کاربران عمومی فقط به فهرست مقالات منتشر شده دسترسی دارند.
23 نتیجه برای موضوع مقاله:
میثم شهسواری، سید مهدی موسویکوهپر،
سال 3، شماره 9 - ( 9-1398 )
چکیده
در جامعۀ طبقاتی دورۀ ساسانی، طبقۀ روحانیان یکی از مهمترین ارکان این جامعه بوده که از نفوذ، اعتبار و محبوبیت بسیاری برخوردار و در سطوح پایین و بالای جامعه، نهادی مهم و تأثیرگذار بوده است. اما با اینهمه، این نهاد مهم چندان شناختهشده نیست و ابهامات بسیاری دربارۀ آن وجود دارد. با اینکه گمان میرود در دورۀ یادشده، باتوجه به رسمیبودن دین زرتشتی، نهاد روحانیت آن دارای ساختار مشخص و سلسلهمراتب معینی بوده باشد، اما بهدلیل مبهم بودن اطلاعات منابع مختلف بهغیر از چند لقب و عنوان اطلاع بیشتری از چگونگی این ساختار در دست نیست. باتوجه به اهمیت بسیار زیاد این طبقه، درک درست دورۀ ساسانی، بدون درک و شناخت درست طبقۀ روحانیت آن حاصل نخواهد شد و یکی از اساسیترین مسائل این طبقه، ساختار درونی آن است که باتوجه به پیچیدگیهای ذکرشده، نیازمند پژوهشی مستقل است. در نتیجه، این مقاله با طرح پرسشهایی نظیر ساختار درونی روحانیت زرتشتی به چه صورت بوده است؟ اساساً افراد این نهاد در دورۀ ساسانی و پس از آن با چه عنوان یا عنوانهایی نامیده میشدند؟ این ساختار باتوجه به پویایی جامعۀ دورۀ ساسانی چه تغییراتی به خود دیده است؟ تلاش کرده است به این مسألۀ بسیار مهم ورود کند. مقالۀ پیشرو که اطلاعات آن بهشیوۀ کتابخانهای گردآوری شده و روش پژوهش آن توصیفی-تحلیلی است، تلاش کرده در اینزمینه کنکاشی نماید. مهمترین نتایج این پژوهش عبارتنداز: نهاد روحانیت زرتشتی در دورۀ ساسانی بسیار پویا بوده و در طول این دوره متغیر بوده است؛ روحانیان زرتشتی دورۀ ساسانی را به دو گروه کلی ازنظر حضور پیشههای حکومتی و عناوین رسمی میتوان بخش نمود؛ روحانیانی که صرفاً فعالیت مذهبی میکردهاند و روحانیانی که در خدمت دولت یا بهعبارت دیگر دارای پیشۀ رسمی بودند. تعیین جایگاه و تقدم و تأخر عناوین ردههای بالای این طبقه، مانند «رد»، «دستور» و «موبد» امکانپذیر نیست و رئیس طبقۀ روحانیت (که از اواسط دورۀ موردنظر «موبدانموبد» نامیده میشود) یکی از اعضای طبقۀ موسوم به «بزرگان» در دورۀ ساسانی بوده است.
سعید ستارنژاد، بهروز عمرانی، حسین ناصریصومعه، سید مهدی حسینینیا،
سال 4، شماره 11 - ( 3-1399 )
چکیده
یکی از انواع اصلی آثار صخرهای، فضاهای دستکند آئینی-مذهبی است. این فضاهای دستکند از دیرباز موردتوجه، تقدس و احترام گروههای اجتماعی متدین و پایبند به آموزههای دینی بوده است. از این منظر میتوان گفت منطقۀ مراغه یکی از کانونهای فوقالعاده مهم، غنی و دیرپای معماری آئینی-مذهبی در تاریخ و فرهنگ ایران بوده است. در عصری که فضاهای دستکند آئینی در بسیاری از مناطق، رونق آئینی و قوت قُدسی تأثیرگذار خود را از دست داده است، برخی از فضاهای دَستکند آئینی-مذهبی در مراغه همچنان حضور فعال و پررنگ دارد. بر همین اساس این پژوهش ضمن شناسایی، معرفی و تبیین ویژگیهای خاص فضاهای دستکندِ آئینی-مذهبی این منطقه، به عامل شکلگیری این فضاهای آئینی نیز پرداخته است؛ بنابراین در کنار روش میدانی جهت ثبت، ضبط و توضیح وضعیت کنونی، از مطالعات اسنادی برای شناخت عامل شکلگیری معماری آئینی-مذهبیِ شهرستان مراغه استفاده گردید. انجام این پژوهش درصدد پاسخگویی به این پرسش بنیادی است که، فضاهای دستکند آئینی-مذهبی در مراغه به چند گونه تقسیم میشوند؟ نتایج بررسیهای انجامشده، حاکی از شناسایی تعداد 8 اثر صخرهای آئینی-مذهبی در شهرستان مراغه است. معماریهای صخرهای فوق از منظر ریختشناسی در قالبهای سطحی و زیرسطحی قابل دستهبندی هستند. همچنین ازلحاظ گونهشناختی و تقسیمبندی ماهیت کاربری دارای استفادههای مختلفی است، ازجمله: الف) مسجد، ب) خانقاه، پ) کلیسا، ت) معبد بودایی، ث) نیایشگاه روباز، ج) گوردخمه، چ) قبور صخرهای. هماکنون بسیاری از این محوطهها دچار ویرانی شده، با وجود این برخی از فضاها، جایگاه قُدسی خود را حفظ نموده و با تغییراتی مورد استفادهاند.
