کاربران عمومی فقط به فهرست مقالات منتشر شده دسترسی دارند.
40 نتیجه برای موضوع مقاله:
نرگس علائی بخش، یعقوب محمدیفر، حسین سرحدیدادیان،
سال 5، شماره 18 - ( 12-1400 )
چکیده
معماری دستکند نیز مانند سایر شاخههای معماری، دارای خطوط ارتباطی محکمی با فرهنگ مردم و زندگی روزمرۀ آنها است که گرچه در نگاه اول، ساده و ابتدایی بهنظر میرسد، ولـی درواقع توسط مردمی ساخته شده که همۀ هـوش و ظرفیتشـان را بـرای سـاختن آنها بهکار گرفتهاند. این نوع معماری یکی از نمونههای بارز تعامل با طبیعت و یا معماری گرهخورده با بستر طبیعی است. در بخش دستکند روستای آباسک، مردمان گذشته برای رفع نیازهای روزمرۀ خود اقدام به ایجاد عناصر معماری متنوعی در این محل کردهاند که هرکدام در شکل و شمایلی خاص در معماری این بخش نقش مهمی ایفا میکند. برخی از این عناصر در داخل فضای دستکندها (اتاقها) و برخی در خارج از اتاقها ایجاد شدهاند. عناصر محیطی شاخصی که بر شکلپذیری کالبد روستا اثرگذار هستند، جغرافیـا، امنیت، جاودانگی و دین است کـه عامـل جغرافیـا نسـبت بـه دیگـر عوامـل، بیشترین تأثیر را در فرم سازههای دستکند گذارده است؛ هرچند که تأثیر دیگر عوامل را نمیتوان نادیده گرفت. پژوهش حاضر درراستای پاسخ به این پرسش است که عناصر مرتبط با سبک زندگی افراد در این دستکندها چه بوده است؟ روش بررسی این پژوهش، موردی از نوع میدانی و توصیفی است و در بخش دستکند روستای آباسک، به معرفی و تحلیل عناصر و جزئیات معماری در این دستکندها، ازجمله: پارف، ایوان، سکو، در، پنجره، رف و طاقچه، اجاق، آخور، اخیه و... پرداخته است. در پایان، این پژوهش نشان خواهد داد که مردمان گذشتۀ این منطقه با مهارت بالا در تعامل با طبیعت توانستهاند بیش از 170 واحد دستکند در این محل ایجاد کنند که در 5 گروه موردمطالعه قرار گرفتند. جهتگیری نما در این مجموعه از جنوب تا شمالشرقی انجام شده که در ارتباط با بادهای منطقه و جهت تابش آفتاب، انتخاب حسابشدهای بوده است و گاهنگاری مجموعه با توجه به سفالها و متون تاریخی، به دوران تاریخی-اسلامی قابل تاریخگذاری است.
آرمین شیخی، مرتضی حصاری، مصیب امیری،
سال 6، شماره 19 - ( 3-1401 )
چکیده
سفال را شاید بتوان یکی از مهمترین دادههای یافتشده در کاوشهای باستانشناسی درراستای کمک به روشنشدن مجهولات هر محوطۀ باستانی و پاسخدهی به پرسشها دانست. این داده بخش مهمی از تعاملات انسانی را در گذشته بهنمایش میگذارد. با بررسی این داده، رهیافتهای گوناگونی نصیب باستانشناس میشود که پیششرط آن، هدفدار بودن و درست عمل کردن در گونهشناسی سفال است. با بررسی سفال دورۀ اشکانی تممارون در دشت رودان و گسترش انواع آن در خلیجفارس، از یکسو گسترش فرهنگی اشکانیان در جنوب ایران و ازسوی دیگر بهواسطۀ گسترش جغرافیایی آن در جنوب خلیجفارس، دریانوردی اشکانیها در سواحل شمال و جنوب خلیجفارس اثبات میشود. هدف از انجام این پژوهش، بررسی گونههای سفال اشکانی در جنوب ایران و مستند کردن ارتباطات فرهنگی مابین استقرارگاههای شمال و جنوب خلیجفارس است، سپس ارائۀ تصویری از دریانوردی در خلیجفارس و گسترش فرهنگی اشکانیان در شبهجزیرۀ عربستان بهتصویر کشیده میشود. در این پژوهش گونههای سفالی دورۀ اشکانی تممارون برپایۀ مستندات کاوش باستانشناسی محوطه، بررسی و طبقهبندی خواهند شد. مهمترین پرسش این پژوهش، شاخصههای سفالی دورۀ اشکانی تممارون است، سپس بهدنبال این پرسش هستیم که توسعۀ فرهنگی دورۀ اشکانی براساس یافتههای تممارون تحت چه عواملی شکلگرفته است؟ این پژوهش بهصورت مشخص نشانداد که براساس شیوۀ ساخت، رنگ بدنه و خمیره، در تلمارون 10گونۀ سفال اشکانی قابل طبقهبندی است. گونههای مشخصشده با محوطههای سواحل و جزایر شمال خلیجفارس مانند جزیرۀ قشم، منطقۀ مکران و نیز سواحل جنوبی خلیجفارس همچون محوطۀ ملیحا یک حوزۀ فرهنگی را تشکیل میدهند.
فریدا فروزان، روح الله یوسفی زشک، محمود طاووسی،
سال 6، شماره 20 - ( 6-1401 )
چکیده
یکی از مهمترین و موردبحثترین دورههای فرهنگی در پیشازتاریخ، دورۀ آغازایلامی است که میتوان از آن بهعنوان انقلابی در توسعه، رشد و پیشرفت ارتباطات و تعاملات مردمان آن دوره، در بازۀ زمانی 3300 تا 3000 پ.م.، یاد کرد. در این دوره، جوامع دامپرور بهوجود آمدند؛ که از یک نظام نگارش یکسان با دیگر نقاط فلات ایران، استفاده میکردند. اقتصاد معیشتی جوامع مزبور برپایۀ دامپروری بوده و زندگی آنها بهنوعی وابسته به جوامع یکجانشین و کشاورز میگردید؛ از اینرو، کشاورزان و دامداران، وابستگی اقتصادی مستقیم به یکدیگر داشتهاند. کشاورزان بخشی از غلات دامپروران را تأمین میکردند، ولی کماکان دامداران به کشاورزی نیز میپرداختند. آنها معمولاً کشاورزی دیم داشتند؛ اما در کل مهمترین اقتصاد دامپروران، گلهداری است و دامداران برای یافتن علوفه، نیازمند ترک محل اولیه و حرکت به مکان جدید بودند و ازطرفی تحمل هوای بسیار گرم در محوطۀ شوش برای دامها قابلتحمل نبوده و نیست و دامداران ناچار به رفتن به مناطق سردتر بودهاند. گلنبشتهها در این دورۀ فرهنگی دارای اهمیت بهسزایی هستند. گلنبشتهها از نظام شمارشی به گلنبشتههایی جهت مدیریت اسناد اداری و دامی که بهصورت اندیشهنگار بودند، تغییر وضعیت دادند که عمدتاً از شوش بهدست آمده است. در این پژوهش نگارندگان سعی دارند با تحلیل نوع و تعداد گلنبشتههای دامی، بهوجود جوامع دامپرور و متعاقباً به دوقطبی بودن جامعۀ شوش در دورۀ آغازایلامی بپردازند. پرسشهای این پژوهش عبارتنداز: ویژگیهای جوامع دامپرور دورۀ آغاز ایلامی چیست؟ آیا شوش در دورۀ آغازایلامی یک جامعۀ کشاورز و دامپرور بوده است؟ چه پیوستگیهای فرهنگی میان جوامع دامپرور و یکجانشین برقرار بوده است؟ با توجه به ساختار یکسان نگارشی متون آغازایلامی در گسترۀ فلات ایران، میتوان دریافت که ارتباطی میان این نواحی برقرار بوده و از آنجاییکه متون دامی در اکثر محوطههای آغاز ایلامی مانند: شوش، تپهیحیی، سیلک، ملیان و ازبکی اهمیت ویژهای دارد و ازطرفی بیشترین شباهت و یکسانی در نشانههای نگارشی مربوط به متون دامی است، و میتوان دریافت که احتمالاً در این نواحی جوامع دامدار ساکن بودند.
