logo

جستجو در مقالات منتشر شده


441 نتیجه برای نوع مقاله: پژوهشي

یعقوب زلقی، محمداسماعیل اسمعیلی‌جلودار، علیرضا خسروزاده،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

کشاورزی نقش مهمی در رونق اقتصادی و آبادانی در دورۀ ساسانی داشته است، ساسانیان با ساخت سازه‌های آبی متناسب با چشم‌انداز محیطی منطقه و وضع قوانین جهت بهره‌برداری آب، بستر لازم برای توسعۀ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی فراهم آوردند. وجود رودخانه‌های دائمی هم‌چون دز و کرخه در خوزستان، شرایط را مهیا کرد تا افزون‌بر تأمین آب موردنیاز استقرار‌گاه‌های منطقه، با ساخت سازه‌هایی هم‌چون پُل‌بند، کانال، قنات و دیگر سازه‌های آبی بتوانند کمبود آب آشامیدنی، صنعتی و کشاورزی دیگر مناطق دور از رودها را که خاک حاصل‌خیز داشتند، فراهم کنند. در این‌زمینه تأمین آب شهر و زمین‌های کشاورزی گُندی‌شاپور با فاصلۀ 15کیلومتری از رود دز، ازطریق اندام‌های آبی متعددی انجام‌شد؛ در این‌میان، قنات‌‌های رودخانه‌ای، نقش اساسی در انتقال آب مطمئن رودخانۀ دز به این شهر و زمین‌های کشاورزی آن داشته است. بررسی‌های میدانی باستان‌شناختی نگارندگان، موجب شناسایی سازه‌های آبی جدیدی ازجمله: پل‌بند، قنات‌ها و کانال‌های وابسته به آن گردید که پیش از این، تنها بخش کوچکی از این آثار شناسایی شده‌ بودند. قرارگرفتن بخش قابل‌توجهی از این آثار در ضلع شرقی رودخانۀ دز و امتداد شماری از آن‌ها تا نزدیکی گُندی‌شاپور، این فرضیه را که منبع اصلی تأمین آب این شهر، قنات‌های رودخانه‌ای بوده، مطرح می‌کند؛ مسئله‌ای که در نوشته‌های تاریخی نیز قابل ردیابی است. پرسش اصلی پژوهش حاضر این است که، آب دائمی موردنیاز شهر گُندی‌شاپور چگونه تأمین می‌شده و در این بین قنات‌های‌ رودخانه‌ای چه جایگاهی داشته و ارتباط فیزیکی قنات‌ها با شهر چگونه بوده است؟ روش این پژوهش به‌صورت تاریخی-تحلیلی و شیوۀ گردآوری اطلاعات مبتنی‌بر داده‌های میدانی و منابع تاریخی است. بررسی تصاویر ماهواره‌ای نشان از نقش پُررنگ بهره‌برداری از قنات برای انتقال آب به گندی‌شاپور از رودخانۀ دز در دورۀ ساسانی داشته؛ هرچند بخشی از قنات‌های دزفول، به دوره‌ای متأخرتر از دورۀ ساسانی و حتی به عصر صفوی قابل انتساب است. 

نیّر حاجی‌طاهر، سعید امیرحاجلو، جواد نیستانی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

 تبعیت از شرایط اقلیمی و جغرافیایی در طراحی معماری به سازگاری انسان در محیط یاری می‌رساند و معماری مسکونی همواره تابع ویژگی‌های جغرافیایی بوده است. در خانه‌های تاریخی نیز تدابیری برای طراحی معماری هم‌ساز با اقلیم و جغرافیا اندیشیده شده است. در شهرستان آشتیان بناهای مسکونی ارزشمندی از عهد قاجاریه برجای مانده که سهم ناچیزی در پژوهش‌های باستان‌شناختی داشته‌اند. هدف از این پژوهش، مطالعۀ تأثیر اقلیم و جغرافیا بر خانه‌های قاجاریِ آشتیان و تبیین راهکارهای مقابله با اثرات سوء و بهره‌مندی از تأثیرات سودمند آب‌وهوایی و جغرافیایی است. پژوهش بر پایۀ این پرسش‌ها به انجام رسیده که، اقلیم و متغیرهای جغرافیایی چه تأثیری بر مکان‌گزینی و چیدمان خانه‌های قاجاری در فضای شهری آشتیان داشته است؟ نقشه، کالبد و اجزاء معماری خانه‌های قاجاریِ آشتیان از چه عوامل اقلیمی و جغرافیایی تأثیر پذیرفته است؟ فرضیه‌ها این است که، توپوگرافی ناحیۀ آشتیان، مسیل‌ها و نوع خاک در مکان‌گزینی خانه‌ها نقش داشته و نقشه، کالبد و اجزاء معماری خانه‌ها از عوامل اقلیمی، مانند: باد، زاویه و میزان تابش نور خورشید تأثیر پذیرفته است. روش گردآوری اطلاعات، میدانی و اسنادی است و ضمن بهره‌گیری از نرم‌افزارهای ArcGIS, Google Earth, WRPLOT, AutoCAD و SPSS، پژوهش به‌روش توصیفی-تحلیلی به انجام رسیده است. برپایۀ نتایج، معماران با درنظر گرفتن زاویۀ تابش خورشید، باد، دما و رطوبت، دست به ساخت بناها زده‌اند. آن‌ها، به نوع و رنگ مصالح، اندازۀ بازشوها و حیاط، اندازه و جهت قرارگیری اتاق‌ها توجه‌داشته‌اند و معماری هم‌ساز با اقلیم را ایجاد کرده‌اند؛ هم‌چنین برپایۀ مدل‌های نرم‌افزار طراحی گلباد WRPLOT، باد غالب منطقه در جهت‌های شرقی-غربی و غربی-شرقی شناسایی و تأثیر آن بر معماری تأیید شد. نتایج آزمون‌های هم‌بستگی کرامر و فی در SPSS نیز بیانگر هم‌بستگی «نوع زمین با طبقۀ اجتماعی ساکنان خانه‌ها»، «نوع زمین و خاک با وجود آب‌انبار» و «بیشینۀ سرعت باد با تعداد طبقات» است. 

