههای شمالی خلیجفارس و دریای عمان در مطالعات باستانشناسی پلیستوسن و آزمودن فرضیههایی همچون -خروج از آفریقا- و -پراکنشهای ساحلی- را نشان میدهد.
مسلم مهدیان، ایمان ساعدی، سال 6، شماره 22 - ( 12-1401 )
چکیده
تعامل فرهنگها در پیشازتاریخ ایران، همواره یکی از موضوعات مهم و پیچیده در باستانشناسی ایران بوده است. اینگونه ارتباطات در مناطق گوناگون ایران نشاندهندۀ روابط فرهنگها و تأثیرات آنها بر یکدیگر است. در طول هزارۀ پنجم و چهارم پیشازمیلاد، این ارتباطات گستردهتر و چشمگیرتر میشوند. در این دوران در منطقۀ زاگرس جنوبی، میان مناطق فارس، چهارمحالوبختیاری (منطقۀ بختیاری) و خوزستان ارتباطات فرهنگی نزدیکی شکلگرفت که این ارتباطات بیش از هر چیزی در مجموعههای سفالی منطقۀ بختیاری نمود یافتهاند. «اَلن زاگارل» در بررسیهایی که در بخشهای مختلف منطقۀ بختیاری انجامداده به این نکته اشاره میکند که در طول این دوران این منطقه تأثیرات فرهنگی زیادی را از مناطق فارس و خوزستان پذیرفته است. در این نوشتار به روابط فرهنگیای که در طول دوران مسوسنگ در دورۀ شوشان قدیم/میانه/جدید خوزستان، دورههای فارس قدیم، میانه و جدید فارس و همچنین در مراحل فرهنگی اسکندری، چلهگاه، افغان، R1، لپویی، شهرک و برجویی و S17 در منطقۀ بختیاری شکلگرفته، پرداخته شده است و سعیگردیده به این پرسش پاسخ داده شود که، آیا در طول دوران مسوسنگ ارتباطات فرهنگی میان این مناطق وجود داشته است یا خیر؟ که با توجه به بررسیهای انجامشده بهنظر میرسد که در طول این دوران ارتباطات فرهنگی بین این مناطق وجود داشته است. نکتهای که در اینجا باید اشاره کرد، این است که در این پژوهش تأثیرات فرهنگی دو منطقۀ فارس و خوزستان بر چهارمحالوبختیاری موردتوجه قرار گرفته است. تأثیرات این فرهنگها بر بخشهای مختلف منطقۀ بختیاری یکسان نبوده، بهشکلی که مناطق شمالی این استان در طول این دوران تحتتأثیر فرهنگهای منطقۀ خوزستان و مناطق جنوبی، بهویژه شهرستان لردگان طی این دوران تحتتأثیر فرهنگهای منطقۀ فارس بودهاند.
بررسی و مطالعۀ دشتها و درههای میانکوهی زاگرسجنوبی ازمنظر جغرافیایی و فرهنگی منجر به درک عمیقتر چگونگی شکلگیری، تبیین و گسترش فرهنگهای باستانشناختی آن مناطق میشود. بخشهای جنوبی زاگرس دارای حوضههای مختلف جغرافیایی و فرهنگی خاص خود است که مناطق شمالی آن شامل: آباده، اقلید و سمیرم میشود. حوضۀ رودخانۀ قبرکیخا و سمیرم بهدلیل قرارگیری در نقطۀ تلاقی فرهنگهای باستانشناختی زاگرسجنوبی برای مطالعۀ تعاملات فرهنگی و حوضههای گسترش فرهنگهای باستانشناختی فارس مهم بوده، لذا با این ضرورت و با هدف بررسی استقرارهای پیشازتاریخی و نوسانات جمعیتی حوضۀ رودخانۀ قبرکِیخا و همچنین شناسایی قدیمیترین آثار سکونت در بخش مرکزی سمیرم، مطالعات آغاز شد. پژوهش پیشِرو مبتنیبر یک فصل بررسی باستانشناختی با رویکرد تحلیل زیستگاهی در بخش مرکزی شهرستان سمیرم بوده است. پس از تهیۀ نقشههای موردنیاز، محدودۀ موردنظر بهصورت