448 نتیجه برای نوع مقاله: پژوهشي
بهار رضائیباغبیدی، حسن کریمیان، کمالالدین نیکنامی،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
استان فارس خاستگاه ظهور دو شاهنشاهی هخامنشی و ساسانی در تاریخ ایران بوده است. وجود آثار تاریخی مهم از این دو دوره در فارس آشکارا جایگاه این استان را نشان میدهد. یکی از این مناطق در فارس، داراب است که محل قرارگیری شهر دارابگرد در دورۀ ساسانی بوده است. به نسبت اهمیت این منطقه در سپهر تاریخی و باستانشناسی ایران، پژوهشهای صورتگرفته، اندک بهنظر میرسد؛ با توجه به اهمیت این شهر در دورۀ ساسانی، در این پژوهش تلاش گردیده تا تصویری روشن از جایگاه شهر و خوره دارابگرد ترسیم و ساختار دفاعی آن بازسازی گردد؛ این پژوهش بر آن است تا با توجه به بررسیهای باستانشناسی اخیر در دشت داراب دریابد که دارابگرد دارای چه جایگاهی در ساختار اداری و سیاسی ساسانیان بوده است و تا چه زمانی این اهمیت تداوم دارد؟ همچنین باتوجه بهوجود قلاع و استحکامات نظامی پیرامون شهر دارابگرد، ساختار دفاعی و نگهبانی از شهر و دشت داراب چگونه عمل میکرده است؟ در نگاه نخست مشاهده ویرانههای شهر دارابگرد که بیانگر شکوه گذشته آن است از یکسو و وجود یک نقشبرجسته، ضرابخانۀ بزرگ و مهم که پس از دورۀ ساسانیان و در قرون نخستین دورۀ اسلامی نیز فعالیت داشته و همچنین مُهرها و گِلمهرهای بهدست آمده اهمیت این محدودۀ جغرافیایی را طی دورۀ ساسانی و اوایل دوران اسلامی نشان میدهد. بههمین دلیل وجود یک ساختار دفاعی منسجم برای شهر دارابگرد و دشت داراب ضروری است. باتوجه به شناسایی 14 قلعه در بررسیهای باستانشناسی دشت داراب، این پژوهش با رویکرد توصیفی-تحلیلی شواهد باستانشناسی را در کنار شواهد تاریخی قرار داده است تا بتواند درک درستی از ساختار دفاعی دشت داراب در دورۀ ساسانی ارائه کند. این پژوهش نشان میدهد که جغرافیای دشت داراب در شکلگیری شهر دارابگرد و ساختار دفاعی آن مهمترین نقش را داشته است.
صبا غلامی، یعقوب محمدیفر، علی هژبری،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
منظرباستانشناسی با مطالعۀ دادههای مادی و فرهنگی چگونگی شکلگیری و سامانیافتن اقتصاد، جامعه، مذهب و فرآیندهای فرهنگی انسان را بررسی میکند. بهصورت کلی میتوان گفت تحول فرهنگها، در رابطۀ ارگانیک با تکنولوژی و محیطزیست است. منطقۀ قصرشیرین بر سر شاهراه تجاری خراسان قرارگرفته است؛ دارای استقرارهای مبتنیبر رندگی کوچنشینی و ثابت در دوران ساسانی و اوایل اسلام است. نحوۀ قرارگیری محوطهها، پراکندگی آنها در دشت قصرشیرین، بهگونهای است؛ که نشان میدهد این منطقه مجموعهای از استقرارهای کوچنشینی را در دل خود در کنار یک مجموعۀ حاکمیتی، در دورۀ ساسانی، جا داده است. این پژوهش تلاش میکند که بامطالعۀ منظرباستانشناسی منطقۀ قصرشیرین و بررسی محوطههای ساسانی با استفاده از تصاویر ماهوارهای و تکنیک GIS نسبت به توپوگرافی دشت، راههای ارتباطی، بررسی منابع تأمینکنندۀ آب، کاربری اراضی، پراکندگی و قرارگیری محوطههای باستانی به چگونگی شکلگیری استقرار در این منطقه در دورۀ ساسانی و کاربری و ارتباط محوطهها با یکدیگر پیببرد. قصرشیرین منطقهای بسیار مستعد برای شکلگیری و توسعۀ جوامع انسانی با معیشت دامداری و کوچنشینی است. در این منظرباستانشناسی دو الگوی زیستی مبتنیبر زندگی کوچنشینی و دامداری و زندگی یکجانشین مبتنیبر کشاورزی وجود دارد. اطلاعات لازم برای این تحقیق براساس تحلیل بر مدل GIS و تصاویر ماهوارهای بهدستآمده است. براساس مطالعات انجامشده بر روی اقلیم و عوامل جغرافیای منطقۀ مذکور، موقعیت جغرافیایی و پراکندگی محوطههای ساسانی در این منطقه چنین نتیجه گرفتهشده است که در دوران ساسانی و اوایل اسلام منطقۀ قصرشیرین بهجز آثار شاخص مجموعۀ ساسانی که مربوط به کشاورزی و یکجانشینی است و استقرارهای کوچنشینی که محوریت پژوهش را تشکیل میدهد، در اطراف آثار شاخص این منطقه بهعنوان یک اقامتگاه فصلی و موقت استفاده میشده است.
