این پژوهش به مطالعۀ سنجشی عنصر مس چهار رزمافزار ایرانی موجود در یک مجموعۀ خصوصی میپردازد. این چهار رزمافزار در یک مجموعۀ خصوصی در کشور آمریکا نگهداری میشود. دو رزمافزار نخستین (1-2) در دستۀ «دشنهها» میگنجند. این دستهبندی بهخاطر اندازۀ بلندی این دو در نظر گرفته شده است. در بررسی سنجشی، یک خنجر تا 30 سانتیمتر درازا، و دشنه در اندازۀ تقریبی 30 تا 50 سانتیمتر درنظر گرفته میشود؛ با وجود این، یک شمشیر بهطورکلی دارای اندازۀ بیشتر از 50 سانتیمتر تصور میشود. از آنجا که دادههای اصلی باستانشناسی (محوطه) درمورد این چهار رزمافزار را در اختیار نداریم، از این روی به آزمایشهایی برای فهم مکان احتمالی و نیز آزمایشهای میکروسکوپی (برای دیگر دادهها) روی آوردیم. بدینوسیله با ایندست آزمایشها، با شناخت عناصر تشکیلدهنده هم به اصالتیابی، هم برای شناخت خاستگاه فرهنگی آن تلاش کردیم. قبضۀ هر یک از این رزمافزارها دارای یک لبه یا فلنج در دو سو، ساخته شده که برای نگاهداشتن دستۀ برآمده از شاخ یا استخوان استفاده میشده است؛ با این سبک، استفاده از دسته را بسیار راحتتر، کاراتر نموده و طرحی زیباتر بدان بخشیده است. قبضههای هر چهار رزمافزار، هلالیشکل، همانند هستند. رزمافزار شمارۀ 2، نهتنها دارای قبضۀ هلالیشکل است، که دارای دستگیره هلالیشکل هم است. هر دو دشنۀ شمارۀ 1 و 2 دارای تیغههای مثلثیشکل هستند. با وجود این، تیغۀ رزمافزار شمارۀ 1 باریکتر در محل اتصال بهدسته است؛ رزمافزار شمارۀ 2 برخلاف شمارۀ 1، در نزدیکی دسته پهنتر می شود. آزمایشهای میکروسکوپی زمینه، این تصور را پیش میآورد که آلیاژ و یا شرایط دفن هر یک از این رزمافزارها متفاوت بوده است؛ این موضوع نیازمند مطالعات بیشتر است.
تپه بازگیر یکی از محوطههای باستانی مهم در شناخت دورۀ مفرغ پایانی در حوزۀ شمالشرق ایران بهحساب میآید. از این مکان باستانی، مجموعهای فلزی به تعداد 759 قلم با وزن تقریبی بیش از دو تُن از جنس مس پایه از دورۀ مفرغ و در بستر باستانشناختی شناسایی شد که از نظر شکل و حجم در نوع خود ویژه است. این مجموعه در سال 1379ه.ش. بهصورت اتفاقی کشف شد و در سال 1389 با مجوز پژوهشکدۀ باستانشناسی پژوهشگاه میراثفرهنگی و گردشگری مورد کاوش نجاتبخشی قرار گرفت. این مجموعه در زمان خود به صورت هدفمند در زیر یک کف مسکونی دورۀ مفرغ پایانی و در بستر خاک بکر جاسازی شده بود. آثار بهدست آمده در شکل و کارکرد دارای تنوع بوده و شامل ابزار: کشاورزی، خانگی، رزمی و تشریفاتی و یا اشیای شانزا هستند. هر یک از گونهها در بستر برجا در کنار یکدیگر قرار داشته و دارای چیدمان منظم بودند. در اینمیان، سه عدد سپر شناسایی شد که کنار یکدیگر و زیر تغارهایی با لولۀ ناودانیشکل، در حدفاصل اشیای دیگر با کارکرد خانگی، رزمی و تشریفاتی و روی خنجرها، تبرتیشهها، دوشاخها و میلۀ سنگی جایداشتند. سپرها از نظر شکل تا حدودی مشابه یکدیگرند و تفاوت اندکی در تعداد مزغل و تسمه دارند. تاکنون این نوع سپرها از دیگر محوطههای باستانی همزمان و پس از آن گزارش نشده است. براساس مطالعات انجام شده، این سپرها تاکنون کهنترین سپرهای مکشوف از ایران بهحساب میآیند. با کمک آزمایشهای XRD و XRF و بهمنظور شناسایی، تجزیه و تحلیل عناصر و آنالیز شیمیایی برروی یکی از سپرها و سایر اشیای مجموعه مشخص شد که جنس آلیاژ آن مس پایه بوده و بهروش ریختهگری و سپس چکشکاری سرد ساخته شده است.