محمد مرتضایی، سلمان انجمروز، محمدرضا محمدیمقدم،
سال 4، شماره 12 - ( 6-1399 )
چکیده
شهرستان قلعهگنج در جنوب استان کرمان، در مرز استان سیستانوبلوچستان و هرمزگان قرار دارد. نخستین فصل بررسی و شناسایی این شهرستان در سال 1395 ه.ش. صورتپذیرفت و درپی آن، 66 محوطه و اثر که دربر گیرندۀ بازههای زمانی پارینهسنگی تا سدۀ اخیر هستند، شناسایی شد؛ در پژوهش حاضر تلاش بر این است که محوطههای دوران مسوسنگ و عصر مفرغ بهصورت جداگانه از لحاظ گاهنگاری و پراکندگی استقراری و پیوندهای فرهنگی با مناطق همجوار مورد بررسی و تحلیل قرار گیرند. وجود شواهد گاهنگاری مطلق از این دوران در نزدیکترین مناطق همجوار، برخلاف دورههای پیشین و سپسین، کمک شایانی به این تحلیلها مینماید. در پژوهش حاضر، نخست، مجموع سطحی محوطههای دوران مسوسنگ و عصر مفرغ با توجه بهروش تطبیقی و مقایسهای مورد گاهنگاری قرار گرفته و همچنین پیوندهای فرهنگی آنها با نواحی مجاور مشخصشده است. براساس گاهنگاری مقایسهای انجامشده، محوطههای مسوسنگ بهترتیب معرف دورههای فرهنگی یحیی Va محوطوطآباد I و علیآباد در جنوبشرق ایران هستند. مطالعۀ سفالهای سطحی بهدست آمده از کلیۀ محوطههای عصر مفرغ نشانگر پیوندهای فرهنگی این منطقه با کنارههای شرقی جازموریان (تپۀ بمپور)، حوضۀ هلیلرود (تپۀ کنارصندل جنوبی) و درۀ صوغان (تپهیحیی) است. اجزا و ساختار نمایان و مشهود محوطههای عصر مفرغ به اشکال متفاوت معماری سنگچین در نواحی کوهستانی برخلاف تپههای واقعدر دشت، مبنای مناسبی را با توجه به دادههای سطحی در پیشنهاد کارکردهایی مانند: گورستان، فضاهای مسکونی و احتمالاً ساختارهای مرتبط با مدیریت آب و کشاورزی برای این محوطهها فراهم مینماید. محدودۀ زمانی پیشنهادی برای محوطههای این دوره با توجه به شیوۀ گاهنگاری مقایسهای، اواخر هزارۀ چهارم تا نیمۀ نخست هزارۀ دوم قبلازمیلاد است. محوطههای یادشده بهصورت پیوسته از کوهپایههای جنوبی جازموریان تا ارتفاعات شمالی خلیجفارس گسترش مییابند که با توجه به نحوۀ پراکندگیشان و تعیین موقعیت راهبردی مکان قرارگیری آنها بهعنوان حدمیانی و پیونددهندۀ ناحیۀ بمپور با پسکرانههای خلیجفارس، فرضیۀ نقش تنگهها و رودهای فصلی بهعنوان گذرگاه و پلهای ارتباطی بین دو ناحیۀ یادشدۀ مطرح میشود. نتایج تحقیق حاضر، بیانگر نقشِ واسطهای ناحیۀ مورد بررسی در پیوند فرهنگی بین نواحی شرقی جازموریان و حوضۀ هلیلرود در دوران مسوسنگ و عصر مفرغ است.
حسین صدیقیان، میثم نیکزاد، امیر اشنویینوشآبادی، الهام قاسمی،
سال 4، شماره 14 - ( 12-1399 )
چکیده
شهرستان خوسف از توابع استان خراسان جنوبی در شرق ایران در حاشیۀ شرقی کویر لوت با آبوهوای گرموخشک واقع شده است. با وجود بافتها و بناهای تاریخی در این منطقه از ایران، شناخت چندانی از آنان در دسترس پژوهشگران باستانشناسی، شهرسازی، معماری و تاریخهنر نیست. در بررسی باستانشناختی که توسط نگارندگان در سال 1393 ه.ش. در منطقۀ خوسف صورت پذیرفت توجه ویژهای به بافتهای تاریخی و خانههای مسکونی گردید که عمدتاً مربوط به اواخر دوران قاجار و پهلوی است. در طی این پژوهش، سه بافت تاریخی نسبتاً سالم و برپا در شهر خوسف و روستاهای خور و نوغاب مطالعه شد و 45 خانۀ تاریخی در این بافتها و سایر روستاهای تاریخی خوسف بررسی شدند. بافتهای تاریخی/سنتی مطالعهشده اکثراً دایر و امروزه با تغییراتی در کالبد بنا همچنان مورد استفادۀ مردمان محلی منطقه هستند. روش انجام این پژوهش توصیفی-تحلیلی و شیوۀ گردآوری اطلاعات در آن نیز بر پایۀ بررسیهای باستانشناسی در منطقه بهمنظور مستندنگاری و جمعآوری اطلاعات درمورد خانههای سنتی خوسف و سپس مطالعات کتابخانهای استوار است. پژوهش پیشرو درصدد پاسخگویی به سه پرسش اصلی است؛ شرایط آبوهوایی چه مقدار بر نوع ساختارها و اجزای معماری خانههای سنتی خوسف تأثیر گذاشته است؟ آیا این شرایط مانع تأثیرپذیری از تغییر و تحولات معماری رایج دورۀ قاجار و پهلوی شده یا خیر؟ و اینکه شیوههای تزئینی رایج در معماری خانههای خوسف چگونه بوده است؟ برمبنای پرسشهای پژوهش، اهداف اصلی پژوهش حاضر نیز شامل بررسی میزان تأثیرپذیری خانههای سنتی خوسف از شرایط اقلیمی منطقه و تحولات معماری ایران و نیز مطالعۀ ساختارها و اجزای مختلف معماری این ابنیه و تزئینات وابسته به آنها است. نتایج پژوهش نشان میدهند که معماری سنتی خوسف بهشدت از اقلیم منطقه تأثیر پذیرفته و ازلحاظ ساختار معماری و تزئینات وابسته به آن بهمیزان اندکی از تحولات معماری دورۀ قاجار تا پهلوی تأثیر گرفتهاند.
عاطفه رسولی، علیرضا هژبرینوبری، هاییده خمسه،
سال 5، شماره 16 - ( 6-1400 )
چکیده
در تبیین باستانشناسی عصرآهن، مطالعۀ آثار فلزی بهدلیل ارزشهای فنی نهفته در آنها از اهمیت خاصی برخوردار است و مطالعۀ روشهای ساخت آثار فلزی، درک ما را نسبت به مراکز صنعتی فلزگری، سبکشناسی و معادن قابل دسترس، بالا میبرد. هدف از این پژوهش، شناخت روشهای ساخت و آنالیز عنصری زیورآلات مکشوف از محوطههای عصرآهن شمالغرب ایران، با استفاده از آزمایش متالوگرافی و دستگاه آنالیز عنصری SEM-EDS میباشد. در عصرآهن ساخت اشیاء فلزی بهویژه اشیائی که دارای تزئینات زیادی هستند، گسترش چشمگیری پیدا میکند؛ لذا شناخت روشهای ساخت و نوع آلیاژی که در آنها بهکار رفته است، از موارد ضروری این تحقیق محسوب میشود. پژوهش حاضر در پی پاسخ به این پرسش است؛ برای ساخت زیورآلات مکشوف از محوطههای عصرآهن شمالغرب، بیشتر از چه روشهایی استفاده میشده است؟ و یا بیشترین عناصریکه در ساخت این اشیاء استفاده شده، چه عناصری بوده است؟ فرضیۀ پژوهش حاضر این است که در این محوطهها، بیشتر زیورآلات بهروش چکشکاریگرم و ریختهگری ساخته شدهاند و در ساختار خود دارای مقدار زیادی قلع هستند، که از آن برای استحکام و شکلپذیری بیشتر آلیاژ مس و قلع (مفرغ)، استفاده میکردند. در این پژوهش هشت نمونه از زیورآلات مکشوف از محوطههای عصرآهن شمالغرب ایران، که بهلحاظ جغرافیایی بسیار نزدیک به هم قرار داشتند، مورد آزمایش متالوگرافی و آنالیز عنصری قرار گرفتند. در این آزمایش با استفاده از میکروسکوپ الکترونی روبشی مجهز به دستگاه آنالیز عنصری SEM-EDS روشهای ساخت این اشیاء فلزی و عناصر تشکیلدهندۀ آنها مشخص گردید. نتایج حاصل از این پژوهش نشان میدهد که عمدهترین روشهای ساخت این اشیاء فلزی، چکشکاری گرم بوده است، ولی آندسته از اشیائی که دارای حجم زیادی بودند، با استفاده از روش ریختهگری ساخته شدهاند؛ همچنین بیشترین عنصری که برای بالا بردن استحکام و شکلپذیری اشیاء استفاده شده، عنصر قلع بوده است.