همایون خوش اقبال، مجید منتظرظهوری،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
این پژوهش به بررسی رابطۀ میان متغیرهای جغرافیایی و مکانگزینی، معماری و تداوم استقرار در قلاع اسماعیلی شهرستان دامغان در شمالشرق ایران میپردازد. دامغان در دوران اسلامی، بهعنوان بخشی مهم از شبکۀ دفاعی اسماعیلیان در منطقۀ تاریخی قومس، دربرگیرندۀ مجموعهای از قلاع و پاسگاههای مهم ازجمله: گردکوه، مهرنگار، منصورکوه، قلعهدختر، استیوهاد و شیر بوده است. هدف اصلی این پژوهش ارزیابی میزان تأثیر عوامل محیطی و جغرافیایی بر انتخاب محل استقرار این قلاع و تداوم سکونت در آنها است. این پژوهش با بهرهگیری از رویکرد توصیفی-تحلیلی و با تلفیق دادههای حاصل از بررسیهای میدانی باستانشناسی، منابع تاریخی و متنی، تصاویر ماهوارهای و تحلیلهای مبتنیبر سامانه اطلاعات جغرافیایی (GIS) انجام شده است. در اینراستا، مجموعهای از متغیرهای محیطی شامل ارتفاع، توپوگرافی، شیب، منابع آب، اقلیم، زمینشناسی، منابع معدنی، پوشش گیاهی و مسیرهای ارتباطی مورد بررسی قرار گرفته و با الگوی پراکنش قلاع اسماعیلی مقایسه شدهاند. نتایج پژوهش نشان میدهد که پراکنش این قلاع از الگویی هدفمند و غیرتصادفی پیروی میکرده و بهطور مستقیم با شرایط راهبردی محیطی ارتباط داشته است. بیشتر این محوطهها بر ارتفاعات مشرف به حوضۀ رودخانۀ چشمهعلی، مسیرهای ارتباطی مهم مرتبط با جادۀ خراسان بزرگ (جادۀ ابریشم)، دشتهای مستعد کشاورزی و نواحی دارای منابع معدنی احداث شدهاند. این قلاع علاوهبر برخورداری از ارتباط بصری متقابل، از مزایایی همچون موقعیتهای دفاعی مناسب، دسترسی پایدار به منابع آب و بهرهمندی از ظرفیتهای اقتصادی منطقه نیز برخوردار بودهاند. شواهد معماری نیز نشان میدهد که ساختار این استحکامات با شرایط محیطی سازگار شده و ازطریق احداث حوضانبارها، دیوارهای دفاعی، برجهای دیدهبانی و مجموعههای معماری چندسطحی به نیازهای زیستی و دفاعی پاسخداده است. این پژوهش نشان میدهد که متغیرهای جغرافیایی نقش تعیینکنندهای در مکانگزینی، سازمان فضایی معماری و تداوم حیات قلاع اسماعیلی دامغان داشتهاند. این استحکامات را میتوان بخشی از یک شبکۀ سرزمینی یکپارچه دانست که در راستای تحقق اهداف نظامی، اقتصادی، اداری و مذهبی دولت اسماعیلیۀ نزاری در شمال ایران شکلگرفته و توسعه یافته است.
مجتبی صفری، محسن انتظاریان، سامان سورتیجی،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
پایان هزارۀ چهارم پیشازمیلاد، آغاز عصرمفرغ و شهرنشینی و شروع عصرآهن در دو جبهۀ شمال و جنوب البرز از موضوعات مهم باستانشناسی است. پژوهشهای باستانشناسی نشان میدهد که با پایان سیلک III بسیاری از استقرارهای دشتهای مهمی چون قزوین فروپاشیدهاند و این روند در اوایل هزارۀ سوم پیشازمیلاد در دشتهایی مانند کاشان و تهران نیز رخداده است؛ با اینحال، در دشت قزوین از نیمۀ دوم هزارۀ سوم پیشازمیلاد محوطههایی دوباره ظهور کردند، درحالیکه در دشتهایی مانند تهران، قمرود و کاشان این استقرارگاهها دیرتر مسکون شدند. ازسوی دیگر، تاریخ استقرار در جبهۀ شمالی البرز طی هزارۀ چهارم و سوم پیشازمیلاد با جبهه جنوبی تفاوت دارد؛ هرچند شواهد اندکی از نفوذ فرهنگ سیلک III در این بخش دیده میشود، اما در هزارۀ سوم پیشازمیلاد استقرارگاههای مهمی شکلگرفت که بیانگر دو مسیر متفاوت تحول فرهنگی در شمال و جنوب البرز است. این پژوهش با تکیهبر دادههای باستانشناختی حاصل از کاوشها و بررسیهای میدانی در نواحی شمالی و جنوبی البرز، به تحلیل تحولات فرهنگی عصرمفرغ (هزارۀ سوم پیشازمیلاد) میپردازد. در این دوره، شبکههای برهمکنش فرهنگی، تبادل مواد خام، فناوری و الگوهای سفالگری، ارتباطات میان دشت گرگان، جنوب ترکمنستان، مازندران، شمالشرق ایران و فلاتمرکزی را گسترش داد. شواهد محوطههایی چون: تپهحصار، ترنگتپه، قلعهبن، تپهکلار و قلیدرویش نشاندهندۀ گونهگونی فرهنگی، همپوشانی سنتهای سفالگری و گاهنگاری متفاوت در این نواحی است. پژوهش تأکید میکند که درحالیکه فلاتمرکزی ایران در اواسط هزارۀ سوم پیشازمیلاد با فروپاشی و فترت روبهرو بود، جبهۀ شمالی البرز، بهویژه شرق مازندران و دشت گرگان، وارد مرحلهای از شکوفایی فرهنگی، پیوندهای منطقهای و شکلگیری الگوهای شهری شد. همزمان، در جنوب البرز نیز نشانههایی از مهاجرت، تجزیۀ ساختارهای پیشاشهری و سازگاری با فشارهای زیستمحیطی مشاهده میشود. این مطالعه نشان میدهد که حوزۀ البرز مرکزی در تبیین فرآیندهای انتقال فرهنگی، تنوع منطقهای و شکلگیری شبکههای بینفرهنگی عصرمفرغ جنوبغرب آسیا نقشی کلیدی داشته است.
محمد بهرامزاده، ابوطالب مقسم، مسلم رضایی،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
سکههای حاکمان محلی پارس (فرترکهها) از مهمترین اسناد باستانشناختی برای بازسازی اوضاع سیاسی، مذهبی و فرهنگی ایالت پارس در دورۀ سلوکی بهشمار میآیند. این مسکوکات افزون بر ارزش اقتصادی، حاوی عناصر تصویری و نمادینی هستند که بازتابدهندۀ تداوم سنتهای هخامنشی و شکلگیری هویت سیاسی حاکمان محلی در این دورهاند. یکی از شاخصترین عناصر تصویری بر این سکهها، نقش بنایی است که در پشت برخی از آنها مشاهده میشود و از دیرباز توجه پژوهشگران را به خود جلب کرده است. باوجود مطالعات انجامشده، ماهیت معماری و کارکرد این سازه همچنان از مسائل بحثبرانگیز در مطالعات سکهشناسی و باستانشناسی ایران بهشمار میرود. پژوهش حاضر با هدف بررسی و تبیین هویت معماری و کارکرد بنای نقششده بر سکههای گروه نخست و دوم شاهان محلی پارس انجام شده است. در اینراستا تلاش شده است تا با معرفی این گروه از سکهها و تحلیل ویژگیهای تصویری آنها، ابهامات موجود دربارۀ ماهیت این سازه تا حد امکان روشن شود. پرسش اصلی پژوهش آن است که، سازۀ نقششده بر سکههای فرترکهها چه نوع بنایی را بازنمایی میکند و تا چه اندازه میتوان آن را با نمونههای شناختهشدۀ معماری آئینی ایران باستان مقایسه و تفسیر کرد؟ روش پژوهش توصیفی-تحلیلی و مبتنیبر رویکرد تطبیقی است. دادههای مورداستفاده ازطریق مطالعات موزهای بر مجموعه سکههای موجود در موزۀ بانک سپه و موزۀ تماشاگه پول، همراه با بررسی منابع کتابخانهای و پژوهشهای پیشین گردآوری شده است؛ سپس این دادهها با نمونههای معماری شناختهشده از دورۀ هخامنشی و پساهخامنشی مورد مقایسه و تحلیل قرار گرفتهاند. نتایج پژوهش نشان میدهد که بنای تصویرشده بر سکههای فرترکهها دارای ماهیتی آئینی و مذهبی است و ازنظر برخی ویژگیهای ساختاری و نمادین با بنای کعبۀ زرتشت در نقشرستم قابل مقایسه است؛ همچنین بررسی سکهها نشان میدهد که در گذر زمان و درپی تغییرات فنی در شیوۀ ضرب، کیفیت هنری و دقت در نمایش جزئیات معماری این نقش کاهش یافته است. این یافتهها نشان میدهد که نقش این بنا نهتنها بازتابدهندۀ سنتهای معماری و مذهبی ایران باستان است، بلکه میتواند نشانهای از تداوم مشروعیت دینی و سیاسی حاکمان محلی پارس در دورۀ پساهخامنشی نیز تلقی شود.