کورگانها یا گورهای کلانسنگی، ازجمله گورهایی هستند که در عصر مفرغ و آهن در محدودۀ جغرافیایی وسیعی، یعنی شرق اروپا، آسیای میانه، آناتولی و شمالغرب ایران گسترش پیدا میکند. وسعت کورگانها و اشیائی که از این گورها بهدست آمده، نشاندهندۀ میزان جایگاه اجتماعی شخص متوفی بوده است. تدفین حیوانات نیز سنتی است که در این دوره در مناطقی چون: قفقاز، شرق آناتولی و شمالغرب ایران، افزایش چشمگیری پیدا میکند. هدف از این پژوهش، توضیح و تبیین کورگانها، گورهای کلانسنگی و سنت قربانی حیوانات برای طبقات اجتماعی خاص در عصر مفرغ است؛ ازجمله پرسشهای این پژوهش این است که، آیا در عصر مفرغ روابط تجاری بین منطقۀ قفقاز جنوبی و شمالغرب ایران وجود داشته است؟ و چرا گورهای کلانسنگی این دوره، در اندازه و تعداد اشیائی که از داخل گورها بهدست آمده، با یکدیگر متفاوت هستند؟ فرضیۀ پژوهشی حاضر در پاسخ به این پرسش است که با توجه به کشف سرپیکانهای ساختهشده از ابسیدین و سفالهای نوع ارومیه که از محوطههای عصر مفرغ شمالغرب ایران بهدست آمده، میتوان گفت در عصر مفرغ بین منطقۀ قفقاز جنوبی و شمالغرب ایران، روابط نزدیکی برقرار بوده است؛ همچنین بزرگ بودن اندازۀ کورگانها و اشیائی که از داخل این گورها بهدست آمده، نشاندهندۀ جایگاه اجتماعی شخص متوفی بوده است؛ بدینمعنی که افراد عادی دارای گورهای سنگچین ساده و گورهای صندوقی بودند و قبور آنها فاقد هدایای تدفینی بوده است، ولی افراد سطح بالای جامعه دارای گورهای بسیار وسیع بوده و در کنار صاحب گور، تعداد زیادی هدایای تدفینی بهدستآمده است. در این پژوهش با استفاده از مشاهدات عینی و مطالعات کتابخانهای، به بررسی کورگانهای مکشوف از منطقۀ قفقاز جنوبی و شمالغرب ایران در عصر مفرغ، پرداخته شده است. نتایج نشان میدهند که کورگانهای مکشوف از قفقاز جنوبی قدیمیتر از کورگانهای بهدستآمده از شمالغرب ایران هستند و در عصر مفرغ متأخر ارتباط فرهنگی و تجاری بین این دو منطقه وجود داشته است. بیشترین گورهای کلانسنگی عصر مفرغ متأخر فلات ایران، مربوط به منطقۀ اصلاندوز و پارسآباد در اردبیل و منطقۀ اهر و خداآفرین در آذربایجانشرقی است، که اکثر آنها دارای شکلی مدور هستند و از درون بیشتر این گورها اجساد حیواناتی چون گاو، اسب و سگ بههمراه هدایای تدفینی بهدستآمده است.