دکتر زهرا پورشعبانیان، محمد مرتضایی، هایده خمسه،
سال 6، شماره 20 - ( 6-1401 )
چکیده
معماری بومی و سنتی هر منطقه برگرفته از اقلیم و جغرافیای آن منطقه بوده است و مساجد بهعنوان مهمترین بنای ماندگار اسلام در شهرها و اقلیمهای مختلف با حفظ ویژگیهای منحصربهفرد خود متناسب با اقلیم هر منطقه در گذر زمان توسعه و دوام یافتهاند. بقای ساختار مساجد تاریخی همدان نیز تحتتأثیر شاخصهای اقلیمی منطقه بوده و اقلیم ساختار مساجد را طی سالیان متمادی تضمین نموده و امکان همزیستی مسالمتآمیز معماری با محیطزیست و همسازی آن را فراهم کرده است. بر اینمبنا، این پرسش قابلیت طرح مییابد که خصوصیات اقلیمی تا چه میزان در فرآیند شکلیابی مساجد تأثیر داشته است؟ بهعبارت دیگر، عوامل اقلیمی تا چه اندازه در ایجاد اشکال و فرمهای مشابه در ساختمان مساجد همدان مؤثر واقع شدهاند؟ هدف از انجام پژوهش آن است تا با اتکا به منابع مطالعاتی و بررسیهای میدانی، شاخصهای اقلیمی همدان را در ساختار مساجد بازشناسی کرده تا زمینۀ پاسخگویی به پرسشهای مذکور فراهم گردد. با توجه به آنکه کیفیت الگوی ساختاری و مصالح مورد استفاده در مساجد شهر همدان، با توجه به اقلیم کوهپایهای مرتفع منطقه، دارای مشابهتهای فراوان با یکدیگر است، و طراحی همسان با اقلیم در اکثر مساجد این منطقه همانند سایر شهرهای اقلیم کوهپایهای مرتفع و کوهستانی رعایت شده است؛ در نتیجه با مطالعه و تطبیق معماری و اقلیم میتوان میزان تبعیت از اقلیم در معماری این سازههای ارزشمند را دریافت. بهمنظور شناخت معماری مساجد تاریخی شهر همدان، کلیۀ دادههای اسنادی، کتابخانهای و میدانی در نگاهی جامع بررسی شده تا تأثیرات اقلیم در ساختار معماری مساجد نمایان شود.
طاهر رضازاده،
سال 6، شماره 21 - ( 9-1401 )
چکیده
در این پژوهش به مطالعۀ گونهشناختی و شناسایی سیر تحول طراحی پیهسوزهای سفالی ایران در قرون اولیه و میانی اسلامی پرداخته شده است؛ اگرچه ابداع و ترویج کاربرد پیهسوزهای سفالی ایرانی به دوران پیش از اسلام بازمیگردد، توسعه و پیشرفت فنی سفالگری در دوران اسلامی تأثیر چشمگیری در تحول طراحی این وسیلهها گذاشته است. بر ایناساس، هدف عمدۀ این پژوهش بررسی و پیگیری گامبهگام روند طراحی پیهسوزهای سفالی ایرانی طی قرون اولیه و میانی اسلامی است. پرسش این است که، مهمترین تغییرات ایجادشده در شیوۀ طراحی و نحوۀ استفاده از پیهسوزهای سفالی ایران از ابتدای دوران اسلامی تا انتهای سدۀ ششم هجریقمری چیست؟ و این تغییرات، در بستر تاریخ طراحی پیهسوزهای سفالی، چه معنایی میدهند؟ فرضبر این است که بیشترین تغییرات پیهسوزهای سفالی ایران در این دوره با طرح کلی و تزئینات رویۀ آنها مرتبط بوده باشد. برای انجام این پژوهش از روش پژوهش توصیفی-تحلیلی استفاده و بخش بسیار زیادی از اطلاعات موردنیاز را به روش کتابخانهای جمعآوری شده است؛ همچنین، در این پژوهش، براساس رویکرد «کومار ویاس» در مطالعۀ تاریخ تحول اشیاء، وجهتمایز انواع گونههای پیهسوزهای سفالی از پنج منظر مورد مطالعه و تحقیق قرار گرفته است. این پنج منظر عبارتنداز: طرح و ساختار کلی پیهسوزها، جلوۀ ظاهری پیهسوزها، روش ساخت و تولید پیهسوزها، روش کاربرد پیهسوزها، و درنهایت رابطۀ پیهسوزها با کاربرانشان. درنهایت گفتنی است، مطالعۀ گونهشناختی پیهسوزهای سفالی اوایل دوران اسلامی در ایران حاکی از وجود سه دسته چراغ است که برپایۀ معیارهای ویاس تفاوتهای قابلملاحظهای با یکدیگر دارند. این دستهها که تاحدودی از توالی تاریخی نیز برخوردارند عبارتنداز: 1) پیهسوزهای پیالهایشکل با فتیلهگیرهای لببرگشته؛ 2) پیهسوزهای کرویشکل بدنهبسته با فتیلهگبرهای نایژهای کشیده؛ و 3) پیهسوزهای پایهدار با زیرپایههای طبقچهای. مجموع این تغییرات موجب شده است طرح پیهسوزها از یک طرح سادۀ عام و استاندارد، در دورههای اولیه، به طرحهای پیچیدۀ خاص و گاهی سفارشی، در دورههای بعدی، تبدیل شوند؛ همچنین این تغییرات نشان از آن دارد که این پیهسوزهای سفالی از وسیلههای صرفاً کاربردی، در قرون اولیۀ اسلامی، بهوسیلههایی با ارزشهای زیباییشناسانه و نمادین، در اواخر قرون میانی اسلامی، تبدیل شدهاند.
سید مهدی موسویکوهپر، علیرضا زبانآور، سولماز احمدزاده خسروشاهی،
سال 6، شماره 21 - ( 9-1401 )
چکیده
مِهرنَرسه بهعنوان یکی از مهمترین شخصیتهای دورۀ میانی ساسانی بهشمار میرود. در منابع مکتوب تاریخی، ساخت برخی از بناهای دورۀ ساسانی به وی منتسب گشته که مهمترین آنها پنج آتشکدهای است که در جنوبغربی فارس بنا شده است؛ باوجود آنکه تابهحال نظریات گوناگونی در رابطه با مکانیابی این آتشکدهها ارائهشده، اما هیچ پژوهشی درمورد ماهیت و ارزش کیفی این بناها صورت نگرفته است. در این پژوهش سعیشده تا در ابتدا شخصیت سیاسی-مذهبی این وزیر ساسانی از جهات گوناگون مورد کنکاش قرارگرفته و سپس با تحلیل منابع مرتبط با آتشکدههای مهرنرسه، ضمن شناخت ماهیت و ارزش مذهبی آنها، چهارطاقیهای منتسب به وی براساس نظریات ارائهشده، موردمطالعه قرارگرفته تا برخی از ویژگیهای معماری مذهبی ساسانی آشکار گردد. مهمترین پرسش این پژوهش، ردۀ مذهبی آتشکدههای منتسب به مهرنرسه است و اینکه چه ردهای از آتشهای مقدس در آتشکدههای منتسب به وی نگهداری میشده است؟ این پژوهش براساس هدف از نوع تحقیقات بنیادی و ازمنظر ماهیت و روش تحقیق بهصورت تاریخی و توصیفی-تحلیلی است. همچنین روش گردآوری دادهها در آن بهصورت کتابخانهای-میدانی است. براساس نتایج حاصل از این تحقیق بهنظر میرسد که آتشکدههای برپاشده توسط مهرنرسه از دو گونۀ مجزا و چهار آتشکدۀ منتسب به وی در ناحیۀ ابروان با آتش خانوادگی، یعنی «دادگاه» در ارتباط بوده است. بر طبق مطالعات میدانی و شباهتسنجی میتوان نظریات ارائهشده را نقد نموده و گروه جدیدی از چهارطاقیهای مذهبی ساسانی در فراشبند فارس را بهعنوان دربرگیرندۀ یک یا چند آتشکدۀ منتسب به مهرنرسه معرفی نمود. بهنظر میرسد که این نوع از آتشکدهها دارای نقشۀ پیچیده و فضاهای معماری الحاقی بوده است؛ همچنین احتمالاً این نوع از بناها دارای تعدادی خدمه جهت انجام امورات مربوط به آتشکده بودهاند.