حمید خانعلی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

فرهنگ سنگ‌افراشت در گسترۀ زمانی چندهزارساله از مرزهای غربی چین تا دریای بالتیک و اسپانیا متداول بوده و در دوره‌های اسلامی نیز در یافته‌های باستان‌شناسی و منابع مکتوب در صور مختلفی نمود یافته است. پژوهش حاضر درصدد پاسخ به این پرسش‌ها است که مهم‌ترین عوامل گسترش زمانی و مکانی فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت چیست؟ و مفاهیم به‌کار رفته در فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت در دوران پیش‌ازتاریخ و دوران اسلامی چیست؟ پژوهش حاضر ضمن بررسی گسترش زمانی و مکانی این فرهنگ و معرفی نمونه‌های شاخص آن در حوزۀ جغرافیایی بین دریای سیاه و حوزۀ فرهنگی دریای خزر به بررسی چیستی و چرایی برپایی سنگ‌افراشت‌ها می‌پردازد. این پژوهش از نوع تحلیلی-تاریخی فرهنگی بوده که اطلاعات آن بر پایۀ مطالعات اسنادی و کتابخانه‌ای گردآوری شده است. نتایج پژوهش حاضر نشان می‌دهند مهم‌ترین عوامل گسترش زمانی فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت به‌دلیل ارتباط آن‌ها با سنن و آئین‌های مذهبی بوده و آن‌چه سبب گسترش مکانی این فرهنگ شده، احتمالاً با مبادلات تجاری و به‌تبع آن مبادلات فرهنگی ارتباط داشته است؛ هم‌چنین سنگ‌افراشت‌ها درطول ازمنه به اشکال انسانی و حیوانی و نمادهای باروری قابل مشاهده است که در موارد متعددی در قالب، تجسم فرد متوفی در ارتباط با مدفن وی نمود یافته است. قدیمی‌ترین نمونۀ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت شناسایی شده در حوزۀ جغرافیایی مذکور، متعلق به استل دوبندی در شمال باکو است. این سنگ‌افراشت در حالت برجای در ارتباط با یک کورگان به‌دست آمده که درون آن مواد فرهنگی از اواخر دورۀ فرهنگ مایکوپ به‌دست آمده است. این فرهنگ متعلق به اواخر هزارۀ سوم و اوایل هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد است. در ادامۀ نمونه‌های دیگری از سنگ‌افراشت‌ها در سوریه، ترکیه و شمال‌غرب ایران نیز مورد بررسی قرار گرفته است. نتایج پژوهش حاضر نشان می‌دهند؛ هرچند ارتباط گاهنگاری و باستان‌شناختی بین نمونه‌های پیش‌از‌تاریخ و ازمنه بعد از میلاد وجود ندارد، اما تمامی نمونه‌ها با مقولۀ تدفین، سنن و آئین‌های مذهبی ارتباط داشته و به تجسم شخصی که احتمالاً از مرتبۀ اجتماعی بالایی برخوردار است، می‌پردازد. این موضوع در متون و یافته‌های باستان‌شناختی نمود داشته است.

مسعود رشیدی‌نژاد، سید مهدی موسوی‌کوهپر، سیروس نصرالله‌زاده،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

 گِل‌مهرهای دورۀ ساسانی گویای ساختار اداری، بازرگانی و دیگر مفاهیم فرهنگی‌اند که در نگارگری و اندازۀ گل‌مهر و شمار نشان مهر بر آن‌ها با یک‌دیگر متفاوتند. این نمونه‌ها در بسیاری موارد مانند دیگر داده‌های فرهنگی این دوره با آرایه‌های نمادین همراه‌اند. برای بررسی اهمیت و توصیف این داده‌ها و نیز پاسخ‌گویی به برخی پرسش‌ها در‌بارۀ چرایی نمادگرایی در گل‌مهرها یا نماد‌کالاها که تاکنون کمتر به آن‌ها پرداخته شده است، گل‌مهرهای ساسانی منقوش و مکتوب مستندنشده در «گنجینۀ موزۀ ملی» برگزیده شدند. در این‌رابطه، معناشناسیِ پرتکرارترین آرایه‌ها، همگونی یا نا‌همگونی میان این نمادها با دیگر نمادهای نقش‌بسته بر آثار این دوره، گاهنگاری نسبی و خاستگاه احتمالی آن‌ها با توجه به نمادها و نگاشته‌های آن‌ها مورد بررسی قرار گرفته‌اند و با گل‌مهرهای گردآوری‌شده در دیگر مجموعه‌های این دوره مقایسه گردیدند.‌ بیشتر نگارهای مهر‌شده بر گل‌مهرهای این مجموعه شامل آرایه‌های انسانی، جانوری و گونه‌های هندسی (منوگرام) است که هر دسته از گوناگونی در فرم و افزونه‌هایی مانند نشان انگشت‌دانه‌ها برخوردارند. برخی از 50 گل‌مهر مورد مطالعۀ ما به‌دلیل سایش و خوردگی و یا شکستگی ارزش خود را در خوانش نبشته‌ها و آرایه‌هایشان از دست داده‌اند و نیز از چگونگی به‌دست آمدن آن‌ها اطلاعی در دست نیست و تنها بر پایۀ نگاشته‌ها و نقوش به دورۀ ساسانی منسوب شده‌اند که پاسخ‌گویی به این مهم افزون‌بر دیگر موارد یکی از اهداف این پژوهش بوده است. بررسی این پژوهش برپایۀ مطالعات کتابخانه‌ای و مستند‌نگاری گل‌مهرهای گنجینۀ موزۀ ملی همراه با روش‌های مرسوم، یعنی عکاسی و طراحی گل‌مهرها است. 

نرگس هاشمی‌دهقی، فتانه محمودی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

روابط بین دو تمدن ایران و هند از ادوار کهن به‌صورت متقابل برقرار بوده است. اشتراک و تبادل سنت‌های فرهنگی بین ایران و هند در دورۀ «گورکانی» به اوج خود می‌رسد. حوزۀ اصلی عینیت یافتن فرهنگ‌ها را می‌بایست در هنر و ادبیات جست‌وجو نمود. این پژوهش، ضمن بررسی نسخۀ مصور حمزه‌نامه، که داستان‌های آن برگرفته از برخوردهای گوناگون «حمزه» با «انوشیروان» و دربار ساسانیان که با حمزه در جنگ است و «اردشیر بابکان» که به یاری حمزه می‌شتابد، مصور شده است. هم‌چنین به تأثیرات فرهنگی ایران/ هند به‌واسطۀ ورود هنرمندان ایرانی در دورۀ گورگانی هند و تأثیرات ویژگی‌های نگارگری دورۀ صفوی بر این نسخه می‌پردازد. مسألۀ اول که در این پژوهش مطرح می‌شود این است که، چگونه می‌توان تأثیر نشانه‌ای نگارگری صفوی بر نگاره‌های حمزه‌نامه در هند را با رویکرد سپهرنشانه‌ای مورد خوانش قرار داد؟ و مسألۀ دوم پژوهش این است که، چه مؤلفه‌های از نگارگری ایران در مصور کردن حمزه‌نامه در دورۀ گورکانی هند تأثیرگذار بوده است؟ هدف پژوهش حاضر این است که مسألۀ تأثیر نگارگری دورۀ صفوی در تقابل با نگارگری گورکانی هند را مورد بررسی قرار دهد. روش پژوهش توصیفی-تحلیلی با رویکرد سپهرنشانه‌ای «لوتمان» بوده و با استفاده از تقابل بین فرهنگی (ایران/ هند) به ویژگی‌های حمزه‌نامه و تأثیرات ایران بر نگارگری هند اشاره کرده است. تأثیرات ویژگی‌های نگارگری مکتب تبریز دوم صفوی و شخصیت حمزۀ ایرانی در تصویرگری حمزه‌نامه حضور پُررنگی را دارد. نتیجۀ این پژوهش حاکی از این است تا در سرزمین میزبان ارتباطی معنادار میان دو سپهرنشانه‌ای خود و دیگری برقرار کنند و در ادامه به جذب عناصر و نشانه‌های در نگاره‌های حمزه‌نامه که برگرفته از شخصیت حمزۀ‌ ایرانی است، سبب سازو‌کار فرهنگ ایرانی ازطریق داستان است، و جذب‌شدن آن توسط هنرمندان ایرانی در سپهر فرهنگی هند شده است. 