هزارۀ سوم پیشازمیلاد زمانی است که روابط گستردۀ فرهنگی و اقتصادی و تجاری میان تمدن ایران و درۀ سند، بینالنهرین، خلیجفارس، دریای عمان و آسیایمرکزی برقرار بوده است. هدف مقالۀ حاضر، بررسی نشانهشناسی فرهنگی و ارتباطات میان محوطههای عصر مفرغ جنوبشرق ایران، با تأکید بر شهرسوخته، شهداد و تپهیحیی است. در این روند، نشانههای مهرها و اثرمهرهای محوطههای ذکرشده در جنوبشرق ایران شامل: شهداد و شهرسوخته براساس مطالعات تطبیقی با محوطههای اصلی در آسیایمرکزی شامل: بلخ، مرو، موندیگاک، آلتینتپه، گنورتپه، داشلیتپه، تغلق، و منطقۀ اوردوس مورد مطالعه و بررسی قرار خواهند گرفت؛ از اینرو، در چارچوب نشانههای موردمطالعه برروی مهرها و اثرمهرها، پیشنهادی مبنیبر وجود ارتباطات فرهنگی موجود میان این مناطق در دورۀ زمانی موردپژوهش (عصر مفرغ) ارائه میگردد.برهمین اساس، پرسشهای پژوهش چنین مطرح شده است؛ بین علائم سفالها و مهرها چه مشابهت هایی دیده میشود؟ تشابهات فرهنگی بین آثار مناطق جنوبشرقی ایران با نواحی آسیای مرکزی به چه میزان و چگونه بوده است؟ آیا مشابهتهای مشهود و مکشوف بههم مرتبط و هدف مشترکی را دنبال میکرده است؟ برهمکنشهای فرهنگی میتواند در نتیجۀ عواملی ایجاد شود که نیازمند بررسی شواهد مادی برجایمانده از جوامع آن دوره است. با توجه به فاصلههای موجود میان محوطههای باستانی هزارۀ سوم پیشازمیلاد میتوان این نشانهها را نتیجۀ یک تفکر خاص و هدایتشده دانست که در محوطههای نیمۀ شرقی فلات ایران ظاهر شدهاند؛ بهعبارت دیگر، فاصلههای جغرافیایی و جابهجایی اندیشهها از جایی بهجای دیگر با توجه بهوجود ارتباطات وسیع بازرگانی و تجاری میان این محوطهها قابلقبول است. این امر نشان میدهد که همبستگی آسیایمرکزی با مناطق شرقی و همچنین جنوبشرق ایران و بخشی از فرهنگ هندواروپایی در عصرمفرغ، میتوانسته نشأتگرفته از اعتقادات و باورها و اندیشههای مشترک و یکسان باشد.
آسیبپذیری بالقوۀ جوامع اولیه در برابر بلایای طبیعی مانند خشکسالی، سیل و قحطی ناشی از تغییرات آبوهوایی موضوع مهمی است که نیاز به مطالعات دقیقی دارد. هدف اصلی این پژوهش بررسی اثرات احتمالی تغییرات دیرینۀ محیطی و اقلیمی بر سکونتگاههای عصرمفرغ در جنوبشرق ایران و سلسلههای اصلی حاکمبر ایران براساس شواهد باستانشناسی و تاریخی مرزهای سرزمینی، رونق اقتصادی و سیاسی است. تطبیق تغییرات اقلیمی و فرهنگی در جنوبشرق ایران میتواند اطلاعات بسیار گرانقیمتی را در اختیار محققین قرار دهد. در اینراستا، پژوهش پیشِرو سعی دارد پاسخهای مناسبی به این پرسش ارائه نماید که آیا تغییرات اقلیمبر جوامع باستانی جیرفت تأثیر گذاشته است یا خیر؟ و در نگاهی کلانتر تغییر اقلیم تا چه اندازه بر رونق اقتصادی و نفوذ سیاسی سلسلههای حاکمبر ایران تأثیر گذاشته است؟ در مطالعۀ حاضر با استفاده از ترکیبی از شاخصهای ژئوشیمیایی و گردهشناسی، تغییرات دیرینۀ اقلیمی جنوبشرق فلات ایران درطول 4000سال گذشته بررسی خواهد شد. فعالیتهای کشاورزی قابلتوجه، بین 3900 تا 3700 سال پیش از حاضر همزمان با شرایط اقلیمی معتدل در جنوبشرق ایران وجود داشته اشت. شرایط خشک همراه با افزایش گرد و غبار از 3300 تا 2900 سال پیش از حاضر بر منطقۀ حکمفرما بوده است. شرایط مرطوب در جنوبشرق ایران از حدود 2900 تا 2300 سال پیش از حاضر، همزمان با شکوفایی حکومتهای منطقهای مانند مادها، اورارتوها، مانناها در نیمۀ غربی ایران و پس از آن شاهنشاهی هخامنشی در سراسر ایران بزرگ، کشاورزی گسترده را تسهیل نموده است. افول شاهنشاهی هخامنشی همزمان با آغاز یک دورۀ خشک بوده است که برای نزدیک به 200سال، کشاورزی در جیرفت را کمرونق نموده است. جنوبشرق ایران بار دیگر بین 1550 و 1300سال پیش از حاضر شرایط مرطوبی را تجربه کرده است، که با رونق اقتصادی اواسط تا اواخر شاهنشاهی ساسانی همپوشانی زمانی دارد.