داود بهروزی فر، مهدی دهمردهپهلوان،
سال 6، شماره 22 - ( 12-1401 )
چکیده
تاکنون استقرارگاهی عصرآهن دشت سرخس مورد بررسی باستانشناسی قرار نگرفته است و ازسویی دیگر، عصرآهن دشت سرخس معرف فرهنگ یاز در منطقه است و نام خود را از محوطۀ یازتپه واقعدر جنوبغرب ترکمنستان وامگرفته است. مطالعات فرهنگ عصرآهن دشت سرخس میتواند اطلاعات بنیادی و اساسی این دوره را نمایان ساخته و به درک کلی عصرآهن فلات ایران و سرزمین ترکمنستان کمک کند. هدف از این پژوهش، ضمن شناسایی استقرارگاهی عصرآهن، تجزیه و تحلیل عوامل زیستمحیطی بهمنظور تبیین الگوهای استقرار عصرآهن دشت سرخس است که به اینمنظور، یک فصل بررسی میدانی در دشت انجام شد و بهوسیلۀ مطالعۀ آثار گردآوریشده و مطالعات کتابخانهای مشخص شد که 16 محوطه دارای آثار عصرآهن است. برخی استقرارگاه تکدوره و بعضی دیگر دارای توالی گاهنگاری هستند. ضرورت پژوهش حاضر، ناشناخته بودن فرهنگ یاز عصرآهن دشت سرخس است؛ از اینروی، استقرارگاه شناساییشدۀ عصرآهن دشت سرخس ازمنظر عوامل زیستمحیطی و نقش آنها در تبیین الگوهای استقرار مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. خروجی نقشهها و دادههای استقرارگاهی عصرآهن دشت سرخس نشانداد که ازمیان عوامل زیستمحیطی مؤثر در تعیین الگوهای استقرار، دوری و نزدیکی در محدودۀ ارتفاعی بین 300 تا 900 متر از سطح دریا، قرارگرفتن استقرارگاه در امتداد مسیر رودخانههای دشت سرخس (الگوی استقرار خطی) و مراکز شهری یا روستایی بزرگ (میراحمد و بزنگان) بالغبر 65 هکتار (مکان مرکزی)، راههای ارتباطی (راه ارتباطی خراسانبزرگ در عصرآهن)، در شکلگیری و پراکنش استقرارگاه بیشتر از سایر عوامل زیستمحیطی تأثیرگذار بودهاند. از مهمترین نتایج بررسی باستانشناسی صورتگرفتۀ حاضر، شناسایی استقرارگاهی عصرآهن معرف فرهنگ یاز دشت سرخس است که در سنجش توزیع استقرارگاهی عصرآهن این حوزه بهکار خواهند آمد تا چشمانداز بسیار دقیق و جامعی برای فهم نوع زندگی اجتماعی مردمان آن دوره ترسیم کنند.
مرضیه مهربانی، زهرا مهربانی، سودابه یوسفنژاد، روح الله محمدی، حسن یوسفی،
سال 7، شماره 23 - ( 3-1402 )
چکیده
در پژوهش حاضر، پنج قطعه سفال با لعاب آبی فیروزهای مربوط به سدههای 8 تا 12ه.ق. بهدستآمده از کاوش باستانشناسی محوطۀ تاریخی خانۀ «آیتالله مروّج (خلیلزاده)» در شهر اردبیل، جهت فنشناسی این گونۀ لعاب و شناخت نوع و مقدار عناصر موجود در آن مورد مطالعه قرار گرفت. برای نیل به این هدف از روشهای آزمایشگاهی طیفسنجی اشعۀ ایکس (XRD) و طیفسنجی پراش انرژی اشعۀ ایکس (EDX) استفاده شد. این پژوهش ماهیت توصیفی- تحلیلی دارد و روش انجام آن بهصورت ترکیبی از مطالعات آزمایشگاهی و تحلیلهای مقایسهای و آماری است. با توجه به دادههای حاصل از نتایج آزمایشها، میتوان اظهار داشت که چهار قطعه از لعابها از دستۀ لعابهای قلیایی و تنها یک قطعه سفال، لعاب پایۀ سربی دارد. براساس اکسیدهای رنگساز شناساییشده میتوان گفت که در ایجاد رنگ آبی فیروزهای، از عنصر واسطۀ رنگساز مس در هر پنج نمونه استفاده شده است و فقط در یک نمونه علاوهبر مس، اکسید کروم نیز بهکار رفته است؛ بهطور کلی، مهمترین عناصر موجود در نمونۀ لعابهای مورد پژوهش، سیلیس، آلومینیوم، کلسیم، سدیم، پتاسیم و درصد ناچیزی از سرب است. براساس مطالعات آماری، بیشترین همبستگی عناصر در نمونههای مربوط به سدههای 8 تا 9ه.ق. وجود دارد و کمترین شباهت بین نمونهای از دورۀ صفوی در مقایسه با سفالهای سدههای مذکور مشاهده شد.
آزاده احمدی پور، دکتر مرتضی حصاری، امید زهتابور،
سال 7، شماره 23 - ( 3-1402 )
چکیده
در تابستان 1397 ه.ش. کاوش باستانشناسی تپۀ تقیآباد 1 و 2 در شهرستان ورامین انجام شد. این محوطهها در شمال روستای تقیآباد و در جنوب روستای آجربست از توابع بخش جوادآباد ورامین قرار دارد. یافتههای کاوش دربرگیرندۀ دورههای فرهنگی عصرمفرغ و عصرآهن هستند؛ از جمله یافتههای ارزشمند این محوطه، بقایای جانوری بود که جهت شناخت نظام معیشتی ساکنین ادوار مختلف تاریخی آن بسیار حائز اهمیت است. مهمترین هدف این پژوهش، شناخت نظام اقتصادی معیشتی درمیان جامعۀ ساکن عصرآهن برپایۀ مطالعات جانورباستانشناسی در تقیآباد است. پرسش اصلی که در این پژوهش مطرح میشود این است که، چه گونههای جانوری در این محوطه قابل شناسایی است و چگونه بقایای استخوانی جانوران در بازسازی شیوۀ معیشتی دورۀ مورد مطالعه، قابل استفاده هستند؟ برروی یافتههای استخوانی عصرآهن محوطۀ تقیآباد (تقیآباد1 و تقیآباد2)، آثار سوختگی و بریدگی برروی برخی از استخوانها قابل مشاهدهاست که آثار بریدگی ممکن است بر اثر قصابیشدن بهوجود آمده باشند. اساس کار این پژوهش بر پایۀ مطالعات برروی یافتههای جانوری است که در کاوش باستانشناسی از تپههای تقیآباد 1 و 2 بهدست آمدهاند. یافتههای پژوهش نشاندهندۀ استفاده از گونههای جانوری گوسفند، بز، گاو، غزال، تکسمی (اسب و الاغ)، گوزن، گراز، گوسفند وحشی، پرنده، سگ و روباه در تپۀ تقیآباد1 و گونههای جانوری گوسفند، بز، گاو، گراز، غزال، تکسمی (اسب و الاغ)، سگ، گوزن و پرندگان در تپۀ تقیآباد2 هستند. مطالعه نشانداد که دامپروری نقش مهمی را در معیشت مردم این محوطه داشتهاست.