آزاده حیدرپور، فریبا شریفیان،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

مُهرها و گل‌مُهرهای ساسانی ازجمله اشیائی هستند که در تمامی‌ سطوح جامعه و سازمان‌های اداریِ ادوار تاریخی، ازجمله عصر ساسانی کاربرد داشته و از این‌رو نقش به‌سزایی در درک ما از جنبه‌های مختلف تاریخی این دوره ایفا کرده‌اند. درمیان نقوش کنده‌کاری‌شده روی مهرهای ساسانی که حکایت از باورها و اعتقادات صاحبان آن‌ها دارد، تصویر زنان نیز به‌عنوان جمعیتی مهم از جامعۀ ساسانی روی مهرها نقش بسته است. مهرهای منقوش به نقوش زنانه، به‌نوعی از منابع مهم در واکاوی جایگاه زنان در این دوره به‌حساب می‌‌آیند و بازگوی نگرش جامعه به این قشر از مردم هستند. در این پژوهش سعی‌بر آن است که به بررسی نقش‌مایه‌های زن بر مهرهای ساسانی با معرفی مهری از موزۀ بوعلی‌سینای همدان پرداخته شود. نویسندگان بر پایۀ مطالعات کتابخانه‌ای و مشاهدۀ مستقیم مهر مذکور، ضمن توصیف نقش‌مایه‌های زنانه بر آن، به جنبه‌های نمادپردازانه و خوانش کتیبۀ این مهر می‌‌پردازند. پرسشی که در اینجا مطرح می‌‌شود این است که چه ارتباطی میان نقش روی مهر و دارندۀ مهر وجود دارد؟ کتیبۀ روی مهر تا چه اندازه بازگوی مفاهیم زنانه است؟ مالکیت مهرهای منقوش به نقش زنان احتمالاً در اختیار زنان بوده است و این نشان از استقلال فردی و برخورداری از جایگاه اجتماعی زن در آن دوره دارد؛ اگرچه در دورۀ ساسانی زنان نسبت به مردان کمتر وارد تجارت و سیاست می‌‌شدند، اما وجود مهرهای منقوش به نقوش زنانه نشان‌دهندۀ پذیرش حضور آن‌ها و هم‌چنین جایگاه حقوقی آن‌ها در امور اداری و اقتصادی این دوره است. 

نسرین بیک‌محمدی، احمد صالحی‌کاخکی، محمدابراهیم زارعی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

مطالعۀ سفالینه‌های گلابه‌ای رنگارنگ به‌دلیل نقوش منحصربه‌فرد همواره موردتوجه پژوهشگران مختلف بوده است. طی چند دهۀ گذشته محققان با رویکردهای متفاوت نقوش سفالینه‌های فوق را مورد مطالعه قرار داده‌اند. باوجود پژوهش‌های صورت‌گرفته در راستای بازخوانی و تفسیر نقوش، هم‌چنان ابهامات و چالش‌ها به‌قوت خود باقی است. یکی از چالش‌های موجود در تفسیر نقوش سفالینه‌های گلابه‌ای رنگارنگ، صحنۀ روایی مصور برروی بشقابی ا‌ست که در موزۀ هنر «نلسون‌اتکینز» نگه‌داری می‌شود. پژوهشگران در پژوهش‌های خود با توجه به متون تاریخی برای تفسیر نقش بشقاب فوق نظرات ناهمگونی را ارائه کرده‌اند که گمان می‌رود تفاسیر آن‌ها دارای اشکالات اساسی است. این‌چنین به‌نظر می‌رسد که مطالعۀ متون تاریخی به‌تنهایی راه‌گشا برای تفسیر صحنۀ روایی فوق نیست و باید از مطالعات علوم میان‌رشته‌ای کمک گرفته شود، تا در پژوهشی مجزا و با استفاده از مطالعات قوم‌باستان‌‌شناسی صحنۀ روایی این ظرف مورد مطالعه و بازبینی قرار گیرد. نگارندگان در این پژوهش بر آن‌ هستند تا با پیگیری کهن‌الگوها در بستر جغرافیای تولید سفالینه‌های گلابه‌ای رنگارنگ که دامنۀ مطالعات آن، خطۀ خراسان را دربر می‌گیرد، صحنۀ روایی بشقاب را موردمطالعه قرار دهند. برای نیل به این هدف، نگارندگان از مطالعات قوم‌باستان‌شناسی و مستندات تاریخی برای تفسیر آن بهره گرفته‌اند. روش پژوهش جستار پیشِ‌رو کتابخانه‌ای با رویکرد تاریخی، تحلیلی-تطبیقی است. درراستای هدف فوق، پرسش‌هایی نظیر: مفهوم صحنۀ روایی بشقاب گلابه‌ای رنگارنگ مورد بحث چیست؟ مطالعات قوم‌باستان‌شناسی تا چه حد در تفسیر صحنۀ روایی مصور برروی این ظرف قابل تطبیق است؟ مطرح شده است. برآیند حاصل از پژوهش تطبیقی مطالعات قوم‌باستان‌شناسی و مستندات تاریخی این ا‌ست که مضمون صحنۀ روایی منقوش بر بشقاب، مراسم آئینی طلب باران و آب از ایزد بانوی آناهیتا و تیشتر است که امروزه در خطۀ خراسان با تغییراتی در نحوۀ اجرای مراسم برگزار می‌گردد. 

افشین کرمی، فریبا پهلوانی، زهره نیکفرجام،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

امـروزه حـق مالکیـت، حـق مطلقـی نبـوده و قانون‌گـذار می‌توانـد بنـا بـه عللـی، محدودیت‌هایـی را بـر حـق مالکیـت اعمـال نمایـد؛ گرچه در قواعد عمومی حقوق مدنی، باور اولیه بر آن است که مالکیت، اصل خدشه‌ناپذیر و مسلّم حقوقی است، بر این‌مبنا، بنا به جهات و اسباب مختلف، محدودیت‌هایی وارد می‌شود و گاه، این اصل، به‌طورکلی مورد انکار قانون‌گذار واقع می‌گردد. قواعد میراث‌فرهنگی ازجمله اسباب محدودیت و سلب اصل مالکیت محسوب می‌شود. پرسش اصلی این مقاله این است که، ابعاد مالکیت اموال فرهنگی-تاریخی در قوانین و مقررات ایران چیست؟ و حق مالکیت معنوی و مادی مالک آثار تاریخی-فرهنگی چه جایگاهی در قوانین و نهادهای حقوقی دارد؟ گردآوری اطلاعات به شیوۀ اسنادی و کتابخانه‌ای صورت‌گرفته و روش پژوهش، توصیفی-تحلیلی است؛ براین‌اساس، پژوهش حاضر ازطریق مراجعه به قوانین و مصوبات موجود و کتب و مقالات در این‌زمینه سامان یافته است. به‌نظر می‌رسد که در برخی شرایط می‌توان محدودیتی نسبت به بعضی از اموال قائل شد که از آن‌جمله، میراث‌فرهنگی است که می‌تواند در این شمول قرار گیرد. این قوانین در بسیاری از موارد، تضعیف مالکیت‌های خصوصی را درپی دارد؛ ازطرفی شریعت اسلام با توجه به اهتمام خاصی که به مالکیت خصوصی دارد، براساس احکام اولیه، مالکیت یا تملک آثار تاریخی-فرهنگی را هم‌چون سایر اموال، نه‌تنها معتبر دانسته، بلکه تخطی از آن‌را خلاف قوانین شرع به‌شمار می‌آورد. قوانین فعلی به‌دلیل عدم به‌روز‌رسانی جامع و نیز فقدان ظرفیت‌های اجرائی برای جلوگیری از تعارض منافع عمومی و خصوصی در چارچوب صحیح قانونی و شرعی، کارکرد خود را از دست داده است.