پیمایشی بررسی شد و نمونهبرداری بهصورت تصادفی انجام شد، که درپی آن منجر به شناسایی 66 محوطه از دوران پارینهسنگی تا دوران اسلامی شد. قدیمیترین آثار سکونت انسان در این منطقه به دوران پارینهسنگی میانی برمیگردد؛ پس از آن یک محوطه از دوران نوسنگی شناسایی شد و سپس با افزایش تعداد محوطهها، هفت محوطه از دورۀ باکون، چهار محوطه از دورۀ لپویی و سه محوطه از دورۀ بانش شناسایی شد. نتایج حاکی از تأثیرپذیری کامل فرهنگهای پیشازتاریخی این منطقه از فارس است و هیچگونه شواهدی از فرهنگهای مناطق پیرامونی مشاهده نشد. بهدلیل پایین بودن قابلیتهای زیستمحیطی، محوطهها هیچگاه در ابعاد و اندازۀ استقرارهای بخشهای مرکزی فارس نبوده، اما مانند فارس شاهد افزایش محوطهها در دوران باکون و لپویی هستیم و همچنین در مکانگزینی استفاده از منابع آب و خاک مرغوب و سکونت در نزدیکترین فاصله با رودخانهها و منابع مطمئن آبی مدنظر بوده است. موضوع جالبتوجه اینکه برخلاف بخشهای مرکزی فارس، مدارکی مبنیبر کاهش شدید تعداد محوطهها و تغییر شیوۀ زندگی از یکجانشین کشاورز به دامپرور عشایر شناسایی نشد و شاهد وسعت محوطهها و افزایش جمعیت در دورۀ بانش هستیم.
خلیجفارس در جنوب ایران درطول هزارهها همواره بهعنوان یک گذرگاه آبی راهبردی ایفای نقش کرده است. براساس مدارک باستانشناسی دستکم از هزارۀ پنجم پیشازمیلاد به اینسو، ساکنان فلات ایران، جنوب خلیجفارس، بینالنهرین و جنوب آسیا از این راه آبی برای تعاملات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی استفاده کردهاند. اوج شکوه منظرگاه فرهنگی خلیجفارس در هزارۀ سوم پیشازمیلاد بوده است که حوزههای تمدنی نوپایی در جنوب خلیجفارس و دریای عمان شکل میگیرد و بهگواه یافتههای باستانشناسی و متون میخی بینالنهرینی این مناطق در چرخۀ تعاملی میان تمدنهای آن زمان از بینالنهرین تا درۀ سند نقش فعالی داشتهاند. منظرگاههای فرهنگی سواحل و جزایر بخش جنوبی خلیجفارس در مقایسه با بخش شمالی (ایران) بسیار بیشتر و هدفمندتر مورد پژوهشهای باستانشناسی قرار گرفتهاند. یکی از جزایر مهم در بخش جنوبی خلیجفارس، جزیرۀ تاروت عربستان است. یافتههای بهدستآمده از این جزیره نشان میدهند این محل درطول هزارۀ سوم پیشازمیلاد بهعنوان یک بندر تجاری مهم در خلیجفارس به ایفای نقش پرداخته است و در نیمۀ نخست این هزاره تحت کنترل بینالنهرینیها قرار داشته است. تمرکز این پژوهش پرداختن به ارتباط جزیرۀ تاروت و فلات ایران، بهویژه سرزمین مارهاشی در نیمۀ دوم هزارۀ سوم پیشازمیلاد است؛ زمانیکه این جزیرۀ تحتنفوذ مردمان جنوبشرق ایران قرار داشته است و گروه قابلتوجهی از اهالی مارهاشی در تاروت سکونت داشتند تا فعالیتهای تجاری دریایی را تحتکنترل داشته باشند؛ همچنین در این پژوهش، فرضیۀ مرکز تولید اشیاء کلریتی جزیرۀ تاروت مورد پرسش قرار میگیرد؛ درنهایت، بخشی از ساکنان جزیرۀ تاروت عربستان بهعنوان اجتماعات دور از وطن (دایاسپورا) تجاری-سیاسی تمدن جیرفت معرفی میشود.
