کاربران عمومی فقط به فهرست مقالات منتشر شده دسترسی دارند.
59 نتیجه برای موضوع مقاله:
- علیرضا گودرزی،
سال 7، شماره 25 - ( 9-1402 )
چکیده
بیش از صد سال است که محققان با قرائت متون آشوری، به مکانیابی جاینامهای ذکرشده در این کتیبهها پرداختهاند. برخی از این جاینامها در مرزهای شرقی قلمرو امپراتوری آشورنو و در غرب ایران قرار داشته که یکی از آنها پادشاهی الیپی بوده است. اکثر باستانشناسان پادشاهی الیپی را در شمال پیشکوه لرستان و جنوب کرمانشاه مکانیابی کردهاند، اما طی دهههای اخیر، بعد از انتساب «سفال نوع لرستان» به اقوام الیپی توسط «لوئیس لوین» و بعد از آن بهوسیلۀ «یانا مدودسکایا»، محققان به تحلیل یافتههای فرهنگی، ازجمله این نوع سفال در قالب پادشاهی مورد بحث پرداختهاند. دلیل انتساب سفال نوع لرستان به اقوام الیپی توسط باستانشناسان، همزمانی و پراکنش این نوع سفال در محدوده و قلمرو درنظر گرفته شده برای پادشاهی الیپی است. پژوهش حاضر درپی این است که با استفاده از رویکرد نظری «باستانشناسی تاریخی» که به تفسیر اطلاعات متون تاریخی در بستر دادههای باستانشناختی اتکا دارد، تحلیلی دقیق و همهجانبه از این موضوع ارائه دهد. اما پرسش اینجاست که میتوان با بهرهگیری از متون آشوری و مکانیابی احتمالی یک پادشاهی، یک گونۀ سفالی را به آن فرهنگ نسبت داد؟ پژوهش حاضر درپی این است که با تحلیل همهجانبۀ مدارک تاریخی و یافتههای باستانشناسی، نتیجهگیری منطقی در باب فرضیۀ مطرحشده ارائه دهد. نتایج این مطالعه نشاندادند که با توجه به دادههای کنونی، انتساب یافتههای باستانشناسی نیمۀ نخست هزارۀ اول پیشازمیلاد پیشکوه لرستان، همانند سفال نوع لرستان به پادشاهی الیپی، قابلقبول نیست؛ درواقع، این انتساب باید در حد یک فرضیه مطرح شود، و مبنا قراردادن آن برای تحلیل یافتههای محوطهها سبب گمراهی و نتایج نادرست خواهد بود، چراکه از یکسو مدارک قطعی تاریخی برای مکانگزینی دقیق پادشاهی الیپی در پیشکوه لرستان وجود ندارد؛ و ازسوی دیگر، الگوی زیست مبنیبر کوچنشینی در این منطقه، امکان تطبیق محدودۀ پراکنش دادههای باستانشناسی همانند سفال نوع لرستان را با اطلاعات تاریخی موجود در متون آشوری نمیدهد.
داود میرزایی،
سال 7، شماره 25 - ( 9-1402 )
چکیده
ادب فارسی سرشار از اسطورههای نابی است که از کنهِ ذات انسانی سرچشمه میگیرد، لذا برای شناخت دقیقتر تمدن بشری نیاز است تا اسطورههای ایرانی درکنار اسطورههای دیگری شناخته شوند که امروزه صبغۀ جهانی یافتهاند. بههمیندلیل اسطورۀ جمشید (که تا زمان پادشاهی فریدون را دربر میگیرد) بهعنوان اسطورهالگوی ایرانی در گسترۀ ادبیات فارسی مورد بررسی قرار گرفته، و با معادلهای مصری و هندی آن مقایسه شده است. شیوۀ روایی اسطورۀ جمشید از جهات بسیاری با روایت اسطورۀ اُزیریس بهگونهای کمنظیر مشابه است. همچنین معادل روایی آن را در اسطورههای هندی بهصورت پراکنده در ستیز «ایندرا» با «وریتره» و «تریته آپتیه» با «ویشورپه» میتوان یافت، اما از آنجاییکه میتوان معادل هندی را تا حدی همریشه با معادل ایرانیاش دانست، در بحث حاضر بیشتر برای تکمیل اسطورۀ ایرانی آورده و سعیشده است تا بهجای تطبیق روایتی صرف، به وجوه شکلگیری این اساطیر با محوریت اسطورۀ ایرانی، از منظر رویکرد اسطورهشناسی طبیعتشناختی نگاهی افکنده شود. مهمترین پرسشهایی که این پژوهش سعی دارد بدانها پاسخ دهد بدینقرار است: 1. چگونه سه اسطوره با بنمایههای مشابه در سه تمدن بزرگ و دور از هم یعنی هند و ایران و مصر پدید میآیند؟ 2. منشأ بیرونی و درونی آنها کجاست؟ 3. نقش طبیعت در ساخت این اسطورهها چیست؟ بر ایناساس با درنظر گرفتن عناصر طبیعت و خاصه پدیدههای کیهانی، این اساطیر در سه بخش آب، خورشید، و آب و روشنایی مورد بررسی قرار گرفتهاند تا وجوه اشتراک شکلگیری آنها بهخوبی آشکار شود. و اما نتایج این پژوهش را میتوان در دو مورد خلاصه کرد؛ نخست، منشأ خارجی تمام این اسطورهها را میتوان تا حد زیادی مربوط به چرخههای موجود در طبیعت دانست و دیگر، قائل به شباهت بین ذهن اسطورهساز انسانهای گذشته و ذهن شاعرانه بهعنوان عامل درونی ایجاد اسطورهها شد.
علی بیننده، نیلوفر نادریان، سیلوانا دیپاولو،
سال 7، شماره 26 - ( 12-1402 )
چکیده
تپۀ قلعهننه در شمالغرب ایران و جنوبشرق دریاچۀ زریبار قرار گرفته است و ازطریق گذرگاه شلیر با شمال بینالنهرین ارتباط دارد و بزرگترین محوطۀ پیشازتاریخ حوضۀ دریاچۀ زریبار است که کاوش لایهنگاری شده است. تپۀ دورههای استقراری پیشازتاریخ و تاریخی را دربر دارد و طولانیترین دورۀ استقرار باقیمانده در محوطه، مربوط به دورۀ مسوسنگ، خصوصاً فرهنگ عبید 3-4 و اوروک جدید است. شواهد گویای آن است که این منطقه در دورۀ پیشازتاریخ بیشتر با بینالنهرین ارتباط داشته است. از دورۀ مسوسنگ، محوطه، تعداد قابلتوجهی دستافزار سنگی بهدست آمده است؛ ابزارهای سنگی یک گروه فناورانه از مصنوعات را تشکیل میدهند که ارزش قابلتوجهی برای تفسیر ساختارهای اجتماعی-اقتصادی در جوامع پیشازتاریخ دارند. تغییرات ساختاری در شبکههای اجتماعی فناوری از عبید تا پساعبید ممکن است در جنبههای مختلف تولید ابزارسنگی مشاهده شود. مطالعۀ ابزارهای سنگی دورۀ مسوسنگ در غرب ایران و حوضۀ دریاچۀ زریبار انگشتشمار است. مصنوعات سنگی بهدستآمده ازلحاظ چگونگی روش و سنت ابزارسازی دورۀ مسوسنگ در حوضۀ دریاچۀ زریبار بررسی شد و تلاش شد ارتباط احتمالی آن تا حد ممکن با تغییرات اجتماعی مطالعه شود. بهاحتمال زیاد مصنوعات سنگی توسط گروهی خاص تولید و در منطقه و حوضۀ دریاچۀ زریبار پخش میشده است، کما اینکه شواهد سفالی نشان از ارتباط گستردۀ بینمنطقهای نیز دارد و دستکم در دورۀ مسسنگ جدید، تولید مصنوعات سنگی در این منطقه در مقیاس کارگاهی بوده است؛ بهنظر میرسد مانند محوطههای همزمان در هزارۀ پنجم و چهارم پیشازمیلاد، در شمال بینالنهرین که مصنوعات سنگی در تپۀ ننه در نزدیکی منابع مادهخام و خارج از سکونتگاهها تولید میشدند.