در کاوش محوطۀ باستانی زاغه در منطقۀ کارون 4، اشیاء فلزی متعددی مربوط به دورۀ ایلام میانه کشف شده است. در این پژوهش چهار گوشوارۀ فلزی مکشوف از این محوطه با هدف مطالعات فنی و آسیبشناسی، ارائۀ طرح حفاظت-مرمت و انجام عملیات درمان مورد مطالعات آزمایشگاهی و دستگاهی قرار گرفته است؛ در همینراستا، دو پرسش اصلی بهشرح زیر مطرح شده، که سعیبر یافتن پاسخ مناسبی برای آن دارد؛ 1-ترکیب عنصری، نوع آلیاژ و نحوۀ ساخت چهار گوشوارۀ موردنظر چیست؟ 2- فرایند تخریب و خوردگی در اشیاء مذکور چگونه است؟ به اینمنظور، جهت شناسایی ترکیب آلیاژ و عناصر موجود در ریزساختار از میکروسکوپ الکترونی (SEM-EDS) و بهمنظور شناسایی روش ساخت و شکلدهی اشیاء از رادیوگرافی اشعۀ ایکس و متالوگرافی (OM) استفاده گردید. نتایج آنالیز شیمیایی اشیاء بیانگر تولید آنها از آلیاژ برنج، مس خالص، مفرغ و نقره بود. مطالعات میکروسکوپی نشانداد که ریزساختار نمونهها شامل ماتریس فلزی همراه با آخالهای سولفیدی و گویچههای سربی است. ساخت گوشوارۀ برنجی در چرخهای از کار سرد و آنیلینگ است و آخرین مرحلۀ شکلگیری آن کارِ سرد بوده است. گوشوارۀ مسی و نقرهای در چرخۀ متناوب چکشکاری و تابکاری ساخته شدهاند. در گوشوارۀ مفرغی وجود دندریتها بیانگر ساخت شئ بهروش ریختهگری است. پدیدۀ اتفاقافتاده در همۀ نمونهها نیز اکسیداسیون است؛ همچنین با استفاده از روشهای آنالیز پراش پرتوایکس (XRD) به شناسایی لایههای تشکیلشده پرداخته شد. در نمونههای ساختهشده از مس خوردگی، کوپریتی و مالاکیتی است، در لایۀ خوردگی شئ نقره نیز میزان کلر و اکسیژن افزایش یافته است که منجر به ایجاد اکسید نقره یا همان آکانتیت شده است.
پروانه احمدطجری، عباس مترجم، مهدی زارع، سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده
زمینلرزههای باستانی همواره تهدیدی بالقوه برای سکونتگاههای نهچندان مقاوم در مناطق لرزهخیز محسوب شدهاند؛ طبق نتایج مطالعات باستانشناسی یکی از الگوهای رفتاری بشر در مقابل این پدیده غیرقابل پیشبینی، تغییر دائمی محل سکونت خود بوده است. نظر به واقعشدن بخش عمدۀ فلات ایران در یکی از پهنههای لرزهخیز کرهزمین موجب میشود تا تحقیق و بررسی راجعبه تأثیر این رخدادهای طبیعی بر شیوۀ زیست انسان خصوصاً در دوران پیشازتاریخ مورد مطالعۀ بیشتر قرار گیرد. در اینراستا و با هدف میزان تأثیر این پدیدۀ طبیعی در زاگرسمرکزی و بهمنظور آگاهی از نحوۀ واکنش انسانها به این پدیده پرداخته شده است؛ پرسش اصلی در این پژوهش حول این محور است که، اساساً زمینلرزههای کهن در بافتارهای باستانشناسی چگونه و براساس چه شواهدی قابل شناسایی است ؟ و تأثیرات این پدیدۀ مخرب بر تغییر الگوهای زیستی مردم در دوران پس از رخداد چگونه بوده است؟ برای گردآوری اطلاعات در اینزمینه به یافتههای مستند باستانشناسی حاصله از دو کاوش گودینتپه، کنگاور و تپۀ باباکمال تویسرکان از دوران مفرغ و تا پایان عصر آهن III پ.م. استناد شده است. در ادامه برمبنای شواهد ناشی از شدت تخریب ناشی از زمینلرزه سعیشده است تا نسبت به بازسازی مقیاس شدت زمینلرزهها براساس مقیاس مرکالی اقدام گردد و در نتیجۀ نهایی مشخص گردید که وقوع زمینلرزههای مخرب با شدت بیش از 6 درجه در مقیاس ریشتر در منطقۀ مورد بررسی خصوصاً در عصر مفرغ و آهن بیارتباط با تأثیر تغییرات اقلیمی ناشی از شدت ذوب یخچالها و تغییر شرایط هیدرولوژی کرهزمین نبوده است، ولی نهایتاً پس از دورۀ مفرغ متأخر عملا حوداث ناشی از این رخداد موجب فروپاشی نسبی بسیاری از استقرارها تا دورۀ آهن III گردیده است و عملاً در این برهۀ زمانی میزان جمعیت منطقه به حداقل ممکن کاهش یافته بود.
