کاسههای لبهواریخته از مهمترین موادفرهنگی از نیمۀ دوم هزارۀ چهارم پیشازمیلاد تا دوران آغازنگارش است که بهصورت دستساز و زمخت با لبههایی برگشته بهسمت بیرون ساخته شدهاند. باستانشناسان خاستگاه این کاسه را سرزمین بینالنهرین میدانند، اما پراکنش آن در فلات ایران نیز بسیار گسترده است. کاربردهای گوناگونی برای کاسههای لبهواریخته درنظر گرفته شده، ازجمله مهمترین کاربرد آنها کاسههای جیره و قالب نان است. ازسویی پراکنش گسترده و کاربردهای گوناگونی این ظروف با توجه به کمبود مدارک مطالعاتی، ازجمله چالشهایی است که هنوز در جوامع باستانشناسی مورد بحث میباشد. کاربردهای نیایشی و استفاده این کاسهها در نذورات مذهبی، ازجمله مطالعاتی است که در اینزمینه صورت گرفته است. پژوهش حاضر با هدف درک عمیقتر کاربرد آئینی این سفالها، به بررسی تطبیقی جام وارکا و دیگر مواد فرهنگی دورۀ اوروک میپردازد. در این پژوهش به پرسشهایی درخصوص اثبات کاربرد آئینی براساس شواهد موجود، تفاوتهای کاربردی در بینالنهرین و فلات ایران، امکان وجود کاربردهای دیگر مطرح میشوند. فرضیۀ اصلی این پژوهش، استفاده از کاسههای لبهواریخته بهعنوان ظروف پیشکش نذورات در مراسم مذهبی بینالنهرین است. بر ایناساس به بررسی کاربرد آئینی کاسههای لبهواریخته، باتوجه به نقوش جام وارکا و سایر موادفرهنگی دورۀ اوروک، ازجمله اثرمهرها و ایدهنگارها پرداخته است. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی انجامشده و نتایج بررسی مقایسۀ تصویری بین کاسههای لبهواریخته و نقوش جام وارکا و اثرمهرها نشان میدهد که در بینالنهرین کاسهها احتمالاً کاربرد آئینی داشتهاند و در مراسم بهعنوان ظرفی برای پیشکش نذورات استفاده شده است؛ مطالعۀ تطبیقی جام وارکا و کاسهها، این فرضیه را تقویت میکند، اما کمبود مدارک، نیاز به تحقیقات بیشتر با روشهای نوین باستانشناسی را نشان میدهد و کاربردهای دیگر آنرا هم باید درنظر داشت.
سید علی آقا هاشمی، حسن کریمیان، بهزاد صداقتی، سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
شهر باستانی «غزنه» از شهرهای مهم دوران اسلامی و پایتخت دودمان غزنویان بوده است که در 6کیلومتری شمال شهر امروزی غزنی واقع شده است. اهمیت راهبردی این شهر در تحولات تاریخی و تمدنی دوران اسلامی سبب آن گشت تا پس از جنگ جهانی دوم موردتوجه باستانشناسان قرار گیرد و به تناوب کاوشهایی در محوطههای باستانی آن انجام شود. از آنجاییکه اغلب پژوهشهایی که تاکنون درخصوص شهر غزنین در دورۀ غزنوی انجام شده است، برپایۀ منابع تاریخی بوده و پژوهشهایی که از منظر باستانشناسانه نیز به مطالعۀ این شهر پرداختهاند، عمدتاً برپایۀ کاوشهای هیئت ایتالیایی در بخش اشرافی شهر و آثار یافت شده از کاخهای دودمان غزنویان میپردازند؛ از اینرو، کاوشهای اخیر هیئت افغانستانی در ناحیۀ میانِ دو مناره که پژوهش پیشِرو براساس نتایج آن نوشته شده است، از این حیث میتواند اهمیت یابد که به مطالعۀ بخش عوامنشین