علی خایانی، شکوه خسروی،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
مهرهای استامپی از پایدارترین اجزای سنتهای اداری زاگرسمرکزی بهشمار میروند. با اینحال، ناهمگونی دادههای باستانشناسی و کمبود شواهد دارای لایهنگاری مطمئن، بهویژه برای اواخر هزارۀ چهارم و اوایل هزارۀ سوم پیشازمیلاد به بحثهای جالبتوجهی دربارۀ تداوم یا گسست این سنتها دامن زده است. این پژوهش با بهرهگیری از دادههای تازه منتشر شده از: تپه تیلینه، گودینتپه، چغاماران و تپه دهسوار، سیر تحول سنت مهرهای استامپی در زاگرسمرکزی در فاصلۀ حدود 5000 تا 2500پ.م. را در چارچوب یک گاهنگاری منطقهای بهروز بازنگری میکند. پژوهش ازطریق بررسی تطبیقی سبک، نگارهشناسی و بافت باستانشناسی مُهرها و اثرمُهرهای استامپی، تفسیرهای مختلف دربارۀ تحول سنتهای اداری در این منطقه را ارزیابی میکند. شواهد نشان میدهد که سنت مهرهای استامپی از دورۀ مسوسنگ قدیم (5000-4600پ.م.) تا مسوسنگ جدید 1-3 (4600-3700پ.م.) در زاگرسمرکزی رواج داشته و ضمن تحولات بومی، با شبکههای فرامنطقهای نیز در تعامل بوده است؛ همچنین پس از یک شکاف ظاهری در شواهد مربوط به مسوسنگ جدید 4-5 (3700-3100پ.م.)، این سنت در عصر مفرغ قدیم (3100-2500پ.م.) نیز تداوم یافته است؛ بنابراین، هرچند ساخت و استفاده از مهرهای استامپی در اواخر هزارۀ چهارم پیشازمیلاد تحتالشعاع مهرهای استوانهای و فناوریهای اداری فرامنطقهای قرار گرفت، سنت مهرهای استامپی زاگرسمرکزی در عصر مفرغ قدیم همچنان به حیات خود ادامه داد. تحلیل مدارک موجود نشان میدهد که این شکاف ظاهری بیش از آنکه ناشی از وقفهای واقعی در تولید و استفاده از مهرهای استامپی باشد، نتیجۀ رویتپذیری و شرایط بقای مواد فرهنگی و دامنه و دقت محدود کاوشهای باستانشناسی در محوطههای کلیدی منطقه است. نتایج این پژوهش از الگویی مبتنیبر تداوم نسبی همراه با تحول سبکی، نگارهشناسی و اداری در سنت مهرهای استامپی زاگرسمرکزی حمایت میکند. این یافتهها نقش فعال جوامع زاگرسمرکزی در شکلگیری و تحول شیوههای اداری را برجسته میسازد و در بحثهای گستردهتر دربارۀ تداوم فرهنگی، برهمکنشهای فرامنطقهای و توسعۀ نهادهای اداری و سیاسی در جنوبغرب آسیا در دوران پیشازتاریخ سهیم میشود.
روحاله یوسفیزشک،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
این پژوهش به بررسی یک گلنبشتۀ استثنایی آغازایلامی از شوش (MDP 17, 043) میپردازد که از الگوی متعارف متون حسابداری اقتصادی فاصله میگیرد؛ زیرا بهجای ثبت کالاها یا پرداخت جیره، نام 17فرد را فهرست کرده است. مسئله محوری این پژوهش، ناسازگاری ظاهری میان نشانههای دارای بار جنسیتی در درون زنجیرههای اسمی و طبقهبندیهای یکنواخت یا متقابلی است که در پایان این زنجیرهها و نیز در شمارش نهاییِ پشت لوح مشاهده میشود. این مطالعه با تکیهبر تحلیل دقیق ساختاری و زمینهای لوح نشان میدهد که متن برپایۀ یک نظام معنایی دوسطحی عمل میکند. نشانههایی مانند (M388) و (M124) که در درون زنجیرههای اسمی ظاهر میشوند، در سطحی توصیفی عمل کرده و نقشها یا جایگاههایی را نشان میدهند که لزوماً به جنسیت زیستی فروکاستنی نیستند. در مقابل، ترکیبهای پایانی |M217+M388| و |M217+M124| افراد را در قالب مقولههای نهادی طبقهبندی میکنند که براساس آنها هر فرد به عنوان یک واحد اداری قابلشمارش ثبت میشود؛ از اینرو، شمارش نهایی در پشت لوح نَه بیانگر جنسیت یا نقشهای کارکردی افراد، بلکه نشاندهندۀ تعداد کل افراد ثبتشده برپایۀ جایگاه نهادی نهایی آنان است. این ساختار معنایی لایهمند از وجود منطقی اداری پیچیده در نظام ثبت و نگارش آغازایلامی حکایت دارد و نشان میدهد که ثبت افراد در این نظام صرفاً به حسابداری اقتصادی محدود نبوده، بلکه ابعاد اجتماعی و نهادی هویت افراد را نیز در بر میگرفته است.