رضیه هاشمزاده، محمد قمریفتیده، رحمت عباسنژاد سرستی، سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
یکی از واقعیتهایی که در بافتهای باستانشناختی مربوط به اواخر عصر مفرغ دیده میشود، ترک و یا کوچکشدن بیش از اندازۀ محوطهها است. بسیاری از محوطهها و سکونتگاههای فلات ایران و خارج از فلات ایران در پایان عصر مفرغ بهصورت ناگهانی و غیرمنتظره دچار فروپاشی شدند و یا روند رو به رشد این جوامع متوقف شده است. پژوهشگران عوامل متعددی ازجمله: سیل، زلزله، مهاجرت اقوام تازهوارد و... را برای این رخداد درنظر گرفتهاند که به این عوامل میتوان تأثیر عاملی چون «شهرنشینی مفرط» را نیز اضافه کرد که چندان به آن پرداخته نشده است. متعاقب شهرنشینی مفرط چالشهایی از قبیل: تغییرات گرمایی منطقهای، تخریب زیستگاه و تنوع زیستی و اکوسیستم بهعنوان عواملی شتابدهنده در بحرانهای این دوره، میتوانسته وخامت شرایط را بیشتر کند و پرسش اصلی این پژوهش بررسی شواهد و میزان و چگونگی اثرگذاری این عوامل در ایجاد بحرانهای عصر مفرغ پایانی است. نتایج این پژوهش نشان میدهد که پس از افزایش جمعیت در مراکز شهری با توجه به عدم برنامهریزی اداری برای کنترل شرایط ناشی از شهرنشینی متراکم و درنتیجه برهمخوردن نظم محیطی و توازن طبیعی، جامعه بهصورت یک سیستم پایدار سعیدر بازگرداندن شرایط طبیعی کرده که این سعی، در برگشتن به توازن بهصورتهای مختلف همچون تصمیم به ترک استقرارگاههای بزرگ و حرکت بهسمت نواحی حاشیهای و پیرامونی دارای منابع غذایی و آبی کافی بروز کرده است. شواهد این رخداد در مناطقی مانند: مرو، بلخ شمالی و جنوبی و نواحی دوآب در شرق سند دیده میشود؛ در برخی موارد نیز بحران در جوامع بیشتر شده و بهصورت مشکلات جدیدتر همچون قحطی و بیماریهای همهگیر و جدالهای بین منطقهای و مواردی از این دست بروز کرده که منجر به فروپاشی جوامع شده است.
استقرارهای دشت قزوین در تپۀ قبرستان و سگزآباد توالی شکوفایی در فلزگری پیشازتاریخ دشت قزوین را نشان میدهند. هدف این مطالعه، بررسی جنبههای کاربردی، فناوری ساخت، ترکیب شیمیایی، ریزساختار و فازهای آلیاژی اشیاء فلزی بهدستآمده از عصر آهن محوطۀ سگزآباد است. در این راستا، تلاش شده است به این پرسشها پاسخ داده شود که فرآیند تولید و روش ساخت این اشیاء چگونه بوده، از چه شیوههایی برای آلیاژسازی در آنها بهره گرفته شده و محصولات خوردگی تشکیلشده چه ترکیباتی داشته و تحت چه شرایطی بهوجود آمدهاند. بهمنظور دستیابی به این اهداف، از روشهای آنالیز دستگاهی ازجمله میکروفلورسانس پرتو ایکس (XRF) برای تعیین ترکیب شیمیایی استفاده شد. نتایج این آنالیزها وجود آلیاژهای متنوعی نظیر مس-ارسنیک، مس-آنتیموان، مفرغ و نیز مس تقریباً خالص را نشاندادند. در دو نمونه دارای مغز فلزی، به کمک متالوگرافی، ریزساختار ریختهگری با مغزهدار مشخص شد که اطلاعات ارزشمندی دربارۀ شیوههای ساخت در اختیار قرار داد؛ همچنین، بررسیهای انجامشده با میکروسکوپ الکترونی روبشی مجهز به طیفسنجی پراکندگی انرژی پرتو ایکس (SEM-EDS)، به شناسایی دندریتهای فاز آلفا و نیز تشکیل فازهای گامای ارسنیکی و آنتیموانی مس منجر شد. نتایج آزمونهای عنصری برروی این نمونهها، بیانگر الگوهای متنوعی از کاربرد آلیاژهای مس-ارسنیک و مس-آنتیموان است؛ امری که نشاندهندۀ آگاهی فلزگران باستانی از ایجاد خواص مکانیکی مطلوب در فرآوردههای فلزی بوده است؛ علاوهبر این، شناسایی آخالهای نقرهای و ترکیبات بینفلزی سولفیدی در ریزساختار، امکان ارائه فرضیاتی دربارۀ نوع سنگهای معدنی مورداستفاده در فرآیند استحصال فلز را فراهم کرده است. فناوری ساخت اشیاء از ریختهگری و قالبگیری دو کفهای تا شکلدهی اسکنههایی با مقطع مارپیچ و ساده است. اشیاء پژوهش در طبقهبندی اشیاء تزئینی، زیورآلات و اشیاء کاربردی قرار میگیرند. این گونهشناختی مختلف در کنار تفاوت ترانشههای کاوششده طرح کلی خوبی از تنوع فلزگری در عصر آهن تپۀ سگزآباد را در اختیار میگذارد.
محسن انتظاریان، محمد قمریفتیده، سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
بررسی برهمکنشهای فرهنگی و اقتصادی در جنوبشرقی فلات ایران طی هزارۀ سوم پیشازمیلاد یکی از مباحث مهم در شناخت فرآیندهای شکلگیری شبکههای مبادلۀ فرامنطقهای و پیدایش جوامع شهری اولیه است. دو محوطۀ باستانیِ شَهداد در دشت تکاب و تپۀحیی در دشت سوغان، بهدلیل موقعیت جغرافیایی راهبردی خود در مسیرهای ارتباطی میان آسیای مرکزی، درۀ سند و بینالنهرین، نقشهای متمایز اما مکملی در این شبکهها ایفا کردهاند. مسئلۀ اصلی این پژوهش، تبیین جایگاه اقتصادی و فرهنگی هر یک از این دو مرکز در ساختار مبادلاتی عصر مفرغ و تحلیل ماهیت روابط میان آنها با حوزههای پیرامونی است. هدف مطالعه، ارائۀ تحلیلی تطبیقی از دادههای باستانشناختی بهمنظور بازشناسی الگوهای تولید، توزیع و انتقال عناصر فرهنگی در جنوبشرقی ایران است. پرسشهای تحقیق بر این محور استوار است که تفاوت در مسیرهای ارتباطی چگونه بر سازمان اقتصادی، فناوری تولید، و بیانهای فرهنگی در این دو محوطه تأثیر نهاده است. فرضیۀ پژوهش بر آن است که شَهداد، در پیوند مستقیم با فرهنگ بلخی-مروی (BMAC)، بهعنوان مرکز واسطهای میان آسیای مرکزی و فلات ایران عمل میکرد؛ درحالیکه تپه یحیی، بهسبب تولید گستردۀ ظروف کلوریتی و شواهد اداری نظیر لوحهای پروتوایلامی و مُهرهای نوع خلیجفارس، مرکز کارگاهی و تجاری مهمی در مسیر جنوبی مبادلات بهشمار میرفت. روش تحقیق برمبنای تحلیل تطبیقی و تفسیر میانرشتهای دادههای باستانشناختی است که از هر دو محوطه و مناطق همزمان همجوار بهدست آمدهاند. نتایج نشان میدهد تفاوتهای فرهنگی و مادی میان شَهداد و تپه یحیی حاصل مشارکت آنها در دو نظام ارتباطی و تجاری متفاوت است؛ بدینترتیب، شَهداد بازتاب نفوذ مستقیم عناصر فرهنگیِ آسیای مرکزی است، درحالیکه تپه یحیی پیوندهای ساختاری خود را با جهان ایلامی، بینالنهرین و درۀ سند حفظ کرده است. این یافتهها بیانگر آن است که جنوبشرقی فلات ایران در هزارۀ سوم پیشازمیلاد عرصۀ تلاقی سیستمهای فرهنگی مستقل، اما درهمتنیده، بوده است.