آذر سرمدی‌جو، محمدعلی روشنی‌نژاد، ویدا نداف،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

طب دانشی است که به‌وسیلۀ آن‌ می‌توان بر کیفیات تن آدمی آگاهی یافت. معادل دقیق طب کلمه فیزیک است، ولی برای این‌که در سطح جهانی قابل درک باشد معادل «پزشکی» برای آن به‌کار رفته است. پزشکی با حالات مختلف بدن، سروکار دارد و بدین‌ترتیب شاخه‌ای از طبیعیات است. در کتاب مقدس زرتشتیان، اوستا  از سه گروه درمانگری نام‌برده شده است؛ «کارد پزشکی(جراح)» (Av:karǝto-Baēšaza-)، «گیاه‌پزشکی» (Av:urvarō- Baēšaza-) و «مانسر پزشکی» (روان درمانگر، روان درمانی) (Av: maθrō- Baēšaza-). در این کتاب، «ثَریته» از خاندان «سام» (Av: Sāma-) نخستین پزشک است و «اهورامزدا کاردی» مرصع به او عنایت می‌کند تا با آن کارد عمل جراحی انجام دهد. از وضعیت پزشکی در دوران هخامنشیان و اشکانیان به‌واسطه نوشته‌های مورخان یونانی آگاهی‌هایی در دست است و از پزشکی دورۀ ساسانیان اطلاعات خوبی باقی‌مانده است. در این پژوهش به بخش مهمی از سهم ایرانیان باستان در گسترش و ارتقاء دانش بشری، یعنی به پزشکی و روش‌های بهداشتی و درمانی در ایران باستان پرداخته می‌شود. پرسش‌های برخاسته از این‌جستار چنین است که: سرمنشأ طب در ایران باستان از کجا بوده است؟ آیا طب در ایران باستان متأثر از تعلیمات دینی بوده؟ و رابطۀ فرهنگ و مداوا در ایران باستان به چه شکل و صورتی بوده است؟ فرضیات این پژوهش چنین خواهد بود که طب در ایران باستان متأثر از تمدن‌های باستانی نظیر یونان بوده است. طب در این دوران متأثر از دین زرتشتی و در ادوار بعد متأثر از اسلام بوده است و نحوۀ مداوا در هر جامعه متأثر از فرهنگ آن جامعه است. این پژوهش با روش توصیفی و تحلیلی انجام گرفته است. تا پیش از کنار رفتن پرده‌های تاریک تاریخ ایران باستان و اکتشافات جدید باستان‌شناسان در کهن جلگۀ بین‌النهرین و دره‌های نیل و سند و فلات ایران، اکثراً بر آن بودند که اندیشه‌های علمی از حکما و فلاسفه یونان سرچشمه گرفته، اما شواهد تاریخی نشان‌ می‌دهد که با ظهور زرتشت ایرانیان، دور تازه‌ای از خلاقیت علمی خود را به‌نمایش گذاشتند و در این رابطه، مشخص‌ترین نمونۀ آن تأسیس «مکتب هگمتانه یا اکباتان» است. 

عرفان امیری‌آذر، علیرضا انیسی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

استان کرمان باوجود برخورداری از آثار فراوان تاریخی، آن‌طورکه شایسته است مورد پژوهش قرار نگرفته است. یکی از بخش‌های دورافتادۀ این منطقه، حاشیه بیابان لوت است که به‌رغم وجود تعداد زیادی قلعۀ به‌جای مانده، تاکنون مطالعه‌ای جامع درمورد آن صورت نپذیرفته است. در این پژوهش سعی‌شده با هدف روشن ساختن ویژگی‌های معماری و علت تعدد قلاع به مطالعه و بررسی آن‌ها با روش توصی-تحلیلی و استدلال منطقی پرداخته شود. ابزار این پژوهش مطالعات کتابخانه‌ای و میدانی از 140 قلعۀ موجود در منطقه بوده است. نتایج حاصل از این پژوهش نشان می‌دهد تعدد قلاع به دوعامل اقلیمی و امنیتی برمی‌گردد. آب فراوان و قرارگیری برسر راه‌های بازرگانی موجب ثروت منطقه شده بود. ازطرفی منابع آب نقطه‌ای و محدودیت آن‌ها موجب پراکندگی و ایجاد فاصلۀ بین ساختارهای زیستی و افزایش ناامنی شده بود. براساس منابع تاریخی راهزنان بیابانگرد نیز در منطقه حضور گسترده‌ای داشته‌اند. تمامی این عوامل به‌علاوه فن‌های مقابله با طوفان‌های سهمگین شن موجب‌شده بود تا شهرها و روستاهارا در میانۀ حصارهای مرتفع بسازند و یا این‌که در درون و یا پیرامون آن قلعه‌ای برای استفاده در مواقع ضرورت ایجاد نمایند که این عوامل باعث تعدد قلاع در منطقه مورد بررسی شده است. این امر هم‌چنین موجب‌شده اکثریت قلاع منطقه کارکرد مسکونی داشته باشند و در داخل یا پیرامون شهرها و روستاها ساخته شوند و دیگر کارکردها و استقرارها از فراوانی کمتری برخوردار باشند. معماری قلاع و استحکامات دفاعی منطقه نیز، از معماری متداول قلاع فلات‌مرکزی، به‌جز در موارد استثنایی، پیروی می‌کند؛ بدین‌صورت که اکثر قلاع از هندسۀ مربع و مستطیل پیروی کرده و در مواردی برگرفته از شرایط اقلیمی و زمینه‌ای هندسه نامنتظم، ذوزنقه و متوازی‌الاضلاع شده است. مصالح مورداستفادۀ بوم‌آورد و به‌دلایل سهولت ساخت، سرعت تولید انبوه، هزینۀ کمتر و استتار، در قلاع دشتی، خشت و چینه و در قلاع کوهستانی، سنگ بوده است. اغلب برج‌ها در گوشه‌ها و میانۀ اضلاع با کارکرد دیدبانی، دفاعی و سازه‌ای ساخته شده و درمواردی برج‌هایی در میانۀ قلعه با کارکرد صرفاً دیدبانی دیده می‌شود. ساختار دفاعی اغلب قلاع نیز مبتنی‌بر حصار و برج است و هرچه بر ثروت و جمعیت قلاع مسکونی افزوده می‌شده تعداد لایه‌های دفاعی بیشتری ایجاد شده است. 