منیژه هادیاندهکردی، محمدحسین عزیزیخرانقی،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
تپه تولهای، واقعدر شمال خوزستان، یکی از محوطههای مهم دورۀ نوسنگی دشت شوشان است که براساس مطالعات پیشین در فاصلۀ حدود ۶۲۰۰ تا ۵۹۰۰پ.م. تاریخگذاری شده است. این محوطه بهعنوان یک استقرار فصلی یا اردوگاه کوچروان با گاهنگاری نسبتاً کوتاه شناخته میشود؛ اما از نظر تنوع مواد فرهنگی، بهویژه سفال، بسیار غنی است. مجموعه سفالهای بهدستآمده شامل سفالهای گونۀ جعفر منقوش و ساده، و نیز سفالهای سفید و قرمز با نقوش متنوع است که ازنظر سبکی با محوطههای همعصر در بینالنهرین و جنوبغرب ایران شباهت دارند. باوجود اهمیت این محوطه در مطالعات نوسنگی و کوچروی، تاکنون پژوهش جامعی دربارۀ ترکیب مواد، فناوری ساخت و منشأ احتمالی سفالهای آن انجام نشده بود. پژوهش حاضر با رویکردی میانرشتهای به مطالعۀ ۴۱ نمونه سفال از تپه تولهای پرداخته و از سه روش تحلیلی مکمل شامل طیفسنجی نوری مرئی (Visible Spectrometry) برای سنجش رنگ، طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس قابلحمل (pXRF) برای تعیین ترکیب عنصری و پراش اشعۀ ایکس (XRD) برای شناسایی فازهای کانیشناسی و تخمین دمای پخت استفاده کرده است. نتایج نشان میدهد که بدنههای نخودی بیشترین میزان کلسیم (CaO) را دارند، درحالیکه بدنههای قرمز از غلظت بالاتری از آهن (Fe₂O₃) و آلومینیم (Al₂O₃) برخوردارند؛ همچنین منگنز (MnO) عامل اصلی ایجاد رنگ قهوهای در نقوش سفالها تشخیص داده شد. دادههای XRD حضور کانیهایی مانند پیروکسن و فلوگوپیت را نشان میدهد که بیانگر دمای پخت حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ درجۀ سانتیگراد است، درحالیکه وجود کلسیت در برخی نمونهها نشان میدهد دمای پخت از ۸۰۰ درجۀ سانتیگراد فراتر نرفته است. این نتایج حاکی از دانش فنی قابلتوجه سفالگران در کنترل دما و انتخاب مواد اولیه است. همچنین مقایسۀ دو روش رنگسنجی نشانداد که طیفسنجی بازتابی در تفکیک طیفهای رنگی نزدیک، بهویژه میان رنگهای نخودی و قهوهای روشن، دقت بیشتری داشته و میتواند بهعنوان روشی مکمل در مطالعات سفالشناسی بهکار رود.
رحمت عباسنژادسرستی، شیدا اشرفی، نرجس حیدری،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
محوطههای باستانی دشت اردبیل شواهدی بنیادین برای شناخت توالیهای فرهنگی شمالغرب ایران و بررسی تعاملات این منطقه با فلات ایران، قفقاز جنوبی و آناتولی شرقی فراهم میکنند. درمیان این محوطهها، تپۀ قلعهیئری کورائیم از اهمیت ویژهای برخوردار است. نتایج نخستین فصل کاوشهای لایهنگارانه این محوطه در ۱۴۰۲ه.ش. براساس دادههای کاوش دو گمانه حاصل شده است. گمانۀ I با هدف دستیابی به توالی کامل استقراری محوطه و گمانۀ II با تمرکز بر نهشتههای مرتبط با افق عصر مفرغ قدیم ماوراءقفقاز (کورا-ارس) ایجاد شد. کاوشها شواهد باستانشناختی قابلتوجهی شامل بقایای معماری سنگچین خشک و خشتگلی، تأسیسات صنعتی نظیر کورهها، شواهد فلزکاری و مجموعههای گستردۀ سفالی را آشکار ساخت. در گمانۀ I توالی لایهنگاری منسجم و نسبتاً کاملی به ضخامت حدود ۱۴٫۶متر مستند شد که دربرگیرندۀ لایههای متوالی و گاه متناوب دارای سفالهای دوران اسلامی، تاریخی و عصر مفرغ است. این توالی یکی از پیوستهترین شواهد لایهنگاری شناختهشده در بخش شرقی شمالغرب ایران بهشمار میرود. در گمانۀ II شواهد مهمی از فعالیتهای فلزکاری شامل: بقایای کوره، سرباره، قطعات سنگ معدن مس، قالبهای سفالی و بوتههای فلزگری بهدست آمد که نشاندهندۀ ذوب، پالایش و تولید اشیائ فلزی در عصر مفرغ قدیم است؛ همچنین بقایای جانوری، عمدتاً گوسفند و گاو، و بقایای گیاهی بهویژه گندم و جو، بیانگر اقتصادی مبتنیبر کشاورزی و دامداری است. یافتههای ویژهای همچون ابزارهای ابسیدینی، سردوکها، سنگسابها، ابزارهای استخوانی و پیکرکهای سفالی نیز گویای فعالیتهای معیشتی، اقتصادی و نمادین جوامع ساکن محوطه از عصر مفرغ تا دورههای تاریخی و اسلامی هستند. باتوجه به فقدان تاریخگذاری مطلق، چارچوب گاهنگاری محوطه برپایۀ گاهنگاری نسبی و گونهشناسی سفال استوار است. نتایج پژوهش، تداوم بلندمدت استقرار را نشان میدهد که با دو وقفۀ عمدۀ سکونتی، احتمالاً درنتیجه فعالیتهای زمینساختی مرتبط با گسل سنگاور و نیز تحولات محیطی و تاریخی منطقه، همراه بوده است.