پایان هزارۀ چهارم پیشازمیلاد، آغاز عصرمفرغ و شهرنشینی و شروع عصرآهن در دو جبهۀ شمال و جنوب البرز از موضوعات مهم باستانشناسی است. پژوهشهای باستانشناسی نشان میدهد که با پایان سیلک III بسیاری از استقرارهای دشتهای مهمی چون قزوین فروپاشیدهاند و این روند در اوایل هزارۀ سوم پیشازمیلاد در دشتهایی مانند کاشان و تهران نیز رخداده است؛ با اینحال، در دشت قزوین از نیمۀ دوم هزارۀ سوم پیشازمیلاد محوطههایی دوباره ظهور کردند، درحالیکه در دشتهایی مانند تهران، قمرود و کاشان این استقرارگاهها دیرتر مسکون شدند. ازسوی دیگر، تاریخ استقرار در جبهۀ شمالی البرز طی هزارۀ چهارم و سوم پیشازمیلاد با جبهه جنوبی تفاوت دارد؛ هرچند شواهد اندکی از نفوذ فرهنگ سیلک III در این بخش دیده میشود، اما در هزارۀ سوم پیشازمیلاد استقرارگاههای مهمی شکلگرفت که بیانگر دو مسیر متفاوت تحول فرهنگی در شمال و جنوب البرز است. این پژوهش با تکیهبر دادههای باستانشناختی حاصل از کاوشها و بررسیهای میدانی در نواحی شمالی و جنوبی البرز، به تحلیل تحولات فرهنگی عصرمفرغ (هزارۀ سوم پیشازمیلاد) میپردازد. در این دوره، شبکههای برهمکنش فرهنگی، تبادل مواد خام، فناوری و الگوهای سفالگری، ارتباطات میان دشت گرگان، جنوب ترکمنستان، مازندران، شمالشرق ایران و فلاتمرکزی را گسترش داد. شواهد محوطههایی چون: تپهحصار، ترنگتپه، قلعهبن، تپهکلار و قلیدرویش نشاندهندۀ گونهگونی فرهنگی، همپوشانی سنتهای سفالگری و گاهنگاری متفاوت در این نواحی است. پژوهش تأکید میکند که درحالیکه فلاتمرکزی ایران در اواسط هزارۀ سوم پیشازمیلاد با فروپاشی و فترت روبهرو بود، جبهۀ شمالی البرز، بهویژه شرق مازندران و دشت گرگان، وارد مرحلهای از شکوفایی فرهنگی، پیوندهای منطقهای و شکلگیری الگوهای شهری شد. همزمان، در جنوب البرز نیز نشانههایی از مهاجرت، تجزیۀ ساختارهای پیشاشهری و سازگاری با فشارهای زیستمحیطی مشاهده میشود. این مطالعه نشان میدهد که حوزۀ البرز مرکزی در تبیین فرآیندهای انتقال فرهنگی، تنوع منطقهای و شکلگیری شبکههای بینفرهنگی عصرمفرغ جنوبغرب آسیا نقشی کلیدی داشته است.
علی خایانی، شکوه خسروی، سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
مهرهای استامپی از پایدارترین اجزای سنتهای اداری زاگرسمرکزی بهشمار میروند. با اینحال، ناهمگونی دادههای باستانشناسی و کمبود شواهد دارای لایهنگاری مطمئن، بهویژه برای اواخر هزارۀ چهارم و اوایل هزارۀ سوم پیشازمیلاد به بحثهای جالبتوجهی دربارۀ تداوم یا گسست این سنتها دامن زده است. این پژوهش با بهرهگیری از دادههای تازه منتشر شده از: تپه تیلینه، گودینتپه، چغاماران و تپه دهسوار، سیر تحول سنت مهرهای استامپی در زاگرسمرکزی در فاصلۀ حدود 5000 تا 2500پ.م. را در چارچوب یک گاهنگاری منطقهای بهروز بازنگری میکند. پژوهش ازطریق بررسی تطبیقی سبک، نگارهشناسی و بافت باستانشناسی مُهرها و اثرمُهرهای استامپی، تفسیرهای مختلف دربارۀ تحول سنتهای اداری در این منطقه را ارزیابی میکند. شواهد نشان میدهد که سنت مهرهای استامپی از دورۀ مسوسنگ قدیم (5000-4600پ.م.) تا مسوسنگ جدید 1-3 (4600-3700پ.