دکتر شاهین گرکانیدشته، محمد مرتضایی،
سال 7، شماره 24 - ( 5-1402 )
چکیده
کلاهخود دستاری، گونهای از کلاهخودهای جنگی دوران اسلامی است که بهدلیل تزئینات ویژهای که آن را شبیه به دستار میکرده و همچنین نمایان بودن کلاهخود از زیر عمامۀ جنگجویان به این نام معروف شده است. براساس مستندات متعددی که تاکنون باقیمانده میتوان گفت که استفاده از کلاهخودهای دستاری بهصورت تقریبی از اوایل قرن چهاردهم تا اواخر قرن شانزدهم میلادی در گسترۀ وسیعی از سرزمینهای اسلامی رواج داشته که از اینمیان میتوان به دولتهای ایلخانی، آلجلایر، آلاینجو، آلمظفر، تیموریان، ترکمانان و صفویان نیز اشاره کرد که در طول قرون فوق در ایران حکومت میکردند. باوجود این گسترۀ وسیع و مدت طولانی که این سبک از کلاهخود موردتوجه و استفاده قرار داشته، تاکنون تنها دو سبک ترکمانی و عثمانی، بهدلیل وجود نمونههای متعدد باقیمانده، بهصورت کامل مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته و سایر نمونهها و مستندات برجای مانده از سدههای فوق، یا موردتوجه نبوده و یا بهطورکلی فارغ از دایرۀ کلاهخودهای دستاری مورد ارزیابی و دستهبندی قرار گرفتهاند. این پژوهش قصد دارد تا با اتکاء به مستندات باقیمانده، ازجمله مجموعۀ کلاهخودها و همچنین نگارههای مصور شده در طول قرون فوق به مطالعه و بررسی کلاهخودهای دستاری بپردازد. هدف از انجام این پژوهش مطالعۀ ساختار هندسی کلاهخودهای دستاری در طول سدههای ذکر شده است تا به کمک آن بتوان به شناسایی ساختار شکلی و تفاوتهای سبکی در طراحی و ساخت این کلاهخودها پیبرد. نتایج این پژوهش گویای آن است که تحولات در ساخت کلاهخودهای دستاری در طول سدههای چهارده تا شانزده میلادی در ایران منجر به ارائه چهار سبک مختلف در طراحی و ساخت کلاهخودهای دستاری شده که بهترتیب عبارتند از: سبک مغولی، سبک تیموری، سبک ترکمانی و سبک قزلباشی.
عاطفه رسولی،
سال 7، شماره 26 - ( 12-1402 )
چکیده
کورگانها یا گورهای کلانسنگی، ازجمله گورهایی هستند که در عصر مفرغ و آهن در محدودۀ جغرافیایی وسیعی، یعنی شرق اروپا، آسیای میانه، آناتولی و شمالغرب ایران گسترش پیدا میکند. وسعت کورگانها و اشیائی که از این گورها بهدست آمده، نشاندهندۀ میزان جایگاه اجتماعی شخص متوفی بوده است. تدفین حیوانات نیز سنتی است که در این دوره در مناطقی چون: قفقاز، شرق آناتولی و شمالغرب ایران، افزایش چشمگیری پیدا میکند. هدف از این پژوهش، توضیح و تبیین کورگانها، گورهای کلانسنگی و سنت قربانی حیوانات برای طبقات اجتماعی خاص در عصر مفرغ است؛ ازجمله پرسشهای این پژوهش این است که، آیا در عصر مفرغ روابط تجاری بین منطقۀ قفقاز جنوبی و شمالغرب ایران وجود داشته است؟ و چرا گورهای کلانسنگی این دوره، در اندازه و تعداد اشیائی که از داخل گورها بهدست آمده، با یکدیگر متفاوت هستند؟ فرضیۀ پژوهشی حاضر در پاسخ به این پرسش است که با توجه به کشف سرپیکانهای ساختهشده از ابسیدین و سفالهای نوع ارومیه که از محوطههای عصر مفرغ شمالغرب ایران بهدست آمده، میتوان گفت در عصر مفرغ بین منطقۀ قفقاز جنوبی و شمالغرب ایران، روابط نزدیکی برقرار بوده است؛ همچنین بزرگ بودن اندازۀ کورگانها و اشیائی که از داخل این گورها بهدست آمده، نشاندهندۀ جایگاه اجتماعی شخص متوفی بوده است؛ بدینمعنی که افراد عادی دارای گورهای سنگچین ساده و گورهای صندوقی بودند و قبور آنها فاقد هدایای تدفینی بوده است، ولی افراد سطح بالای جامعه دارای گورهای بسیار وسیع بوده و در کنار صاحب گور، تعداد زیادی هدایای تدفینی بهدستآمده است. در این پژوهش با استفاده از مشاهدات عینی و مطالعات کتابخانهای، به بررسی کورگانهای مکشوف از منطقۀ قفقاز جنوبی و شمالغرب ایران در عصر مفرغ، پرداخته شده است. نتایج نشان میدهند که کورگانهای مکشوف از قفقاز جنوبی قدیمیتر از کورگانهای بهدستآمده از شمالغرب ایران هستند و در عصر مفرغ متأخر ارتباط فرهنگی و تجاری بین این دو منطقه وجود داشته است. بیشترین گورهای کلانسنگی عصر مفرغ متأخر فلات ایران، مربوط به منطقۀ اصلاندوز و پارسآباد در اردبیل و منطقۀ اهر و خداآفرین در آذربایجانشرقی است، که اکثر آنها دارای شکلی مدور هستند و از درون بیشتر این گورها اجساد حیواناتی چون گاو، اسب و سگ بههمراه هدایای تدفینی بهدستآمده است.
پریا دواچی، دکتر کمالالدین نیکنامی، سجاد علیبیگی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده
بررسی بناهای مرتبط با آتش در دورۀ ساسانی مانند آتشکدهها و چهارتاقیها نشان میدهد که عوامل متعددی برای ساخت این بناها بهعنوان مکان مهم انجام مراسم دینی و آئینی درنظر گرفته میشده است و یکی از این عوامل توجه به انحراف از جهت شمال جغرافیایی بوده است؛ در اوستا و متون پهلوی مانند: وندیداد، خردهاوستا، گزیدههای زادسپرم، بندهشن، ارداویرافنامه و دیگر متون، جهت شمال دروازۀ جهنم و جایگاه اهریمن و دیوان دانسته شده است. بر ایناساس هدف از پژوهش پیشِرو با توجه به سکوت اوستا در رابطه با آتشکدهها، روشنساختن میزان توجه به مسائل دینی، آئینی و اساطیری در هنگام برپا ساختن آتشکدهها است. از اینرو، با هدف پاسخگویی به این پرسش که، آیا میتوان انحراف از شمال و ساختهشدن نیایشگاههای مرتبط با آتش در جهات فرعی و قرارگیری عناصر داخلی نیایشگاهها در جهتی که هنگام انجام مراسم رو به شمال نداشته باشند، را با دلایل دینی و آئینی مرتبط دانست؟ تلاششده است تا با رویکرد تاریخی-تحلیلی و با استناد به شواهد باستانشناختی و انطباق آن با متون پهلوی و رسوم امروزی زرتشتیان دلایل توجه به انحراف از شمال بررسی گردد. دستاورد مطالعۀ بناهای مذهبی دورۀ ساسانی گویای این امر است که با توجه به جایگاه اهریمن و دیوان دانستن جهت شمال در آئین زرتشتی و اساطیر ایرانی، نهتنها در هنگام اجرای مراسم آئینی زرتشتی جایگاه موبدان دارای اهمیت بوده و از رو به شمال داشتن اجتناب میشده است، بلکه در بیشتر موارد بناهای مهم دورۀ ساسانی نظیر آتشکدهها و کاخها نیز در جهات فرعی ساخته میشدند و یا ورودی اصلی به ساختمان در جهتی بهغیر از جهت شمال ایجاد میشده است؛ از اینرو، میتوان اینگونه پنداشت که برخی از دلایل آئینی و اساطیری علت توجه به انحراف از شمال درمیان بناهای مذهبی دورۀ ساسانی بوده است.