آرش لشکری،
سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
کاوشهای باستانشناسی محوطۀ زیچ، بخشی از برنامۀ باستانشناسی نجاتبخشی در محدودۀ مخزن سد کنگیر، واقعدر بخش زرنه از شهرستان ایوان (شمالغربی استان ایلام) است. نتایج این بررسی که بر پایۀ پیمایش سیستماتیک ۹ واحد ۱۰۰×۱۰۰ متری، کاوش هشت گمانۀ آزمایشی (۲×۲ و ۳×۳ متر) و چهار ترانشۀ اصلی (۵×۵ تا ۱۰×۱۰ متر) بهدست آمده، منجر به شناسایی یک سکونتگاه موقت یا اردوگاه عشایری شد. مطالعۀ بقایای معماری مکشوفه و تحلیل تطبیقی آنها با نمونههای همعصر در منطقه، نشان میدهد که زیچ، یک سکونتگاه تکدورهای و کوتاهمدت متعلق به گروههای کوچرو (دامداران متحرک) بوده است. الگوی استقراری در این محوطه شامل چادرهایی بوده که هرکدام با یک یا دو ردیف چینش سنگهای خشکهچین محصور شده و بهوسیلۀ دیوارههای سنگی مشابه از یکدیگر تفکیک شدهاند. تحلیل تطبیقی سفالها و یافتههای فرهنگی حاصل از ترانشهها، تاریخگذاری استقرار در این محوطه را به سدههای نخستین اسلامی (بهویژه قرون دوم و سوم هجریقمری) قطعی میکند. شکلگیری استقرار در زیچ مرهون عوامل مساعد محیطی ازجمله موقعیت توپوگرافی مناسب، دسترسی به چشمۀ دائمی و رودخانۀ کنگیر، مجاورت با بنای گوریه، وجود مراتع غنی و قرارگیری در مسیر ایلراه قدیمی موازی با رودخانۀ کنگیر (که کرمانشاه را به مناطق گرمسیر جنوب ایوان متصل میکرده) بوده است. مطالعۀ ساختارها و بقایای معماری جوامع عشایری معاصر، یکی از کارآمدترین و دقیقترین روشهای علمی برای درک سازمان معماری جوامع کوچرو باستانی و در زمرۀ مطالعات قومباستانشناسی است. پژوهش حاضر برپایۀ شیوههای استقراری جوامع عشایری معاصر، به بررسی الگوی استقراری این اردوگاه کوچرو در بستر طبیعی آن پرداخته است. گردآوری دادهها با استفاده از روشهای متداول پیمایش میدانی و کاوشهای باستانشناسی و قومباستانشناسی در منطقه صورت گرفته است.
محمدابراهیم زارعی، محمد کیخا،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
سلسله تپههای بیبیدوست در اطراف شهر بنجار از توابع بخش مرکزی شهرستان زابل در شمال استان سیستانوبلوچستان در امتداد کانال نیاتک در جهت شمال به جنوب واقع شده است. این سلسله تپهها بهدلیل برخورداری از حجم انبوه مواد فرهنگی، بهخصوص نمونههای سفالین و مجاورت با محوطۀ زاهدانکهنه، دومین دارالحکومۀ سیستان در دوران اسلامی در مطالعات باستانشناسی و تاریخ سیستان، از اهمیت ویژهای برخوردار بوده، بر همیناساس نیز با صدور مجوز از پژوهشکدۀ باستانشناسی در سال 1395ه.ش. مورد بررسی و گمانهزنی جهت تعیین عرصه و پیشنهاد حریم قرار گرفت2. در این بررسی تعداد 877 قطعه سفالینه مربوط به دوران اسلامی شناسایی، ثبت و مورد مطالعه قرار گرفت. نمونههای مذکور در چهار گروه: سفالینههای بدون لعاب ساده، بدون لعاب منقوش، لعابدار ساده و لعابدار منقوش قرار گرفتند. در این پژوهش تلاش شد تا ابتدا با مطالعۀ منابع کهن و پژوهشهای باستانشناسی هویت واقعی سلسله تپههای بیبیدوست در شمال شهر زاهدانکهنه مشخص و سپس نمونههای سفالین گردآوری شده از سطح سلسله تپههای بیبیدوست برای گونهشناسی و تاریخگذاری نسبی آنها موردمطالعه قرار گیرد. نتایج حاصل از مطالعات انجامشده بیانگر این مهم است که سلسله تپههای بیبیدوست با توجه به قرارگیری در محدودۀ و پیوستگی با ساختارهای محوطۀ زاهدانکهنه، بخشی از ربض دومین دارالحکومه سیستان باشد. نتایج مطالعۀ انجامشده بر روی سفالینههای آن نیز از تکنیک ساخت ظروف سفالی با کیفیت بالا در دوران اسلامی، در شمال دشت سیستان خبر میدهد. همچنین نتایج مطالعات بهوضوح ارتباط فرهنگی این منطقه را با حوزههای بلوچستان ایران و افغانستان، خراسان بزرگ، کرمان، فلاتمرکزی و مناطقی از آسیای میانه نشان میدهد. پژوهش حاضر بر آن است تا با انجام مطالعه علمی و روشمند، زمینه را جهت روشن نمودن بخشی از دوران اسلامی سرزمین سیستان فراهمآورد.
رامین چهری، سید مهدی موسویکوهپر، مصطفی دهپهلوان،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
محوطۀ باستانی موسوم به تپهگوهره در استان کرمانشاه و در منطقۀ بیستون (بگستانۀ باستان) قرار دارد. شواهد سطحی بهدست آمده از بررسیهای اولیه در این محوطه نشان از وجود آثار فرهنگی از دورههای سلوکی و اشکانی داشت. پژوهش پیشِرو با هدف بررسی و تحلیل وضعیت تاریخی و فرهنگی تپهگوهره و ارتباطات این محوطه با دیگر مراکز فرهنگی همزمان در منطقۀ بگستانه و زاگرسمرکزی انجام شد. این پژوهش مبتنیبر روشهای میدانی و شیوۀ اسنادی بوده که در روش نخست با انجام کاوش باستانشناختی نهشتهها و یافتههای فرهنگی مستندنگاری گردیده و درنهایت مطالعۀ اسنادی شامل منابع تاریخی، کتب، مقالات منتشر شده و گزارشات کاوشها مورداستفاده و استناد قرار گرفته است. نتایج بهدست آمده نشان از وجود محوطهای باستانی از دورههای سلوکی و اشکانی در منطقۀ بیستون و زاگرسمرکزی دارد. مطالعات انجام شده بر روی ساختار اجتماعی و الگوی معیشت جوامع تپهگوهره نشان میدهد؛ دامپروری، شکار و احتمالاً کشاورزی و نیز سایر فعالیتهای اجتماعی، مانند بافندگی/ ریسندگی و سفالگری در این جوامع رواج داشته است. آثار معماری در استقرارها و فازهای مختلف و نیز سفالهای شاخص ازجمله: سفال منقوش، لعابدار، کلینکی و ساده از دیگر یافتههای مهم فرهنگی هستند. بررسی و مطالعۀ این یافتهها گویای همگونی فرهنگی تپهگوهره با دیگر محوطههای شاخص زاگرسمرکزی مانند: دامنۀ پارتی بیستون، سرخدُم لکی کوهدشت، لائودیسۀ نهاوند، هگمتانه و سنگشیر همدان، آناهیتای کنگاور و خورهه است.