م.) در زاگرسمرکزی رواج داشته و ضمن تحولات بومی، با شبکههای فرامنطقهای نیز در تعامل بوده است؛ همچنین پس از یک شکاف ظاهری در شواهد مربوط به مسوسنگ جدید 4-5 (3700-3100پ.م.)، این سنت در عصر مفرغ قدیم (3100-2500پ.م.) نیز تداوم یافته است؛ بنابراین، هرچند ساخت و استفاده از مهرهای استامپی در اواخر هزارۀ چهارم پیشازمیلاد تحتالشعاع مهرهای استوانهای و فناوریهای اداری فرامنطقهای قرار گرفت، سنت مهرهای استامپی زاگرسمرکزی در عصر مفرغ قدیم همچنان به حیات خود ادامه داد. تحلیل مدارک موجود نشان میدهد که این شکاف ظاهری بیش از آنکه ناشی از وقفهای واقعی در تولید و استفاده از مهرهای استامپی باشد، نتیجۀ رویتپذیری و شرایط بقای مواد فرهنگی و دامنه و دقت محدود کاوشهای باستانشناسی در محوطههای کلیدی منطقه است. نتایج این پژوهش از الگویی مبتنیبر تداوم نسبی همراه با تحول سبکی، نگارهشناسی و اداری در سنت مهرهای استامپی زاگرسمرکزی حمایت میکند. این یافتهها نقش فعال جوامع زاگرسمرکزی در شکلگیری و تحول شیوههای اداری را برجسته میسازد و در بحثهای گستردهتر دربارۀ تداوم فرهنگی، برهمکنشهای فرامنطقهای و توسعۀ نهادهای اداری و سیاسی در جنوبغرب آسیا در دوران پیشازتاریخ سهیم میشود.
محوطههای باستانی دشت اردبیل شواهدی بنیادین برای شناخت توالیهای فرهنگی شمالغرب ایران و بررسی تعاملات این منطقه با فلات ایران، قفقاز جنوبی و آناتولی شرقی فراهم میکنند. درمیان این محوطهها، تپۀ قلعهیئری کورائیم از اهمیت ویژهای برخوردار است. نتایج نخستین فصل کاوشهای لایهنگارانه این محوطه در ۱۴۰۲ه.ش. براساس دادههای کاوش دو گمانه حاصل شده است. گمانۀ I با هدف دستیابی به توالی کامل استقراری محوطه و گمانۀ II با تمرکز بر نهشتههای مرتبط با افق عصر مفرغ قدیم ماوراءقفقاز (کورا-ارس) ایجاد شد. کاوشها شواهد باستانشناختی قابلتوجهی شامل بقایای معماری سنگچین خشک و خشتگلی، تأسیسات صنعتی نظیر کورهها، شواهد فلزکاری و مجموعههای گستردۀ سفالی را آشکار ساخت. در گمانۀ I توالی لایهنگاری منسجم و نسبتاً کاملی به ضخامت حدود ۱۴٫۶متر مستند شد که دربرگیرندۀ لایههای متوالی و گاه متناوب دارای سفالهای دوران اسلامی، تاریخی و عصر مفرغ است. این توالی یکی از پیوستهترین شواهد لایهنگاری شناختهشده در بخش شرقی شمالغرب ایران بهشمار میرود. در گمانۀ II شواهد مهمی از فعالیتهای فلزکاری شامل: بقایای کوره، سرباره، قطعات سنگ معدن مس، قالبهای سفالی و بوتههای فلزگری بهدست آمد که نشاندهندۀ ذوب، پالایش و تولید اشیائ فلزی در عصر مفرغ قدیم است؛ همچنین بقایای جانوری، عمدتاً گوسفند و گاو، و بقایای گیاهی بهویژه گندم و جو، بیانگر اقتصادی مبتنیبر کشاورزی و دامداری است. یافتههای ویژهای همچون ابزارهای ابسیدینی، سردوکها، سنگسابها، ابزارهای استخوانی و پیکرکهای سفالی نیز گویای فعالیتهای معیشتی، اقتصادی و نمادین جوامع ساکن محوطه از عصر مفرغ تا دورههای تاریخی و اسلامی هستند. باتوجه به فقدان تاریخگذاری مطلق، چارچوب گاهنگاری محوطه برپایۀ گاهنگاری نسبی و گونهشناسی سفال استوار است. نتایج پژوهش، تداوم بلندمدت استقرار را نشان میدهد که با دو وقفۀ عمدۀ سکونتی، احتمالاً درنتیجه فعالیتهای زمینساختی مرتبط با گسل سنگاور و نیز تحولات محیطی و تاریخی منطقه، همراه بوده است.