مهناز شریفی، عباس مترجم، سال 2، شماره 4 - ( 6-1397 )
چکیده
تپهقشلاق یکی از معدود محوطههای استقراری دورۀ روستانشینی قدیم در درۀ تالوار شهرستان بیجار مربوط به هزارۀ پنجم ق.م. است که با توجه به آزمایشات تاریخگذاری به روش تابشگرما از تاریخ 5500 ق.م. لغایت 3600ق.م. بدون وقفه مورد سکونت بوده است. انجام سه فصل کاوش باستانشناختی این محوطه، اطلاعات ارزندهای درخصوص وضعیت فرهنگی و باستانشناسی منطقه در اختیار ما قرار داد. شواهد باستانشناسی روستای کهن قشلاق نشان داد که بافت معماری به لحاظ کالبدی شامل اتاقهای کوچک متمرکز و مشرف به حیاط مرکزی هستند که با توجه به یافتههای منقول میتوان کارکرد آشپزخانهای، انباری و نشیمن را برای آنها تشخیص داد. ورودیهای اصلی بهسمت جنوبغربی (آفتابگیر) باز میشوند. در اتصال دیوارها در کنجها از روش قفلوبست استفاده شده و در ارتفاع باقیمانده از بناها هیچگونه نشانهای از ترک ناشی از تفاوت بار وارده در کنجها دیده نمیشود. با توجه به اینکه درۀ تالوار بیجار در گذرگاه بینابینی شمالغرب ایران و زاگرس مرکزی قرار گرفته، لذا نوعی تعامل روش و سازهای از هزارۀ پنجم و چهارم ق.م. شمالغرب ایران مانند حاجیفیروز و دالما و همچنین ویژگیهای بومی و محلی و تأثیرات فرهنگهای همزمان در محوطههایی مانند سهگابی و گودین در شرق زاگرس مرکزی در بافت آن وجود دارد. از لحاظ روش، این پژوهش متکی بر دادههای نویافته از کاوشهای میدانی باستانشناسی و سپس مطالعه و مقایسه با بافتهای معماری شناختهشده همزمان در مناطق پیرامونی استوار است. همچنین در برخی موارد به نشانههای معماری سنتیـروستایی در محل نیز استناد شده است. در مجموع مشخص شده که معماری اولیه این منطقه بهعنوان یک عنصر فرهنگی هنری از ارتباطات فرامنطقهای، ویژگیهای بومی و فناوریهای نوآورانه ترکیب یافته است.
باتوجه به فراوانی زیستگاههای پیشازتاریخی شناخته شده طی هفتاد سال گذشته در دشت شمال مرکزی خوزستان، شمار زیستگاههای متعلق به مراحل آغازین استقرار در روستا، بسیار ناچیز است. تاریخچۀ مدارک شناسایی شدۀ مربوط به دورۀ روستانشینی آغازین، گواهی میدهد که تقریباً همگی شواهد مربوط به آن دوره بهطور تصادفی بهدست آمده است؛ بنابراین، اولین مسئلۀ ما این است که چه عواملی باعث شده است تا یافتههای ما عمدتاً تصادفی بهدست آیند؟ برای توضیح چنین مسئلهای، فرضیاتی مدنظر قرار گرفته است؛ احتمالاً بهدلیل پهنههای زیستمحیطی پویا که عمدتاً در دشت شمال مرکزی خوزستان بهکار است، فرآیندهای نهشتهگذاری باعث ناپیدا بودن زیستگاههای مربوط به این دوره شده است. برای این فرضیه، مقیاس کوچک چنین زیستگاههایی که عمده مصالح بهکار رفته در آنها چینه و خشتهای اولیه بوده نیز مدنظر قرار گرفته است. علاوهبر آن، توان زیستمحیطی مساعد و روند رو به رشد زیستگاههای ادوار بعدی بهسان پوششی گسترده بر بقایای برجای ماندۀ زیستگاههای اولیه قرار گرفته و آنها را برای همیشه ناپیدا ساخته است. در آخر اینکه، حدس قوی میرود که روشهای بهکار گرفته شده در بررسیهای باستانشناسی طی چند دهۀ گذشته نیز ازجمله مشکلاتی است که دانستههای اندک ما را درخصوص زیستگاههای آغازین خوزستان باعث شده است؛ بنابراین، برای توضیح مسئلۀ ایجاد شده و با توجه به فرضیات اشاره شده، ارزیابی ما ابتدا معطوف به پهنههای مرتفع و مناطق سیلابی کهنتر در سطح دشت شده است. منطقهای حدفاصل رودهای شور و عجیروب در جنوب دزفول که بیشترین شواهد مربوط به روستانشینی آغازین دشت شمال مرکزی خوزستان از آنجا بهدست آمده است. ارزیابی برخی شواهد منتشر شده در مجموعههای قدیمی، که کمتر به آنها اعتنا شده و بازدید میدانی این نوید را به ما داده است که روستاهای اولیۀ دشت شمال مرکزی خوزستان بسیار بیش از میزانی است که پیشتر دانسته شده بود. نتایج این ارزیابی نشان داده است که حداقل بیش از 11 زیستگاه در دشت شمال مرکزی خوزستان شواهدی از روستاهای اولیه را در خود دارند؛ این درحالیاست که پیشتر شش محوطه از این دوره شناسایی شده بود.