نجمه نوری، احمد صالحیکاخکی،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
در میانۀ سدۀ 20م.، تعداد زیادی از سکههای نقرۀ سامانیان، در روسیه و بخشهایی از اروپا بهدست آمد که بیانگر مراودات تجاری از آسیا تا اروپا در سدۀ چهارم هجریقمری است و حکایت از روابط برونمرزی سامانیان با بازرگانان اروپایی در این بازۀ زمانی دارد. در اینراستا، این پژوهش یک پرسش اصلی را دنبال میکند که، چگونه گسترش مبادلات در دورۀ سامانی به شمال اروپا رسید؟ این پژوهش با تکیهبر منابع مکتوب دوران اسلامی و یافتههای سکهشناسی، باهدف شناخت مسیرهای تجاری مبادلات برونمرزی سامانیان در غرب قلمرو به درهمهای یافتشده از امیران سامانی در اروپای شرقی، مرکزی و شمالی اشاره دارد. پژوهش پیشِرو، به شیوۀ اسنادی و مطالعات کتابخانهای انجامشده است. همچنین روش پژوهش تاریخی-تحلیلی است. در طی قرون سوم و چهارم هجریقمری/ نهم و دهم میلادی، خزرها مرکز تجارت با غرب (بلغار، روسیه، بیزانس، سواحل بالتیک و...) و شرق (ایران و دیگر سرزمینهای اسلامی) بودهاند. گزارشات متون کهن دوران اسلامی بیانگر آن است که تجارت خارجی سامانیان در این زمان، در سطح وسیعی گسترشیافته است؛ ازجملۀ این مسیرها، راهی بود که از قلمرو سامانیان به اروپای شرقی و سواحل دریای بالتیک، منتهی میشد. مناطقی مانند خوارزم، سرزمین غزها، ولگا و سواحل بالتیک، هر یک نقش زیادی در تبادلات تجاری این مسیر تجاری، برعهده داشتند که در این پژوهش بدان پرداخته شده است. درهمهای یافتشده از امیران سامانی ازجمله: «اسماعیل بن احمد»، «احمد بن اسماعیل»، «نصر دوم بن احمد»، «نوح بن نصر»، «منصور بن نوح» در اروپای شرقی، مرکزی و شمالی شاهدی بر گسترش مبادلات تجاری در این عهد است.
میترا شاطری، معصومه کرمی،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
قالی و قالیچه از مهمترین صنایعدستی کهن ایران بهشمار میروند که با نقوش متنوع و بینظیرِ حاصل طبع خوشذوق ایرانیان و آشنایی آنها با ادبیات و داستانهای مختلف آراسته گردیدهاند. شکوفایی هنرهای تصویری از دورۀ صفویه آغاز و در دورۀ قاجار، بر آثار بسیاری همچون کتابها، کاشیها، نقاشیهایدیواری، پارچههای قلمکار و قالی و قالیچهها نمایان شد و به اوج خود رسید؛ اما نفوذ تصویر بر فرش، بهعنوان وسیلۀ مورداستفادۀ روزمره و مفرَش، کُندتر از سایر آثار هنری اتفاقافتاد. شروع روابط با غرب و اقتباس تصاویرغربی، صنعت چاپ و عکاسی بر آثار هنری ایران تأثیر چشمگیری گذاشت. گروهی از این آثار، قالیچههای روایی-مذهبی هستند که زیرگروهی از قالیچههای تصویری بهشمارمیروند. این گروه، خود به دستههای مختلفی قابلتقسیم است و هر دسته به روایت یک یا چند داستان برگرفته از قصص قرآنی میپردازد. در این پژوهش، با هدف شناسایی، گونهشناسی و تحلیل قالیچههای روایی مذهبی با مضمون قصصقرآنی، تلاششد تا بدینپرسشها پاسخ داده شود؛ بیشتر، کدام قصص قرانی و مربوط به کدام پیامبران به تصویر کشیده شده است و عمدۀ مراکز بافت این قالیچهها، کدام مراکز بوده است؟ این پژوهش به شیوۀ توصیفی-تحلیلی صورتگرفته است و جامعۀ آماری شامل 30عدد قالیچۀ روایی با موضوع قصص قرآنی است که همگی متعلق به دورۀ قاجار میباشد. گردآوری اطلاعات به روش یافتهاندوزی ازطریق مطالعات کتابخانهای و میدانی، با مراجعه به سایتهای معتبر موزهها و حراجیها بهصورت انتخاب هدفمند صورتگرفته است و یافتهها حاکی از آن است که قصصقرآنی نقششده بر این قالیچهها، داستانهایی است که مورد تأیید هر سه دین بزرگ جهان، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت میباشند که معروفترین آنها روایات مربوط به حضرت ابراهیم و اسماعیل؟ع؟، حضرتمریم؟س؟ و حضرتعیسی؟ع؟، حضرتسلیمان؟ع؟، و حضرتیوسف؟ع؟ میباشد. همچنین دو شهر کرمان و کاشان درمیان دیگر مراکز، بیشترین تولیدات قالیچههای تصویری با موضوعیت قصصقرآنی را داشته و بدینترتیب از مراکز مهم قالیچهبافی تصویری-مذهبی دورۀ قاجار بهشمارمیآیند.
فاطمه کریمی، سید رسول موسویحاجی، محمداسماعیل اسماعیلیجلودار،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
همزمان با تحولات اجتماعی و اقتصادی ایران در اواخر دورۀ قاجار، وضعیت زرتشتیان نیز دچار دگرگونیهای بنیادین شد. شهر یزد بهعنوان یکی از مهمترین کانونهای زیست زرتشتیان، شاهد تحولات مهمی در زمینۀ اجتماعی و اقتصادی زرتشتیان، بهویژه در اواخر دورۀ قاجار بود. این تحولات در بافت معماری زرتشتیان در حوزۀ شهری و روستایی بازتابیافته است. باوجود گستردگی سکونتگاههای زرتشتیان در یزد، تاکنون پژوهش جامعی در زمینۀ تأثیر این تحولات بر این سکونتگاهها صورت نگرفته است. پرسش اصلی این پژوهش آن است که، تحولات اجتماعی-اقتصادی زرتشتیان در اواخر دورۀ قاجار چه تأثیری در سکونتگاههای زرتشتیان در دو حوزۀ شهری و روستایی داشته است؟ این پژوهش با تکیهبر اسناد و منابع تاریخی به بازسازی شرایط اجتماعی-اقتصادی زرتشتیان و نیروهای مؤثر در رفع محدودیتهای آنان میپردازد و سپس با بهرهگیری از بررسیهای میدانی، بازتاب این تحولات را تحلیل میکند. نتایج نشان میدهد که ارتقای پایگاه اجتماعی-اقتصادی زرتشتیان در این دوره، زمینهساز ساختوبازسازی بناهای مذهبی و عامالمنفعه در سکونتگاههای آنان شد؛ تحولی که پیش از عصر ناصری سابقه نداشت و بازتابی از تلاش این جامعه برای تقویت هویتدینی و انسجام درونگروهی خود در جامعۀ اسلامی بود.