سولماز رئوف، ابراهیم رایگانی،
سال 5، شماره 17 - ( 9-1400 )
چکیده
محوطههای وابسته به سلسلههای محلی در شمال ایران، ازجمله مهمترین منابع برای درک حاکمیت سیاسی و فرهنگی این منطقه بهشمار میرود. دیرپایی برخی از سلسلههای محلی موجب شکلگیری استقرارهای قابلتوجهی در بسترهای متفاوت محیطی، ازجمله مناطق کوهستانی تا جنگلی گردیده است. کهنهگوراب واقعدر دهستان املش شمالی یکی از نمونههای قابلذکر در این زمینه است. این محوطه، ازجمله مناطق آباد در زمان حکومت آلکیا در شرق گیلان بود. بهدلیل توجه باستانشناسان به گورستانهای دوران تاریخی و عدم توجه به محوطههای وابسته به سلسلههای محلی اسلامی، دانش ما در زمینۀ محوطههای اسلامی گیلان بسیار اندک است. شناخت و تحلیل موقعیت مکانی و ارتباطی کهنهگوراب بهعنوان یکی از بسترهای استقراری تحتسیطرۀ سیاسی-فرهنگی خاندان آلکیا در گیلان انجام پژوهش پیشِرو را ضروری نموده است. پژوهش حاضر در پی پاسخ به این پرسشها برآمده است که، با توجه به یافتههای فرهنگی (کاشیها و سفالها) محوطۀ کهنهگوراب املش از منظر گاهنگاری نسبی و در تناظر با متون تاریخی مرتبط، چه بازۀ زمانی برای این محوطه را میتوان پیشنهاد داد؟ و ارتباط درون و برونمنطقهای محوطۀ کهنهگوراب با محوطههای پیرامونی چگونه قابل توضیح است؟ مهمترین هدف پژوهش، تبیین گاهنگارانه و همچنین بررسی روابط فرهنگی درون و برونمنطقهای براساس دادههای فرهنگی تعریف شده است. روش گردآوری اطلاعات بهصورت میدانی-اسنادی و روش پژوهش توصیفی-تحلیلی است. نتیجه آنکه مهمترین یافتههای فرهنگی محوطۀ کهنهگوراب، ازجمله قطعات کاشی با لعاب تکرنگ و نقوش گیاهی و همچنین سفالینۀ ساده با نقشکنده، گلابهای، سفالینۀ لعابدار با لعاب تکرنگ، نقشکندۀ زیرلعاب، لعاب پاشیده، اسگرافیتو، نقاشی زیرلعاب مانند فیروزۀ قلممشکی، آبی و سفید حاکی از ارتباط فرهنگی با مناطق همجوار خود مانند تپۀ پنجپیران لاهیجان، شهر اسلامی گسکر، قلعهلیسار تالش (درونمنطقهای) است و همچنین نشانگر روابط با محوطههای شاخصی چون: آمل، جرجان، نیشابور، ری و ساوه (برونمنطقهای) است. گاهنگاری تطبیقی و مقایسهای این محوطه نشانداد استقرار دستکم از قرن 3 یا 4 ه.ق.، آغاز شده و تا سدههای 8 تا 10 ه.ق.، یعنی همزمان با حکومت خاندان آلکیا در شرق گیلان تداوم داشته است. با به قدرت رسیدن شاهعباس بزرگ صفوی، کمکم این محوطه اعتبار خود را از دست داد و زلزلههای متوالی همزمان با عصر قاجاریه مزید بر علت گردید و بخشهای قابلتوجه این محوطه را تخریب نمود.
سعید امیرحاجلو،
سال 5، شماره 17 - ( 9-1400 )
چکیده
دشت بُرخوار در شمال اصفهان با خاک آبرفتی حاصلخیز و بیش از یکصد رشته قنات، در عصر قاجار کشاورزی و باغداری پررونقی داشت. همچنین موقعیت آن در شاهراه اصفهان به مرکز حکومت، صدور محصولات را به نواحی دیگر آسان مینمود. بر ایناساس، مسألۀ اصلی این مقاله، چگونگی اثرگذاریِ کشاورزی و باغداری بر معیشت ساکنان بُرخوار است. پرسشها این است که مدیریت منابع آب و خاک در دشت برخوار در عصر قاجار چگونه بود و کشاورزی و باغداری در راهبردهای معیشتیِ ساکنانِ آن چه جایگاهی داشت؟ ویژگیهای معماری مرتبط با باغداری و کشاورزی در دشت برخوار چه بود؟ روش گردآوری دادهها، اسنادی و میدانی و روش پژوهش، تاریخی و توصیفی-تحلیلی است. نتایج نشانگر مالکیت اربابان و مالکان بزرگ بر اغلب اراضی کشاورزی و باغها و مالکیت خردهمالکان بر برخی دیگر از زمینها و باغات است. کمبود منابع آب سطحی، به توسعۀ روشهای استخراج آب زیرسطحی منجر شده و بیش از یکصد رشته قنات در دشت بُرخوار، به پایداری اقتصاد کشاورزی و باغداری کمک میکرد. مدیریت و نوبتبندی گردش آب قناتها بر پایۀ حجم آبدهی، تعداد خانوار، نوع کشت، وضع زمین و قوانین منطقهای صورت میگرفت. همچنین بر پایۀ شواهد باستانشناسیِ دورۀ قاجار در این دشت ازجمله «باغها و خانهباغهای نامنظم با نقشۀ ارگانیک» و «باغهای منظم اربابی با نقشۀ از پیش طراحیشده»، کشتوزرع به شیوههای کشت «معیشتی» و «تجاری» بود. در اوایل دورۀ قاجار، کشت معیشتی و در نیمۀ دوم عصر قاجار، همانند سایر نقاط ایران، کشت تجاری در بُرخوار رایج بود و درآمد کشاورزی تجاری به تأمین معاش و نیازهای زیستی اختصاص مییافت. تحلیل محتوای کتب قاجاری نیز نشانگر راهبردهای معیشتی فوق در دشت برخوار است. چنانکه درکنار کشت معیشتیِ گندم، جو، حبوبات، صیفیجات و برخی میوهها، کشت تجاری خربزه و پنبه به تقویت توان اقتصادی و تأمین معاش مبتنیبر درآمدهای کشاورزی کمک میکرد..