فناوری مرکب آشولی در حدود 1.7 میلیون سال پیش در آفریقا پدیدار شد و تا حدود 1.5 میلیون سال پیش در غرب و جنوب آسیا منتشر شد. پراکنش آشولی به جنوب آسیا طی پلیستوسن قدیم نشان میدهد که ایران یا حداقل بخشهایی از آن نیز طی این زمان در محدوده پراکنش فرهنگ آشولی قرار داشته است. ایران از اینلحاظ همچون پل ارتباطی بین دو منطقۀ مهم شبهجزیرۀ عربستان و شبهقارۀ هند است که هر دو منطقه دارای شواهد غنی از فرهنگ آشولیاند. در نتیجه ایران، خصوصاً جنوب آن بهطور بالقوه اهمیت بسیار زیادی در شناخت چگونگی پراکنش این فرهنگ و ویژگیهای آن دارد. اما باوجود اهمیت این منطقه، اطلاعات ما از استقرارهای پارینهسنگی قدیم، خصوصاً آشولی در آن بسیار اندک است. در این پژوهش یافتههای جدیدی از منطقۀ دهتل در هرمزگان معرفی میشوند که ازلحاظ فناوری و گونهشناسی قابل انتساب به فرهنگ آشولی هستند. در بررسی مقدماتی این محوطۀ وسیع که بین رشتهکوه پرلاور و روستای دهتل واقعشده، مجموعۀ کوچکی از دستتراشهای سنگی گردآوری شد که شامل یک تبردستی، یک خراشندۀ انتهایی بزرگ، یک سنگمادر و یک تراشۀ بزرگ است که در محدودۀ کوچکی در حاشیۀ روستای دهتل یافت شدند. علاوهبر این در بررسی بخش بالایی مخروطافکنههای آبرفتی کوه پرلاور و تنگۀ خشووه تعدادی تختهسنگهای نیمهمدور بررسی شدند که در سطح دو نمونۀ آنها آثار برداشت تراشههای بزرگ مشاهده شد. در این پژوهش ویژگیهای فناوری و گونهشناسی یافته معرفی و در بستر منطقهای موردبحث قرارگرفتهاند.
چکیده
پیوندهای تاریخی ایران و شرق دور، بهویژه با چین به روزگار کهنسال برمیگردد. سوای پیوندهای تاریخی و بازرگانی شناخته شده، فروپاشی شاهنشاهی ساسانی، بهانۀ تغییر معنادار موقعیت سه سرزمین چین، سیلا و ژاپن در متون فارسی، بهویژه منابع پساساسانی شده است. با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی و پناهندگی «پیروز»، فرزند «یزدگرد سوم»، بههمراه همراهان و هزاران هنرمند به دربار تانگ، فصلی متفاوت در پیوندهای ایران و شرق دور گشوده شد. امپراتوران تانگ در چین، پیروز را بهعنوان شاه قانونی پارس پذیرفتند و بسی حمایت کردند؛ این حمایت تا فروپاشی دودمان تانگ ادامه یافت؛ با فروپاشی شاهنشاهی تانگ، موقعیت بازماندگان ساسانیان از دست رفت و بسیاری از آنان قتل عام شدند؛ در چنین شرایط وخیمی، آنان دست یاری بهسوی دو سرزمین هممرز، یعنی سیلا و ژاپن دراز کردند؛ متون فارسی بسیار گسترده و معنادار بر روی سیلا تمرکز کردهاند؛ نامیدن بسیلا بهجای سیلا در متون فارسی نیز بسی معنادار است؛ ژاپن، در سنجش با دو نام کرانمند چین و سیلا، هیچ رنگ و بویی در متون فارسی ندارد؛ گویی ایرانیان نمکشناس با کرانمندسازی جایگاه دو سرزمین چین و سیلا، قدرشناسی خود را بدینگونه نشاندادهاند؛ آنجا که این دو سرزمین استوارانه با باورهای دینی زرتشتی، ازجمله «پیدایی نجاتبخشان فرجامین جهان» درهم آمیختهاند. کلیدواژگان: چین، سیلا، ژاپن، دورۀ ساسانی، متون فارسی.