ندا خالقیثانی،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
قلعهضحاک هشترود، ازجمله محوطههای باستانی شاخص در شمالغرب ایران (استان آذربایجان شرقی)، دارای تزئینات گچبری ارزشمندی است. بخشی از آثار بهدست آمده از کاوش، در محل سایتموزۀ مجموعۀ قلعهضحاک، بخشی در مخزن موزۀ آذربایجان تبریز و تعداد محدودی در گالری اصلی موزه نگهداری میشود. آثار بهدست آمده شامل نقوش: انسانی، حیوانی، گیاهی و هندسی است. پژوهش حاضر با هدف ارزیابی کیفیت ساختار بلوری، ترکیب کانیشناسی و بررسی میزان تخریب ساختاری تزئینات گچی است. مجموعهای از مطالعات آزمایشگاهی ازجمله پراش پرتو ایکس (XRD)، میکروسکوپ الکترونی روبشی (Fe-SEM)، کروماتوگرافی یونی (IC)، تخلخلسنجی و پایش شرایط محیطی دما و رطوبت را بر روی نمونههای هر دو محل (سایتموزه و مخزن موزه) انجام شده است. نتایج آنالیز فازی نشان میدهد؛ فاز اصلی و شاخص گچبریها ژیپس (CaSO₄·2H₂O) و کوارتز (SiO2) بوده، در ادامه فازهای کلسیت (CaCO3)، آلبیت (NaAlSi3O8)، آنورتوکلاز (O8ا(Si3Al)(Na,K)) و فاز آنورتیت (CaAl2Si2O8) نیز شناسایی شدند. طبق نتایج IC حضور یونهای مخرب کلرید و نیترات در سطح پایین و غیرتخریبی تشخیص داده شده است. دادههای بلورشناسی نشان میدهد؛ تغییرات ساختاری ایجاد شده متعلق به زمان پیش از کاوش و دفن آثار بوده، از زمان کاوش تاکنون تخریب ساختاری مشاهده نشدهاست. با اینحال، شرایط بالای رطوبت سایتموزه و عدم وجود استانداردهای حفاظتی لازم بهنظر میرسد فرآیند آسیب تسریع یابد. پیشنهاد میشود با اصلاح شرایط دما، رطوبت و طراحی ویترینهای استاندارد در کنار پایش دورهای، بهعنوان راهکار حفاظتی مؤثر مدنظر قرار گیرد.
احسان بارانی، زهرا نیکوسخن،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
شهرستان رامهرمز در استان خوزستان واقعدر جنوبغربی ایران قرار دارد. بنیانگذاری رامهرمز در متون دوران اسلامی به شاهان ساسانی نسبت دادهشده است. براساس بررسیهای باستانشناختی و کاوشهای باستانشناسی که در رامهرمز صورتگرفته، آثاری از استقرارهای پیشازتاریخ تا دورۀ قاجار شناساییشده است. رودخانۀ اعلاء بهعنوان یکی از مهمترین رودخانههای این شهرستان ازمیان دشت رامهرمز عبور میکند و این دشت را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرده است. در کنارههای این رود آثار و شواهد سرمایهگذاری ساسانیان در اقتصاد کشاورزی نظیر تونلها و کانالهای آبرسانی بهچشم میخورد. اخیراً در اثر فرونشست بستر این رودخانه در نزدیکی تل بُرمی و جنوب رامهرمز، بخشی از بقایای یک سازه آشکارشده است. این پژوهش برای نخستینبار ارتباط این سازۀ رودخانهای با آثار آبیاری رامهرمز را بررسی کرد. در نبود پژوهش جامع و مستقل درمورد سیستم آبیاری دشت رامهرمز، ضرورت و لزوم چنین پژوهشی بیشازپیش آشکار است.گاهنگاری سازه و شناخت ارتباط آن با دیگر شواهد آبیاری دشت از جهت تعیین کارکرد از اهداف این پژوهش است. در راستای پژوهش این اهداف از روش مطالعات کتابخانهای و تحلیل متون تاریخی و یافتههای بررسیهای باستانشناختی پیشین در کنار تحلیل و بررسی یافتههای حاصل از پایش میدانی نگارنده از سازۀ رودخانهای و کانالهای روباز و سرپوشیدۀ رود اعلاء استفاده شد. تعیین کارکرد سازۀ نویافته رودخانهای بهعنوان پلبند و بخشی از سیستم آبیاری رامهرمز در جهت تغذیۀ کانال جنوبی موسوم به «مرادبیگی» و فراهمکردن امکان جابهجایی بین دو بخش دشت، تعیین گاهنگاری ساسانی کانال مرادبیگی و سازۀ پلبند براساس ارتباط با محوطههای ساسانی دشت غربی، از مهمترین یافتههای این پژوهش هستند.
علی سجادی،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
باتوجه به احداث سد سیمره و خطر غرقابشدن محوطۀ باستانی موسوم به «پیر میکائیل»، انجام کاوشهای نجاتبخشی در این محوطه به ضرورتی اجتنابناپذیر تبدیل شد. در بلندترین نقطه تپه، سازهای سنگی با پلان نامنظم قرار داشت که در ابتدا بهعنوان یک چهارطاقی ساسانی فرض شد. پراکندگی سفالهای سطحی نیز شواهدی از استقرار در دورههای ساسانی و اسلامی را نشان میداد. برایناساس، کاوش باهدف شناسایی ماهیت سازه، درک الگوی استقرار در محوطه و بررسی آثار پیرامون و تعاملات آنها با هم انجام شد. پژوهش حاضر، براساس روش توصیفی-تحلیلی با رویکرد میدانی و مقایسهای و منابع تاریخی بوده است. پرسشهای پژوهش عبارتنداز: ۱) ماهیت سازۀ سنگی واقعدر رأس تپه چیست، این سازه یک چهارطاقی ساسانی است یا آرامگاهی از دوران اسلامی؟ ۲) این محوطه حاوی چه آثار دیگری است و این آثار چه تعامل و کارکردی با همدیگر و یا سایر محوطههای همجوار داشتهاند؟ ۳) چه عواملی در شکلگیری استقرارهای انسانی و معماری در این منطقه مؤثر بودهاند؟ نتایج کاوشها نشانداد که سازۀ اصلی برخلاف فرضیۀ اولیه، چهارطاقی ساسانی نبوده، بلکه آرامگاهی متعلق به دورۀ میانی اسلامی است. اگرچه در تپۀ اصلی لایههای استقراری ساسانی مشاهده نشد، اما در بخش جنوبی محوطه، بقایای یک مجموعۀ معماری منسجم متعلق به دورۀ ساسانی شناسایی گردید. این مجموعه شامل فضاهایی با طاق هلالی و پوشش آهنگ و تالاری با جرزهای (ستونهای سنگی گچی) است که با یافتههای محوطه «برزقبالۀ سیمره» مشابهت دارد. علاوهبر این، شواهد نشان میدهد که این محوطه با مجموعۀ «شهر ویران» و یک مسیر ارتباطی که شمال، جنوب، شرق و غرب منطقه را بههم متصل میکرد، مرتبط بوده است. درمجموع، یافتهها حاکی از تداوم توالی استقراری در محوطۀ پیر میکائیل از دورۀ ساسانی تا سدههای آغازین اسلامی و استمرار فعالیت در بخش مرکزی آن تا اواخر قرون میانۀ اسلامی است.