رضا نظریارشد، حسن کریمیان، محمدحسن طالبیان، جواد نیستانی،
سال 6، شماره 20 - ( 6-1401 )
چکیده
با وجود اهمیت، جایگاه و نقش والای شهر همدان در تحولات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران در عصر قاجار، مطالعات هدفمندی که سازمان فضایی و ساختار اجتماعی این شهر را در آن دوره مشخص کند به انجام نرسیده و پرسشهای فراوانی درخصوص چگونگی تحولات بافت تاریخی آن بیپاسخ باقیمانده است. پژوهش حاضر در پی آن است که با اتکاء به منابع مکتوب، آثار معماری و شواهد باستانشناسانه به پرسشهایی درخصوص تحول و توسعۀ ساختار فضایی شهر همدان در عهد قاجار پاسخ گوید. در نیل به این هدف، تلاش شده ضمن بهرهبرداری از کلیۀ منابع مکتوب مرتبط با این شهر در دورۀ مذکور تحولات بافت شهری و ویژگیهای ساختاری فضاهای آن مشخص و عوامل اثرگذار بر رشد و توسعۀ شهر در این دوران مشخص شود. دستاورد این پژوهش، روشن ساخت که همدان بهواسطۀ پیشینۀ کهن، موقعیت خاص جغرافیایی، بهرهمندی از قابلیتهای زیستمحیطی مناسب ازقبیل منابع آب فراوان و نیز بهدلیل قرارگیری در مسیر راههای مهم تجاری-زیارتی در دورۀ قاجار، ازجمله شهرهایی بوده که اهمیت و جایگاه اجتماعی و اقتصادی شایستهای کسب کرده و جمعیت بالنسبۀ زیادی را در خود جای داده و توجه گروههای مختلف اجتماعی، بهویژه بازرگانان را به خود جلب کرده است؛ بدینترتیب شرایط مناسبی جهت احداث و پیدایی آثار و یادمانهای متعدد معماری با کارکردهای مختلف (تأسیسات دفاعی، محلههای مسکونی، میادین و میدانچهها، بازار و کاروانسراها، مساجد، مدارس، حمامها، کلیساها و...) بهوجود آمده و فضای شهری، بهویژه به جوانب جنوب و جنوبشرق توسعه و گسترش چشمگیر یافته است.
ساره طهماسبیزاده، مریم محمدی، سعید امیرحاجلو، رضا ریاحیان،
سال 6، شماره 20 - ( 6-1401 )
چکیده
قلعهدختر بهعنوان یکی از محوطههای تاریخی مهمِ حاشیۀ شرقی شهر کرمان، در متون تاریخی با نامهای مختلفی همچون «قلعهکوه» و «قلعهکهن» و بهعنوان محل رویدادهای سیاسی و اجتماعی توصیف شده است. از ویژگیهای مهم این قلعه، موقعیت خاص آن در دشت کرمان، وسعت و نوع مصالح است. هدف از پژوهش حاضر، تحلیل ماهیت، کارکرد و گاهنگاری قلعهدختر با استناد به نتایج یک فصل بررسی، گمانهزنی و کاوش باستانشناسی (1398) در این بناست. گردآوری اطلاعات به شیوههای اسنادی و میدانی صورت گرفته و روش پژوهش، توصیفی-تحلیلی است. پرسشها این است که، پایهگذاری قلعهدختر و بازسازیهای آن در چه ادواری صورت گرفته و کارکردهای این مجموعه چه بوده است؟ به اینمنظور دادههای پژوهشهای باستانشناسیِ پیشین در تلفیق با فعالیتهای میدانی اخیر نگارندگان مورد مطالعه و بازبینی قرار گرفته و ضمن مطالعۀ جغرافیای تاریخی منطقه تلاش شده تصور صحیحی از ماهیت، روند شکلگیری و کارکرد این بنا در ارتباط با تحولات فرهنگی و سیاسی این ناحیه در ادوار مختلف حاصل شود. مطالعۀ مواد فرهنگی و منابع تاریخی نشان میدهند، این محوطه احتمالاً از دوران تاریخی و قطعاً از سدههای نخست اسلامی تا قرن دهم هجریقمری، تقریباً بهطور پیوسته محل سکونت بوده و در تحولات سیاسی و اجتماعی منطقه نقش تعیینکنندهای داشته است. بهنظر میرسد ساخت و بازسازیهای قلعهدختر دستکم از سدۀ چهارم هجریقمری، تا عصر صفوی برپایۀ اهدافی همچون ایجاد پایگاه نظامی و دفاعی، مکانی برای نگهداری زندانیان سیاسی، محل نگهداری خزائن حکومتی، پناهگاهی امن برای متحصنین و محل استقرار حکام و خانوادههایشان صورت گرفته است.
سید مهدی موسویکوهپر، علیرضا زبانآور، سولماز احمدزاده خسروشاهی،
سال 6، شماره 21 - ( 9-1401 )
چکیده
مِهرنَرسه بهعنوان یکی از مهمترین شخصیتهای دورۀ میانی ساسانی بهشمار میرود. در منابع مکتوب تاریخی، ساخت برخی از بناهای دورۀ ساسانی به وی منتسب گشته که مهمترین آنها پنج آتشکدهای است که در جنوبغربی فارس بنا شده است؛ باوجود آنکه تابهحال نظریات گوناگونی در رابطه با مکانیابی این آتشکدهها ارائهشده، اما هیچ پژوهشی درمورد ماهیت و ارزش کیفی این بناها صورت نگرفته است. در این پژوهش سعیشده تا در ابتدا شخصیت سیاسی-مذهبی این وزیر ساسانی از جهات گوناگون مورد کنکاش قرارگرفته و سپس با تحلیل منابع مرتبط با آتشکدههای مهرنرسه، ضمن شناخت ماهیت و ارزش مذهبی آنها، چهارطاقیهای منتسب به وی براساس نظریات ارائهشده، موردمطالعه قرارگرفته تا برخی از ویژگیهای معماری مذهبی ساسانی آشکار گردد. مهمترین پرسش این پژوهش، ردۀ مذهبی آتشکدههای منتسب به مهرنرسه است و اینکه چه ردهای از آتشهای مقدس در آتشکدههای منتسب به وی نگهداری میشده است؟ این پژوهش براساس هدف از نوع تحقیقات بنیادی و ازمنظر ماهیت و روش تحقیق بهصورت تاریخی و توصیفی-تحلیلی است. همچنین روش گردآوری دادهها در آن بهصورت کتابخانهای-میدانی است. براساس نتایج حاصل از این تحقیق بهنظر میرسد که آتشکدههای برپاشده توسط مهرنرسه از دو گونۀ مجزا و چهار آتشکدۀ منتسب به وی در ناحیۀ ابروان با آتش خانوادگی، یعنی «دادگاه» در ارتباط بوده است. بر طبق مطالعات میدانی و شباهتسنجی میتوان نظریات ارائهشده را نقد نموده و گروه جدیدی از چهارطاقیهای مذهبی ساسانی در فراشبند فارس را بهعنوان دربرگیرندۀ یک یا چند آتشکدۀ منتسب به مهرنرسه معرفی نمود. بهنظر میرسد که این نوع از آتشکدهها دارای نقشۀ پیچیده و فضاهای معماری الحاقی بوده است؛ همچنین احتمالاً این نوع از بناها دارای تعدادی خدمه جهت انجام امورات مربوط به آتشکده بودهاند.