مقدمه
پیوندهای تاریخی ایران و چین به روزگار باستان به دورۀ «مهرداد دوم» اشکانی بازمیگردد. با وجود این، پیوندهای دو سویۀ ایران و چین به دورۀ ساسانی و بهویژه به سدۀ ششم میلادی به اوج خود رسید. افزونتر، فروپاشی شاهنشاهی ساسانی، مهاجرت سیاسی دودمان شاهی به چین، سرفصلی ارجمند در پیوندهای دو سویۀ سیاسی، هنری، فرهنگی، نظامی و... میان ایران و چین و سپس سرزمینهای همجوار شد. «پیروز» فرزند «یزدگرد» بههمراه دودمان شاهی و هزاران نوازنده، رقاص، هنرمند، ارتشبدان با تجربه بهسوی «چانگ آن»، پایتخت «تانگ» رفت. پشتی بیمانند امپراتوران تانگ، بهویژه «گائوزنگ (و شهبانو «وو زوتیان»)» از شاهزادگان ساسانی در نبرد با تازیگان چنان بر جان و دل ایرانیان میهنپرست شیرین افتاد که بخش بزرگی از یادگارنوشتههای متأخر ساسانی تا به فارسی کلاسیک را تحتتأثیر قرار خود داد. میراث مادی و معنوی ایران زمین، بهویژه میراث ایران ساسانی و سغدیان هنرپرور در چین قابل سنجش با هیچ کشوری دیگر نیست؛ میراث ساسانی-سغدی در «شین جیانگ، غارهای دون هوانگ، چانگ آن (شیان)، موزۀ ملی ابریشم (هانگژو)، موزه تاریخ شهر شیان» و بسیار گواه این ادعا است. آشکارا، با شورش «آن لوشان» و فروپاشی شاهنشاهی تانگ، سرنوشت شاهزادگان و ساسانیان چیننشین دگرگون شد؛ از یکسو، راه بازگشت به ایران به بهانۀ حضور تازیان اشغالگر بسته شده بود و از سوی دیگر، شرایط سیاسی-اجتماعی چین بیرحم شده بود. این رخداد دردناک در چین، کمترین بهانهای است که ناگهان با نام سرزمین سیلا (کره) در متون فارسی روبهرو میشویم. دادههای درهمتنیده با این دو سرزمین در یادگارنوشتههای فارسی، از دو دید دادههای «تاریخی-جغرافیایی» و «باوری» با هم متفاوت هستند. این تفاوت دادهای هرگز درمورد کشور ژاپن، درست نمیافتد؛ از اینروی، نگارنده در این پژوهش بدینپرسش پاسخ خواهد داد که، چرا جایگاه لرزان و کمرنگ ژاپن هرگز قابل سنجش با جایگاه ارجمند چین و سیلا (کره) در متون فارسی نیست. بیگمان این تفاوت، نیازمند دلایل تاریخی است.
بحث و تحلیل
چین در متون فارسی نماد اقلیم شرق دور و دروازۀ پیوند با دیگر سرزمینهای همجوار بوده است. نام این سرزمین بهشکل «چین»، «چینستان» (قس. متون دورۀ میانه؛ همچنین ن. ک. به: Akbarzadeh, 2020: 235) در متون فارسی برجای مانده است. برخلاف موقعیت و جایگاه معنادار چین در متون پیشتازیگانی تا به دوران پساساسانی، دو سرزمین همجوار آن، یعنی «سیلا» (کره) و «ژاپن» تنها در متون کلاسیک زبان فارسی قابل فهم میآیند. «سیلا یا شیلا» نامی است که در متون تاریخی، جغرافیایی و حماسی برای سرزمین کره بهکار رفته است. کشور ژاپن نیز با نام «چینی میانه» یعنی «واقواق» در متون فارسی توصیف شده است.