مرتضی زمانیدادانه، حسن فاضلینشلی، جبرئیل نوکنده، سیروان محمدیقصریان،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
سفال موسوم به RWB ازجمله سنتهای سفالی دوران مسوسنگ مناطق غرب زاگرسمرکزی است. این عنوان توسط «لوین» و تیم پروژۀ ماهیدشت بر این گونۀ سفالی اطلاق شده است. تنها اطلاعات موجود دربارۀ این سنت سفالی به پروژۀ ماهیدشت در فاصلۀ سالهای 78-1975م. برمیگردد. این پروژه بهدلایل سیاسی و وقوع انقلاب اسلامی ناتمام باقیمانده و درنتیجه هیأت مذکور موفق به انتشار کامل دادههای گردآوری شده و طبیعتاً سفالهای گونۀ RWB نشدند. در پژوهش حاضر درپی پاسخگویی به ابهامات و پرسشهای یاد شده و نیز ارائه تصویری کامل و جدیدتر از این سفال، شواهد سفالین نوع RWB کاوش تپه چقاماران که اکنون در موزۀ ملی ایران نگهداری میشوند نیز از نزدیک مورد بررسی و مطالعه قرار گرفت. در مطالعۀ پیشِرو علاوهبر بررسی دقیق جزییات فنی سفالهای یاد شده، با جمعبندی تحقیقات صورتگرفته درمورد گاهنگاری و دامنۀ گسترش سفال نوع RWB نتایج جدیدی بهدست آورده است که برخی از آنها با تحقیقات قبلی سایر پژوهشگران این حوزه همخوان نیست و در تضاد با آنها قرار میگیرد. باتوجه به مطلب گفته شده ابهامات و پرسشهای زیادی دربارۀ این گونۀ سفالی وجود دارد؛ مشخصات فنی و دقیق سفال نوع RWB چیست؟ گاهنگاری دقیق و بازۀ زمانی این گونه در جدول گاهنگاری پیشازتاریخ غرب ایران چه تاریخی را دربر میگیرد؟ این سنت سفالی چه مناطقی از غرب ایران را تحت پوشش دارد؟ برخی از محوطههای تاریخگذاری شدۀ غرب ایران با سفال نوع نخودی با نقوش سیاه رنگ (Black on Buff / BOB) بهوضوح سفال نوع RWB هستند که بهدلیل عدم وجود مستندات از پروژۀ ماهیدشت تاکنون به اشتباه به فرهنگ BOB اطلاق شدهاند. بهطورکلی آنچه که در این نوشتار ارائه میشود؛ جدیدترین بازخوانی از اطلاعات مربوط به گونۀ سفال RWB در مطالعات دوران مسوسنگ غرب ایران است.
منیره ستارزاده، سعید امیرحاجلو، سارا سقایی،
سال 10، شماره 36 - ( 6-1405 )
چکیده
شهر کهن بم، یکی از پنج ولایت اصلی ایالت کرمان در جنوبشرقی ایران، برپایۀ ساختاری سهبخشی شامل حاکمنشین، عامهنشین یا شارستان و ربض شکلگرفته است. در حصار شارستان، تعداد قابلتوجهی فضای دستکند وجود دارد. با مطالعۀ 162 فضای دستکند در حصار پیرامونی ارگ بم، این ضرورت پیش آمد تا علل گسترش و گاهنگاری این فضاها موردمطالعه قرار گیرد؛ بنابراین، در پژوهش حاضر به پرسشهایی دربارۀ ویژگیهای دستکندهای حصار ارگ بم، عوامل مؤثر بر ساختار فضایی آنها و گاهنگاری دستکندها پاسخ داده شده است. این پژوهش برپایۀ بررسی میدانی و مطالعات اسنادی و با اهداف شناخت ویژگیهای معماری، تحلیل عوامل مؤثر بر ساختار دستکندها، روش ساخت، آسیبشناسی و تاریخگذاری آنها به انجام رسیده است. نتایج پژوهش نشاندهندۀ تنوع قابلتوجه فضاهای دستکند ازنظر پلان، هندسۀ کلی فضا، تراز ارتفاعی در حصار، شکل و ارتفاع طاق و ساختار کاملاً چینهای یا کاربرد خشت در کنار چینه است. همچنین از مهمترین عوامل مؤثر بر شکلگیری، ساختار و ویژگیهای معماری و فضایی دستکندها میتوان به موقعیت جغرافیایی و تاریخی شهر و فراوانیِ مسافران، موقعیت دستکندها در حصار و نزدیکی یا دوری از دروازۀ اصلی ارگ (جنوبی) یا فاصله با ارگ حاکمنشین، مصالح حصار در بخشهای مختلف، کاربری دستکندها و رابطۀ آن با ارتفاع طاق و تراز ارتفاعی کف دستکند اشاره کرد. باتوجه به اینکه نخستین دورۀ شکلگیری حصار ارگ بم، عصر سلوکی یا اوایل اشکانی بوده است، تاریخ حفر نخستین دستکندها را نیز باید همزمان یا کمی بعد از آن، یعنی دوران اشکانی یا ساسانی درنظر گرفت؛ اما برپایۀ منابع مکتوب و باتوجه به بازسازیها و ویرانیهای حصار در دوران اسلامی، ایجاد و گسترش فضاهای دستکند از صدراسلام تا دوران متأخر اسلامی (ابتدای سدۀ 13ه.ق. / اواخر سدۀ 18م.) تداوم داشته است.