زمینباستانشناسی ابزاری توانمند در بازشناسی تعامل چشمانداز طبیعی و فرهنگی یک منطقه است. مهمترین پرسش در این پژوهش، چگونگی تعامل زیستگاههای دشت شوشان و نظام آبی آن در دورۀ پیش از شهرنشینی بزرگ مقیاس منطقه است. در این مقاله، خلاصهای از یک بررسی زمینباستانشناختی اخیر ارائه شده که فرضیۀ رایج تأثیر فرهنگی میانرودان (بینالنهرین) بر شوشان در تغییر الگوی زیستگاهی در هزارههای پنجم تا دوم پیشازمیلاد، را به چالش میکشد. این بررسی در دو سطح خُرد و کلان، با کمک صدها رخنمود و پنجاهویک مغزه، نهشتهگذاری جریانهای آبی کهن منطقه را بازشناسی کرده و با شواهد باستانشناختی از 10 زیستگاه در شوشان بزرگ تکمیل کرده است. این نمونههای رسوب در آزمایشگاه تجزیه و تحلیل شده و برخی نیز بهروش تابشگرمایی تاریخگذاری شدهاند. درنهایت، برهمکنش (تعامل) تغییر مکانی الگوی زیستگاهی و جریانهای آبی با کمک نرمافزار GIS تحلیل فضایی شده است. نتیجۀ این تحلیل دستکم سه نکته را تأیید میکند: نخست، حرکت باختری جریانهای آبی شوشان همزمان با دورۀ روستانشینی پسین؛ دوم، همسویی بیواسطۀ این تغییر نظام آبی و تغییر مکانی الگوی زیستگاهی در سطح خُرد و کلان؛ سوم، تفاوت چشمگیر چشمانداز طبیعی شوشان و میانرودان در این دوره. بدینترتیب، تأثیر بیواسطۀ چشمانداز طبیعی در تغییر الگوی زیستگاهی شوشان و نیز واکنش فرهنگی به این تغییرات بهشکل سازگاری با چشمانداز از دیدگاه کنامسازی و درهمتنیدگی بحث میشود. در پایان بر اهمیت روزافزون بررسیهای هدفمند زمینباستانشناختی بهویژه در ایران تأکید شده است. نتیجۀ پژوهش پیشِرو این گمان را تقویت کرده که نظام آبی این منطقه درطول این دوره بر اثر یک عامل بیرونی از تعادل خارج شده و ارتباط جریانهای آبی کهن با یکدیگر در این منطقه را برای مدتی مختل کرده است.