مرتضی عطائی، سید رسول موسوی‌حاجی، کمال لطفی‌نسب، راحله کولابادی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

قلعه‌بندر در حاشیۀ شمالی دشت شیراز و برفراز کوه مُشرف بر تنگه‌ای قرار گرفته که به‌همراه تنگ الله‌اکبر، تنها مسیرهای دسترسی شیراز به دشت‌های شمالی‌تر و دشت مرودشت بوده‌اند. قرائن تاریخی در کنار شواهد باستان‌شناسی نشان می‌دهند که این قلعه به‌همراه قلاع دیگری هم‌چون قصر ابونصر و احتمالاً قلعۀ پل فسا، اداره و کنترل نواحی دشت شیراز در دوران ساسانی و صدراسلام تا پیش از احداث شهر نوبنیاد شیراز را در اختیار داشته‌اند. با توجه به فقدان فعالیت‌های منسجم باستان‌شناسی برروی این قلعه، در این جستار کوشش شده تا با گردآوری و تکیه‌بر شواهد تاریخی و جغرافیای تاریخی و سنجش آن‌ها با برخی قرائن باستان‌شناسی، تصویری از تاریخ و دوره‌های استقرار و فترت این قلعه مهم در دشت شیراز بازسازی شود. این پژوهش درپی پاسخ‌گویی به دو پرسش اصلی است؛ نخست آن‌که با تکیه‌بر شواهد تاریخی موجود، قلعه‌بندر در چه دوره‌هایی دارای استقرار و مورد‌توجه بوده و چه زمانی متروک‌شده است؟ دیگر آن‌که مکان‌یابی قلعه‌بندر به‌عنوان «دژ شه‌موبدِ» مذکور در منابع جغرافیایی تا چه میزان قابل پذیرش است؟ پژوهش حاضر با رویکردی تحلیلی-تاریخی انجام‌شده و گردآوری اطلاعات آن به شیوۀ اسنادی و میدانی بوده است. نتایج حاصل از این پژوهش نشان می‌دهند که قلعه‌بندر دست‌کم از دورۀ ساسانی تا دورۀ صفوی به‌صورت متناوب و به‌دفعات مورداستفاده قرار گرفته و پس از آن متروک شده است. از منظر ادبیات و فرهنگ ‌عامه نیز شباهت‌های جالبی میان روایت‌های پیرامون این قلعه و داستان‌هایی از هزار و یک شب روشن شد که تا پیش‌ از این چندان موردتوجه قرار نگرفته بود. در عین‌حال برخلاف آن‌چه غالباً از سوی پژوهشگران عنوان شده است، قلعۀ شاه‌‌موبد که در برخی منابع جغرافیایی متقدم اسلامی به آن اشاره شده نه با قلعه‌بندر که با ویرانه‌های موسوم به قصر ابونصر مطابقت می‌یابد. 

بهرام عنانی، مستنصر قلی‌نژاد،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

جنوب خراسان و بالأخص منطقۀ قاینات، در سال‌های اخیر موردتوجه ویژۀ باستان‌شناسان قرار گرفته است. بررسی‌هایی که در دهۀ اخیر انجام‌گرفته، اطلاعات ارزشمندی را از این منطقه در اختیار جامعۀ باستان‌شناسی قرار داده است. جایگاه ویژۀ جغرافیایی و ارتباطی این منطقه به‌عنوان یک گذرگاه طبیعی میان آسیای‌مرکزی و شمال خراسان با جنوب‌شرق و فلات مرکزی ایران، موجب اهمیت ویژۀ آن در دوره‌های مختلف، بالأخص اوایل هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد گشته است. از مهم‌ترین تحولات هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد گسترش فرهنگی وارداتی به‌نام «فرهنگ خراسان بزرگ» (بلخی-مروی) در نیمۀ شرقی ایران است. یافته‌های اخیر نشان می‌دهند که این فرهنگ بخش‌هایی از جنوب خراسان را دربرگرفته است. داده‌های به‌دست آمده در محوطه‌های رزه درمیان، گوند فردوس و بکندای طبس شاهد این مدعاست که قبلاً به آن‌ها پرداخته شده است. محوطۀ سرتخته باراز یکی از استقرارهایی است که در کنار محوطه‌های نام‌برده دارای شواهدی از فرهنگ خراسان بزرگ در خراسان جنوبی است که کمتر موردتوجه قرار گرفته و در این پژوهش سعی‌بر آن است تا به معرفی این محوطه و گسترش فرهنگ خراسان بزرگ در منطقۀ جنوب خراسان پرداخته شود. این محوطه در منطقۀ قاینات در شمال خراسان جنوبی و در ناحیه‌ای کوهستانی واقع‌شده و به‌دلیل نزدیکی به مناطق روستایی، مورد آسیب فراوانی قرار گرفته است. این پژوهش در دو بخش میدانی و کتابخانه‌ای، با روش توصیفی-تحلیلی انجام گرفته است. داده‌های اصلی پژوهش، طی بررسی منطقۀ قاینات در 1395 ه‍.ش. به‌دست آمده‌است. در مرحلۀ بعدی این داده‌ها طی مطالعات کتابخانه‌ای مورد تحلیل و تفسیر قرار گرفته‌اند. هدف از این نوشتار، تبیین گسترش فرهنگ خراسان بزرگ در جنوب خراسان با توجه به شواهد به‌دست آمده از این فرهنگ در محوطۀ سرتخته باراز است. به‌نظر می‌رسد که فرهنگ مذکور در نیمۀ اول هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد در جنوب خراسان گسترش داشته است.

پیمانه پرناک، حمیدرضا بخشنده‌فرد، علی‌اصغر نوروزی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

در کاوش محوطۀ‌ باستانی زاغه در منطقۀ کارون 4، اشیاء فلزی متعددی مربوط به دورۀ ایلام میانه کشف‌ شده است. در این پژوهش چهار گوشوارۀ فلزی مکشوف از این محوطه با هدف مطالعات فنی و آسیب‌شناسی، ارائۀ طرح حفاظت‌-‌مرمت و انجام عملیات درمان مورد مطالعات آزمایشگاهی و دستگاهی قرار گرفته است؛ در همین‌راستا، دو پرسش اصلی به‌شرح زیر مطرح شده، که سعی‌بر یافتن پاسخ مناسبی برای آن دارد؛‌ 1-ترکیب عنصری، نوع آلیاژ و نحوۀ ساخت چهار گوشوارۀ موردنظر چیست؟ 2- فرایند تخریب و خوردگی در اشیاء مذکور چگونه است؟ به این‌منظور، جهت شناسایی ترکیب آلیاژ و عناصر موجود در ریزساختار از میکروسکوپ الکترونی (SEM-EDS) و به‌منظور شناسایی روش ساخت و شکل‌دهی اشیاء از رادیوگرافی اشعۀ ایکس و متالوگرافی (OM) استفاده گردید. نتایج آنالیز شیمیایی اشیاء بیانگر تولید آن‌ها از آلیاژ برنج، مس خالص، مفرغ و نقره بود. مطالعات میکروسکوپی نشان‌داد که ریزساختار نمونه‌ها شامل ماتریس فلزی همراه با آخال‌های سولفیدی و گویچه‌های سربی است. ساخت گوشوارۀ برنجی در چرخه‌ای از کار سرد و آنیلینگ است و آخرین مرحلۀ شکل‎گیری آن کارِ سرد بوده است. گوشوارۀ مسی و نقره‌ای در چرخۀ متناوب چکش‌کاری و تاب‌کاری ساخته ‌شده‌اند. در گوشوارۀ مفرغی وجود دندریت‌ها بیانگر ساخت شئ به‌روش ریخته‌گری است. پدیدۀ اتفاق‌افتاده در همۀ نمونه‌ها نیز اکسیداسیون است؛ هم‌چنین با استفاده از روش‌های آنالیز پراش پرتوایکس (XRD) به شناسایی لایه‌های تشکیل‌شده پرداخته شد. در نمونه‌های ساخته‌شده از مس خوردگی، کوپریتی و مالاکیتی است، در لایۀ خوردگی شئ نقره نیز میزان کلر و اکسیژن افزایش‌ یافته است که منجر به ایجاد اکسید نقره یا همان آکانتیت شده است. 

