logo

جستجو در مقالات منتشر شده


12 نتیجه برای شرق ایران

معین فلکی، رضا مهرآفرین،
سال 3، شماره 10 - ( 12-1398 )
چکیده

نقش‌مایه‌ها در هنر ایران حامل مفاهیم و مضامینی است که تجلی‌گر جهان‌بینی جوامع بشری به‌شمار می‌آیند. نقوشی که بر مُهرها نقش می‌بندد بیانگر میراثی است که در آن بستر به‌وجود آمده‌اند. تحقیق پیشِ‌رو به مطالعه و تحلیل نقوش حیوانی برروی مهرهای مشبک فلزی در جنوب‌شرق ایران می‌پردازد. یکی از پدیده‌های جالب‌توجه فرهنگ‌های عصرمفرغ در ایران، رواج مهرهای مشبک فلزی در جنوب‌شرق ایران است که مختص و ویژگی خاص این منطقۀ جغرافیایی و اقلیمی است. این گونه از مهرها، به‌طور کلی از جنس مفرغ و هم‌چنین از جنس نقره و در مواردی نادر از آلیاژهای گوناگونی بوده که به‌روش موم گمشده ساخته شده‌اند. هدف از پژوهش حاضر، شناخت مفاهیم و مضامین آن‌ها و مشخص کردن عواملی است که در نقش کردن نقوش مهرهای دوران مزبور دخیل بوده‌اند. لازم به ذکر است که این مُهرها به‌شکل مربع، دایره و مثلث ساخته شده و دربرگیرندۀ نقوش هندسی، گیاهی، انسانی و حیوانی است. تاکنون در رابطه با این نقش‌مایه‌ها برروی مهرهای مشبک فلزی، نظریۀ‌ مستدل و مستندی مطرح نشده است. بدیهی‌ست که اطلاعات مستخرج از نمونه‌های به‌کار‌رفته در مهرهای مشبک جنوب‌شرق در عصر مفرغ ایران، می‌تواند تاحدود زیادی راهگشای بسیاری از ابهامات موجود در این زمینه و شناخت هرچه بیشتر نقوش حیوانی برروی مهرها باشد؛ از همین‌رو، این پژوهش می‌کوشد تا ابعاد مختلف مفهومی و محتوایی نقش‌مایۀ مزبور به‌صورت مستند، که با روش پژوهشی توصیفی-تحلیلی است، با تکیه‌بر روش مطالعۀ کتابخانه‌ای و با این فرض که روش نمایش این نقش‌ها برگرفته از طبیعت و نشان‌دهندۀ اهمیت حیوانات در چرخۀ زندگی مردمان این ناحیه است، مورد بحث و تحلیل قرار گیرد. یافته‌های تحقیق نشان‌دهندۀ تأثیر درخور ملاحظۀ شیوۀ زیست و جایگاه این حیوانات در باورها و اندیشه‌های مذهبی و فکری حاکم بر مردمان این ناحیه است.