شهر پرداخته و هدف اصلی نگارش این جستار نیز روشن ساختن ابعاد زندگی روزمرۀ شهری در این دوره در این بخش از شهر بوده است؛ چراکه به باور نگارندگان در شناخت کامل این شهر در این عصر پژوهش پیرامون این بخش اهمیت فراوانی دارد. باوجود سلامت نسبی بافت تاریخی و آثار معماری شهر غزنه، تاکنون مطالعۀ جامعی که بتواند ساختار فضایی آنرا مشخص سازد به انجام نرسیده است؛ از اینروی، پژوهشی جامع در دستور کار قرار گرفت تا به این پرسش که تحولات فضایی شهر غزنه چگونه بود؟ پاسخ گوید و فرم فضاهای شهر را در دوران رونق آن بازیابی نماید. در نیل به این هدف، بررسیهایی در بافت تاریخی شهر انجام یافت و نتایج مطالعات میدانی در انطباق با مندرجات منابع مکتوب قرار گرفتند. درنتیجه، مشخص گردید که استقرارهای زیرین محله، پیرامون منارههای «مسعود سوم» در ادوار پیش از اسلام شکل یافتهاند.
استقرارهای دشت قزوین در تپۀ قبرستان و سگزآباد توالی شکوفایی در فلزگری پیشازتاریخ دشت قزوین را نشان میدهند. هدف این مطالعه، بررسی جنبههای کاربردی، فناوری ساخت، ترکیب شیمیایی، ریزساختار و فازهای آلیاژی اشیاء فلزی بهدستآمده از عصر آهن محوطۀ سگزآباد است. در این راستا، تلاش شده است به این پرسشها پاسخ داده شود که فرآیند تولید و روش ساخت این اشیاء چگونه بوده، از چه شیوههایی برای آلیاژسازی در آنها بهره گرفته شده و محصولات خوردگی تشکیلشده چه ترکیباتی داشته و تحت چه شرایطی بهوجود آمدهاند. بهمنظور دستیابی به این اهداف، از روشهای آنالیز دستگاهی ازجمله میکروفلورسانس پرتو ایکس (XRF) برای تعیین ترکیب شیمیایی استفاده شد. نتایج این آنالیزها وجود آلیاژهای متنوعی نظیر مس-ارسنیک، مس-آنتیموان، مفرغ و نیز مس تقریباً خالص را نشاندادند. در دو نمونه دارای مغز فلزی، به کمک متالوگرافی، ریزساختار ریختهگری با مغزهدار مشخص شد که اطلاعات ارزشمندی دربارۀ شیوههای ساخت در اختیار قرار داد؛ همچنین، بررسیهای انجامشده با میکروسکوپ الکترونی روبشی مجهز به طیفسنجی پراکندگی انرژی پرتو ایکس (SEM-EDS)، به شناسایی دندریتهای فاز آلفا و نیز تشکیل فازهای گامای ارسنیکی و آنتیموانی مس منجر شد. نتایج آزمونهای عنصری برروی این نمونهها، بیانگر الگوهای متنوعی از کاربرد آلیاژهای مس-ارسنیک و مس-آنتیموان است؛ امری که نشاندهندۀ آگاهی فلزگران باستانی از ایجاد خواص مکانیکی مطلوب در فرآوردههای فلزی بوده است؛ علاوهبر این، شناسایی آخالهای نقرهای و ترکیبات بینفلزی سولفیدی در ریزساختار، امکان ارائه فرضیاتی دربارۀ نوع سنگهای معدنی مورداستفاده در فرآیند استحصال فلز را فراهم کرده است. فناوری ساخت اشیاء از ریختهگری و قالبگیری دو کفهای تا شکلدهی اسکنههایی با مقطع مارپیچ و ساده است. اشیاء پژوهش در طبقهبندی اشیاء تزئینی، زیورآلات و اشیاء کاربردی قرار میگیرند. این گونهشناختی مختلف در کنار تفاوت ترانشههای کاوششده طرح کلی خوبی از تنوع فلزگری در عصر آهن تپۀ سگزآباد را در اختیار میگذارد.