- بهروز خان‌محمدی، - کاظم ملازاده، - علی بیننده،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

حوضۀ دریاچۀ ارومیه یکی از مهم‌ترین حوضه‌های فرهنگی شناخته‌شده در باستان‌شناسی ایران است و سهم چشمگیری در تحولات تاریخ و فرهنگ شمال‌غرب و غرب ایران داشته است. دشت ارومیه و ارتفاعات پیرامون آن جایگاه ویژه‌ای در این‌میان دارد. با توجه به‌شرایط مساعد و مناسب زیست‌محیطی در عصرآهن، استقرارهای مهمی در دشت ارومیه، به‌خصوص اطراف چهار رودخانۀ روضه‌چای، نازلو‌چای، شهرچای و باراندوزچای شکل گرفته است. در این دشت تاکنون تعداد 93 محوطۀ عصرآهن (بازۀ زمانی 1450 تا 550 پ.م) شناسایی شده که در این‌میان، 47 محوطه مربوط به عصرآهن III (850 تا 550 پ.م) هستند و در دو بخش محوطه‌های استقراری دشت (39 محوطۀ استقراری) و قلاع استحفاظی اطراف آن (8 قلعه) طبقه‌بندی می‏شوند. از 47 محوطۀ عصرآهن III (850 تا 550 پ.م)، 32 محوطه برروی استقرارهای قبلی شکل گرفته و 15 محوطه برای اولین‌بار شکل‌گرفته‌اند. از میان 39 محوطۀ استقراری متعلق به عصرآهن III دشت ارومیه، 31 محوطه با مساحت بین نیم تا پنج هکتار به‌صورت دهکده‌ها و استقرارهای کوچک هستند. سه محوطه بین پنج تا 10 هکتار و سه محوطه بین 10 تا 15 هکتار وسعت دارند. دو محوطۀ گوی‌تپه و دیزج تکیه با وسعتی بین 15 تا 24 هکتار جزء محوطه‌های بزرگ عصر‌آهن III دشت ارومیه محسوب می‌شوند. به‌نظر می‌رسد در عصر‌آهن III، بر پیچید‌گی ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی این جوامع افزوده شده و روند گسترش سطح محوطه‌ها و افزایش جمعیت شتاب بیشتری یافته است. توزیع مکان‌های باستانی در منطقۀ مورد مطالعه هم‌سان نبوده و از 39 محوطۀ استقراری که دارای لایه‌های عصر‌آهن III هستند، تعداد محدودی در مناطق مرتفع‌تر نوار غربی، جنوبی و شمالی و اکثریت مطلق استقرارها در دشت نسبتاً صاف و مسطح ارومیه واقع‌شده‏اند. بیشتر محوطه‌های استقراری (حدود 76%) به فاصلۀ کمتر از 1000متر از منابع آبی و رودخانه‌ها فاصله دارند و این نشان می‌دهد عامل آب در مکان‌گزینی استقرارهای این دوره مهم‌ترین عامل است. در بیشتر طول این دوره اورارتوها در دشت ارومیه حکومت داشتند و منطقۀ ارومیه یکی از ایالت‌های اورارتویی محسوب می‌شده است. نتایج به‌دست آمده از تحلیل نقشه‌های GIS نشان می‌دهند باوجود الگوی استقرارهای اورارتویی که به استقرار و مدیریت اداری در مناطق کوهستانی و مرتفع‌تر گرایش دارد، استقرارهای اصلی و مسکونی این دوره در دشت پست، شکل‌گرفته و صرفاً مدیریت آن‌ها در دژهای نظامی مناطق مرتفع‌تر پیرامونی صورت می‌گرفت. 

سیّد حافظ کریمیان‌گل‌سفیدی، علی زمانی‌فرد، ملیحه محسنی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

در طول تاریخ، آثار معماری ممکن است مورد مرمت، تغییر کاربری، گسترش فضایی و الحاق نمودن عناصر معماری قرار گیرند. پرداختن به الحاقات، در راستای خواناسازی، مرمت تکمیلی یا دخل و تصرف در عناصر سازندۀ اثر، مسأله‌ای پیچیده خواهد بود. در فرآیند مرمت، انتخاب لایه‌ها جهت حفاظت، تثبیت و یا تخریب -جهت افزایش شناخت و حفاظت از لایه‌ها- در دستور کار قرار خواهد داشت که دلایل وجودی هر یک از لایه‌ها، زمینۀ اقدامات اصولی را رقم خواهد زد. این پژوهش هدفمندی ایجاد لایه‌های تاریخی در طول زمان را به‌عنوان فرضیۀ خود در نظر دارد؛ هم‌چنین با هدف تبیین اهمیت شناخت علت شکل‌گیری لایه‌های تاریخی در فرآیند حفاظت به دنبال پاسخ به پرسش‌هایی چون: جایگاه لایه‌های تاریخی در تصمیمات حفاظتی چیست؟ و فرآیند تکامل یک بنا چگونه اتفاق می‌افتد؟ است. این پژوهش، ازجمله پژوهش‌های کاربردی و توسعه‌ای، از لحاظ راهبرد در زمرۀ راهبردهای ترکیبی و تلفیق روش‌های تحقیق چندگانه است که با استفاده از اسناد بایگانی‌شده، کار میدانی و با تکیۀ اساسی بر روش تحقیق بر پایۀ نمونۀ موردی و تحلیل داده‌ها به‌صورت کیفی خواهد بود. جمع‌آوری داده‌ها به‌صورت کتابخانه‌ای، اسنادی و تکیه‌بر مشاهدات میدانی بوده است. جهت تبیین موضوع، محتوا و شناخت پدیده در متن زندگی واقعی به‌صورت یکپارچه و عمیق، نمونۀ موردی بنای پیربکران به‌دلیل ویژگی‌های معماری و لایه‌های تاریخی با اهمیت انتخاب شده است و مسیری که باید جهت شناخت ابنیۀ دارای لایه‌های تاریخی مختلف برداشته شود را نمایش می‌دهد. نهایتاً این پژوهش بر این موضوع صحّه می‌گذارد که حفاظت از بناهای تاریخی باید با دریافت و درک صحیح از اثر و تمامی جوانب آن آغاز شود و در طول فرآیند حفاظت ادامه یابد. شناخت دقیق اثر از حیث وجودی و ماهیتی، شناخت تمامی لایه‌های تاریخی و چرایی ایجاد آن‌ها در طی توسعه و تکامل اثر تا زمان رسیدن به عصر حاضر بخشی از مطالعۀ پیرامون اثر است که شالودۀ مرمتی درخور را رقم می‌زند. 