سیامک سرلک،
سال 4، شماره 11 - ( 3-1399 )
چکیده

در مطالعات باستان‌شناسی هزارۀ دوم قبل‌ازمیلاد نیمۀ شمالی ایران براساس گاه‌شناختی رایج و مرسوم عصر مفرغ و عصر آهن ایران، عموماً بازۀ زمانی (2000) 1900 تا 1500 ق.م. معرّف عصر مفرغ پایانی و حدوداً 1500 ق.م. به‌عنوان آغاز عصر آهن شناخته می‌شود. ازسوی دیگر، برپایۀ شواهد و مدارک باستان‌شناسی، در اکثر محوطه‌های هزارۀ دوم قبل‌ازمیلاد نیمۀ شمالی ایران تصویر روشنی از توالی گاه‌شناختی و فرهنگی پایان عصر مفرغ و آغاز عصر آهن ارائه نشده است. این محدودیت بیشتر ناشی از بستر و ماهیت مواد و مدارک این دوره است که غالباً حاصل کاوش در گورستان‌های این دوره بوده و اطلاعات موجود در رابطۀ توالی لایه‌نگاری مشخص و دقیق در محوطه‌های استقراری این دوره در نیمۀ شمالی ایران، اندک است. در عین‌حال مدارک موجود نشان می‌دهد که اکثر مراکز اصلی و محوطه‌های این دوره، به‌ویژه در شمال‌شرق و شرق ایران (و دشت گرگان)، جنوب ترکمنستان و شمال افغانستان، در حدفاصل حدود 1700 تا 1500 ق.م. (پایان عصر مفرغ تا آغاز عصر آهن) متروک می‌شوند و در توالی استقراری این محوطه‌ها گسست فرهنگی و گاه‌شناختی مشهودی ایجاد می‌شود. در رابطه با علل متروک‌شدن محوطه‌های این دوره و گسست ایجادشده در توالی استقراری (و گاه‌شناختی و فرهنگی) اواسط هزارۀ دوم قبل‌ازمیلاد فرضیاتی مطرح شده است. غالب این فرضیات با رویکرد باستان‌شناسی به مواد فرهنگی، به‌ویژه مطالعه و تحلیل تغییرات ایجادشده در سنت‌های سفالی، به توجیه علل بروز گسست ایجادشده پرداخته است و عواملی نظیر مهاجرت‌ها و تهاجمات اقوام و فرهنگ‌های جدید، تغییرات زیست‌محیطی، افزایش جمعیت و در نتیجۀ آن افزایش میزان بهره‌برداری از منابع طبیعی و شوک زیست‌محیطی ناشی از آن و تغییر در شیوۀ اقتصاد معیشتی را به‌عنوان دلایل بروز گسست ایجادشده در توالی استقراری و متروک‌شدن مراکز این دوره در مناطق شرقی فلات ایران، پیشنهاد و مطرح کرده است. در این نوشتار، براساس یکی از فرضیات، مبتنی‌بر نتایج مطالعات زبان‌شناسی متون مذهبی منسوب به «هندو ایرانی عصر ودایی-گاهانی» پرسشی مطرح خواهد شد مبنی‌بر این‌که، آیا تحولات ناشی از اصلاحات مذهبی زرتشت که در بازۀ زمانی حدوداً 1700 (1800) تا 1500 ق.م. در شرق ایران روی داده است، به‌تنهایی و یا احتمالاً همراه با دیگر عوامل (احتمالاً تغییرات زیست‌محیطی) می‌تواند به‌عنوان یکی از عوامل تاًثیرگذار (تسریع‌کننده) در روند متروک‌شدن مراکز و محوطه‌‌های پایان عصر مفرغ شرق ایران و ازجمله عوامل گذار جوامع از عصر مفرغ به عصر آهن به‌شمار آید؟ با این‌وصف در نوشتار حاضر، بازۀ زمانی تقریبی (1600) 1700 تا (1400) 1500 ق.م. به‌عنوان دورۀ گذار از عصر مفرغ به عصر آهن مطرح و پیشنهاد می‌شود. 

محمد مرتضایی، سلمان انجم‌روز، محمدرضا محمدی‌مقدم،
سال 4، شماره 12 - ( 6-1399 )
چکیده

شهرستان قلعه‌گنج در جنوب استان کرمان، در مرز استان سیستان‌وبلوچستان و هرمزگان قرار دارد. نخستین فصل بررسی و شناسایی این شهرستان در سال 1395 ه‍.ش. صورت‌پذیرفت و درپی آن، 66 محوطه و اثر که دربر گیرندۀ بازه‌های زمانی پارینه‌سنگی تا سدۀ اخیر هستند، شناسایی شد؛ در پژوهش حاضر تلاش بر این است که محوطه‌های دوران مس‌وسنگ و عصر مفرغ به‌صورت جداگانه از لحاظ گاهنگاری و پراکندگی استقراری و پیوندهای فرهنگی با مناطق همجوار مورد بررسی و تحلیل قرار گیرند. وجود شواهد گاهنگاری مطلق از این دوران در نزدیک‌ترین مناطق همجوار، برخلاف دوره‌های پیشین و سپسین، کمک شایانی به این تحلیل‌ها می‌نماید. در پژوهش حاضر، نخست، مجموع‌ سطحی محوطه‌های دوران مس‌وسنگ و عصر مفرغ با توجه به‌روش تطبیقی و مقایسه‌ای مورد گاهنگاری قرار گرفته و همچنین پیوندهای فرهنگی آن‌ها با نواحی مجاور مشخص‌شده است. براساس گاهنگاری مقایسه‌ای انجام‌شده، محوطه‌های مس‌وسنگ به‌ترتیب معرف دوره‌های فرهنگی یحیی Va محوطوط‌آباد I و علی‌آباد در جنوب‌شرق ایران هستند. مطالعۀ سفال‌های سطحی به‌دست آمده از کلیۀ محوطه‌های عصر مفرغ نشانگر پیوندهای فرهنگی این منطقه با کناره‌های شرقی جازموریان (تپۀ بمپور)، حوضۀ هلیل‌رود (تپۀ کنارصندل جنوبی) و درۀ صوغان (تپه‌یحیی) است. اجزا و ساختار نمایان و مشهود محوطه‌های عصر مفرغ به اشکال متفاوت معماری سنگ‌چین در نواحی کوهستانی برخلاف تپه‌های واقع‌در دشت، مبنای مناسبی را با توجه به داده‌های سطحی در پیشنهاد کارکردهایی مانند: گورستان، فضاهای مسکونی و احتمالاً ساختارهای مرتبط با مدیریت آب و کشاورزی برای این محوطه‌ها فراهم می‌نماید. محدودۀ زمانی پیشنهادی برای محوطه‌های این دوره با توجه به شیوۀ گاهنگاری مقایسه‌ای، اواخر هزارۀ چهارم تا نیمۀ نخست هزارۀ دوم قبل‌ازمیلاد است. محوطه‌های یادشده به‌صورت پیوسته از کوهپایه‌های جنوبی جازموریان تا ارتفاعات شمالی خلیج‌فارس گسترش می‌یابند که با توجه به نحوۀ پراکندگی‌شان و تعیین موقعیت راهبردی مکان قرارگیری آن‌ها به‌عنوان حدمیانی و پیونددهندۀ ناحیۀ بمپور با پس‌کرانه‌های خلیج‌فارس، فرضیۀ نقش تنگه‌ها و رودهای فصلی به‌عنوان گذرگاه و پل‌های ارتباطی بین دو ناحیۀ یادشدۀ مطرح می‌شود. نتایج تحقیق حاضر، بیانگر نقشِ واسطه‌ای ناحیۀ مورد بررسی در پیوند فرهنگی بین نواحی شرقی جازموریان و حوضۀ هلیل‌رود در دوران مس‌وسنگ و عصر مفرغ است.