نسرین بیکمحمدی، احمد صالحیکاخکی، محمدابراهیم زارعی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده
مطالعۀ سفالینههای گلابهای رنگارنگ بهدلیل نقوش منحصربهفرد همواره موردتوجه پژوهشگران مختلف بوده است. طی چند دهۀ گذشته محققان با رویکردهای متفاوت نقوش سفالینههای فوق را مورد مطالعه قرار دادهاند. باوجود پژوهشهای صورتگرفته در راستای بازخوانی و تفسیر نقوش، همچنان ابهامات و چالشها بهقوت خود باقی است. یکی از چالشهای موجود در تفسیر نقوش سفالینههای گلابهای رنگارنگ، صحنۀ روایی مصور برروی بشقابی است که در موزۀ هنر «نلسوناتکینز» نگهداری میشود. پژوهشگران در پژوهشهای خود با توجه به متون تاریخی برای تفسیر نقش بشقاب فوق نظرات ناهمگونی را ارائه کردهاند که گمان میرود تفاسیر آنها دارای اشکالات اساسی است. اینچنین بهنظر میرسد که مطالعۀ متون تاریخی بهتنهایی راهگشا برای تفسیر صحنۀ روایی فوق نیست و باید از مطالعات علوم میانرشتهای کمک گرفته شود، تا در پژوهشی مجزا و با استفاده از مطالعات قومباستانشناسی صحنۀ روایی این ظرف مورد مطالعه و بازبینی قرار گیرد. نگارندگان در این پژوهش بر آن هستند تا با پیگیری کهنالگوها در بستر جغرافیای تولید سفالینههای گلابهای رنگارنگ که دامنۀ مطالعات آن، خطۀ خراسان را دربر میگیرد، صحنۀ روایی بشقاب را موردمطالعه قرار دهند. برای نیل به این هدف، نگارندگان از مطالعات قومباستانشناسی و مستندات تاریخی برای تفسیر آن بهره گرفتهاند. روش پژوهش جستار پیشِرو کتابخانهای با رویکرد تاریخی، تحلیلی-تطبیقی است. درراستای هدف فوق، پرسشهایی نظیر: مفهوم صحنۀ روایی بشقاب گلابهای رنگارنگ مورد بحث چیست؟ مطالعات قومباستانشناسی تا چه حد در تفسیر صحنۀ روایی مصور برروی این ظرف قابل تطبیق است؟ مطرح شده است. برآیند حاصل از پژوهش تطبیقی مطالعات قومباستانشناسی و مستندات تاریخی این است که مضمون صحنۀ روایی منقوش بر بشقاب، مراسم آئینی طلب باران و آب از ایزد بانوی آناهیتا و تیشتر است که امروزه در خطۀ خراسان با تغییراتی در نحوۀ اجرای مراسم برگزار میگردد.
- بهروز خانمحمدی، - کاظم ملازاده، - علی بیننده،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده
حوضۀ دریاچۀ ارومیه یکی از مهمترین حوضههای فرهنگی شناختهشده در باستانشناسی ایران است و سهم چشمگیری در تحولات تاریخ و فرهنگ شمالغرب و غرب ایران داشته است. دشت ارومیه و ارتفاعات پیرامون آن جایگاه ویژهای در اینمیان دارد. با توجه بهشرایط مساعد و مناسب زیستمحیطی در عصرآهن، استقرارهای مهمی در دشت ارومیه، بهخصوص اطراف چهار رودخانۀ روضهچای، نازلوچای، شهرچای و باراندوزچای شکل گرفته است. در این دشت تاکنون تعداد 93 محوطۀ عصرآهن (بازۀ زمانی 1450 تا 550 پ.م) شناسایی شده که در اینمیان، 47 محوطه مربوط به عصرآهن III (850 تا 550 پ.م) هستند و در دو بخش محوطههای استقراری دشت (39 محوطۀ استقراری) و قلاع استحفاظی اطراف آن (8 قلعه) طبقهبندی میشوند. از 47 محوطۀ عصرآهن III (850 تا 550 پ.م)، 32 محوطه برروی استقرارهای قبلی شکل گرفته و 15 محوطه برای اولینبار شکلگرفتهاند. از میان 39 محوطۀ استقراری متعلق به عصرآهن III دشت ارومیه، 31 محوطه با مساحت بین نیم تا پنج هکتار بهصورت دهکدهها و استقرارهای کوچک هستند. سه محوطه بین پنج تا 10 هکتار و سه محوطه بین 10 تا 15 هکتار وسعت دارند. دو محوطۀ گویتپه و دیزج تکیه با وسعتی بین 15 تا 24 هکتار جزء محوطههای بزرگ عصرآهن III دشت ارومیه محسوب میشوند. بهنظر میرسد در عصرآهن III، بر پیچیدگی ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی این جوامع افزوده شده و روند گسترش سطح محوطهها و افزایش جمعیت شتاب بیشتری یافته است. توزیع مکانهای باستانی در منطقۀ مورد مطالعه همسان نبوده و از 39 محوطۀ استقراری که دارای لایههای عصرآهن III هستند، تعداد محدودی در مناطق مرتفعتر نوار غربی، جنوبی و شمالی و اکثریت مطلق استقرارها در دشت نسبتاً صاف و مسطح ارومیه واقعشدهاند. بیشتر محوطههای استقراری (حدود 76%) به فاصلۀ کمتر از 1000متر از منابع آبی و رودخانهها فاصله دارند و این نشان میدهد عامل آب در مکانگزینی استقرارهای این دوره مهمترین عامل است. در بیشتر طول این دوره اورارتوها در دشت ارومیه حکومت داشتند و منطقۀ ارومیه یکی از ایالتهای اورارتویی محسوب میشده است. نتایج بهدست آمده از تحلیل نقشههای GIS نشان میدهند باوجود الگوی استقرارهای اورارتویی که به استقرار و مدیریت اداری در مناطق کوهستانی و مرتفعتر گرایش دارد، استقرارهای اصلی و مسکونی این دوره در دشت پست، شکلگرفته و صرفاً مدیریت آنها در دژهای نظامی مناطق مرتفعتر پیرامونی صورت میگرفت.