در متون فارسی چون: حدودالعالم (ستوده، 1362: 60)، المسالکالممالک «خردادبه» (1370: 53-54)، «استخری» (1367: 109)، سفرنامۀ «ابوزیدسیرافی» (1380: 169)، تقویمالبلدان (1348: 412)، نخبهالدهر (1381: 232)، عجایبالمخلوقات (1381: 236)، مجملالتواریخ (1389: 27)، کوشنامه (1377: ش. 2241)، جهاننامه (1342: 72) و بسیاری دربارۀ موقعیت دو سرزمین سیلا و واقواق سخن رفته است؛ بنابراین در متون، واقواق و سیلا، دو سرزمین همسایۀ چین و گاهی نیز بخشی از سرزمین چین به توصیف آمدهاند.
چین
الف) متون تاریخی جغرافیایی (نمونه): «مسعودی» (1389: 20، 65) مینویسد: «حد اقلیمها از مشرق از دیار چین آغاز میشود... دریای محیط در مجاورت زابج و جزایر مهراج و شلاهط و هرلج به دریای چین میپیوندد».
ب) متون زرتشتی یا متأثر از روایتهای زرتشتی (نمونه): زرتشتنامه (دبیرسیاقی، 1338: 96) میفرماید:
یکی شاه باشد به هند و به چین
ز تخم کیان اندر آن وقت کین
مر او را یکی پور شایسته کام
نهاده بر آن پور بهرام نام
نشان آنکه چون آید اندر جهان
ستاره فرو بارد از آسمان
افزونتر، با شماری متون پساساسانی در پیوند ایران و چین روبهرو هستیم که در آن قهرمانان اساطیری زرتشتی نقشآفرینان هستند؛ این قهرمانان همگی در آخرت زرتشتی کلیدی هستند؛ در: گرشاسبنامه، «گرشاسب»، فرامرزنامه، «فرامرز» و سامنامه، «سام» و همچنین «جمشید»، همگی از سیستان به چین رفته و در آنجا دلباختۀ ماهرویی چینی میشوند. بیگمان نقشآفرینی چین در لشکرکشی «پیروز» به ایران و ایستایی در برابر تازیان در سیستان به مدت دو سال میتواند بهانۀ درهمتنیدگی سیستان و قهرمانان سیستانی زرتشتی با چین و چینستان باشد.
سیلا
الف) متون تاریخی جغرافیایی (نمونه): جهاننامه (نجیب بکران، 1341: 9، 19): «از جانب مشرق شهرهای چین است، بسیلا و بلاد واقواق... در اقصای مشرق دریایی است که آن را بحر مظلم خوانند، این بحر بر ظهر شهرهای بسیلا و واقواق بکشد...».
ب) در متون فارسی متأثر از روایتهای زرتشتی و سنت متأخر ساسانی: در متون فارسی متأثر از روایتهای زرتشتی و سنت متأخر ساسانی، سیلا بسان بهشتی رویایی، کان زر و سیم، با گواراترین آب و با بهترین مردمان توصیف شده است؛ با وجود این، بس پیداست که کشور کره فاقد کان زر و سیم و چنان آب گوارایی با توجه به موقعیت خود است.
- کوشنامه (1377: 358، 453):
یکی شهریار آید از ما پدید
که تختش زمین کم تواند کشید (آبتین به شاه سیلا)
ز جادو کند پاک روی زمین
شود روشن از تیغ او کار دین
دل شاه طیهور خرسند کرد
لبش را بدین داستان بند کرد
تو (شاه سیلا) امروز فرخ نیای منی (فریدون)
به ماچین و خاور بجای منی
تو باید که پیوسته داری به راه
فرستادهای یکدل و نیکخواه
که پیوسته آرد مرا آگهی
از آن نامور بارگاه مهی
- مجملالتواریخ (ناشناس 1389: 27): «فریدون بن اثفیان بن همایون بن جمشید الملک، مادرش فری رنگ، دختر طهور ملک جزیره بسلا ماچین بود».
واقواق (ژاپن)
د مورد این سرزمین جز دادههای جغرافیایی، هیچ درهمتنیدگی با سنتهای زرتشتی یا باورهای ایران باستان نمیتوان یافت!