محمدحسین عزیزی‌خرانقی، سپیده جمشیدی‌یگانه، ماساشی آبه، افشین اکبری،
سال 4، شماره 12 - ( 6-1399 )
چکیده

درطول هزارۀ چهارم قبل‌ازمیلاد در مناطق وسیعی از خاورمیانه ظروف مشابهی تولید و استفاده شده که در ایران تحت‌عنوان کاسۀ لبه‌واریخته شناخته می‌شود. کمیت حیرت‌آور و شباهت در ظاهر و فن ساخت این نوع کاسه در محدودۀ وسیع جغرافیایی، سبب اهمیت این ظرف سفالی در مطالعات باستان‌شناسی گردیده است. تاکنون پژوهش‌های مختلفی دربارۀ تاریخ‌گذاری، کارکرد و دلیل گستردگی حوزۀ پراکنش این‌گونۀ سفالی، صورت پذیرفته است؛ هرچند کاسۀ لبه‌واریخته در محوطه‌های بسیاری در محدودۀ غرب، جنوب، جنوب‌شرق و فلات‌مرکزی ایران شناسایی و معرفی شده و منطقۀ شرق ایران خارج از حوزۀ پراکنش این دادۀ فرهنگی درنظر گرفته می‌شود، اما به‌دست آمدن کاسه‌های لبه‌واریخته از کاوش‌های محوطۀ کله‌کوب نشان داد که این فرهنگ سفالی در مناطقی وسیع‌تری از آن‌چه تاکنون متصور بوده‌ایم؛ گسترش یافته است. کله‌کوب محوطه‌ای است در شرق ایران، استان خراسان جنوبی و شهرستان سرایان و طی کاوش‌هایی که در سال 1397 ه‍.ش. در این محوطه صورت گرفت، در دو کارگاه لایه‌نگاری حجم زیادی از کاسۀ لبه‌واریخته به‌همراه دیگر گونه‌های سفالی مربوط به هزارۀ چهارم قبل‌ازمیلاد که در جنوب‌غرب ایران شناخته‌شده هستند، در دورۀ دوم این محوطه که با عنوان کله‌کوبII معرفی می‌شود، به‌دست آمد. این محوطه تاکنون شرقی‌ترین محوطه در فلات ایران است که کاسۀ لبه‌واریخته در مجموعۀ یافته‌های آن دیده شده است. باتوجه به اهمیت محوطۀ کله‌کوب در شناخت حوزۀ پراکنش این‌گونۀ سفالی، در این مقاله سعی بر آن است تا در ابتدا به طبقه‌بندی و گونه‌شناسی آن پرداخته شود، سپس با مقایسۀ گونه‌های مختلف سفالی این محوطه با مناطق دیگر، درک بهتری از ارتباطات بین‌منطقه‌ای و چگونگی پراکنش آن در شرق ایران به‌دست آورد. در مجموعۀ یافته‌های این محوطه، تعداد قابل‌توجهی کاسۀ لبه‌واریخته، سینی بانشی و تعداد محدودی از دیگر سبک‌های سفالی شاخص هزارۀ چهارم قبل‌ازمیلاد همچون ظروف دسته‌دماغی و ظروف لوله‌دار به‌دست آمده است. کاسۀ لبه‌واریخته حدود 15% از سفال‌های لایه‌های مربوط به این دوره را تشکیل می‌دهد و دیگر سفال‌های شاخص این دوره کمّیت ناچیزی را به‌خود اختصاص داده‌اند. ازنظر فن ساخت و سبک کاسه‌های به‌دست‌آمده از این محوطه کاملاً مشابه نمونه‌های جنوب‌غرب ایران هستند.