یعقوب محمدیفر، مینا رستگارفرد، اسماعیل همتیازندریانی،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده
نقش مروارید یکی از برجستهترین و پرکاربردترین عنصر تزئینی در هنر دورۀ ساسانی بهشمار میرود که بازتابهای متنوعی از آن در آثار فرهنگی و هنری این دوره مشاهده میشود. پژوهش حاضر با هدف بررسی جایگاه و اهمیت این نقش در هنرهای تزئینی ساسانی، به تحلیل آن بهعنوان یکی از شاخصترین نقوش بهکاررفته در زیورآلات شاهانه و نمادی مقدس یا معنادار میپردازد. پرسشهای اصلی پژوهش عبارتنداز: مروارید در هنر دورۀ ساسانی چه نمادها و کاربردهایی را نمایان میسازد؟ شاخصترین جلوههای بصری مروارید و ارتباط آن با ارزشهای معنوی در دورۀ ساسانی چگونه تجلی یافته است؟ این پژوهش که از نوع بنیادی است، با رویکرد توصیفی، تحلیلی-تطبیقی انجام شده و اطلاعات آن از طریق مطالعات کتابخانهای گردآوری شده است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که کاربرد نقش مروارید در هنر ساسانی فراتر از جنبههای تزئینی بوده و بهعنوان عنصری نمادین، معنوی و سلطنتی شناخته میشده است. تحلیلها حاکی از آن است که استفاده از نقش مروارید در این دوره، علاوهبر اهداف زیباییشناسانه، در پیوندی عمیق با باورهای زرتشتی قرار داشته و نمادی از فرّه ایزدی بهشمار میرفته است. این نقشمایۀ نمادین در گسترهای از هنرهای تزئینی، ازجمله منسوجات ابریشمی، ظروف زرین و سیمین، سکهها و تزئینات معماری نظیر گچبری و نقاشی دیواری بهکار رفته است. استفاده از این نقش در راستای تأکید بر مفاهیمی همچون: مشروعیت سلطنتی، تقدس الهی، و با هدف دستیابی به فرّه افزونتر و درنتیجه سعادت و کامیابی بیشتر بوده است. نتایج این پژوهش نشان میدهد که نقش مروارید، با تأکید بر پیوند میان ارزشهای مذهبی و اجتماعی، بهعنوان یکی از ارکان اصلی هنرهای تزئینی ساسانی، نمادی برجسته از ارتباط میان انسان، ایزدان و نظام سلطنتی در این دوره بوده است.
پروانه احمدطجری، عباس مترجم، مهدی زارع،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده
زمینلرزههای باستانی همواره تهدیدی بالقوه برای سکونتگاههای نهچندان مقاوم در مناطق لرزهخیز محسوب شدهاند؛ طبق نتایج مطالعات باستانشناسی یکی از الگوهای رفتاری بشر در مقابل این پدیده غیرقابل پیشبینی، تغییر دائمی محل سکونت خود بوده است. نظر به واقعشدن بخش عمدۀ فلات ایران در یکی از پهنههای لرزهخیز کرهزمین موجب میشود تا تحقیق و بررسی راجعبه تأثیر این رخدادهای طبیعی بر شیوۀ زیست انسان خصوصاً در دوران پیشازتاریخ مورد مطالعۀ بیشتر قرار گیرد. در اینراستا و با هدف میزان تأثیر این پدیدۀ طبیعی در زاگرسمرکزی و بهمنظور آگاهی از نحوۀ واکنش انسانها به این پدیده پرداخته شده است؛ پرسش اصلی در این پژوهش حول این محور است که، اساساً زمینلرزههای کهن در بافتارهای باستانشناسی چگونه و براساس چه شواهدی قابل شناسایی است ؟ و تأثیرات این پدیدۀ مخرب بر تغییر الگوهای زیستی مردم در دوران پس از رخداد چگونه بوده است؟ برای گردآوری اطلاعات در اینزمینه به یافتههای مستند باستانشناسی حاصله از دو کاوش گودینتپه، کنگاور و تپۀ باباکمال تویسرکان از دوران مفرغ و تا پایان عصر آهن III پ.م. استناد شده است. در ادامه برمبنای شواهد ناشی از شدت تخریب ناشی از زمینلرزه سعیشده است تا نسبت به بازسازی مقیاس شدت زمینلرزهها براساس مقیاس مرکالی اقدام گردد و در نتیجۀ نهایی مشخص گردید که وقوع زمینلرزههای مخرب با شدت بیش از 6 درجه در مقیاس ریشتر در منطقۀ مورد بررسی خصوصاً در عصر مفرغ و آهن بیارتباط با تأثیر تغییرات اقلیمی ناشی از شدت ذوب یخچالها و تغییر شرایط هیدرولوژی کرهزمین نبوده است، ولی نهایتاً پس از دورۀ مفرغ متأخر عملا حوداث ناشی از این رخداد موجب فروپاشی نسبی بسیاری از استقرارها تا دورۀ آهن III گردیده است و عملاً در این برهۀ زمانی میزان جمعیت منطقه به حداقل ممکن کاهش یافته بود.
داود میرزایی،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده
مفهوم «تجلی» یکی از مفاهیم بنیادین حکمت و عرفان اسلامی است که ریشه در قرآن کریم و روایات معصومین (ع) دارد و از همین معبر، وارد زبان ذوقی عرفای مسلمان، خصوصاً ابنعربی، هم اهتمام ویژهای به آن پیدا میکنند. با وصف این، از آنجاکه مسألۀ تجلی در هنر، جایگاه خاصی در مباحث عرفانی مییابد و چون یکی از اصول اساسی هنر خوشنویسی همانا «صفا» است و تا زنگار از قلب زدوده نشود و صفا حاصل نگردد، نقشی در آن متجلی نخواهد شد؛ لذا بهنظر میرسد که از معبر همین مفهوم تجلی، پیوند وثیقی میان عرفان و خوشنویسی برقرار میشود. برهمین مبنا، پژوهش حاضر کوشیده است تا به این دو پرسش پاسخ دهد؛ 1. تجلی چیست و چه جایگاهی در متون مقدس و عرفانی ما دارد؟ 2. رابطۀ تجلی با مبانی نظری خوشنویسی اسلامی، خصوصاً «صفا» و «شأن» چیست؟ روش پژوهش حاضر توصیفی-تحلیلی است که براساس دادههای کتابخانهای انجام شده است؛ لذا برای رسیدن به پاسخ روشنِ این دو پرسش و برقراری پلی میان عرفان و خوشنویسی اسلامی و یافتن شأن عرفانیِ «تجلی» در آن، ابتدا بهمعنای تجلی در منابع دینی همچون آیات و روایات پرداخته شده و سپس در متون عرفانی (نزد ابنعربی و عرفای پیش از او) معنای آنرا پی گرفته است. در ادامه، به مقولۀ تقدس در خوشنویسی پرداخته شده و از ثنای اصول دوازدهگانۀ حاکم بر آن (طبق متن آدابالمشق باباشاه اصفهانی) ارتباط «تجلی» با «صفا» و «شأن» در خوش نویسی اسلامی و نسبتش با حُسن یا زیبایی آن بررسی شده است.