مسلم مهدیان، ایمان ساعدی،
سال 6، شماره 22 - ( 12-1401 )
چکیده
تعامل فرهنگها در پیشازتاریخ ایران، همواره یکی از موضوعات مهم و پیچیده در باستانشناسی ایران بوده است. اینگونه ارتباطات در مناطق گوناگون ایران نشاندهندۀ روابط فرهنگها و تأثیرات آنها بر یکدیگر است. در طول هزارۀ پنجم و چهارم پیشازمیلاد، این ارتباطات گستردهتر و چشمگیرتر میشوند. در این دوران در منطقۀ زاگرس جنوبی، میان مناطق فارس، چهارمحالوبختیاری (منطقۀ بختیاری) و خوزستان ارتباطات فرهنگی نزدیکی شکلگرفت که این ارتباطات بیش از هر چیزی در مجموعههای سفالی منطقۀ بختیاری نمود یافتهاند. «اَلن زاگارل» در بررسیهایی که در بخشهای مختلف منطقۀ بختیاری انجامداده به این نکته اشاره میکند که در طول این دوران این منطقه تأثیرات فرهنگی زیادی را از مناطق فارس و خوزستان پذیرفته است. در این نوشتار به روابط فرهنگیای که در طول دوران مسوسنگ در دورۀ شوشان قدیم/میانه/جدید خوزستان، دورههای فارس قدیم، میانه و جدید فارس و همچنین در مراحل فرهنگی اسکندری، چلهگاه، افغان، R1، لپویی، شهرک و برجویی و S17 در منطقۀ بختیاری شکلگرفته، پرداخته شده است و سعیگردیده به این پرسش پاسخ داده شود که، آیا در طول دوران مسوسنگ ارتباطات فرهنگی میان این مناطق وجود داشته است یا خیر؟ که با توجه به بررسیهای انجامشده بهنظر میرسد که در طول این دوران ارتباطات فرهنگی بین این مناطق وجود داشته است. نکتهای که در اینجا باید اشاره کرد، این است که در این پژوهش تأثیرات فرهنگی دو منطقۀ فارس و خوزستان بر چهارمحالوبختیاری موردتوجه قرار گرفته است. تأثیرات این فرهنگها بر بخشهای مختلف منطقۀ بختیاری یکسان نبوده، بهشکلی که مناطق شمالی این استان در طول این دوران تحتتأثیر فرهنگهای منطقۀ خوزستان و مناطق جنوبی، بهویژه شهرستان لردگان طی این دوران تحتتأثیر فرهنگهای منطقۀ فارس بودهاند.
مرضیه مهربانی، زهرا مهربانی، سودابه یوسفنژاد، روح الله محمدی، حسن یوسفی،
سال 7، شماره 23 - ( 3-1402 )
چکیده
در پژوهش حاضر، پنج قطعه سفال با لعاب آبی فیروزهای مربوط به سدههای 8 تا 12ه.ق. بهدستآمده از کاوش باستانشناسی محوطۀ تاریخی خانۀ «آیتالله مروّج (خلیلزاده)» در شهر اردبیل، جهت فنشناسی این گونۀ لعاب و شناخت نوع و مقدار عناصر موجود در آن مورد مطالعه قرار گرفت. برای نیل به این هدف از روشهای آزمایشگاهی طیفسنجی اشعۀ ایکس (XRD) و طیفسنجی پراش انرژی اشعۀ ایکس (EDX) استفاده شد. این پژوهش ماهیت توصیفی- تحلیلی دارد و روش انجام آن بهصورت ترکیبی از مطالعات آزمایشگاهی و تحلیلهای مقایسهای و آماری است. با توجه به دادههای حاصل از نتایج آزمایشها، میتوان اظهار داشت که چهار قطعه از لعابها از دستۀ لعابهای قلیایی و تنها یک قطعه سفال، لعاب پایۀ سربی دارد. براساس اکسیدهای رنگساز شناساییشده میتوان گفت که در ایجاد رنگ آبی فیروزهای، از عنصر واسطۀ رنگساز مس در هر پنج نمونه استفاده شده است و فقط در یک نمونه علاوهبر مس، اکسید کروم نیز بهکار رفته است؛ بهطور کلی، مهمترین عناصر موجود در نمونۀ لعابهای مورد پژوهش، سیلیس، آلومینیوم، کلسیم، سدیم، پتاسیم و درصد ناچیزی از سرب است. براساس مطالعات آماری، بیشترین همبستگی عناصر در نمونههای مربوط به سدههای 8 تا 9ه.ق. وجود دارد و کمترین شباهت بین نمونهای از دورۀ صفوی در مقایسه با سفالهای سدههای مذکور مشاهده شد.