محسن جاوری، مهدی شیخ‌زاده،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

محوطۀ ویگل ازجمله استقرارگاه‌های ساسانی در ایران مرکزی است که مطالعات پیرامون آن بیشتر روی آتشکده و فضاهای معماری متمرکز بوده است؛ به‌نحوی این موضوع باعث شده است که از سایر داده‌های باستان‌شناختی این محوطه مانند سفال غفلت شود. با این‌حال، بررسی‌های اولیه نشان می‌دهد که حجم زیادی از سفال‌های دورۀ ساسانی در این محوطه پراکنده است. هم‌چنین گونه‌ای از تزئین سفال، یعنی تزئین مُهری یا استامپی، نیز به نسبت سایر روش‌های مرسوم بیشتر مورداستفاده بوده است. عدم شناختِ جامع از سفال ویگل از یک‌سو و اهمیت نمونه‌های استامپی در گاهنگاری و درک هنریِ بخشی از سفال‌های این محوطه ازسوی دیگر، ضرورت این پژوهش را دوچندان می‌کند. پرسش‌های پژوهش پیشِ‌رو این است که، سفال‌های استامپی ویگل شامل چه نقوشی است و فراوانی هرکدام از این نقوش چه‌قدر است؟ این نقوش چه شباهت‌هایی با سایر نقش‌مایه‌های رایج هنری، به‌ویژه نمونه‌های موجود از دورۀ ساسانی دارند؟ نمونه‌های موجود را می‌توان با کدام یک از محوطه‌های دورۀ ساسانی مقایسه کرد؟ این پژوهش به شیوۀ توصیفی-تحلیلی و با تکیه‌بر مطالعات میدانی و کتابخانه‌ای صورت گرفته است. نتایج حاصل از آن نشان می‌دهد که نقش‌مایه‌های موجود روی 49 نمونۀ مورد بررسی از سفال‌های استامپی را می‌توان به هفت دسته شامل نقوش: قلبی‌شکل، گیاهی، دایره‌ای، هندسی، انتزاعی، طاقی-نعلی و بته‌جقه تقسیم کرد. گروهی از نقش‌مایه‌ها، مانندِ نقوش قلبی‌شکل و دایره‌ای را می‌توان با برخی از جنبه‌های هنرهای دورۀ ساسانی مانند: گچبری، حجاری و نقاشی مقایسه کرد. نقوش طاقی-نعلی به‌نوعی تداعی‌گر معماری دورۀ ساسانی و نقوش بته‌جقه نیز به ردیف سروهایی شباهت دارد که در فرش‌های دورۀ قاجار و صفوی به‌چشم می‌خورد. از منظر گاهنگاری نیز نقوش استامپی ویگل با نمونه‌های موجود در محوطه‌های دشت ورامین-پیشوا، چال‌ترخان ری، قلعه‌گبری و لنگرود قم در حوزۀ بررسی و محوطه‌هایی مانند: تیسفون، قصر ابونصر، قلعۀیزدگرد و مس‌عینک در خارج از حوزۀ بررسی قابل مقایسه هستند؛ هم‌چنین، تعدادی از نقوش هندسی و ردیف‌های عمودی یا افقی نقوش انتزاعی به‌نظر ماهیتی محلی داشته‌اند و نمی‌توان نمونه‌های مشابهی با آن‌ها را چه ازنظر هنری و چه گاهنگاری تطبیقی یافت.

محمد افروغ، بیتا بهرامی‌قصر،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

آثار و اشیاء هنری موجود در موزه‌‌ها، گنجینه‌های ارزشمند فرهنگی و تمدنی هستند که معمولاً کمتر به منصۀ پژوهش درمی‌آیند و در بُعد مطالعۀ علمی و معرفی به مخاطب، دچار نوعی غفلت از سوی پژوهشگران واقع می‌گردند؛ بر این پایه، مجموعه آثار هنری و به‌طور ویژه قالیچه‌های موجود در خزانۀ بافته‌های بخش اسلامیِ مجموعۀ فرهنگی (موزه) بنیاد مستضعفان و جانبازان، نمونه‌های ارزشمندی از آثار فاخر موزه‌ای و گنجینه‌ای نفیس از قالی‌های دورۀ قاجار است که دارای ظرفیت و قابلیت‌های قابل‌توجهی در مطالعه و پژوهش و معرفی هستند؛ قالی‌هایی که از کانون‌های مختلف بافندگی ایران جمع‌آوری گشته و دارای انواع طرح‌ها و نقشه‌های متنوع است. مجموعاً تعداد 51 تخته قالیچه در این موزه نگه‌داری می‌شود که از آن میان، تعداد 8 تخته مربوط به منطقه فراهان-ساروق است. منطقه‌ای که در زمان قاجار، یکی از مهم‌ترین کانون‌های تولید قالی‌های جهانی و صادراتی بود. بدین‌روی، در پژوهش حاضر هدف بر آن است تا این قالیچه‌ها از منظر ابعاد فنی و هنری مورد مطالعه، بررسی، تحلیل و معرفی قرار گیرند. پرسش اصلی و مرتبط با پژوهش این است که، ابعاد فنی، زیبایی‌شناختی (طرح، نقش و رنگ) و در صورت وجود، مفاهیم معنایی متن قالیچه‌های فراهان-ساروق کدام است؟ برخی از یافته‌های پژوهش چنین است: طرح‌ها و نقشه‌های این قالیچه‌ها شامل: لچک و ترنج، محرابی گلدانی، افشان لچک‌دار،  بُته‌ای ترنج‌دار با فرم و رنگ‌های متنوع است؛ هم‌چنین رنگ زمینۀ این نمونه‌ها شامل: لاکی، کرم، مسی، آبی، سرمه‌ای و رنگ زمینۀ حاشیه‌ها به‌جز دو مورد لاکی، تماماً سرمه‌ای است (ویژگی‌ای که در تولیدات ساروق و فراهان، یک شاخص و قاعده‌ای غالباً ثابت بوده‌است). این پژوهش از نوع کیفی و توسعه‌ای است و روش تحقیق از نوع توصیفی-تحلیلی و شیوۀ گردآوری داده‌ها به‌صورت کتابخانه‌ای است.   

فرشاد میری، مصیب امیری،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

حوضۀ رود کُر واقع‌در شمال‌غربی استان فارس یکی از مراکز اصلی شکل‌گیری شاهنشاهی هخامنشی محسوب می‌شود. به‌لحاظ چشم‌انداز جغرافیایی و ویژگی‌های اقلیمی، ناحیۀ مذکور شامل: دشت‌های میان‌کوهی وسیع (ازجمله مرودشت و کربال)، رودخانه‌هایی با بستر عمیق (کر و سیوند) و آب‌و‌هوایی نیمه‌خشک است. با توجه به این شرایط، مدیران نهادهای اقتصادی-سیاسی هخامنشی با بهره‌گیری هوشمندانه از قابلیت‌های زیست‌محیطی منطقه با احداث سد، بند، مخزن/آبگیر و کانال‌ به مهار و بهره‌برداری آب‌های سطحی پرداخته‌اند. بند دختر و کانال منشعب از آن، بند بس II، برد بریدۀ II، کانال کوه رحمت، کانال کوه قونداشلو، کانال کوه ایوب، آبراهۀ دژآباد-بند امیر و... از مهم‌ترین زیرساخت‌های آبی برجای‌مانده از دورۀ هخامنشی در ناحیۀ مورد مطالعه به‌شمار می‌روند. شواهد این سازه‌ها که عمدتاً در مسیر رودخانه‌ها، مسیل‌های فصلی و چشمه‌ها طراحی و اجراء شده‌اند در مناطق مختلف رود کر مانند: رامجرد، درودزن، مرودشت و کربال قابل مشاهده است. احداث زیرساخت‌های مزبور، شواهد گویایی از سرمایه‌گذاری دولتی و توجه ویژۀ شاه/شاهان هخامنشی به عمران و آبادانی سرزمین‌ مرکزی شاهنشاهی را نشان می‌دهد. در پژوهش حاضر به‌روش توصیفی-تحلیلی و با بهره‌گیری از منابع کتابخانه‌ای تلاش می‌شود تا شیوۀ ساخت، ماهیت کارکردی و دلایل انتساب سازه‌های آبرسانی به دورۀ هخامنشی مورد بحث و بررسی قرار گیرد. یافته‌های تحقیق نشان می‌دهند که زیرساخت‌های آبی حوضۀ رود کر، آب مورد نیاز زمین‌های کشاورزی، باغات، پردیس‌های شاهی، استقرارهای روستایی و مجموعه بناهای وسیع و مهمی چون تخت‌جمشید و استقرارهای پیرامون آن (ناحیۀ استقراری پرسپولیس/تخت‌جمشید) را تأمین می‌کرده‌اند. سدها و بندها ضمن ایفای نقش‌ پیش‌گفته، هم‌چنین با مهار سیلاب‌ها مانع از آسیب‌دیدن زمین‌های کشاورزی واقع‌در پایین‌دست خود می‌شدند. شیوۀ ساخت و انتخاب مواد و مصالح در ساخت سازه‌ها بسته به بستر محیطی و کارکرد آن‌ها متفاوت بوده است. سدها و بندها عمدتاً با هستۀ خاکی و دیوارۀ لاشه‌سنگی یا با بلوک‌های سنگی تراشیده‌شدۀ خشکه‌چین شکل‌گرفته‌اند. کانال‌ها نیز به دو گونۀ خاکی و سنگی و یا با تلفیقی از این دو شیوه‌ ایجاد شده‌اند. سازه‌های مورد بحث، براساس ویژگی‌های ریخت‌شناسی، نوع مواد و مصالح، ارتباط با محوطه‌های پیرامون و مقایسۀ تطبیقی با سازه‌های مشابه به دورۀ هخامنشی منتسب شده‌اند.  