علی سلمانی، بلال نیکپی،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
دورۀ صفویه در ایران، مصادف است با اواخر سدۀ 16م. در اروپا؛ دورانی که نقاشی طبیعت بیجان در هلند و بهتبع آن در غرب ظهور کرد و بسیار موردتوجه هنرمندان آن مقطع اروپا قرار گرفت؛ اما باوجود حضور نقاشان هلندی در دربار صفویان، آشنا شدن ایرانیان با آثار اروپاییان، تأثیرپذیری هنرمندان ایرانی از عناصر نقاشی غربی، استقلال نسبی هنرمندان از دربار، رواج تکنگاری و ظهور طبقۀ متوسط و...، نقاشان ایرانی به طبیعت بیجان هیج توجهی نکردند. برای اولینبار «میرزا بابای اصفهانی» با پردۀ «شب یلدا» در دورۀ قاجار به طبیعت بیجان توجه نشانداد. در این دوره تحتتأثیر شرایط سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و متأثر از عواملی چون: تأسیس چاپخانه و پایان عصر کتابنگاری، آشنایی با افکار عصر روشنگری، درباریانی بهشدت شیفته و مرعوب تمدن غرب، آشنایی با عکاسی و... رسالت و کارکرد هنر دستخوش تحولات ماهوی شد و عناصر هنر غربی بر سنت نگارگری ایرانی فایق آمد؛ بهطوریکه به چالشی جالب برمیخوریم: اولین پردۀ طبیعت بیجان که سبکی کاملاً غربی است، به آخرین سنگر مقاومت عناصر نگارگری ایرانی بدل شد. در این نوشتار براساس روش تاریخی، توصیفی-تحلیلی و با پرداختن بهشرایط فرهنگی و سیاسی دو دورۀ صفویه و قاجاریه بررسی میشود؛ بر ایناساس پرسشهای پژوهش عبارتنداز: چرا نقاشان ایرانی باوجود آشنایی با آثار غربی و تأثیرپذیری فراوان از هنر آنها، هیچ توجهی به سبک طبیعت بیجان نکردند؟ دلایل ظهور این سبک در آثار میرزا بابا با تأخیر دو سدهای چه بود؟ با این هدف که، خط ربط میان رواج واقعگرایی و موردتوجه قرار دادن طبیعت در آثار وارثان «کلک بهزاد» در دورۀ صفویه که نقطۀ عطفی در تاریخ نگارگری ایرانی محسوب میشود، تا خلق اولین پردۀ طبیعت بیجان در دو سدۀ بعد از این تحولات بهدست آید.
مهدی پرستارشهری، سیدرضا حسینی،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
هنر ایران در دوران پر فراز و نشیب خود، همواره تحتتأثیر دیگر جوامع بوده است؛ اما نکتۀ مهم در جریان این تأثیر و تأثرات، حفظ همیشگی منش و ساختار(الگوی روایت) در هنر ایران است. درواقع، در طول تاریخ هنرمندان ایرانی از تجربیات ساختاری و تکنیکی و در کل، موضوعی و محتوایی دیگر فرهنگها متأثر شدهاند، ولی شخصیت و منش ایرانی خود را حفظ کردهاند و این تأثیرات را در هنر خود مستحیل نموده و روایتی ایرانی ارائه کردهاند. هدف پژوهش پیشِرو، مطالعۀ تطبیقی الگوی روایت که عنصری برگرفته از روایتشناسی ساختارگراست، در دو دوره و مقطع تاریخی مهم در هنر تصویری ایران است؛ دورۀ حکومت «شاه عباس اول» در اصفهان و دورۀ دوم حکومت پهلوی در ایران. اهمیت و ضرورت این پژوهش از آنروست، که هنر نقاشی ایران در این دو مقطع تاریخی، تأثیرات فراوانی را از هنر اروپا اخذ کرده و مکاتب هنری بعد از خود را تحتتأثیر قرار داده است؛ از اینرو، کوشید میشود به این پرسش بنیادین پاسخ داده شود که، الگوی روایت در مکتب نقاشی اصفهان و دورۀ پهلوی دوم دارای چه تغییرات و تحولاتی شده است؟ بهنظر میرسد، نوگرایی در نقاشی مکتب اصفهان سنخیت بیشتری با سنتهای تصویری گذشته ایران داشته و نقاشی در دورۀ پهلوی دوم با سرگشتگی و پریشانی همراه بوده است. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی و با رویکرد تطبیقی، و با استفاده از منابع اسنادی و کتابخانهای، درصدد ترسیم الگوی روایت برای دورههای موردنظر است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که، الگوی روایت در آثار نقاشان نوگرای مکتب اصفهان در مقایسه با الگوی روایت در آثار نقاشان نوگرای دورۀ پهلوی دوم، ازلحاظ سبک و ساختار تصویر، در عین نو بودن، در جهت استمرار سنتهای تصویری گذشته ایرانی هماهنگی بیشتری را داشته است.
سید فضل اله میردهقان اشکذری، یدالله حیدریباباکمال، الهه خاکبازالوندیان،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
مجموعۀ کمالیه یکی از مهمترین آثار برجایمانده مربوط به نیمۀ اول قرن هشتم هجریقمری در شهر یزد است که تاکنون در رابطه با اهمیت تاریخی و باستانشناختی آن مطالعاتی صورت نگرفته است. طی ساماندهیهای انجامشده در دهۀ 1350ه.ش. 24 نمونۀ کاشی سالم یا شکستۀ زرینفام با نقوش گیاهی، پرنده و کتیبه از نوع ستارهای (کوکبی) بهدست آمد. با توجه به اینکه در رابطه با این کاشیها هیچ نوع مطالعهای و یا حتی گزارشی منتشر نشده، پژوهش پیشِرو درنظر دارد تا با استفاده از شواهد تاریخی و معماری موجود به بررسی ویژگیهای بصری، محتوایی و منشأیابی احتمالی آنها براساس مقایسه با نمونههای موجود بپردازد؛ بنابراین پرسشهایی از قبیل: 1) چه اطلاعاتی از نقوش و کتیبههای کاشیهای زرینفام مدرسۀ کمالیۀ یزد بهدست میآید؟ 2) با توجه به ویژگیهای بصری نقوش، کاشیهای شناساییشده تولید کدامیک از مراکز ساخت کاشی زرینفام هستند؟ اساس مطالعۀ کنونی را تشکیل میدهند. روش بهکار رفته اسنادی و با رویکرد توصیفی-تاریخی و تحلیلی و مقایسه با نمونههای مشابه در جهت پاسخگویی منطقی به پرسشها پژوهش استفاده شده است. نتایج پژوهش نشان میدهد نقوش گیاهی (سه الگوی نقش با طرح گُل نیلوفر با غنچۀ شاهعباسی در اطراف و مرکز کاشی)، پرنده (درنای درحال پرواز با بالهای گشودۀ درمیان نقوش گیاهی) و کتیبه (آیات قرآنی با مضامین پیروزی، تذکر و رزق و روزی و ادبیات فارسی برگرفته از شاهنامۀ فردوسی و شمس تبریزی) نمونههای طرحشده روی کاشیها هستند. این انواع با توجه به کارکرد مذهبی، عقیدتی-تدفینی مجموعۀ هر یک با هدف خاصی نقش شدهاند. علاوهبر آن و با توجه به مشابهت بسیار زیاد نمونههای موردمطالعه از نظر الگوهای طرح، نقش و کتیبه، احتمالاً کاشان مرکز عمدۀ ساخت کاشیها بوده است. این مهم با توجه به شاهراه ارتباطی میان ری به کرمان با گذر از کاشان به یزد جهت صدور کاشیهای زرینفام منطقی است.