یعقوب زلقی، محمداسماعیل اسمعیلیجلودار، علیرضا خسروزاده،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده
کشاورزی نقش مهمی در رونق اقتصادی و آبادانی در دورۀ ساسانی داشته است، ساسانیان با ساخت سازههای آبی متناسب با چشمانداز محیطی منطقه و وضع قوانین جهت بهرهبرداری آب، بستر لازم برای توسعۀ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی فراهم آوردند. وجود رودخانههای دائمی همچون دز و کرخه در خوزستان، شرایط را مهیا کرد تا افزونبر تأمین آب موردنیاز استقرارگاههای منطقه، با ساخت سازههایی همچون پُلبند، کانال، قنات و دیگر سازههای آبی بتوانند کمبود آب آشامیدنی، صنعتی و کشاورزی دیگر مناطق دور از رودها را که خاک حاصلخیز داشتند، فراهم کنند. در اینزمینه تأمین آب شهر و زمینهای کشاورزی گُندیشاپور با فاصلۀ 15کیلومتری از رود دز، ازطریق اندامهای آبی متعددی انجامشد؛ در اینمیان، قناتهای رودخانهای، نقش اساسی در انتقال آب مطمئن رودخانۀ دز به این شهر و زمینهای کشاورزی آن داشته است. بررسیهای میدانی باستانشناختی نگارندگان، موجب شناسایی سازههای آبی جدیدی ازجمله: پلبند، قناتها و کانالهای وابسته به آن گردید که پیش از این، تنها بخش کوچکی از این آثار شناسایی شده بودند. قرارگرفتن بخش قابلتوجهی از این آثار در ضلع شرقی رودخانۀ دز و امتداد شماری از آنها تا نزدیکی گُندیشاپور، این فرضیه را که منبع اصلی تأمین آب این شهر، قناتهای رودخانهای بوده، مطرح میکند؛ مسئلهای که در نوشتههای تاریخی نیز قابل ردیابی است. پرسش اصلی پژوهش حاضر این است که، آب دائمی موردنیاز شهر گُندیشاپور چگونه تأمین میشده و در این بین قناتهای رودخانهای چه جایگاهی داشته و ارتباط فیزیکی قناتها با شهر چگونه بوده است؟ روش این پژوهش بهصورت تاریخی-تحلیلی و شیوۀ گردآوری اطلاعات مبتنیبر دادههای میدانی و منابع تاریخی است. بررسی تصاویر ماهوارهای نشان از نقش پُررنگ بهرهبرداری از قنات برای انتقال آب به گندیشاپور از رودخانۀ دز در دورۀ ساسانی داشته؛ هرچند بخشی از قناتهای دزفول، به دورهای متأخرتر از دورۀ ساسانی و حتی به عصر صفوی قابل انتساب است.
افشین کرمی، فریبا پهلوانی، زهره نیکفرجام،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده
امـروزه حـق مالکیـت، حـق مطلقـی نبـوده و قانونگـذار میتوانـد بنـا بـه عللـی، محدودیتهایـی را بـر حـق مالکیـت اعمـال نمایـد؛ گرچه در قواعد عمومی حقوق مدنی، باور اولیه بر آن است که مالکیت، اصل خدشهناپذیر و مسلّم حقوقی است، بر اینمبنا، بنا به جهات و اسباب مختلف، محدودیتهایی وارد میشود و گاه، این اصل، بهطورکلی مورد انکار قانونگذار واقع میگردد. قواعد میراثفرهنگی ازجمله اسباب محدودیت و سلب اصل مالکیت محسوب میشود. پرسش اصلی این مقاله این است که، ابعاد مالکیت اموال فرهنگی-تاریخی در قوانین و مقررات ایران چیست؟ و حق مالکیت معنوی و مادی مالک آثار تاریخی-فرهنگی چه جایگاهی در قوانین و نهادهای حقوقی دارد؟ گردآوری اطلاعات به شیوۀ اسنادی و کتابخانهای صورتگرفته و روش پژوهش، توصیفی-تحلیلی است؛ برایناساس، پژوهش حاضر ازطریق مراجعه به قوانین و مصوبات موجود و کتب و مقالات در اینزمینه سامان یافته است. بهنظر میرسد که در برخی شرایط میتوان محدودیتی نسبت به بعضی از اموال قائل شد که از آنجمله، میراثفرهنگی است که میتواند در این شمول قرار گیرد. این قوانین در بسیاری از موارد، تضعیف مالکیتهای خصوصی را درپی دارد؛ ازطرفی شریعت اسلام با توجه به اهتمام خاصی که به مالکیت خصوصی دارد، براساس احکام اولیه، مالکیت یا تملک آثار تاریخی-فرهنگی را همچون سایر اموال، نهتنها معتبر دانسته، بلکه تخطی از آنرا خلاف قوانین شرع بهشمار میآورد. قوانین فعلی بهدلیل عدم بهروزرسانی جامع و نیز فقدان ظرفیتهای اجرائی برای جلوگیری از تعارض منافع عمومی و خصوصی در چارچوب صحیح قانونی و شرعی، کارکرد خود را از دست داده است.
امیرمسعود قائدی، روحاله یوسفیزشک، بیتا سودائی،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
کاسههای لبهواریخته از مهمترین موادفرهنگی از نیمۀ دوم هزارۀ چهارم پیشازمیلاد تا دوران آغازنگارش است که بهصورت دستساز و زمخت با لبههایی برگشته بهسمت بیرون ساخته شدهاند. باستانشناسان خاستگاه این کاسه را سرزمین بینالنهرین میدانند، اما پراکنش آن در فلات ایران نیز بسیار گسترده است. کاربردهای گوناگونی برای کاسههای لبهواریخته درنظر گرفته شده، ازجمله مهمترین کاربرد آنها کاسههای جیره و قالب نان است. ازسویی پراکنش گسترده و کاربردهای گوناگونی این ظروف با توجه به کمبود مدارک مطالعاتی، ازجمله چالشهایی است که هنوز در جوامع باستانشناسی مورد بحث میباشد. کاربردهای نیایشی و استفاده این کاسهها در نذورات مذهبی، ازجمله مطالعاتی است که در اینزمینه صورت گرفته است. پژوهش حاضر با هدف درک عمیقتر کاربرد آئینی این سفالها، به بررسی تطبیقی جام وارکا و دیگر مواد فرهنگی دورۀ اوروک میپردازد. در این پژوهش به پرسشهایی درخصوص اثبات کاربرد آئینی براساس شواهد موجود، تفاوتهای کاربردی در بینالنهرین و فلات ایران، امکان وجود کاربردهای دیگر مطرح میشوند. فرضیۀ اصلی این پژوهش، استفاده از کاسههای لبهواریخته بهعنوان ظروف پیشکش نذورات در مراسم مذهبی بینالنهرین است. بر ایناساس به بررسی کاربرد آئینی کاسههای لبهواریخته، باتوجه به نقوش جام وارکا و سایر موادفرهنگی دورۀ اوروک، ازجمله اثرمهرها و ایدهنگارها پرداخته است. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی انجامشده و نتایج بررسی مقایسۀ تصویری بین کاسههای لبهواریخته و نقوش جام وارکا و اثرمهرها نشان میدهد که در بینالنهرین کاسهها احتمالاً کاربرد آئینی داشتهاند و در مراسم بهعنوان ظرفی برای پیشکش نذورات استفاده شده است؛ مطالعۀ تطبیقی جام وارکا و کاسهها، این فرضیه را تقویت میکند، اما کمبود مدارک، نیاز به تحقیقات بیشتر با روشهای نوین باستانشناسی را نشان میدهد و کاربردهای دیگر آنرا هم باید درنظر داشت.