زهره شیرازی، نوذر حیدری،
سال 5، شماره 16 - ( 6-1400 )
چکیده

مجموعۀ تاریخی بمپور در حوزۀ جغرافیایی و فرهنگی مکران - جازموریان، در دشتی هموار در ضلع شمال‌غربی بمپور مرکز شهرستان بمپور واقع شده است. آثار آتش‌سوزی گسترده و خاکستر بقایای مواد سوخته‌شده، یکی از نمود‌های بارز قلعه است که تقریباً در همه‌جای آن دیده شده و منحصر به مکان‌هایی مانند چالۀ دورریز یا آشپزخانه نمی‌شود. تنوع و فراوانی آثار سوخته‌شده این اجازه را داد تا از آن‌ها برای مطالعات تخصصی ‌باستان‌گیاه‌شناسی استفاده شود. این پژوهش به ارائۀ نتایج حاصل از مطالعۀ بقایای گیاهی موجود در نهشته‌های برداشت‌شده از دورریز و بقایای ناشی از آتش‌سوزی متعلق‌ به لایه‌های سطحی و فوقانی دورۀ قاجار، حداکثر تا عمق یک‌متری کارگاه‌های کاوش در قلعۀ بمپور می‌پردازد. اهدف اصلی از انجام این مطالعات، شناخت پوشش گیاهی پیرامون قلعه و منطقه، نوع گیاهان استفاده‌شده توسط ساکنان قلعه و شناخت بخشی از تغذیۀ ساکنان و وجود احتمالی آثار رستنی‌های غیربومی بود. مشاهدۀ میکروسکوپی و شناسایی 2.301 قطعه زغال چوب، چوب، دانه، اجزاء ساقه و میوه به‌دست‌آمده از کانتکست‌های مذکور نشان‌داد که پوشش درختی پیرامون قلعه در دورۀ قاجار شامل درختانی مانند: گز، بید، آکاسیا، کهور و خرما بوده و از چوب این درختان برای سوخت (به‌ویژه گز) یا به‌عنوان مصالح ساختمانی در جهت مقاوم‌‌سازی بناها (بید، آکاسیا و کهور) استفاده می‌شده است. اکولوژی و پراکنش جغرافیایی گیاهان شناسایی‌شده، گواه‌بر بومی بودن آن‌هاست. بقایای گیاهان کشت‌شده مانند: غلات (گندم و جو)، میوه‌ها (خرما) و صیفی‌جات (هندوانه و خربزه) در میان بقایای ناشی از آتش‌سوزی حکایت از فعالیت‌های کشاورزی منطقه دارد. علاوه‌بر این، گواه دیگری بر این امر، بذرهای سوختۀ گیاهان خودرو یا علف‌های هرز شناسایی‌شده نظیر: چاودار، مرغ، جاروعلفی، گندمیان خودرو، ماشک، گَوَن، یونجه، اسفناجیان، سیاه‌شور، علف هفت‌بند، واکاریا، سریشک و جگن هستند که با آبیاری در مزارع کشاورزی ‌روییده‌اند.

داود بهروزی‌فر، رضا مهرآفرین، محمدرضا سعیدی‌هرسینی، احمد چایچی‌امیرخیز،
سال 5، شماره 17 - ( 9-1400 )
چکیده