مینا رستگارفرد، یعقوب محمدیفر، اسماعیل همتیازندریانی،
سال 9، شماره 31 - ( 3-1404 )
چکیده
چکیده
نقوش جعبهای موسوم به سریرا که از معبدی بودایی در محوطۀ سوباشی1 در شهر کوچا2 در غرب چین بهدست آمده، شواهدی از ترکیب هنر ساسانی، بودایی و بومی را نشان میدهد. در همین راستا در پژوهش حاضر سعیبر آن است تا به پرسش پیشِرو پاسخ داده شود: 1- نقوش بهکار رفته در جعبۀ سریرا بازتابدهندۀ کدام یک از باورهای مذهبی ایرانی-ساسانی است؟ 2- تأثیرگذاری هنری ایران دورۀ ساسانی بر کشورهای شرق فلات ایران، براساس نقوش جعبۀ سریرا بیشتر شامل چه نقوش و مضامینی است؟ بر اساس فرضیات مطرحشده، نقوش بهکاررفته در جعبۀ سریرا بازتابدهندۀ برخی مفاهیم مذهبی و نمادین دورۀ ساسانی هستند که نمونههای آنها در قلمرو ساسانی، آسیایمیانه و چین، بهویژه در امتداد مسیر جادۀ ابریشم مشاهده میشود. از مهمترین نقوش مذهبی بهکار رفته میتوان به عناصری در ارتباط با جلوههای بصری فرهّی ایزدی اشاره کرد. هنر و باورهای مذهبی ساسانیان از طریق مبادلات تجاری، اهدای هدایای سلطنتی، مهاجرت سغدیها و دیگر اقوام ایرانیتبار به چین راه یافت و آثار هنری آن مناطق را تحتتأثیر خود قرار داد. منطقۀ کوچا بهدلیل قرارگیری در مسیر جادۀ ابریشم، یکی از شهرهای پرتردد و کاروانرو بهشمار میآمد و شاهد ورود مسافران، و بهتبع آن، حضور هنرمندان، خنیاگران و دیگر اقشار جامعۀ آن روزگار از ایران و دیگر کشورها بود. کوچا بهتدریج به شهری تبدیل شد که موسیقی و نواختن سازهای ایرانی نظیر چنگ و بربط در آن جایگاهی والا یافت؛ در نتیجه، کوچا را میتوان یکی از بهترین مکانها برای مطالعۀ تأثیر هنر ساسانی بر هنر چین در نظر گرفت. با وجود اهمیت موضوع، تاکنون پژوهش مستقلی در خصوص عناصر ساسانی-ایرانی موجود در نقوش این جعبه صورت نگرفته است. پژوهش حاضر از نوع نظری بوده، با رویکردی تحلیلی-تطبیقی انجام گرفته و گردآوری اطلاعات آن به شیوۀ کتابخانهای و با بهرهگیری از منابع در دسترس صورت پذیرفته است.
کلیدواژگان: هنر ساسانی، هنر بودایی، کوچا، جعبه سریرا.
مقدمه
جعبۀ یادبود سریرا در موزۀ توکیو، نمونهای برجسته از تعاملات هنری در جادۀ ابریشم است. این اثر متعلق به قرون 6-7م. از منطقۀ کوچا در سینکیانگ، تأثیرات هنر ساسانی را به خوبی نشان میدهد. دورۀ ساخت جعبه همزمان با اوج روابط ساسانیان و سلسلۀ تانگ (618-907م.) در چین بود، بهویژه در دورۀ خسرو اول (531-579م.) که ثبات تجاری موجب گسترش تبادلات فرهنگی شد.
منطقۀ سینکیانگ بهعنوان گذرگاه اصلی جادۀ ابریشم، محل تعامل فرهنگهای مختلف بود و کوچا بهعنوان مرکز مهم بودایی، نقش کلیدی در انتقال هنر ساسانی ایفا میکرد. پژوهش حاضر با دو پرسش اصلی به بررسی این اثر میپردازد؛ نخست اینکه، مؤلفههای بصری جعبه چگونه باورهای مذهبی ساسانی را بازتاب میدهند؟ و دوم اینکه، چه نقشمایههای ساسانی در جعبه دیده میشود؟
براساس فرضیههای مطرح شده، نقوش جعبه، بازتابدهندۀ عناصر مذهبی و تزئینی مانند فره ایزدی و پرندگان مقدس با روبان4 جواهرنشان، مدالیونهای مرواریدی و سازهای ایرانی است.
تحلیل اثر نشان میدهد که هنرمندان اهل کوچا با درک عمیق از مفاهیم نمادین ساسانی، این عناصر را با هنر بودایی تلفیق کردهاند. این تلفیق نه تقلید سطحی، بلکه بازآفرینی خلاقانه در بافت فرهنگی جدید بود. جعبۀ سریرا گواهی بر نقش سرزمینهای همسایۀ شرقی مانند سینکیانگ در انتقال و تطبیق عناصر فرهنگی است و اهمیت مطالعات میانفرهنگی در درک تحولات تمدنی را برجسته میسازد.
منطقۀ تاریم3 ݣݣبهعنوان حلقۀ ارتباطی حیاتی در جادۀ ابریشم، نقش بیبدیلی در انتقال فرهنگ و هنر ایرانی به شرق آسیا ایفا کرده است (گروسه، 1365: 178). مطالعات تطبیقی نشان میدهد که در فاصلۀ قرون چهارم تا هفتم میلادی، سبک هنری پیچیدهای با تلفیق عناصر ساسانی و بودایی در این منطقه شکل گرفت (گروسه، 1365: 113-114) که نمونۀ بارز آن را میتوان در نقوش جعبۀ سریرا مشاهده کرد (Li Mei, 2014: 45).
این اثر استثنایی که براساس مطالعات باستانشناسی به قرن هفتم میلادی تعلق دارد، از جنس چوب است که با پارچۀ کتانی پوشیده شده و سپس روی آن رنگآمیزی شده است (Bussagli, 1979: 83). بررسی دقیق عناصر تزئینی جعبه نشاندهندۀ تلفیق عمیق و هوشمندانۀ هنر ساسانی با نمادپردازیهای بودایی است. ویژگیهایی چون: مدالیونهای مرواریدی، نقوش پرندگان قرینه با روبانهای جواهرنشان (Harper, 1978: 105)، و تصاویر دقیق سازهای ایرانی مانند چنگ و بربط (Moore, 2000)، همگی گویای تأثیرات چندلایۀ هنر ساسانی هستند.
تحلیل نمادشناختی نقوش پرندگان بر روی جعبه از اهمیت ویژهای برخوردار است. قرقاول که در فرهنگ چینی نماد خورشید، روشنایی و قدرتهای آسمانی محسوب میشد (شوالیه و گربران، 1387، ج 4: 436)، در هنر ساسانی با مفهوم فره ایزدی و شکوه شاهانۀ پیوند خورده بود (Shenkar, 2014: 76). از سوی دیگر، طوطی که پرندهای غیربومی برای ایران بهشمار میرفت، در این اثر با ویژگیهای مشخص هنر ساسانی به تصویر کشیده شده است (McArthur, 2018).
یکی از مهمترین جنبههای این پژوهش، بررسی نقش موسیقی ایرانی بهعنوان رسانۀ انتقال فرهنگی است. سازهای اصیل ایرانی مانند چنگ و بربط که در مراسم آئینی ساسانیان کاربرد داشتند، از طریق شبکههای تجاری جادۀ ابریشم به چین راه یافتند (Xie Jin, 2005: 6-28). مدارک متقن باستانشناسی شامل نقاشیهای دیواری غارهای بودایی مانند غار قزل5 و مجسمههای تدفینی، حضور پررنگ این سازها را در چین باستان تأیید میکنند (Li Mei, 2014: 43).