رضا احمدیمقدم، دکتر فرزاد مافی،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
درنتیجۀ افزایش پژوهشهای میدانی در دهههای اخیر که عمدتاً در قالب بررسیهای باستانشناسی انجام شده، دانستههای ما دربارۀ دورۀ اشکانی افزایش محسوسی یافته است. محدودۀ موردنظر این پژوهش، شامل دهستانهای آببر و درّام، در شهرستان طارم علیا در استان زنجان، ازجمله مناطقی است که تا پیش از این اطلاع چندانی از وضعیت آن در دورۀ اشکانی در دست نبود. پژوهش حاضر از نوع توسعهای، با رویکرد توصیفی-تحلیلی، براساس نتایج حاصل از یک بررسی باستانشناسی صورتگرفته که با مطالعۀ 12 محوطۀ باستانی درپی پاسخگویی به پرسشهایی دربارۀ کم و کیف استقرارهای اشکانی، چگونگی تأثیر عوامل اقلیمی و محیطی بر شکلگیری محوطهها، ویژگیهای مواد فرهنگی، بهویژه گونهشناسی سفال، وجوه افتراق و اشتراک آثار اشکانی این محدوده با مناطق پیرامون و بازسازی سیمای تاریخی فرهنگی منطقه در دورۀ اشکانی است. درنتیجه، محوطههای اشکانی منطقه براساس عواملی چون: میزان ارتفاع، شیب زمین، کیفیت اراضی، دسترسی به منابع آب و راههای ارتباطی مورد مطالعه قرار گرفت. بررسی سفالهای محوطههای مذکور، شامل سه گروه منقوش، معمولی و فیلیده، نشان میدهند که سنت سفالگری منطقۀ موردمطالعه در دورۀ اشکانی علاوهبر برخورداری از ویژگیهای بومی، متأثر از سنتهای سفالگری نواحی مجاور، بهویژه شمال، شمالغربی و غرب ایران بوده که حاکی از ارتباطات بینمنطقهای بهویژه میان منطقۀ موردمطالعه و نواحی مذکور است. استقرارهای اشکانی منطقۀ موردبررسی عمدتاً در نزدیکی منابع آبی دائمی چون رود قزلاوزن و در اراضی کمشیب، کمارتفاع و حاصلخیز شکلگرفتهاند. بهدلیل وضعیت هیدرولوژیکی درۀ طارم و وفور منابع آبی، همۀ محوطههای منطقه به آب کافی دسترسی داشتند. با توجه به الگوی استقراری محوطهها، بهنظر میرسد غالب جمعیت منطقه در دورۀ اشکانی، معیشتی مبتنیبر کشاورزی و باغداری داشتهاند که در اینمیان، محوطۀ قلعه درّام با وسعتی حدود 20هکتار، نقش کلیدی و محوری در منطقۀ مورد بررسی داشته است.
شاهین گرکانیدشته، محمد مرتضایی،
سال 9، شماره 31 - ( 3-1404 )
چکیده
چکیده
دژ تاریخی آققلعه در دشت جوین واقعدر شمال خراسان، سازهای بسیار عظیم و کمتر شناخته شده است که برمبنای مطالعات محدودی که تاکنون انجام گرفته، میتوان فرض کرد که در دورۀ ایلخانان مغول، احداث شده است؛ با اینحال، برمبنای مستندات تاریخی مربوط به دورۀ ایلخانان، نمیتوان تعلق این دژ به این دوره را تأیید کرد؛ زیرا این مستندات مطلقاً هیچ اطلاعاتی دربارۀ وجود چنین دژی در دشت جوین ارائه نکردهاند. بر همینمبنا، اتکای نگارندگان برای پذیرش فرضیۀ احداث آققلعه در دورۀ ایلخانان، تنها مستندات باستانشناسی و همینطور کتیبۀ تاریخدار مسجد آققلعه است. این پژوهش برای اولینبار قصد دارد تا با اتکا به بررسی مسیر حرکتهای دورهای ایلخانان در شمال خراسان، برمبنای بررسی مستندات تاریخی و همینطور بهرهگیری از تحلیل GIS، میزان اهمیت آققلعه را در طول این مسیر بهعنوان یک استقرارگاه میانراهی روشن سازد؛ همچنین، با مقایسۀ ساختار آققلعه با شهرها و شهرکهایی که تقریباً در یک دوره در چین و ایران در سرزمینهای تحت نفوذ مغولان، احداث شدهاند، فرضیه تعلق این دژ به دورۀ ایلخانان را بررسی کند. نتایج این بررسی نشانگر آن است که آققلعه درمیان یکی از مهمترین مسیرهای حرکتهای دورهای ایلخانان در شمال خراسان قرار داشته و مراجعۀ سالانۀ ایلخانان و جانشینان آنها به این ناحیه، احتمال ساخت استقرارگاهی میانراهی در این نقطه را افزایش میدهد. همچنین مقایسۀ ساختار آققلعه با نمونههای مشابه در چین، همانند شانگدو، دایدو و یینگچنگلو و همچنین سلطانیه در ایران، گویای وجود شباهتهای بسیار زیادی است که سبب تقویت فرضیۀ احداث آققلعه در دورۀ ایلخانان میشود.
کلیدواژگان: ایلخانان، دورۀ یوآن، سفرهای دورهای، شهرسازی، GIS، خراسان، چین.
مقدمه
در شمال سبزوار و در جنوب اسفراین درمیان دشت جوین، بقایای سازۀ عظیمی قرار دارد که امروزه با نام «آققلعه» شناخته میشود. محوطۀ این قلعه از دو حصار چسبیده بههم تشکیل شده است؛ حصار بزرگتر که در سمت شمال قرار دارد و ابعادی در حدود 600×700متر داشته و حصار کوچکتر که به ضلع جنوبی حصار بزرگ چسبیده، با ابعادی در حدود 168×173متر، بهنظر ارگ یا کهندژ قلعه میآید. تباین میان مستندات تاریخی و شواهد باستانشناسی یکی از بزرگترین ابهامات دربارۀ تاریخ ساخت آققلعه را شکل داده است. براساس این مستندات متباین، بهطور قطع نمیتوان مطمئن بود که این سازۀ عظیم، تماماً در زمان ایلخانان برپا شده باشد؛ همچنین برمبنای این مستندات میتوان این احتمال را مطرح نمود که ساختار کنونی، در اواخر دورۀ تسلط افشاریان بر خراسان، برروی بقایای کهن یک استقرارگاه متعلق به دورۀ ایلخانی به این شکل احداث شده است. این پژوهش قصد دارد تا با بررسی مجدد مستندات تاریخی دورۀ ایلخانی، احتمال حضور استقرارگاهی بزرگ در این ناحیه را در اینزمان مورد سنجش قرار دهد؛ همچنین قصد دارد تا با انجام مقایسه میان ساختار دژ آققلعه با سایر ساختارهایی که همزمان با آن در سایر مناطق تحتتسلط مغولان احداث شده بود، احتمال ساخت آن در دورۀ ایلخانان را باردیگر مورد ارزیابی و بررسی قرار دهد.
پیشینۀ پژوهش
گزارشی که «لبافخانیکی» (1367) از گمانهزنی در محوطۀ آققلعه ارائه کرده را میتوان اولین بررسی انجام شده دربارۀ سابقۀ این دژ عنوان کرد. نتایج این گمانهزنی حاکی از آن است که بخشهای مسکونی تنها در قسمت جنوبی دژ قرار داشته و سکونت در این قسمت از دورۀ ایلخانی آغاز شده و پس از سقوط ایلخانان تا دورۀ صفوی متروک بوده است؛ پس از آن، «محمود بختیاریشهری» (1375) در گزارشی که با هدف ثبت محوطۀ آققلعه ارائه کرده، چندین پلان از وضع موجود قلعه و همچنین مسجد آن ارائه کرده است. «هاتف نایمی» (2019) در رسالۀ دکترای خود، ضمن معرفی مختصر مجموعۀ آققلعه، با تکیهبر گزارشهای پیشین که به آنها اشاره شد، ساختار آققلعه را با ساختار ارگ سلطانیه که در زمان «اولجایتو» احداث شده، مقایسه کرده است.