دشت سرخس در شمال‌شرق ایران و همجوار با کشور ترکمنستان واقع شده است. درخصوص مطالعات سفال دورۀ اشکانی در دشت سرخس، تاکنون مؤلفه‌های به‌خصوصی برای آن درنظر گرفته نشده است. شناسایی و طبقه‌بندی سفال‌های اشکانی این منطقه می‌تواند ابزار مناسبی برای شناخت بیشتر سنت‌های سفالگری، و مطالعۀ تعاملات فرهنگی و اقتصادی مراکز جمعیتی آن دوره فراهم سازد. روش انجام پژوهش براساس مطالعات کتابخانه‌ای (توصیفی و تحلیلی) طی یک مرحلۀ بررسی میدانی (پیمایشی) است. براساس یافته‌های سطحی بررسی میدانی درمجموع 91 قطعه سفال شاخص از 14 محوطۀ استقراری متعلق ‌به دورۀ اشکانی جهت بررسی انتخاب شد. درواقع این پژوهش به‌دنبال پاسخ این پرسش است که، ارتباطات درون‌منطقه‌ای و فرا‌منطقه‌ای دشت سرخس در دورۀ اشکانی با مناطق هم‌دوره چگونه بوده است؟ با توجه به مطالعات صورت‌‌گرفته برروی سفال‌های منتسب به دورۀ اشکانی در دشت سرخس می‌توان این دوره را در دشت یاد‌شده به دو دوره بخش نمود که در دورۀ نخست (شکل‌گیری حکومت اشکانیان تا قبل از به سلطنت رسیدن مهرداد اول) دشت سرخس متأثر از فرهنگ واحۀ سرخس ترکمنستان است؛ و در دورۀ دوم، تا پایان دورۀ اشکانیان متأثر از فرهنگ‌های شناخته‌شدۀ جنوب ترکمنستان، یعنی فرهنگ‌های نسا و مرو هستند. هدف از این پژوهش ضمن شناسایی و معرفی سفال اشکانی دشت سرخس، طبقه‌بندی و گونه‌شناسی سفال‌های دورۀ اشکانی منطقه است. ضرورت پژوهش حاضر، ناشناخته بودن فرهنگ‌های سفال استقرار اشکانی دشت سرخس است و پژوهش حاضر تا حدودی می‌تواند زمینۀ شناخت بهتر را برای پژوهش‌های بعدی فراهم کند. 

حسن نامی، مهدی موسوی‌نیا،
سال 5، شماره 17 - ( 9-1400 )
چکیده

سفال فراوان‌ترین و یکی از مهم‌ترین داده‌های باستان‌شناسی در فهم مشخصات فرهنگی ادوار تاریخی است. سفال اشکانی در تمامی قلمرو این امپراتوری یکسان نبوده و می‌توان آن‌را به چند منطقۀ جغرافیایی-فرهنگی متمایز تقسیم نمود. یکی از این مناطق جغرافیایی شمال‌شرق ایران است. محوطۀ شهرتپه به‌واسطۀ دو فصل کاوش باستان‌شناسی یکی از معدود محوطه‌های کاوش‌شدۀ اشکانی در شمال‌شرق ایران است. یکی از داده‌های باستان شناسی این محوطه، ظروف و قطعات سفال دورۀ اشکانی است. گونه‌شناسی قطعات سفال شهرتپه به‌منظور دستیابی به الگوی سفال اشکانی در شمال‌شرق ایران مهم‌ترین پرسش تحقیق حاضر است؛ لذا در تحقیق حاضر، تلاش می‌شود با روش توصیفی-تحلیلی، قطعه سفال‌های اشکانی شهرتپه ازنظر فرم‌شناسی ارزیابی گردد و با مقایسۀ این قطعات سفال با نمونه‌های مشابه، الگویی از مشخصات سفال اشکانی در شمال‌شرق ایران پیشنهاد گردد. بررسی گونه‌شناسی و مطالعات تطبیقی قطعات سفال شهرتپه نشان می‌دهد، کوزه، خمره، تنگ، دیگ، دیگچه، آبریز، کاسه و پیاله درکنار ظرف معروف به میثاق، فرم‌های سفالی یافت‌شده از دو فصل کاوش باستان‌شناسی شهرتپه است. این گونه‌های سفالی که از اوایل تا سده‌های متأخر اشکانی را دربر می‌گیرند، با قطعه سفال‌های مرو، نسا، قومس، چارسدا، شمشیرغار، آی‌خانم، حسنی‌محله، تل‌اسپید، تپه‌یحیی، گورستان بردسیر، گوری‌کهنه، نادعلی، جنوب بلوچستان، خورهه، گورستان سنگ‌شیر همدان، قلعه اژدهاکو بیستون قابل مقایسه است. به‌علاوه، کشف جوش کوره در دومین فصل کاوش‌ محوطه نشان می‌دهد شهرتپه یکی از مراکز تولید سفال در دورۀ اشکانی در شمال‌شرق ایران بوده است. نبود گونه‌های لعاب‌دار، کمبود گونه‌های منقوش و فراوانی گونه‌های ساده، وجه بارز سفال‌های شهرتپه است. گونه‌های سفالی که اغلب کاربری روزمره داشته و با استناد به مطالعات تطبیقی، بخشی از خانوادۀ سفال اشکانی در شمال‌شرق ایران بوده است.