زینب اکبری، جواد نیستانی، علیرضا هژبری نوبری، محمدرضا نصیری،
سال 7، شماره 23 - ( 3-1402 )
چکیده
ساخت انواع گنبدها در دوران اسلامی، بهویژه در دورههای تیموری و صفوی بهنهایتِ کمال رسید. گنبدهای شلجمیشکل، از نمونههای قابلتأمل در فرهنگ معماری آسیایمرکزی و ایران است که در اوایل قرن 9ه.ق./ 15م. و همزمان با دورۀ تیموری رواج یافت. در این شکل جدید، در محل پیوستن پوستۀ بیرونی گنبد به ساقه، بیرونزدگی مختصری ایجاد شده که سبب تغییر در شکل ظاهری و جزئیات سازهای شده است. پرسش مطرح این است که، دلایل ایجاد این تغییرات در نمای ظاهری و نیز عناصر سازهای دخیل بین دو پوسته، پس از شکلگیری اولیۀ این گنبدها در آسیایمرکزی و سپس سیر تکامل آنها در ایران چگونه است؟ پژوهش حاضر با هدف دستیابی به جنبههای پنهان در سیر تحول گنبدهای شلجمیشکل و با تکیهبر مستندات تاریخی و باستانشناسی و پاسخ به چرایی و علل تحولات ایجادشده در آنها طی 4 قرن در حوزۀ ایران فرهنگی به نگارش درآمده است. افزونبر این، بازنمایی اندیشهها و باورهای حامیان و معماران پدیدآورندۀ این گنبدها با مطالعۀ تحولات انجامگرفته در این آثار موردتوجه است. پژوهش حاضر با روش توصیفی-تحلیلی انجامشده و مطالعۀ گنبدهای منتخب نیز مبتنیبر فعالیت های میدانی، تحقیق در منابع و اسناد کتابخانهای است. فرآیند تغییر شکل ظاهری گنبدها، شامل حذف خیارۀ بیرونی، تعدیل در ارتفاع ساقه و ایجاد انحنای بیشتر در محل پیوستن پوستۀ بیرونی به گریو است. این پژوهش، در پیوند با تغییرات سازهای ایجادشده برای بهبود مقاومت و استحکام گنبدها، از ساخت باریکهطاقها برروی پوستۀ درونی و انتقال وزن دیوارهای خشخاشی به قسمتهای زیرین و پایههای گنبدخانه، تغییر در تعداد و تناسبات خشخاشیها برای جلوگیری از خرابی گنبد، بهویژه در بخش آوگون بههنگام زلزله و نیز شکل و ترتیب قرارگیری کلافهای چوبی برای افزایش انعطافپذیری آن در برابر تکانهای لرزشی، سخن گفته است.
ولی جهانی، سولماز رئوف، ابراهیم رایگانی،
سال 7، شماره 26 - ( 12-1402 )
چکیده
مجموعۀ باستانی لیارسنگبُن در روستای شیرچاک، بخش رانکوه شهرستان املش استان گیلان قرار دارد. این گورستان در ضلع شرقی مجموعۀ باستانی لیارسنگبُن و در دامنۀ کوه آهینبَرتَله واقع شده است. در این گورستان 130 گور مورد شناسایی و کاوش قرار گرفت. براساس نتایج حاصل از تاریخگذاری بهروش رادیوکربن، دیرینگی این گورستان همزمان با دوران اشکانی و ساسانی بین سالهای 38 پ.م. تا 123 م.، و 45 پ.م. تا 80 م.، تعیین شده است. هدف از انجام این پژوهش مطالعۀ ساختار تدفینهای اشکانی در گورستان لیارسنگبُن درنظر گرفته شد. آنچه ضرورت پژوهش حاضر را توجیه نموده است، مستندسازی و انتشار مهمترین دستاوردهای کاوش در زمینۀ شناخت ساختارهای تدفینی روزگار اشکانی در این منطقه است و همچنین تلاشی برای مستندسازی حاصل کاوشها پیش از تخریب محوطه توسط عوامل طبیعی و انسانی. نگارندگان، کوشش نمودند در پژوهش حاضر به این پرسشها پاسخدهند که در گورستان لیارسنگبن چه ساختارهای تدفینی بیشتر مدنظر کنشگران وقت بوده است؟ دیگر آنکه، این ساختارهای تدفینی با کدام ساختارهای تدفینی همعصر در منطقه و بیرون منطقه قابلمقایسه است؟ نتیجه آنکه از میان شیوههای متنوع تدفین در عصر اشکانی تنها سه شیوۀ دخمهای، چالهای و خمرهای در گورستان لیارسنگبن شناسایی شد که بهترتیب بسامد گورهای دخمهای، چالهای و درنهایت خمرهای حاکی از تنوع تدفینی در این گورستان بوده است که ضمن شباهت با تدفینهای منطقهای، یادآور و مشابه نمونههای فرامنطقهای بوده است. دادههای این پژوهش ازطریق اطلاعات حاصل از شش فصل کاوش میدانی در گورستان لیارسنگبُن گردآوری شده است و بهروش تحلیل توصیف تاریخی و همچنین مقایسه با سایر گورستانهای همافق بهلحاظ تاریخی مورد ارزیابی قرار گرفته است.
نیّر حاجیطاهر، سعید امیرحاجلو، جواد نیستانی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده
تبعیت از شرایط اقلیمی و جغرافیایی در طراحی معماری به سازگاری انسان در محیط یاری میرساند و معماری مسکونی همواره تابع ویژگیهای جغرافیایی بوده است. در خانههای تاریخی نیز تدابیری برای طراحی معماری همساز با اقلیم و جغرافیا اندیشیده شده است. در شهرستان آشتیان بناهای مسکونی ارزشمندی از عهد قاجاریه برجای مانده که سهم ناچیزی در پژوهشهای باستانشناختی داشتهاند. هدف از این پژوهش، مطالعۀ تأثیر اقلیم و جغرافیا بر خانههای قاجاریِ آشتیان و تبیین راهکارهای مقابله با اثرات سوء و بهرهمندی از تأثیرات سودمند آبوهوایی و جغرافیایی است. پژوهش بر پایۀ این پرسشها به انجام رسیده که، اقلیم و متغیرهای جغرافیایی چه تأثیری بر مکانگزینی و چیدمان خانههای قاجاری در فضای شهری آشتیان داشته است؟ نقشه، کالبد و اجزاء معماری خانههای قاجاریِ آشتیان از چه عوامل اقلیمی و جغرافیایی تأثیر پذیرفته است؟ فرضیهها این است که، توپوگرافی ناحیۀ آشتیان، مسیلها و نوع خاک در مکانگزینی خانهها نقش داشته و نقشه، کالبد و اجزاء معماری خانهها از عوامل اقلیمی، مانند: باد، زاویه و میزان تابش نور خورشید تأثیر پذیرفته است. روش گردآوری اطلاعات، میدانی و اسنادی است و ضمن بهرهگیری از نرمافزارهای ArcGIS, Google Earth, WRPLOT, AutoCAD و SPSS، پژوهش بهروش توصیفی-تحلیلی به انجام رسیده است. برپایۀ نتایج، معماران با درنظر گرفتن زاویۀ تابش خورشید، باد، دما و رطوبت، دست به ساخت بناها زدهاند. آنها، به نوع و رنگ مصالح، اندازۀ بازشوها و حیاط، اندازه و جهت قرارگیری اتاقها توجهداشتهاند و معماری همساز با اقلیم را ایجاد کردهاند؛ همچنین برپایۀ مدلهای نرمافزار طراحی گلباد WRPLOT، باد غالب منطقه در جهتهای شرقی-غربی و غربی-شرقی شناسایی و تأثیر آن بر معماری تأیید شد. نتایج آزمونهای همبستگی کرامر و فی در SPSS نیز بیانگر همبستگی «نوع زمین با طبقۀ اجتماعی ساکنان خانهها»، «نوع زمین و خاک با وجود آبانبار» و «بیشینۀ سرعت باد با تعداد طبقات» است.