از منظر تولید سفال در دورۀ مسوسنگ تپه قبرستان حدود (4200 تا 3100 پ.م.)، دشت قزوین یکی از مهمترین محوطه در شمالمرکزی فلات ایران محسوب میشود. با هدف شناخت فناوری تولید و ترکیبات کانیهای موجود در سفالها این پژوهش انجام شد. پژوهش حاضر برای منشأیابی تولید سفال تپه قبرستان و میزان مهارت تولیدکنندگان ضروری و اهمیت دارد. پرسش اساسی و اصلی این پژوهش، بررسی میزان کیفیت تولید و بومی یا وارداتی بودن سفالها است. در این پژوهش 20 نمونۀ قطعه سفال از کاوش تپه قبرستان که از بانک سفال مؤسسه باستانشناسی دانشگاه تهران انتخاب گردیدند با استفاده از آزمایشهای فیزیکی (سنجش تخلخل، جذب آب و دانسیته)، پتروگرافی، پراش پرتو ایکس (XRD)، طیفسنجی فلورسانس پرتو ایکس (XRF)، مورد بررسی قرار گرفته است، برای تجزیه عنصری و شناخت فنآوری ساخت سفال در طول هزارۀ چهارم پیشازمیلاد در منطقه مورد آزمایش قرار گرفت. نتیجۀ مطالعۀ نمونهها نشان میدهد در ساخت سفال از فنآوری پیشرفته و تخصصی استفاده شده است؛ نشاندهندۀ مهارت سفالگران در کنترل فرآیند پخت و استفاده از مواد اولیه مرغوب است. مطالعات پتروگرافی برروی مقاطع نازک سفالها وجود کانیهای مشخصۀ منطقه، ازجمله کوارتز، بیوتیت، کلسیت و اوژیت را تأیید کرد. یکی از یافتههای مهم این پژوهش، شناسایی فناوری پیشرفتۀ چرخ سفالگری در تولید سفالهای تپه قبرستان بود. ضخامت یکنواخت دیوارهها و کیفیت سطح نمونهها بهوضوح نشان میدهد که از چرخ سفالگری تند استفاده میشده است؛ همچنین، مطالعات میکروسکوپی وجود آمیزههای غیرآلی (مواد افزودنی معدنی) را در بافت سفالها تأیید کرد که بهمنظور بهبود خواص مکانیکی و کاهش ترکخوردگی در هنگام پخت بهکار میرفتهاند. خاک مورداستفاده برای ساخت سفال، با ترکیبات منطقۀ دشت قزوین تطابق دارد، که نشاندهندۀ تولید بومی سفال است.