محسن دانا، آزیتا میرزایی،
سال 6، شماره 21 - ( 9-1401 )
چکیده

تمرکز فعالیت‌ها و کاوش‌های انجام‌شده در محوطه‌های عصر آهن ایران در یک‌-چهارم شمال‌غربی ایران است. جایی‌که غرب، شمال‌غرب، شمال مرکز و نیمۀ غربی باریکۀ ساحلی دریای مازندران را شامل می‌شود. نکتۀ مهم آنجا است که مبنای گاه‌نگاری عصر آهن در ایران نیز براساس کاوش‌ چند محوطه در بخش کوچکی از شمال‌غرب و تعمیم آن به تمام ایران است. به این‌ترتیب با نگاهی به فعالیت‌های باستان‌شناسی عصر آهن مشاهده می‌کنیم نیمۀ شرقی ایران و به‌ویژه شمال‌شرق بسیار ناشناخته است. شمال‌شرقی ایران از دیرباز محل ورود اقوام کوچ‌روی استپ‌های شمالی آسیا به مناطق داخلی فلات ایران بوده است. قدیمی‌ترین اقوامی که براساس منابع نوشتاری به فلات ایران وارد شده‌اند، اقوام موسوم به «هندوایرانی» یا «آریایی» هستند که از استپ‌های شمال آسیا به‌سمت جنوب آمده‌ و در سرزمین گسترده‌ای از کوه‌های پامیر تا آناتولی پراکنده شدند. بسیاری از پژوهشگران حرکت تدریجی این اقوام را از هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد می‌دانند. دوره‌ای که تقریباً با عصر آهن در منطقه هم‌زمان است. ولی عملاً دانسته‌های ما از عصر آهن شمال‌شرقی ایران که امروزه تمام استان خراسان شمالی و بخش‌های شمالی استان خراسان رضوی را شامل می‌شود، ناچیز است. ‌در این پژوهش تلاش می‌شود براساس جدیدترین پژوهش‌ها تصویری از عصر آهن بخشی از شمال‌شرقی ایران، با تأکید بر حوضۀ بالایی اترک، ارائه شود. براساس بررسی و شناسایی انجام‌شده در این حوضه، عصر آهن حوضۀ بالایی اترک جزو فرهنگ یاز 1 است. 

داود بهروزی فر، مهدی دهمرده‌پهلوان،
سال 6، شماره 22 - ( 12-1401 )
چکیده

تاکنون استقرارگاهی عصرآهن دشت سرخس مورد بررسی باستان‌شناسی قرار نگرفته است و ازسویی دیگر، عصرآهن دشت سرخس معرف فرهنگ یاز در منطقه است و نام خود را از محوطۀ یاز‌تپه واقع‌در جنوب‌غرب ترکمنستان وام‌گرفته است. مطالعات فرهنگ عصرآهن دشت سرخس می‌تواند اطلاعات بنیادی و اساسی این دوره را نمایان ساخته و به درک کلی عصرآهن فلات ایران و سرزمین ترکمنستان کمک کند. هدف از این پژوهش، ضمن شناسایی استقرارگاهی عصرآهن، تجزیه و تحلیل عوامل زیست‌محیطی به‌منظور تبیین الگوهای استقرار عصرآهن دشت سرخس است که به این‌منظور، یک فصل بررسی میدانی در دشت انجام شد و به‌وسیلۀ مطالعۀ آثار گردآوری‌شده و مطالعات کتابخانه‌ای مشخص شد که 16 محوطه دارای آثار عصرآهن است. برخی استقرارگاه تک‌دوره و بعضی دیگر دارای توالی گاه‌نگاری هستند. ضرورت پژوهش حاضر، ناشناخته بودن فرهنگ یاز عصرآهن دشت سرخس است؛ از‌ این‌روی، استقرارگاه شناسایی‌‌شدۀ عصر‌آهن دشت سرخس ازمنظر عوامل زیست‌محیطی و نقش آن‌ها در تبیین الگوهای استقرار مورد تجزیه ‌و تحلیل قرار گرفتند. خروجی نقشه‌ها و داده‌های استقرارگاهی عصر‌آهن دشت سرخس نشان‌داد که ازمیان عوامل زیست‌محیطی مؤثر در تعیین الگوهای استقرار، دوری و نزدیکی در محدودۀ ارتفاعی بین 300 تا 900 متر از سطح دریا، قرارگرفتن استقرارگاه در امتداد مسیر رودخانه‌های دشت سرخس (الگوی استقرار خطی) و مراکز شهری یا روستایی بزرگ (میراحمد و بزنگان) بالغ‌بر 65 هکتار (مکان مرکزی)، راه‌های ارتباطی (راه ارتباطی خراسان‌بزرگ در عصرآهن)، در شکل‌گیری و پراکنش استقرارگاه بیشتر از سایر عوامل زیست‌محیطی تأثیرگذار بوده‌اند. از مهم‌ترین نتایج بررسی باستان‌شناسی صورت‌گرفتۀ حاضر، شناسایی استقرارگاهی عصر‌آهن معرف فرهنگ یاز دشت سرخس است که در سنجش توزیع استقرارگاهی عصر‌آهن این حوزه به‌کار خواهند آمد تا چشم‌انداز بسیار دقیق و جامعی برای فهم نوع زندگی اجتماعی مردمان آن دوره ترسیم کنند.  