خلیل‌الله بیک‌محمدی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

مجسمه‌های یادمانی، ازجمله آثار هنری به‌شمار می‌روند که عمدتاً مرتبط با موضوعات آئینی و مذهبی بوده و دارای پیشینۀ بسیار طولانی هستند؛ هدف از ساخت این‌گونه مجسمه‌های یادمانی، نمادین و گاهی نشان از جایگاه فرازمینی و جایگاه خداگونۀ صاحبان آن بوده است. در گسترۀ تاریخ ایران فرهنگی، پیشینۀ ساخت مجسمه‌ها با چنین رویکردی، (مانند: الهۀ ونوس سراب) از دورۀ نوسنگی است که به یک‌باره از هزارۀ سوم، رشد فزآینده‌ای داشته و در دورۀ تمدن ایلام با ظهور حاکمان و خدایان متعدد، به اوج و اعتلای خود می‌رسد. از این مجسمه‌ها، گاهی به‌عنوان هدایای نذری در معابد و گاهی به‌عنوان گورنهادها در تدفین اشخاص با رتبۀ اجتماعی بالا استفاده شده است. مجسمۀ سنگی یادمانی موزۀ نهاوند، نمونه‌ای از این‌گونه آثار به‌شمار می‌آید که چگونگی پیدایش و ماهیت آن چندان روشن نیست. از آنجایی‌که این یافتۀ فرهنگی از کاوش باستان‌شناسی به‌دست نیامده است، ابهامات زیادی درخصوص آن وجود دارد؛ بنابراین هدف اصلی پژوهش حاضر، آن است تا ضمن بررسی ماهیت این مجسمۀ سنگی، با نگاهی شمایل‌نگارانه به نقش و جایگاه آن از منظر زمانی بپردازد. بر این‌اساس، در این‌جستار با طرح پرسش‌، در چگونگی ماهیت، جانگاری، سبک هنری و کاربری آن با فرض متعلق بودن این اثر فرهنگی به دورۀ ایلامی در گسترۀ حوزۀ فرهنگی سیماشکی، واکاوی می‌گردد. این پژوهش برای درک بهتر و گاهنگاری درست، می‌کوشد در قیاس با دیگر نمونه‌های مشابه و هم‌عصر آن ارائه گردد تا به شناخت بهتری از آثار فرهنگ ایلام، به‌ویژه دورۀ سوکل‌مخ‌ها در زاگرس‌مرکزی به‌دست آید. روش پژوهش در این‌نوشتار، از نوع کیفی و مبتنی‌بر روش تاریخی-تحلیلی با بهره‌مندی از رویکرد کتابخانه‌ای خواهد بود. جهت بررسی گزاره‌های پژوهش، به شیوه‌های هنری پیکره‌سازی تمدن ایلام و نمونه‌های مشابه آن در بین‌النهرین رجوع شده است. برآیند پژوهش نشانگر آن است که مجسمۀ سنگی نهاوند براساس ویژگی‌های بصری و ظاهری، در زمرۀ مجسمه‌های یادمانی به جامانده از دورۀ سوکل‌مخ‌ها (هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد) ازمنظر زمانی، و با رعایت جوانب احتمال متعلق به سرزمین بزرگ سیماشکی از منظر جغرافیایی بوده است.

مهناز شریفی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

تپۀ گردآشوان یکی از معدود محوطه‌های استقراری دورۀ روستانشینی در حوضۀ رودخانه زاب کوچک، پیرانشهر مربوط به هزارۀ پنجم/چهارم پیش‌ازمیلاد است که با توجه به تاریخ‌گذاری (C14) از 4531پ.م. مورد سکونت قرار گرفته است. انجام دو فصل کاوش باستا‌ن‌شناختی این محوطه، اطلاعات ارزند‌ه‌ای درخصوص وضعیت فرهنگی و معماری منطقه در اختیار قرار داده است. به‌لحاظ توالی زیستی در گردآشوان دو طبقۀ استقراری و چهار مرحلۀ معماری از هزارۀ پنجم پیش‌ازمیلاد شناسایی گردید. شواهد باستان‌شناسی روستای گردآشوان نشان‌داد که بافت معماری به‌لحاظ کالبدی شامل فضاهای خشتی و سنگی است. از لحاظ روش، این پژوهش متکی‌بر داده‌های نویافته از کاوش‌های میدانی است که به روش توصیفی-تحلیلی نگارش یافته است. به‌دلیل انباشت ضخیم مواد فرهنگی عصر مس‌وسنگ جدید و ارتفاع حدود هشت متر و مراحل مختلف معماری، به‌نظر می‌رسد گردآشوان یکی از کلیدی‌ترین محوطه‌های مس‌وسنگ جدید در منطقۀ شمال‌غرب باشد. کاوش گردآشوان با هدف شناخت بافت معماری و سنت فرهنگی مس‌وسنگ جدید (حسنلوی VIII) در حوضۀ رودخانه زاب انجام‌یافت. در این پژوهش تلاش گردید تا با مطالعۀ بقایای معماری و مواد فرهنگی بتوان سنت‌های فرهنگی حوضۀ زاب را با دیگر مناطق تبیین نمود. نتایج به‌دست آمده از کاوش، نشانگر پیوندهای فرهنگی دشت پیرانشهر با مناطق قفقاز، آناتولی و بین‎النهرین است که به‌دلیل نزدیکی به مناطق فرهنگی فوق دارای مناسبات و روابط فرهنگی بوده‌اند. در این پژوهش به معرفی نقشه، ترکیب کالبد و مصالح مورداستفاده و شیوه‌های معماری مس‌وسنگ به‌مثابه تجربیاتی کهن از ایجاد فضاهای مقاوم و منطبق با زیست‌بوم محل می‌پردازد. 


صفحه 17 از 23