تحلیل سبکشناختی جعبۀ سریرا نشان میدهد که هنرمندان منطقۀ کوچا با درک عمیق از مفاهیم نمادین هنر ساسانی، این عناصر را در خدمت بیان مفاهیم بودایی بهکار گرفتهاند. مدالیونهای مرواریدی که در هنر ساسانی برای تأکید بر تقدس بهکار میرفتند، در این اثر نیز برای برجستهکردن عناصر مقدس بودایی استفاده شدهاند.
نتیجهگیری
مطالعۀ جعبۀ یادبود سریرا، اثر بهدست آمده از ویرانههای معبد بودایی در کوچا، نشان میدهد که این شئ، نهتنها ارزش مذهبی دارد، بلکه تأثیرات هنر ساسانی را در شرق آسیا بازتاب میدهد. ویژگیهای بصری مانند نقوش پرندگان بهصورت قرینه، نوارهای مرواریدی، مدالیونهای تزئینی و تصاویر سازهای ایرانی (چنگ و بربط)، همگی گواه حضور پررنگ عناصر ساسانی در این اثر هستند. این جعبۀ نماد امتزاج هنری بین فرهنگهاست، بهویژه در منطقهای مانند کوچا که در تقاطع تمدنها قرار داشت. بررسی نمادهایی مانند قرقاول و طوطی، که در فرهنگهای ایرانی، هندی و چینی معانی متفاوتی دارند، عمق این تعاملات فرهنگی را نشان میدهد. نکتۀ کلیدی این است که نقوش ساسانی در این اثر صرفاً تقلید نشده، بلکه با درکی آگاهانه در بافت جدید مذهبی و فرهنگی بازتفسیر شدهاند. نتایج پژوهش تأکید میکند که هنر ساسانی، با نمادپردازیهای خاص و جلوههای بصری چشمگیر، بر هنر بودایی شرق آسیا تأثیر گذاشته و در قالبهای جدیدی بازآفرینی شده است. منطقۀ تاریم و شهرکوچا بهعنوان پل ارتباطی، این انتقال و بومیسازی سبکها را ممکن ساخته است. این مطالعه اهمیت پژوهشهای تطبیقی میان هنر ایران و شرق آسیا را برجسته میسازد و نشان میدهد که بررسی آثار کمتر شناختهشده میتواند زوایای پنهان تبادلات فرهنگی را روشن کند.
یکی از شاخصترین موارد، گسترش ساز چنگ ایرانی تا چین است که احتمالاً از طریق مبادلات سیاسی، هدایای دربار، و بهویژه بازرگانان صورت گرفته است. مجسمهها و نقاشیهای دیواری غارهای بودایی در چین، حضور این ساز را در آئینهای مذهبی تأیید میکنند. بهنظر میرسد خنیاگران و راویان دورهگرد، با اجرای داستانهای حماسی و عاشقانه بههمراه موسیقی، زمینۀ پذیرش این عناصر فرهنگی را در جامعۀ چین فراهم کردهاند. این فرآیند نشاندهندۀ انعطاف هنر ساسانی و توانایی آن در هماهنگی با بسترهای جدید فرهنگی است.
درمجموع، این پژوهش بر نقش محوری جادۀ ابریشم در تبادل هنری و پیچیدگیهای فرآیند اقتباس فرهنگی تأکید میکند. آثار مانند جعبۀ سریرا نهتنها میراث هنری، بلکه گواهی بر گفتوگوی میانتمدنها هستند که میتوانند الهامبخش مطالعات آینده در حوزۀ باستانشناسی و تاریخ هنر باشند.
پینوشت
1. Subashi
2. Kuchaا(龜茲) این منطقه در استان Aksu امروزی، در منطقۀ خودمختار Xinjiang درچین قرار دارد.
3. Tarim، حوضۀ بسته بزرگی است که سرزمینی به گستردگی ۱٬۰۲۰٬۰۰۰ کیلومترمربع را در بر میگیرد. این حوضه در استان سینکیانگ در غرب جمهوری خلق چین جای گرفتهاست. https: //www.britannica.com
4. ازجملۀ دیگر کلمات معادل، کلمۀ «دستار» است (سودآور، 1382: 39) در این پژوهش از واژۀ روبان استفاده میشود چراکه دارای معنای عامتری است.
5. Kizil (克孜尔)
حامد حاجیلوئی، کاظم ملازاده، - مرتضی ملکی،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
مطالعۀ انطباقپذیری اقلیمی معماری حال و گذشته با بهرهمندی از علوم باستانشناسی، معماری، جغرافیا، اقلیمشناسی کاربردی و دیریناقلیمشناسی امکانپذیر است. انجام چنین مطالعاتی در ارتباط با مجموعۀ تختجمشید در دشت مرودشت متعلق به دورۀ هخامنشی، اطلاعات نوینی به گسترۀ دانستههایمان از معماری دورۀ مذکور میافزاید. پژوهش حاضر بهدنبال ارزیابی سه پرسش اصلی است؛ 1) مؤلفههای کالبدی معماری مجموعۀ تختجمشید بهمنظور انطباقپذیری آن با شرایط اقلیمی چه بوده است؟ 2) میزان اثربخشی این مؤلفهها در راستای موضوع مذکور در چه حد بوده است؟ و 3) تمهیدات گرمایشی یا سرمایشی غیرکالبدی مجموعه چه بوده است؟ اطلاعات لازم به روشهای کتابخانهای و میدانی و تحلیلهای چهار نرمافزار اتوکد، کلایمت کنسالتنت، اکوتکت و دیزاینبیلدر در حوزۀ انرژی و معماری گردآوری و به روش توصیفی-تحلیلی پردازش شده است. مؤلفههای کالبدی معماری مجموعه شامل جهتگیری آن بهسمت جنوب با کشیدگی شمال غربی-جنوب شرقی، تراکم و ارتفاع زیاد بناها و ایجاد معابر با عرض کم، استفاده از خشت در ساخت دیوارها و ایجاد پوشش مسطح تیر چوبی، تعبیه درگاهها و پنجرههای جانبی در دیوارهای جنوبی در اغلب بناها، ساخت ایوان ستوندار در ورودی اغلب بناها است. این مؤلفهها در استفاده از حرارت تابشی خورشید جهت گرمایش ساکنان در برخی ساعات در محدودۀ زمانی اواسط مهر تا اواسط فروردین مؤثر است. اما بهکارگیری این راهکارها از اواسط آبان تا اواسط اسفند (درمجموع 1632 ساعت) کافی نیست و به تولید گرما نیاز بوده است. به احتمال، ساکنان جهت دستیابی به آسایش حرارتی، در برگزاری گردهماییها مدیریت زمانی داشته و از تمهیدات گرمایشی غیرکالبدی مشابه منقلهای آتش قابلحمل مکشوف از کاخهای امپراتوری آشور استفاده میکردهاند؛ درنهایت، انطباقپذیری اقلیمی مجموعه با دشت مرودشت و اتخاذ تمهیدات گرمایشی و سرمایشی مناسب در آن باعث تأمین آسایش حرارتی ساکنان میشده است.