ثریا الیکای‌دهنو، گلینا کریمووا،
سال 7، شماره 26 - ( 12-1402 )
چکیده

هزارۀ سوم پیش‌ازمیلاد زمانی است که روابط گستردۀ فرهنگی و اقتصادی و تجاری میان تمدن ایران و درۀ سند، بین‌النهرین، خلیج‌فارس، دریای عمان و آسیای‌مرکزی برقرار بوده است. هدف مقالۀ حاضر، بررسی نشانه‌شناسی فرهنگی و ارتباطات میان محوطه‌های عصر مفرغ جنوب‌شرق ایران، با تأکید بر شهرسوخته، شهداد و تپه‌یحیی است. در این روند، نشانه‌های مهرها و اثرمهرهای محوطه‌های ذکر‌شده در جنوب‌شرق ایران شامل: شهداد و شهرسوخته براساس مطالعات تطبیقی با محوطه‌های اصلی در آسیای‌مرکزی شامل: بلخ، مرو، موندیگاک، آلتین‌تپه، گنورتپه، داشلی‌تپه، تغلق، و منطقۀ اوردوس مورد مطالعه و بررسی قرار خواهند گرفت؛ از ‌این‌رو، در چارچوب نشانه‌های موردمطالعه برروی مهرها و اثرمهرها، پیشنهادی مبنی‌بر وجود ارتباطات فرهنگی موجود میان این مناطق در دورۀ زمانی موردپژوهش (عصر مفرغ) ارائه می‌گردد.برهمین اساس، پرسش‌های پژوهش چنین مطرح شده است؛ بین علائم سفال‌ها و مهرها چه مشابهت هایی دیده می‌شود؟ تشابهات فرهنگی بین آثار مناطق جنوب‌شرقی ایران با نواحی آسیای مرکزی به چه میزان و چگونه بوده است؟ آیا مشابهت‌های مشهود و مکشوف به‌هم مرتبط و هدف مشترکی را دنبال می‌کرده است؟ برهم‌کنش‌های فرهنگی می‌تواند در نتیجۀ عواملی ایجاد شود که نیازمند بررسی شواهد مادی برجای‌مانده از جوامع آن دوره است. با توجه به فاصله‌های موجود میان محوطه‌های باستانی هزارۀ سوم پیش‌ازمیلاد می‌توان این نشانه‌ها را نتیجۀ یک تفکر خاص و هدایت‌شده دانست که در محوطه‌های نیمۀ شرقی فلات ایران ظاهر شده‌اند؛ به‌عبارت دیگر، فاصله‌های جغرافیایی و جا‌به‌جایی اندیشه‌ها از جایی به‌جای دیگر با توجه به‌وجود ارتباطات وسیع بازرگانی و تجاری میان این محوطه‌ها قابل‌قبول است. این امر نشان می‌دهد که هم‌بستگی آسیای‌مرکزی با مناطق شرقی و هم‌چنین جنوب‌شرق ایران و بخشی از فرهنگ هند‌و‌اروپایی در عصرمفرغ، می‌توانسته نشأت‌گرفته از اعتقادات و باورها و اندیشه‌های مشترک و یکسان باشد.

افشین اکبری‌زرین‌قبایی، محمدحسین عزیزی‌خرانقی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