افزونتر، نگارنده باید یادآوری نماید که درهمتنیدگی چین و سیلا با کنگدز زرتشتی، بهیاری نقشهای از «حافط ابرو» در کاخ گلستان بهخوبی قابل فهم میآید (اکبرزاده، 2025: زیرچاپ). واقعیت این است که برای درهمتنیدگی چین و سیلا با باورهای دینی زرتشتی باید بهدنبال یک بهانه بود؛ به باور نگارنده، کلیدیترین «قداست چین و سیلا» در یادگارنوشتههای پساساسانی به حمایت و پشتی شاهنشاهی تانگ و سپس آغوش گرم شاهنشاهی سیلا، پساتانگ، برروی بازماندگان ساسانیان در آن کران برمیگردد؛ موضوعی که که دربارۀ ژاپن از راه هیچ متنی گواهی نشده است.
نتیجهگیری
واقعیت این است که فروپاشی شاهنشاهی ساسانی و مهاجرت سیاسی دودمان شاهی به همراه بسیاری از بزرگان کشوری به کشور چین سرچشمه تغییرات معنادار در زبان فارسی شده است. یکی از این تغییرات معنادار، جابهجایی جغرافیای برخی باورها و اساطیر زرتشتی از خراسان بزرگ به چین است؛ رهاییبخشان فرجامین دین زرتشتی چون «فریدون» از چین-سیلا بهسوی نجات ایران حرکت میکنند؛ چین بسان بهشت زرتشتی، با آخرت ایرانیان باستان گره میخورد؛ جمشید، نماد شاهی فرهمند، در چین غروب میکند. این تغییرات معنادار ریشه در همان مهاجرت سیاسی دارد؛ یعنی زمانیکه چین به ساسانیان سرگردان پناه داد، لشکر داد، مقام داد و آنها را در برابر تازیگان پشتی و در انجام باورهای دینی آزادی داد؛ از این روی، در باورهای دینی زرتشتی با جغرافیای جدیدی بهنام چین روبهرو میشویم؛ با فروپاشی شاهنشاهی تانگ، ایرانیان بدون پناه، از شاهنشاهی سیلا و به گمان بسیار از سرزمین واقواق (ژاپن) نیز یاری خواستند؛ آنچنانکه از متون فهمیده میشود، تنها سرزمین سیلا بدیندرخواست پاسخ مثبت داد؛ به گمانی، تغیر معنادار نام سیلا بهشکل «بسیلا» (به+ سیلا: سیلای خوب) و درهمتنیدگی آن با اساطیر زرتشتی کمترین پرتو آن پشتی تاریخی است. ایرانیان نمکشناس، این دو سرزمین را بهعنوان دو سرزمین مینوی و رهاییبخش خود باور کردند؛ ژاپن، به هر دلیلِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، مشکلات مرزی، به ایرانیان لطفی نکرد؛ از این روی، دو همسایۀ این کشور با باورهای زرتشتی گرهخوردند، حال آنکه داده های تاریخی-جغرافیایی هم درمورد این سرزمین (ژاپن) کمرنگ، پرسشبرانگیز، مبهم و فاقد ارزش بررسی است.