مسعود نصرتی، محمدابراهیم زارعی، هایده خمسه،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
شهر «دماوند» مرکز شهرستان دماوند، برروی تپهای از شمال به جنوب (طولی) در میانِ درهای حاصلخیز واقع شده است؛ این شهر یک بافت تاریخی دارد که بهعنوان هستۀ اصلی در قسمت مرکزی آن واقعشده و چهار محلۀ اصلی دارد. مسئله پژوهش این است که از مفهوم شهر و شهرستان برای نام دماوند، و نیز از هستۀ اصلی شهر، شناخت دقیقی در دست نیست. نوشتارهای مختصر منتشره، شهر دماوند را «شلنبه» یا «ویمه»، و نیز شهر «شلنبه» را مرکز ناحیۀ دماوند دانستهاند که با منابع همخوانی ندارد. هدف این پژوهش روشن شدن مفهوم شهرستان و شهر برای دماوند و نیز شناخت دقیقتر شهر دماوند و شناسایی مرکز ناحیۀ دماوند و ساختارهای احتمالی آن است. این نوشتار به روش تاریخی و تحلیلی براساس بررسی و شناسایی با گردآوری اطلاعات کتابخانهای و بررسی میدانی انجام شده است. پرسشها: 1. مفهوم شهرستان و شهر برای نام دماوند در دورۀ ساسانی چگونه بوده است؟ 2. مرکز ناحیۀ دماوند چه نام داشته و با شلنبه چه تفاوتی دارد؟ 3. قدمت این مرکز به چه تاریخی بازمیگردد و ساختارهای احتمالی آن چه بوده است؟ نام دماوند در دورۀ ساسانی در جایگاه ناحیه و ازسویی دیگر، معرف شهر بوده است. اگرچه بنیادی اسطورهای دارد، اما براساس منابع و شواهد قدمتی کهنتر از ساسانی دارد و مرکز ناحیه، در دورۀ ساسانی بوده و تا به امروز ادامه یافته است. دارای فضاهای مهم کهندژ، شارِ درونی با بازار و میدان و محلهها و شارِ بیرونی بوده است. کهندژ در مکان سرقلعه قرار داشته است. پذیرش دین اسلام، و بازگشت امنیت و آرامش که تا زمان ساخت مسجد در مکان سرقلعه طول کشید، باعث حفظ ساختارهای شهر شده بود.
یعقوب محمدیفر، سعید بروشان،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
شهر صحنه، واقعدر ۵۴ کیلومتری شمال-شرق کرمانشاه، در گذرگاه زاگرسمرکزی قرار دارد. این موقعیت جغرافیایی، آنرا به چهارراهی حیاتی تبدیل کرده که پیونددهندۀ فلاتمرکزی ایران به بینالنهرین و دشتهای داخلی کرمانشاه بهسمت همدان است. بررسیهای باستانشناسی سال 1382 در شهرستان صحنه که براساس روش بررسی مکاننگاری انجام شده است، محوطههای مهم و کلیدی کشف گردید. در این روش بررسی، تمام مکانهای باستانی از نظر موقعیت و دورههایی که مشمول آنها است، مدنظر است. این روش نیازهای اطلاعاتی را که برای تفسیر تاریخی زیستگاه لازم است، برآورده می سازد. درنتیجه این پژوهشهای میدانی، برای نخستینبار، دو محوطۀ باستانی حاوی مواد فرهنگی مربوط به دورۀ ایلام میانه در این منطقه شناسایی شد. این کشف، قلمرو فرهنگی دورۀ ایلام میانه در زاگرس را بهسمت شرق و شمالشرق بهطور قابلتوجهی گسترش میدهد و نشان میدهد که نفوذ این تمدن فراتر از کانونهای شناختهشدۀ آن در استانهای جنوبغربی ایران (مانند: خوزستان، کهگیلویهوبویراحمد، فارس و بوشهر) تا استان کرمانشاه امتداد داشته است. با توجه به اهمیت این یافتهها، بررسیهای بیشتری در سالهای 1403 و 1404ه.ش. برای شناسایی محوطههای ایلام میانه در شهر صحنه انجام شد. در پی این تحقیقات، دو محوطۀ دیگر با مواد فرهنگی ایلام میانه شناسایی شد. این یافتهها نهتنها وجود یک کریدور فعال فرهنگی-تجاری در این منطقه را تأیید میکند، بلکه بر لزوم بازنگری در نقشههای فرهنگی- جغرافیایی و تحولات تاریخی دورۀ ایلام میانه در زاگرسمرکزی تأکید دارد. ادامۀ مطالعات و کاوشهای هدفمند در این محوطهها میتواند نقش این منطقه در شبکۀ تعاملات فرهنگی بین فلات ایران و بینالنهرین را روشن ساخته و انتظار میرود منجر به بازاندیشی اساسی در دیدگاههای کنونی نسبت به تاریخ این دوران شود.
مهدی حاجیولیئی،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
سکههای تیموری، آینهای از وقایع اقتصادی و سیاسی مهم تیموریان هستند و مطالعۀ آنها میتواند به فهم عمیقتر وضعیت اقتصادی و اجتماعی این دوره کمک کند. این پژوهش با استفاده از طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس به بررسی سکههای تیموری موزۀ آرامگاه بوعلیسینا پرداخته است. بازبینی تخصصی نتایج اولیۀ دستگاه طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس (PXRF) بهویژه در مطالعات سکهشناسی، از اهمیت بالایی برخوردار است و میتواند بهعنوان یک گام اساسی در راستای کاهش خطا و افزایش دقت در تحلیلهای میانرشتهای موردتوجه قرار گیرد. فناوری PXRF بهعنوان یک روش غیرمخرب، قابلیت بررسی دقیق ترکیب شیمیایی و تعیین عنصرهای موجود در سکهها را فراهم میآورد؛ اما بدون پایش دقیق و بازبینی جامع نتایج بهدستآمده، ممکن است به تفسیر نادرست و عدم قطعیت در تحلیلهای تاریخی منجر شود. پرسشهای پژوهش دربارۀ ارزش بازخوانی و تفسیر دادههای طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس و نقش آنها در شناسایی سکههای جعلی و درک ویژگیهای اقتصادی و فرهنگی در مطالعات سکهشناسی است. فرضیۀ کلیدی پژوهش میگوید که دادههای خام طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس نتایج دقیقی ارائه نمیدهد و برای مطالعۀ دقیق سکهها نیاز به واکاوی تخصصی توسط افراد متخصص وجود دارد. این پژوهش همچنین به اهمیت بررسی دقیق طیفها و چالشهای فنی در بازخوانی دادهها پرداخته و شیوههای میانرشتهای را برای افزایش دقت نتایج بهکار میبندد. یافتهها نشاندادند که بازخوانی ژرفتر دادههای طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس، در شناخت بهتر ترکیب شیمیایی سکهها و نگهداری از گنجینههای فرهنگی کارساز است و میتواند به درک عمیقتری از سیاستها و کنشهای اقتصادی دورۀ تیموری بینجامد.