این پژوهش از رویکردی ترکیبی برپایۀ مطالعات مربوط به آثار تاریخی برجای مانده از دورۀ سامانیان، گزارشهای متنشناسی همراه با مطالعات مدرن تبارشناسی (ژنتیکی) برای هدف خود بهره خواهد برد؛ هدف از این ترکیب، پرده برداشتن از هویت کسانی است که از دوردستترین کران جغرافیایی، یعنی از شرقیترین بخشهای آسیای میانه تا به شمال اروپا در موضوع بازرگانی فعال بودند. این پژوهش به «هویتشناسی» کسانی میپردازد که در مسیر بازرگانی این کران (بیرون از اروپا) فعال بودند. در حقیقت، این پژوهش بار دیگر به اهمیت و جایگاه ایران (پارس) در تاریخ اروپا و آسیای میانه (در این دوره) مهر تأیید میزند. اطلاعات موجود برپایۀ آثار و متون، شواهد موردنیاز برای فهم شبکۀ گستردۀ تجارت و مردمی که مسئول جابهجایی این کالاها بودند، شناخت آن مردمان و افکارشان را به ما میدهد. این جستار، گواهی پژوهشهای تبارشناسی اخیر از دو گروه قومی بهنام «روس» یا «وایکینگ» است؛ و البته عمدتاً با ترکیبی از اسکاندیناویها، اسلاوها، ترکها تا به مردمان محلی را شامل شده است. آندسته از متون عربی-فارسی که به موضوع پیوند میان روس و اروپای شرقی میپردازد پیشتر و بهدرستی ازسوی «توریر جانسون هاراندل» مورد بررسی قرار گرفته است. در این متون، قوم روس با نامهای دیگر چون «مجوس»، «نرثمانی»، «اوردومان»، «وارنک» و دیگر اسامی نیز نامیده شده است. یکی از دیدگاههای قابل دفاع وی، تأثیر فرهنگ ترک بر قوم روس بوده است. این اصل و نسب بههم پیچیدۀ این اقوام، بهیاری پژوهشهای ژنتیکی اخیر و نیز شواهد باستانشناسی مورد بحث قرار خواهد گرفت. بهعنوان نتیجهگیری، اصطلاح «روس» نه بهعنوان نام یک «گروه قومی»، که به یک «شیوۀ زندگی» اشاره دارد.
خطر فرسودگی و تخریب مسکن ارزشمند سنتی در بافتهای تاریخی روستاها را تهدید مینماید. شناسایی الگوهای معماری خانههای تاریخی و تحلیل پایداری آنها برای حفاظت از ارزشهای معماری سنتی و بهرهگیری از آنها در طرحهای مسکن معاصر ضرورت دارد. این درحالی است که با وجود مطالعات متعدد در زمینۀ گونهشناسی خانههای سنتی و پایداری مسکن روستایی، تحلیل الگوهای معماری خانهها کمتر دیده شده است. همچنین تاکنون الگوهای معماری خانههای ارزشمند بافت تاریخی روستای یاسهچای استخراج و تحلیل نگردیدهاند؛ لذا پرسشهای اصلی پژوهش این است که، الگوهای معماری خانههای تاریخی روستای یاسهچای کداماند؟ و اولویت الگوهای معماری بهدستآمده ازلحاظ پایداری به چه صورت است؟ هدف این مطالعه نیز، شناسایی الگوهای معماری مسکن در بافت تاریخی روستای یاسهچای چهارمحالوبختیاری و اولویتبندی آنها برمبنای پایداری است. برای نیل به هدف پژوهش، ابتدا با مرور تحقیقات و با روش تحلیل محتوای کیفی، مؤلفهها، معیارها و شاخصهای پایداری مسکن روستایی استخراج گردید؛ سپس، مشابهتها و تفاوتهای خانههای بافت تاریخی روستای یاسهچای از جنبۀ خصوصیات معماری کلان، میانی و خُرد بررسی شد و برمبنای آنها شش الگو برای خانهها شناسایی شد. در مرحلۀ بعد، الگوهای شناساییشده برمبنای پایداری با روش فرآیند تحلیل شبکهای (ANP) مقایسه و رتبهبندی گردیدند. الگوی معماری غالب بافت تاریخی روستا با بیشترین فراوانی، رتبۀ سوم پایداری را کسب نمود. با توجه به نتایج پژوهش، فراوانی بیشتر یک الگوی معماری بهمعنای ارجحیت آن الگو برای کاربرد در طراحی خانههای معاصر نیست؛ همچنین آفتابگیری، فرم و نحوۀ استقرار فضاهای زیستی و ایوانهایشان در طبقۀ اول و تعداد و کشیدگی حیاط مهمترین خصوصیات معماری بودند که موجب تمایز الگوها از یکدیگر میشدند. برای بهبود پایداری الگوها و بهکارگیری آنها در طرحهای مسکن معاصر پیشنهادهایی مانند اعطای تسهیلات مالی برای ایجاد فضاهای اقامتی در خانههای تاریخی و بررسی سازگاری ضوابط طرح هادی روستا با الگوهای معماری مسکن ارائه شدهاست.