سیروان محمدیقصریان، سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
در پیشازتاریخ مناطق غربی ایران از دورۀ نوسنگی جدید تا پایان دورۀ مسوسنگ سفالهای با پوشش قرمز رنگی وجود دارند که باوجود تغییر دورهها و بهدنبال آن تغییر در سبک و سنتهای سفالی، بدون تغییر با حداقل تغییرات به حیات خود ادامه میدهند. همین موضوع باعث بروز ابهامات و اشتباهاتی در تمیز دادن این گونهها و درنتیجه تشخیص نادرست دورههای فرهنگی برخی محوطههای دورۀ نوسنگی جدید و بهویژه دوران مسوسنگ شده است. آیا بهراستی سفالهای با پوشش قرمز دوران نوسنگی جدید تا پایان مسوسنگ مناطق غرب ایران یک نوع سفال خاص است که باوجود شروع و پایان دورههای فرهنگی بدون هیچگونه تغییراتی به حیات خود ادامه میدهند؟ سفالهای با پوشش قرمز دورۀ نوسنگی جدید چه تفاوتهایی با سفالهای دوران مسوسنگ دارند؟ عدم تمیز و تشخیص سفالهای قرمز رنگ دوران نوسنگی و مسوسنگ از سوی برخی پژوهشگران، این فرض را ایجاد میکند که این نوع سفالهای تفاوتی با هم ندارند. مقالۀ حاضر با روش تحلیلی-مقایسهایی سعیدارد که با بررسی از نزدیک سفالهای قرمز بهدست آمده از کاوش و بررسی برخی محوطههای شاخص دوران نوسنگی جدید و مسوسنگ مناطق غربی ایران مانند: سیاهبید، گنیَل، قازانچی، سهاچایتپه و تپه قشلاق به پرسشها و فرضیات مطرح شده پاسخ دهد. نتایج این تحقیق نشان میدهد که هرچند شباهتهای انکارناپذیری در نگاه اول بین سفالهای قرمز دوران نوسنگی جدید تا پایان دورۀ مسوسنگ وجود دارد، اما تفاوتهای ریز و جزئی در ارتباط با فرم سفال، میزان پخت، نوع آمیزه و نوع و رنگ پوشش وجود دارد که مطالعۀ دقیق آن باعث تمیز سفالهای دوران یاد شده از هم خواهد شد. یافتههای این تحقیق نشان میدهد که سفالهای قرمز رنگ دوران نوسنگی جدید صیقلی و دارای پرداخت هستند، ویژگی که در دوران بعد و بهویژه دورۀ مسوسنگ قدیم دیده نمیشود. همچنین در دورۀ مسوسنگ جدید علاوهبر تغییراتی در ارتباط با رنگ پوششِ سفال، تزئینات کنده و برجستهای بر بدنۀ بیرونی سفالهای قرمزرنگ دیده میشوند که درمورد سفالهای قرمز دوران قبل گزارش نشده است.
دورۀ نوسنگی و مسوسنگ ازجمله ادوار مهم زیست بشر هستند. چرایی و چگونگی فرآیند انتقال از پارینهسنگی به نوسنگی در مناطق مختلف از مسائل مهم باستانشناسی بهحساب میآید؛ بنابراین، شناخت و مطالعۀ محوطههای مربوط به این دوره برای توضیح این فرآیند اهمیت پیدا میکند. تپه قلازکه در خرمآبادِ لرستان و در منطقۀ زاگرسمرکزی قرار گرفته است. از این منطقه اطلاعات ارزشمندی درخصوص روند نوسنگیشدن و دوران نوسنگی و مسوسنگ به چاپ رسیده است. براساس نتایج تعیین حریم، تپه قلازکه دارای وسعتی نزدیک به سه هکتار است. نگارنده در این پژوهش با هدف معرفی و توضیح دادهها به بررسی، مطالعه و همسنجی یافتههای بهدست آمده از تپه قلازکه، شامل: دستابزارهای سنگی، شواهد سفالی و یک نمونۀ پیکرک حیوانی از دورۀ نوسنگی و مسوسنگ قدیم پرداخته است. درنتیجۀ این پژوهش، احتمال وجود لایههای استقراری از دورۀ انتقالی نوسنگی، مطرح و حضور شواهد دورههای نوسنگی بیسفال و باسفال مورد تأیید قرار گرفت. این نتایج از بررسی و مقایسه دستساختههای سنگی همچون سنگمادرهای مختلف تراشه، مختلط، هرمی و فشنگی و ابزارهایی همچون: کنگرهدارها، تیغههای روتوشدار و تیغههای داس و همچنین نمونههای سفالی گونۀ رواهل بهدست آمد. از دورۀ مسوسنگ شواهد سفالی نوع باغنو و گیان V نشانی از تداوم استقرار از دورۀ نوسنگی به مسوسنگ قدیم بود. براساس تاریخگذاری مطلق کربن14 از فرهنگ باغنو و مقایسه با فرهنگهای سیلک I-III در فلاتمرکزی، فرهنگ سفالی باغنو و گیان V به اواخر هزارۀ ششم تا اواخر هزارۀ پنجم پیشازمیلادتاریخگذاری شدهاند. درنتیجه، این پژوهش به پرسشهایی دربارۀ دورههای فرهنگی محوطه و نقش آن در مطالعات این دوران پاسخ داده میشود. اهمیت این پژوهش در این است که با تجزیهوتحلیل شواهد فرهنگی این دورههای مهم در لرستان مرکزی، اهمیت کاوشهای آینده را برای مطالعه چگونگی انتقال از نوسنگی به مسوسنگ برجسته مینماید.