جایگاه آققلعه در سفرهای دورهای ایلخانان در خراسان
برمبنای نتایج بهدست آمده از تحلیلهای GIS میتوان احتمال داد که مسیر عبوری از شمال ایران بهسمت شمال خراسان در زمان ایلخانان، بهصورت عمده مبتنیبر دو جادۀ اصلی بوده است؛ جادۀ اول، مسیری بوده است که مناطق قشلاقی واقعدر جنوبشرقی دریای کاسپین را ازطریق مسیری که از شمال کوهپایههای البرز میگذشته، ضمن عبور از سملقان و شیروان، به خبوشان و رادکان متصل میساخته است. جادۀ دوم، مسیری بوده که از جنوب کوهپایههای البرز و ازمیان دشت جوین میگذشته است. این مسیر که عمدتاً از جادۀ جاجرم به کالپوش، جهت اتصال به مناطق جلگهای دریای کاسپین استفاده میکرده، هم در مسیر ارتباطی با نیشابور قرار داشته و همینطور، به خبوشان و رادکان، بهعنوان شهرهای مهم ناحیۀ شمال خراسان، دسترسی داشته است. برمبنای نتایج، میتوان چنین فرض کرد که شاهراهی که از قسمت جنوبی کوهپایههای البرز عبور میکرده، از نزدیک منطقهای میگذشته که بقایای امروزی آققلعه در آن واقعشده است. این مسیر که یکی از دو جادۀ اصلی بوده که مناطق قشلاقی جنوبشرقی جلگۀ دریای کاسپین را به مناطق ییلاقی شمال خراسان مرتبط میساخته، براساس گزارشها، در نیمۀ دوم حکومت ایلخانان موردتوجه و استفاده قرار داشته است.
بحث و تحلیل
طرح اولیۀ شهرها و اقامتگاههای اولیهای که در جوامع استپی احداث شدهاند عمدتاً مبتنیبر یک زمین مستطیلشکل بوده که چهار دیوار، آنرا احاطه میکرده است. دروازههای شهر بهصورت معمول درمیان دیوارهای شهر قرار داشته و خیابانهایی که از این دروازهها آغاز میشدند، شهر را به چهار بخش تقسیم میکردند. محوطۀ آققلعه نیز تقریباً مطابق با این الگوی اولیۀ طراحی شده است. تنها تفاوت چشمگیر در مقایسه با دیگر نمونههای ذکر شده، انحراف 20درجهای بهسمت شرق است که محوطه را از راستای شمالی-جنوبی منحرف ساخته است.
شهرهای چینی دورۀ یوان از نظام سلسلهمراتبی در منطقهبندی شهری استفاده کردهاند؛ و شهرها عمدتاً به سه بخش شهر داخلی، شهر میانی و شهر بیرونی تقسیم میشدهاند. با اینکه آققلعه همانند دیگر شهرهای مورداشاره از سه پهنۀ مستقل از یکدیگر برخوردارد نبوده، اما تقسیم حصار بزرگ به دو بخش کاملاً مجزا، بهگونهای دیگر، این شهر را به سه پهنه تقسیم میکرده است؛ این سه پهنه، شامل این موارد بودهاند: محوطۀ محصور ارگ در جنوب حصار بزرگ، محوطۀ شهری و درنهایت نیز نیمۀ شمالی محوطۀ حصار بزرگ که فاقد هرگونه سازۀ معماری بوده و برای برپایی سازههای موقت بهصورت دورهای بهکار میرفته است.
آققلعه دارای سه دروازۀ ورودی اصلی در جهات شمالی، غربی و شرقی است که درست در میانۀ دیوارها قرار دارند. نکتۀ مهم دربارۀ این دروازهها، ساختار آن است که آنها را بهصورت ویژهای برجسته ساخته است. دروازههای آققلعه بهصورت ساختاری مرکب در داخل برجکهای طراحی شدهاند که در میانۀ دیوارها قرار داشتهاند. در طراحی این برجدروازهها، برجکها ازنظر مساحت یک-سوم بزرگتر از برجکهای دیگر احداث شده و دروازه درست در رأس بیرونی آنها قرار میگرفته است. این مشابهت را بهصورت تأثیربرانگیزی میتوان در طراحی دروازههای شانگدو، دایدو و همینطور یینگچنگلو نیز مشاهده کرد. دروازههای متعدد شانگدو نیز همانند برجکهایی که از دل دیوارهای این شهر عظیم بیرون زده، طراحی شده بودهاند. بر اینمبنا، میتوان احتمال داد که طراحی ورودیهای آققلعه بهصورت برجدروازههای مدور، متأثر از الگویی چینی بوده که شاید در زمان ایلخانان به ایران وارد شده است. تبعیت از این الگو در ساخت برجدروازۀ ارگ سلطانیه میتواند مؤید این فرضیه باشد.
نتیجهگیری
تحلیلهایی که در بخش اول این پژوهش با اتکاء بر گزارشهای سفرهای دورهای ایلخانان و جانشینان آنان در خراسان با کمک نرمافزار GIS arc انجام گرفت، گویای آن است که یکی از راههای مهمی که مناطق زمستاننشین جلگۀ دریای کاسپین را به مناطق تابستاننشین در شمال خراسان متصل میکرده، ازمیان دشت جوین میگذشته است. این مسیر بهصورت ویژه در نیمۀ دوم حکومت ایلخانان، اهمیت بیشتری یافته است. تحلیلهای GIS همچنین نشانداد که آققلعه درست در میانۀ این مسیر مهم قرار داشته است.
مقایسۀ ساختار آققلعه با ساختار سایر شهرهایی که در زمان حکومت مغولان در ایران و چین احداث شده بودند، وجود الگوهای مهمی را برجسته میسازد که فرضیۀ احداث آققلعه را در زمان حکومت ایلخانان مغول تقویت میکند. با اینکه در طراحی آققلعه از ساختارهای کهن شهرهای ایرانی، یعنی جدا بودن شار اصلی از کهندژ بهره گرفته شده است، اما مشابهت ساختار اصلی آن، یعنی استفاده از فرم چهارگوش، داشتن چهاردروازه در هر سمت، منطبق بودن تقریبی اضلاع با جهات جغرافیایی در طراحی حصار اصلی آققلعه، ساختار آن را بیشازپیش به شهرهایی که در جوامع استپی و تحتتأثیر الگوی شهرهای کهن چینی ساخته میشده، شبیه ساخته است؛ علاوهبر این موارد، تقسیم شهر به سه پهنۀ متفاوت ازنظر کاربری و همینطور بهرهگیری از الگوی تقریباً نادر برجدروازه در طراحی دروازههای ورودی، کاملاً منطبق با الگوی شهرهای چینی است که ساخت آنها در زمان خاندان یوآن رواج داشته است؛ بهغیر از نوع استقرار ارگ نسبت به حصار که با الگوهای شهرهای جوامع استپی دارای مشابهت است، وجود محوطهای وسیع و بایر جهت برپایی سازههای موقت، آققلعه را بیشازپیش به شهرهایی که توسط این جوامع احداث شده بودند شبیه ساخته است.