قادر شیروانی،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
محوطۀ باستانی تل گسر در شمالغربی دشت رامهرمز، استقرارگاهی چنددورهای و یکی از محوطههای کلیدی، بهویژه برای مطالعات باستانشناختی دورۀ ایلام بهشمار میرود. این محوطه طی سالهای ۱۹۴۸-۱۹۴۹م. کاوش شد؛ با اینحال، انتشار نیافتنِ بهموقع گزارش و پراکندگی اسناد میدانی سبب ایجاد ابهام در دادههای باستانشناختی آن گردید. از مهمترین این ابهامات، اطلاعات مربوط به شش تدفینِ کشفشده در «تپهدژ» و منسوب به دورۀ ایلام نو است که در گزارشهای «کارتر» و «علیزاده» بهصورت ناقص و ناهمخوان ارائه شدهاند. گزارش علیزاده، بهویژه با جانمایی نادرست و انتساب پراکندۀ گورنهادههای یک تدفین به لایههای متعدد و دورههایی میان سوکلمَخ تا اسلامی، بر پیچیدگیهای موجود افزوده است. تلاش «یاسمینا ویکس» نیز بهرغم هدفگذاری درست، نتوانسته این ناهمخوانیها را برطرف کند و خود موجب طرح مسائل تازهای شده است. با توجه به اهمیت تل گسر و ضرورت بازنگری دادههای پیشین، این پژوهش با اتّکا بر روشهای مرسوم در مطالعات تاریخی و تحلیل تطبیقی اسناد موجود، به واکاوی این تدفینها پرداخته است. هدف اصلی پژوهش، جانمایی دقیق و ارائۀ گاهنگاری منسجم برای هر تدفین است. نتایج نشان میدهد که در گزارشهای پیشین، خطاهای اساسی در ثبت جزئیات، موقعیت کشف و گاهنگاری تدفینها وجود داشته است. افزونبر جانمایی صحیح تدفینها در گمانۀ کاوش، مهمترین دستاورد این مطالعه تفکیک تدفین E به دو تدفین مستقل (E1 و E2) و بازسازی توالی زمانی منظمِ شش تدفین از اواخر دورۀ ایلام میانه تا اواخر ایلام نو II است. نتایج پژوهش نشان میدهد که آشفتگی ظاهری دادهها نتیجۀ خطاهای گزارشدهی بوده و نَه بازتابی از ویژگیهای واقعی لایهنگاری محوطه؛ و از اینرو، برای درک توالی استقراری و تفسیرهای لایهنگارانۀ تپهدژ و مجموعۀ تل گسر اهمیت بنیادی دارد.
غلامرضا شاملو، علی سلمانی، داود میرزایی،
سال 9، شماره 34 - ( 12-1404 )
چکیده
شاهنامۀ بایسنغری و شاهنامۀ تهماسبی را بهحق دو شاهکار بیبدیل هنری در تاریخ نگارگری ایران دانستهاند. برای پیبردن به ارزشهای زیباشناختی محض این دو نسخه، بهترین روشی که میتوان بهکار بست، روش تحلیل فرمالیستی است. در رویکرد فرمالیستی آنچه مهم است، تحلیل عناصر بصریِ فرمالی است که نگارگران برای انتقال احساس یا عاطفهای زیباشناختی بهکار بستهاند؛ لذا این پژوهش با رویکرد فرمالیستی به بررسی دو نگاره از یک داستان، یعنی «کشته شدن ارجاسب بهدست اسفندیار» در این دو شاهنامه میپردازد. بدیهی است در این پژوهش، عناصری چون: خط، شکل، رنگ و بهطورکلی طرح و ترکیببندی این نگارهها مورد تحلیل فرمالیستی قرار گفته است. بر ایناساس، پژوهش حاضر مشخصاً بهدنبال پاسخ به این پرسش بوده است؛ بهلحاظ رویکرد فرمالیستی، چه شباهت و تفاوتی میان این دو تصویر مشترکِ شاهنامۀ بایسنغری و تهماسبی وجود دارد؟ بدیهی است برای پاسخ به این پرسش باید دید خصوصیات اصلی نگارۀ «کشته شدن ارجاسب بهدست اسفندیار» در دو نسخۀ بایسنغری و تهماسبی براساس رویکرد فرمالیستی چیست؟ با بررسی تطبیقی نگارههای مذکور، مشخص شد که شاهنامۀ بایسنغری بهلحاظ بهکارگیری خطوط متناسب با ماهیت داستان، تصویرگری روشنِ داستان و پرداختِ نمادین به ماجرا، ازلحاظ زیباشناختی غنیتر از شاهنامۀ تهماسبی است. البته شایان ذکر است که در مقابل، شاهنامۀ تهماسبی نوعی نمایش تزئینی از ماجرا ارائه میدهد و لذا درصدد نمایشی جلوهدادن داستان بوده است. روش پژوهش حاضر توصیفی-تحلیلی برمبنای تطبیق نگارههای دو نسخه از شاهنامۀ فردوسی است و شیوۀ گردآوری دادهها نیز کتابخانهای بوده است.
حمید کاویانیپویا، مهلا خضیمه،
سال 9، شماره 34 - ( 12-1404 )
چکیده
در طول تاریخ تعاملات بین جوامع به تکامل فرهنگها انجامیده و نظامهای سیاسی و قدرتهای حاکمه در سیر این تکامل و امتزاجِ فرهنگها بسیار کارساز و کارآمد بوده است. در این بین از مسائل مهم مطرح در این پژوهش، بررسی فرهنگ حاکمبر جامعۀ ماد و هخامنشی و تأثیر و تأثر فرهنگ ایرانی از فرهنگ انیرانی مستقر و موجود در قلمرو دولتهای مزبور است. به دیگر سخن، واکاوی علل و عوامل تصادم فرهنگها در سدههای هفتم تا چهارم پیشازمیلاد، سیاستهایی که دولتها در برابر فرهنگها و اقوام و ملل تحتسیطره و یا همجوار خویش دنبال میکردند و نتایجی که برخورد بین فرهنگهای مختلف و متنوع با فرهنگ و تمدن ایرانی برای ایرانیان و جوامع غیرایرانی بهجای گذاشت، ازجمله مسائل مهمی است که این پژوهش بهدنبال پاسخگویی بدانهاست. برمبنای این ابهامات و با واکاوی منابع و شواهد موجود و با استناد به متون تاریخی با توصیف و تحلیل دادهها، نتایج حاصله حاکی از آن است که، افزونبر اینکه بهسبب موقعیت جغرافیایی، فلات ایران پذیرای اقوام مختلف با فرهنگهای متنوع بوده است و همزیستی با یکدیگر خواهناخواه جامعۀ ایرانی را متأثر از فرهنگهای مختلف میکرد، آنچه به امتزاج و تلفیق فرهنگها و همسویی آنها در جامعۀ ایرانی سرعت و رونق میبخشید، وجود دشمن مشترک و بهویژه قدرتهای تهدیدگر در منطقه بود که اقوام را با یکدیگر همراه ساخته بود. توان و پتانسیل نظامهای سیاسی ماد و هخامنشی نیز که اهداف فرامنطقهای داشتند در پیوند و امتزاج فرهنگهای موجود در قلمرو هخامنشی نقش اساسی را عهدهدار بودند. هخامنشیان با هدف جلب نیروهای غیرایرانی و ایجاد وابستگی سیاسی، ازطریق ازدواجهای سیاسی و پیوندهای اجتماعی، به امتزاج فرهنگی اقوام تابعه پرداختند. این سیاست بهمنظور جلوگیری از جداسری و آشوبهای منطقهای و گسترش قلمرو فرهنگی هخامنشیان، با جذب و هضم عناصر کارآمد فرهنگهای مختلف در فرهنگ ایرانی صورت میگرفت.