علی خایانی، شکوه خسروی، سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
مهرهای استامپی از پایدارترین اجزای سنتهای اداری زاگرسمرکزی بهشمار میروند. با اینحال، ناهمگونی دادههای باستانشناسی و کمبود شواهد دارای لایهنگاری مطمئن، بهویژه برای اواخر هزارۀ چهارم و اوایل هزارۀ سوم پیشازمیلاد به بحثهای جالبتوجهی دربارۀ تداوم یا گسست این سنتها دامن زده است. این پژوهش با بهرهگیری از دادههای تازه منتشر شده از: تپه تیلینه، گودینتپه، چغاماران و تپه دهسوار، سیر تحول سنت مهرهای استامپی در زاگرسمرکزی در فاصلۀ حدود 5000 تا 2500پ.م. را در چارچوب یک گاهنگاری منطقهای بهروز بازنگری میکند. پژوهش ازطریق بررسی تطبیقی سبک، نگارهشناسی و بافت باستانشناسی مُهرها و اثرمُهرهای استامپی، تفسیرهای مختلف دربارۀ تحول سنتهای اداری در این منطقه را ارزیابی میکند. شواهد نشان میدهد که سنت مهرهای استامپی از دورۀ مسوسنگ قدیم (5000-4600پ.م.) تا مسوسنگ جدید 1-3 (4600-3700پ.م.) در زاگرسمرکزی رواج داشته و ضمن تحولات بومی، با شبکههای فرامنطقهای نیز در تعامل بوده است؛ همچنین پس از یک شکاف ظاهری در شواهد مربوط به مسوسنگ جدید 4-5 (3700-3100پ.م.)، این سنت در عصر مفرغ قدیم (3100-2500پ.م.) نیز تداوم یافته است؛ بنابراین، هرچند ساخت و استفاده از مهرهای استامپی در اواخر هزارۀ چهارم پیشازمیلاد تحتالشعاع مهرهای استوانهای و فناوریهای اداری فرامنطقهای قرار گرفت، سنت مهرهای استامپی زاگرسمرکزی در عصر مفرغ قدیم همچنان به حیات خود ادامه داد. تحلیل مدارک موجود نشان میدهد که این شکاف ظاهری بیش از آنکه ناشی از وقفهای واقعی در تولید و استفاده از مهرهای استامپی باشد، نتیجۀ رویتپذیری و شرایط بقای مواد فرهنگی و دامنه و دقت محدود کاوشهای باستانشناسی در محوطههای کلیدی منطقه است. نتایج این پژوهش از الگویی مبتنیبر تداوم نسبی همراه با تحول سبکی، نگارهشناسی و اداری در سنت مهرهای استامپی زاگرسمرکزی حمایت میکند. این یافتهها نقش فعال جوامع زاگرسمرکزی در شکلگیری و تحول شیوههای اداری را برجسته میسازد و در بحثهای گستردهتر دربارۀ تداوم فرهنگی، برهمکنشهای فرامنطقهای و توسعۀ نهادهای اداری و سیاسی در جنوبغرب آسیا در دوران پیشازتاریخ سهیم میشود.