شمال‌شرق ایران و به‌خصوص دشت جاجرم در خراسان شمالی ازنظر جغرافیایی به‌صورت دالان و مسیر‌های ارتباطی بین حاشیۀ دشت کویر، بخش شرقی رشته‌کوه البرز و فلات ایران با مناطق آسیای‌مرکزی قرار دارند و از این‌نظر همیشه در مسیر تبادلات تجاری و فرهنگی جوامع انسانی از گذشته تا به امروز بوده‌اند؛ از این‌رو نتایج کاوش‌های تپه‌پهلوان به‌لحاظ شناخت تبادلات و سنت‌های فرهنگی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای در طول دوره‌های نوسنگی جدید و مس‌وسنگ انتقالی (چشمه‌علی) می‌توان حائز اهمیت ویژه‌ای باشد. در این پژوهش با روشی توصیفی-تحلیلی به توصیف، طبقه‌بندی و گونه‌شناسی مجموعه سفال‌های تپه‌پهلوان و به‌طور کل مقایسۀ آن در بستر محلی و منطقه‌ای پرداخته می‌شود تا بخشی از چگونگی سنت سفالگری این محوطه را در بستر دوره‌های نوسنگی جدید و مس‌وسنگ انتقالی در شمال‌شرق ایران مشخص کند و به پرسش‌هایی هم‌چون سنت سفالگری تپه‌پهلوان تحت‌تأثیر کدام سنت یا سنت‌های فرهنگی منطقه است؟ و چگونگی رابطۀ آن با چارچوب گاهنگاری منطقه‌ای است پاسخ بگوید. مجموعه سفال‌های این محوطه نشان از هم‌بستگی آن با سنت سفالگری طبقات 1 و 2 سنگ‌چخماق شرقی و محوطه‌های حوزۀ شاهرود در بازۀ زمانی 5800-5300پ.م. و دورۀ نوسنگی جدید دارد. سفال این دوره شامل انواع: کاسه، خمره، سینی و سبو ساده و منقوش است. بعد از ظهور تغییرات گسترده‌ای در جنبه‌های مختلف مواد فرهنگی محوطه‌های نوسنگی جدید چخماق/جیتونی در شمال‌شرق ایران درنهایت شاهد حضور سنت فرهنگی چشمه‌علی در توالی استقراری محوطه‌های این دوره در منطقه، ازجمله در تپه‌پهلوان هستیم. سفال این دوره در تپه‌پهلوان توأمان دارای ویژگی‌های فنی مشترک سفالگری با محوطه‌های فلات‌مرکزی ایران و از جنبۀ فرم و نقش‌مایه از تنوع کمتری نسبت به آن‌ها در طی بازۀ زمانی 4800-5200پ.م. است؛ به‌طورکلی، براساس سنت سفالگری، محوطۀ پهلوان نشان از تعاملات فرهنگی منطقه‌ای در دورۀ نوسنگی و فرامنطقه‌ای در مرحلۀ اول دورۀ مس‌وسنگ انتقالی شمال‌شرق ایران با فلات‌مرکزی و نواحی شمالی کوپه‌داغ دارد. 

رضیه هاشم‌زاده، محمد قمری‌فتیده، رحمت عباس‌نژاد سرستی،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده

یکی از واقعیت‌هایی که در بافت‌های باستان‌شناختی مربوط به اواخر عصر مفرغ دیده می‌شود، ترک و یا کوچک‌شدن بیش از اندازۀ محوطه‌ها است. بسیاری از محوطه‌ها و سکونتگاه‌های فلات ایران و خارج از فلات ایران در پایان عصر مفرغ به‌صورت ناگهانی و غیرمنتظره دچار فروپاشی شدند و یا روند رو به رشد این جوامع متوقف شده است. پژوهشگران عوامل متعددی ازجمله: سیل، زلزله، مهاجرت اقوام تازه‌وارد و... را برای این رخداد درنظر گرفته‌اند که به این عوامل می‌توان تأثیر عاملی چون «شهرنشینی مفرط» را نیز اضافه کرد که چندان به آن پرداخته نشده است. متعاقب شهرنشینی مفرط چالش‌هایی از قبیل: تغییرات گرمایی منطقه‌ای، تخریب زیستگاه و تنوع زیستی و اکوسیستم به‌عنوان عواملی شتاب‌دهنده در بحران‌های این دوره، می‌توانسته وخامت شرایط را بیشتر کند و پرسش اصلی این پژوهش بررسی شواهد و میزان و چگونگی اثرگذاری این عوامل در ایجاد بحران‌های عصر مفرغ پایانی است. نتایج این پژوهش نشان می‌دهد که پس از افزایش جمعیت در مراکز شهری با توجه به عدم برنامه‌ریزی اداری برای کنترل شرایط ناشی از شهرنشینی متراکم و درنتیجه برهم‌خوردن نظم محیطی و توازن طبیعی، جامعه به‌صورت یک سیستم پایدار سعی‌در بازگرداندن شرایط طبیعی کرده که این سعی، در برگشتن به توازن به‌صورت‌های مختلف هم‌چون تصمیم به ترک استقرارگاه‌های بزرگ و حرکت به‌سمت نواحی حاشیه‌ای و پیرامونی دارای منابع غذایی و آبی کافی بروز کرده است. شواهد این رخداد در مناطقی مانند: مرو، بلخ شمالی و جنوبی و نواحی دوآب در شرق سند دیده می‌شود؛ در برخی موارد نیز بحران در جوامع بیشتر شده و به‌صورت مشکلات جدیدتر هم‌چون قحطی و بیماری‌های همه‌گیر و جدال‌های بین منطقه‌ای و مواردی از این دست بروز کرده که منجر به فروپاشی جوامع شده است. 


صفحه 1 از 1