مسعود رشیدینژاد، سید مهدی موسویکوهپر، سیروس نصراللهزاده،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده
گِلمهرهای دورۀ ساسانی گویای ساختار اداری، بازرگانی و دیگر مفاهیم فرهنگیاند که در نگارگری و اندازۀ گلمهر و شمار نشان مهر بر آنها با یکدیگر متفاوتند. این نمونهها در بسیاری موارد مانند دیگر دادههای فرهنگی این دوره با آرایههای نمادین همراهاند. برای بررسی اهمیت و توصیف این دادهها و نیز پاسخگویی به برخی پرسشها دربارۀ چرایی نمادگرایی در گلمهرها یا نمادکالاها که تاکنون کمتر به آنها پرداخته شده است، گلمهرهای ساسانی منقوش و مکتوب مستندنشده در «گنجینۀ موزۀ ملی» برگزیده شدند. در اینرابطه، معناشناسیِ پرتکرارترین آرایهها، همگونی یا ناهمگونی میان این نمادها با دیگر نمادهای نقشبسته بر آثار این دوره، گاهنگاری نسبی و خاستگاه احتمالی آنها با توجه به نمادها و نگاشتههای آنها مورد بررسی قرار گرفتهاند و با گلمهرهای گردآوریشده در دیگر مجموعههای این دوره مقایسه گردیدند. بیشتر نگارهای مهرشده بر گلمهرهای این مجموعه شامل آرایههای انسانی، جانوری و گونههای هندسی (منوگرام) است که هر دسته از گوناگونی در فرم و افزونههایی مانند نشان انگشتدانهها برخوردارند. برخی از 50 گلمهر مورد مطالعۀ ما بهدلیل سایش و خوردگی و یا شکستگی ارزش خود را در خوانش نبشتهها و آرایههایشان از دست دادهاند و نیز از چگونگی بهدست آمدن آنها اطلاعی در دست نیست و تنها بر پایۀ نگاشتهها و نقوش به دورۀ ساسانی منسوب شدهاند که پاسخگویی به این مهم افزونبر دیگر موارد یکی از اهداف این پژوهش بوده است. بررسی این پژوهش برپایۀ مطالعات کتابخانهای و مستندنگاری گلمهرهای گنجینۀ موزۀ ملی همراه با روشهای مرسوم، یعنی عکاسی و طراحی گلمهرها است.
حسن فاضلینشلی، مجتبی صفری، یودیت تومالسکی، مینا مدیحی، نرجس حیدری، نرجس خانفینی، قاسم مرادی، یوسف فاضلینشلی، زهرا آقاجاننسب،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده
سواحل جنوبشرق دریای کاسپی در منطقهای که از آن بهعنوان «کنار بوم»1 یاد میکنند، همانند بسیاری از دیگر نقاط هلالحاصلخیز، شاهد دگردیسیهای عظیم در ساخت جوامع بشری در آستانه انقلاب نوسنگی در اوایل دورۀ هلوسن بوده است. گرچه تاکنون باستانشناسان نتوانستهاند پیوندی میان پایان دورۀ پارینهسنگی جدید و دورۀ فراپارینهسنگی را در منطقه مستندسازی نمایند، ولی بهنظر میرسد که شکارورزان و گردآورندگان خوراک در حدود ۱۵۰۰۰ سال قبل از زمان حاضر، وارد منطقه شده و یکی از مهمترین رخدادهای جوامع بشری را در آستانۀ نوسنگیشدن رقم زدند. یکی از غارهایی که میتوان شواهد حضور انسان در این بازۀ زمانی را موردمطالعه قرارداد، غار کمربند است که در سالهای ۱۹۴۹و ۱۹۵۱م. توسط «کوون» کاوش گردید. اگرچه این کاوشها، چشمانداز جدیدی از ادوار فرهنگی انسان غارنشین را برما روشن ساخت؛ اما پس از گذشت 70سال، همچنان ابهامات زیادی در شناخت تسلسل گاهنگاری این جوامع، بهخاطر آشفتگی یافتههای حاصل از کاوش وجود دارد؛ بههمیندلیل با هدف شناخت توالی استقراری در این محوطه در زمستان سال 1400 تیمی از باستانشناسان ایرانی به کاوش مجدد در این غار پرداختند تا در اینراستا بتوانند به بازسازی این جوامع در گذار از دورۀ میانسنگی به نوسنگی با پاسخگویی به پرسشهایی ازجمله، توالی استقرار در این غار و یا بررسی تغییرات محیطی در ترک و یا توالی سکونت در این استقرارگاه به چه صورت بوده است؟ با توجه به تردیدهای فراوانی که در گاهنگاری این محوطه وجود داشت؛ یکی از هدفهای اساسی این کاوش، انجام آزمایشهای مجدد برروی یافتههای جدید، ازجمله استفاده از آزمایش کربن 14 برروی نمونههای زغال و استخوان است تا با کمک آن بتوان تسلسل و توالی استقرار در این محوطه را بازشناسی نمود. این نتایج نشان میدهد که غار در بازۀ زمانی60±12270 تا 60±11810پیشازمیلاد توسط جستجوگران خوراک مورد سکونت قرار گرفته است.
مصیب احمدیوسفیسرحدی، مجید منتظرظهوری، سعید امیرحاجلو،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
دشت رودبار جنوب با مساحت بیش از 6000کیلومتر مربع، یکی از مناطق مهم باستانشناسی در جنوبشرقی حوزۀ فرهنگی هلیلرود است. این منطقه با عنایت به توان زیستمحیطی مطلوب، ازجمله آب دائمی هلیلرود، دشت حاصلخیز و وسیع و ارتفاعات مرتعی در بخش شمالی، و همچنین بهواسطۀ ظرفیت جغرافیایی و مسیر ارتباطی سند و سیستان به جیرفت کهن، زمینهساز حضور جوامع انسانی با ساختار معیشتی متنوع یکجانشین و کوچرو بوده است. در نتیجۀ دو فصل بررسی باستانشناسی در دشت رودبار جنوب در دو دهۀ گذشته، شماری از استقرارهای کهن در این ناحیه شناسایی شد؛ اما تمرکز بر استقرارهای پیشازتاریخی در این پهنۀ فرهنگی سبب شد برونداد بررسیهای باستانشناختی در محوطههای دوران اسلامی به ثبت نقاط GPS از موقعیت محوطهها و توصیفات کلیِ آثار فرهنگی محدود بماند؛ درحالیکه پرسشهایی دربارۀ نقش و تأثیر عوامل زیستمحیطی بر نحوۀ پراکنش استقرارگاهها و شکلگیری سازمانهای معیشتی بیپاسخ باقیمانده است؛ بنابراین در پژوهش پیشِرو، برای نخستینبار با روش پژوهشی توصیفی-تحلیلی، به استناد یافتههای دو فصل بررسی باستانشناسی، مطالعات کتابخانهای و تهیه و تفسیر نقشههای GIS، به تبیین اثرگذاری عوامل زیستمحیطی بر استقرارهای دوران اسلامی دشت رودبار جنوب پرداخته شده است؛ بدینمنظور، ابتدا استقرارهای دشت روبار براساس تاریخگذاری نسبی به دو بازۀ زمانی «سدههای نخست تا قرون میانۀ اسلامی» و «سدههای متأخر (از سدۀ 10 ه.ق. بهبعد)» تقسیم شده و عوامل محیطی مانند: ارتفاع از سطح دریا، منابع آب، خصوصیات خاک، وضعیت راهها، میزان و جهت شیب بستر در ارتباط با آثار استقراری به عرصۀ تحلیل گذاشته شد. نتایج پژوهش نشان میدهد بنیادیترین عوامل مؤثر بر شکلگیری، پراکنش و سازمان معیشتی سکونتگاههای دشت رودبار جنوب در دوران اسلامی، منبع آب هلیلرود در دشت و منبع آب قنات در بخشهای پیرامونی، راه تجاری جیرفت به سند و سیستان و ناهمواریهای شمال و شمالشرقی بهمنظور بهرهمندی از قابلیت بالقوۀ دامداری، بوده است.