ثریا افشاری، لیلی نیاکان، بهروز عمرانی،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
در سال 1398، بهمنظور شناسایی و مطالعۀ محوطههای دورۀ ایلخانی در حاشیۀ رود ارس، در محدودۀ استانهای آذربایجانشرقی و آذربایجانغربی، یک فصل بررسی و شناسایی با تمرکز بر منطقۀ درهشام در شهرستان جلفا انجام شد. نتایج این بررسی به شناسایی و ثبت 53 سایت باستانی منجر شد که شامل: محوطه، روستا، پل، کاروانسرا، گورستان و کلیسا از دوران پیشازتاریخ تا دوران اسلامی بود. در اینمیان، 35 محوطه متعلق به دورۀ ایلخانی بود که محوطههایی مانند گورستان ننهمریم و محوطۀ کلیسای چوپان از اهمیت ویژهای برخوردارند. در این محوطهها تعداد بسیاری سفالینههای ساده و لعابدار از سدههای میانۀ اسلامی کشف شد. شناخت اجزای سازندۀ این سفالها، بررسی تفاوتهای ترکیبی میان نمونهها، تعیین درصد هریک از اجزا، تخمین دمای پخت سفال براساس کانیهای موجود و درنهایت، بررسی منشأ اولیۀ آنها بهلحاظ باستانشناسی (محل تولید) و شناخت ساختار اجتماعی منطقه از اهمیت زیادی برخوردار است. شناخت اجزای سازندۀ سفالها میتواند اطلاعات مفیدی دربارۀ منشأ جغرافیایی و مصرفکنندگان آنها ارائه دهد. بر ایناساس، مطالعات پتروگرافی روی 12 قطعه سفال از دو محوطۀ گورستان ننهمریم و کلیسای چوپان انجام گرفت. نتایج نشانداد که تمامی نمونههای سفال، تولید محلی بوده و از اینرو، ازنظر ساختارشناسی شباهتهای بسیاری به یکدیگر دارند. براساس آنالیزهای انجامگرفته، ترکیب همۀ سفالهای مطالعهشده مربوط به منطقۀ جلفا است. باتوجهبه رسوبات رودخانۀ ارس و رودخانههای فصلی و محلی، بیشتر سفالهای بررسیشده دارای ترکیب رسوبی و کربناته هستند و تحتتأثیر آبرفتهای منطقه قرار گرفتهاند؛ همچنین، پتروفابریک نمونههای مطالعهشده نشان میدهد که این سفالها ازنظر ترکیب و منشأ تقریباً یکسان و مشابه هستند.
مسعود نصرتی، محمدابراهیم زارعی، هایده خمسه،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
شهر «دماوند» مرکز شهرستان دماوند، برروی تپهای از شمال به جنوب (طولی) در میانِ درهای حاصلخیز واقع شده است؛ این شهر یک بافت تاریخی دارد که بهعنوان هستۀ اصلی در قسمت مرکزی آن واقعشده و چهار محلۀ اصلی دارد. مسئله پژوهش این است که از مفهوم شهر و شهرستان برای نام دماوند، و نیز از هستۀ اصلی شهر، شناخت دقیقی در دست نیست. نوشتارهای مختصر منتشره، شهر دماوند را «شلنبه» یا «ویمه»، و نیز شهر «شلنبه» را مرکز ناحیۀ دماوند دانستهاند که با منابع همخوانی ندارد. هدف این پژوهش روشن شدن مفهوم شهرستان و شهر برای دماوند و نیز شناخت دقیقتر شهر دماوند و شناسایی مرکز ناحیۀ دماوند و ساختارهای احتمالی آن است. این نوشتار به روش تاریخی و تحلیلی براساس بررسی و شناسایی با گردآوری اطلاعات کتابخانهای و بررسی میدانی انجام شده است. پرسشها: 1. مفهوم شهرستان و شهر برای نام دماوند در دورۀ ساسانی چگونه بوده است؟ 2. مرکز ناحیۀ دماوند چه نام داشته و با شلنبه چه تفاوتی دارد؟ 3. قدمت این مرکز به چه تاریخی بازمیگردد و ساختارهای احتمالی آن چه بوده است؟ نام دماوند در دورۀ ساسانی در جایگاه ناحیه و ازسویی دیگر، معرف شهر بوده است. اگرچه بنیادی اسطورهای دارد، اما براساس منابع و شواهد قدمتی کهنتر از ساسانی دارد و مرکز ناحیه، در دورۀ ساسانی بوده و تا به امروز ادامه یافته است. دارای فضاهای مهم کهندژ، شارِ درونی با بازار و میدان و محلهها و شارِ بیرونی بوده است. کهندژ در مکان سرقلعه قرار داشته است. پذیرش دین اسلام، و بازگشت امنیت و آرامش که تا زمان ساخت مسجد در مکان سرقلعه طول کشید، باعث حفظ ساختارهای شهر شده بود.
روحاله یوسفیزشک، خلیلالله بیکمحمدی، سعید باقیزاده، حسن افشاریسالکی،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
قدیمیترین شواهد مربوط به بهرهبرداری انسان از میوههای درخت خرمای وحشی در خاورمیانه به هزارههای ششم و پنجم پیشازمیلاد بازمیگردد. باوجود کمبود دادههای باستانشناختی، معمولاً چنین پنداشته میشود که در پایان دورۀ اوروک متأخر، سومریان نخستین باغهای خرما را بنیان نهادند و این فرضیه تاکنون به اثبات نرسیده و مسئله را به موضوعی بحثبرانگیز تبدیل کرده است. همچنین، بهدلیل آنکه خط آغازایلامی بهطور کامل رمزگشایی نشده، اطلاعات فعالیتهای کشاورزی در جامعۀ آن بسیار محدود است. آنچه تاکنون از ساختار نظام اقتصادی این جامعه دریافتهایم، برمبنای مقایسۀ نشانههای گِلنبشتههای آغازایلامی با نمونههای مشابه در گِلنوشتههای آغازمیخیِ بینالنهرینی است؛ نشانههایی که بیشتر به فعالیتهای کارگری، دامداری و محصولات دامی اختصاص یافتهاند. فرضیۀ اصلی پژوهش، درخصوص برخی نشانههایِ تاکنون ناشناخته یا بهدرستی تفسیر نشدۀ متون آغازایلامی است که درحقیقت بازنماییهایی از درخت نخل خرما و میوۀ آن هستند؛ درنتیجه، خرما و باغداریِ نخل، برخلاف تصور پیشین، بخش قابلتوجهی از اقتصاد معیشتی شوش در اواخر هزارۀ چهارم پیشازمیلاد را تشکیل میدادهاند. در همینراستا، پرسشهای پژوهش عبارتنداز: ۱) آیا در گِلنبشتههای آغازایلامی میتوان نشانههایی قابلاتکا از نخل خرما شناسایی کرد؟ ۲) این نشانهها در مقایسه با نمونههای تصویری همزمان یا متأخرتر چه جایگاهی دارند؟ ۳) شناسایی این نشانهها چه تأثیری بر بازسازی نظام اقتصادی و سطح دانش باغداری جامعۀ آغازایلامی دارد؟ این پژوهش با رویکرد تطبیقی و نشانهشناختی، نخست ویژگیهای فنوتیپی قابلتشخیص نخل خرما را استخراج و سپس آنها را با نشانههای موجود در گِلنبشتههای آغازایلامی مقایسه میکند و در ادامه، با نمونههای تصویری همزمان و متأخرتر ایرانی و بینالنهرینی تطبیق داده شده و ازطریق تحلیل مقایسهای، امکان همسانسازی آنها، سنجیده میشود. نتایج پژوهش نشان میدهد که چند نشانۀ شاخص در متون آغازایلامی با ویژگیهای فنوتیپی نخل خرما همخوانی دارد و میتوان آنرا بهعنوان کهنترین بازنماییهای شناختهشده از نخل خرما در جنوبغرب ایران معرفی کرد. این گزاره، افق تازهای برای بازشناسی اقتصاد معیشتی و دانش باغداری در شوشِ آغازایلامی میگشاید و نشان میدهد که خرما و فرآوردههایِ آن، احتمالاً نقشی بنیادین در اقتصاد این دوره داشتهاند.