حمید زارعی، سید مهدی میری، سید امیرعلی حسینیهرندی، سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
گستردگی مرزها و موقعیت ویژۀ جغرافیایی ایران عهد ساسانی موجب عبور راههای تجاری و ارتباطی تمدنهای شرق و غرب از سرزمین ساسانیان یا کنارههای آن شده بود. این موقعیت جغرافیایی نقش مهمی در پیشبرد سیاست توسعهطلبانه و انحصارگرایی اقتصادی ساسانیان و تعاملات تجاری، فرهنگی و سیاسی با حکومتهای منطقهای و فرامنطقهای داشته است. در اینمیان، بررسی روابط سیاسی-فرهنگی ساسانیان و یمن باستان بهسبب برخورداری هر دو سرزمین از موقعیت دریایی و راههای تجاری مرتبط با آن حائز اهمیتی ویژه است؛ از اینرو، هدف این پژوهش، بررسی ماهیت و عمق روابط سیاسی و فرهنگی ساسانیان و یمن، شناسایی عوامل مؤثر بر شکلگیری و تحول این روابط و ارزیابی تأثیر متقابل این روابط بر تحولات تاریخی دو سرزمین است. همچنین، نقش باستانشناسی در روشنسازی ابعاد مختلف این روابط مورد توجه قرار خواهد گرفت. با بررسی شواهد تاریخی و باستانشناسی، این پژوهش بهدنبال پاسخ به این پرسش است که، چه عواملی باعث شکلگیری و تداوم روابط سیاسی و فرهنگی بین ساسانیان و یمن در قرون چهارم تا هفتم میلادی شده است؟ یافتههای پژوهش نشان میدهد که تسلط بر مسیرهای تجارت دریایی نقش محوری در ارتباطات میان ایران و یمن در دورۀ ساسانیان داشته است. همچنین، نتایج بررسی ویژگیهای هنری نقشبرجستۀ شوالیه (از ظفّار)، نقشبرجسته یک زن (از ظفار)، بخشی از یک شلوار پارچهای منقوش به صحنۀ کارزار ساسانیان با حبشیان (از آنتینوئه) و چهار وجه یک سرستون حجاری شده (از قلعۀ حسنالعور یمن) بهدست آمده از کاوشهای باستانشناسی در یمن حاکی از وجوه اشتراک با هنر ساسانی و مؤید نفوذ فرهنگی-هنری ساسانیان در سرزمین یمن است.
بهار رضائیباغبیدی، حسن کریمیان، کمالالدین نیکنامی، سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
استان فارس خاستگاه ظهور دو شاهنشاهی هخامنشی و ساسانی در تاریخ ایران بوده است. وجود آثار تاریخی مهم از این دو دوره در فارس آشکارا جایگاه این استان را نشان میدهد. یکی از این مناطق در فارس، داراب است که محل قرارگیری شهر دارابگرد در دورۀ ساسانی بوده است. به نسبت اهمیت این منطقه در سپهر تاریخی و باستانشناسی ایران، پژوهشهای صورتگرفته، اندک بهنظر میرسد؛ با توجه به اهمیت این شهر در دورۀ ساسانی، در این پژوهش تلاش گردیده تا تصویری روشن از جایگاه شهر و خوره دارابگرد ترسیم و ساختار دفاعی آن بازسازی گردد؛ این پژوهش بر آن است تا با توجه به بررسیهای باستانشناسی اخیر در دشت داراب دریابد که دارابگرد دارای چه جایگاهی در ساختار اداری و سیاسی ساسانیان بوده است و تا چه زمانی این اهمیت تداوم دارد؟ همچنین باتوجه بهوجود قلاع و استحکامات نظامی پیرامون شهر دارابگرد، ساختار دفاعی و نگهبانی از شهر و دشت داراب چگونه عمل میکرده است؟ در نگاه نخست مشاهده ویرانههای شهر دارابگرد که بیانگر شکوه گذشته آن است از یکسو و وجود یک نقشبرجسته، ضرابخانۀ بزرگ و مهم که پس از دورۀ ساسانیان و در قرون نخستین دورۀ اسلامی نیز فعالیت داشته و همچنین مُهرها و گِلمهرهای بهدست آمده اهمیت این محدودۀ جغرافیایی را طی دورۀ ساسانی و اوایل دوران اسلامی نشان میدهد. بههمین دلیل وجود یک ساختار دفاعی منسجم برای شهر دارابگرد و دشت داراب ضروری است. باتوجه به شناسایی 14 قلعه در بررسیهای باستانشناسی دشت داراب، این پژوهش با رویکرد توصیفی-تحلیلی شواهد باستانشناسی را در کنار شواهد تاریخی قرار داده است تا بتواند درک درستی از ساختار دفاعی دشت داراب در دورۀ ساسانی ارائه کند. این پژوهش نشان میدهد که جغرافیای دشت داراب در شکلگیری شهر دارابگرد و ساختار دفاعی آن مهمترین نقش را داشته است.