مریم حقیری، جواد نیستانی، حسنعلی پورمند،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
بناهای آرامگاهی با گنبد مضرسی از شاخصههای معماری مذهبی مناطق جنوبی ایران از دورۀ ایلخانی تا صفوی است. فرم اصلی گنبد مضرس، مخروطی است که چیدمان اجزای مکعبی آن با اشکال هندسی متفاوت و متنوع، حالت دندانه و یا پلهای دارند. پژوهشهایی که تاکنون انجام شده بیشتر توصیفی و کلینگرانه است؛ از اینرو،مهمترین هدف پژوهش حاضر مطالعۀ تفاوتها و مشابهتهای معمارانۀ چهار آرامگاه در مناطق جنوبی ایران از عصر ایلخانی-تیموری و تأثیرپذیریشان از سبکهای گوناگون معماری دورههای یاد شده با عنوان سبک حکومتی (شامل حوزۀ مرکزی حاکمیت ایلخانان) و محلی (شامل: ویژگیهای معماری و هنری خاص مناطق جنوبی ایران است. پژوهش حاضر بر آن است تا به این پرسش پاسخ دهد که، چه رابطۀ شکلی و تزئینات معناداری در بناهای آرامگاهی با گنبد مضرس مردم نهاد/بومی و سازههای حکومتی وجود دارد؟ نتیجۀ پژوهش حاکی است که آرایههای معماری بهکار رفته در آرامگاه «میرمحمد حنفی»، بهویژه طاقنماهای بلند و عمیق در گنبدخانه و استفاده از آجر در تارک نار خیارهدار گنبد آن از تأثیرات سبک حکومتی است. سادهتر بودن فرم آرامگاه و کاربرد مصالح محلی، ساخت تارک نار مخروطی در بناهای بابامنیر و دوگنبدان و بنا نهادن گنبدهای مضرسی متقارن در آرامگاههای مطالعه شده، متأثر از معماری بومی مناطق مذکور است. در برخی از آرامگاههای مطالعه شده، نوعی همزیستی بین سبک معماری بومی و حکومتی نیز دیده میشود. رویکرد نظری پژوهش حاضر مطالعات تاریخ فرهنگی با ابزار گردآوری اطلاعات به شیوۀ میدانی و اسنادی (مطالعات کتابخانهای) و بهروش توصیفی-تحلیلی است.
سحر بختیاری، مهدی موسوی، محمدرضا نعمتی،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
گورستان مرسینچال در شرق روستای تلاجیم در بخش پشتکوه، شهرستان مهدیشهر در شمال استان سمنان در فلاتمرکزی ایران واقع شده است. منطقۀ تلاجیم دارای قابلیتهای بالقوۀ زیستی و معیشتی گستردهای است که موجب دسترسی مردمان مرسینچال به طیف متنوعی از پوشش گیاهی و جانوری میشده است. این موضوع بر اهمیت مطالعۀ بقایای اسکلتی گورستان مرسینچال بهعنوان بخشی از دادههای باستانشناسی که منبع اطلاعاتی بسیار مهمی در جهت مطالعات دیرین تغذیه، عادات و رفتار غذایی، تبیین میزان انطباق و سازگاری با محیطزیست، مدلسازی وضعیت معشیتی و روشن نمودن تفاوتهایجنسیتی در سطح تروفیک (نوع تغذیه) هستند، میافزاید؛ بنابراین پژوهش حاضر با هدف بررسی استراتژی زیستی-معیشتی ساکنین این گورستان در نیمۀ دوم هزارۀ اول پیشازمیلاد ازطریق مطالعات زیستباستانشناسی موردمطالعه قرار گرفت. برای دستیابی به هدف مذکور پرسشی مطرح شد، مبنیبر اینکه، براساس مطالعات آنالیز ایزتوپ پایدار بر روی داههای بیولوژیکی بهدست آمده از کاوشهای باستانشناختی گورستان مرسینچال، چگونه میتوان رژیمغذایی مردمان منطقۀ موردمطالعه را مشخص نمود؟ در راستای پاسخگویی به پرسش مذکور، پژوهش حاضر با استفاده از مطالعات آماری و روش تحلیلی-آزمایشگاهی مطالعات آنالیز ایزوتوپ پایدار کربن (δ13C) و نیتروژن (δ15N) برروی نمونههای کلاژن دندان، بقایای اسکلتهای انسانی 12 گور از 49 تدفین کاوش شدۀ گورستان مرسینچال را موردمطالعه قرار میدهد. طبق مطالعات انسانشناسی فیزیکی، بقایای اسکلتی موردمطالعه متعلقبه افراد بالغ بوده و شامل هر دو جنسیت زن و مرد میباشند؛ همچنین برمبنای آنالیز ایزوتوپهای پایدار کربن (δ13C) و نیتروژن (δ15N) برروی نمونههای کلاژن دندان، الگوهای رژیمغذایی ساکنان مرسینچال در نیمۀ دوم هزارۀ اول پیشازمیلاد موردمطالعه قرار گرفت و بهعنــوان نتیجـۀ نهایــی مشخص گردید که با توجه به پتانسیلهای زیستی محدودۀ مورد پژوهش، جامعۀ مرسینچال دارای رژیمغذایی ترکیبی مبتنیبر گیاهان C3 و C4 بوده و منابع پروتئینی خود را از بهطور گسترده از علفخواران و بهمیزان اندکی از گوشتخواران تأمین مینمودند.