کاربران عمومی فقط به فهرست مقالات منتشر شده دسترسی دارند.
41 نتیجه برای موضوع مقاله:
ف فخرالدین محمدیان، سید رسول موسویحاجی، احمد صالحیکاخکی،
سال 7، شماره 25 - ( 9-1402 )
چکیده
بناهای آرامگاهی یکی از مهمترین گونههای معماری اسلامی هستند. مطالعۀ اینگونه بنا در بستر جغرافیایی، درک و شناخت معناداری را از این آثار پیشروی ما قرار میدهد. منطقۀ وسیع طبس، باوجود دارا بودن ظرفیتی غنی از آثار تاریخی و فرهنگی فاخر و بهدلیل مهجور بودن و شرایط سخت جغرافیایی، مورد کمتوجهی مسئولان و باستانشناسان قرار دارد. در بررسی باستانشناختی بخش جوخواه طبس که در سال 1394ه.ش. انجام گرفت، بناهای متعددی ازجمله یک آرامگاه منفرد شناسایی شده که تاکنون مورد پژوهش قرار نگرفته است. در این پژوهش شیوۀ ساخت بنا با توجه بهنحوۀ گنبدزنی، اجرای تاق، نوع مصالح و نوع تزئینات بهکار رفته، موردتوجه قرار گرفته است. تحقیق حاضر براساس هدف از نوع توصیفی-تحلیلی و ماهیت آن براساس رهیافتهای تاریخی است. در این پژوهش روش یافتهاندوزیها بر پایۀ مطالعات میدانی و استناد به منابع کتابخانهای انجام شده است. این پژوهش تلاش دارد، با تکیهبر یافتههای باستانشناسی، مطالعات تطبیقی و همچنین استناد به منابع مکتوب دوران اسلامی، به واکاوی هویت و تاریخ ساخت آرامگاه جوخواه طبس بپردازد. برآیند مطالعات صورتگرفته نشان میدهد که الگوی ساخت این مقبره برگرفته از طرح مربعشکل، مانند بسیاری بناهای آرامگاهی در خراسان بزرگ طی سدههای اولیۀ دوران اسلامی است. اگرچه با مقایسۀ دادههای فرهنگی و عناصر ساختمایه بنا با سایر آثار مشابه، میتوان تاریخ ساخت آن را به اواخر سدۀ ششم تا اوایل سدۀ هفتم هجریقمری نسبت داد.
زهرا زیوریمادام، رحمت عباسنژادسرستی، سیدجواد حسینزادهساداتی،
سال 7، شماره 25 - ( 9-1402 )
چکیده
موضوع و هدف پژوهش حاضر، مقایسۀ روند پیچیدهشدن جوامع پیشازتاریخ در فلاتمرکزی و جنوبغربی ایران در نیمۀ دوم هزارۀ پنجم پیشازمیلاد و ارزیابی شاخصههای پیچیدگی و همچنین، تحلیل چرایی و چگونگی وقوع آنها است. منطقههای یادشده، دو نقطۀ محوری برای آغاز تحولات اجتماعی و اقتصادی در این دوره بودند که در هزارۀ چهارم پیشازمیلاد نقش مهمی در مبادلات تجاری و برهمکنشهای فرهنگی بین شرق و غرب فلات ایران ایفا کردند. متغیرهای فناوری و صنعتی، اصلیترین شاخصهای پیچیدگی در فلاتمرکزی بودند؛ مؤلفههای کشاورزی و دامداری در مرتبۀ فرعی قرار داشتند. روند پیچیدهشدن جوامع جنوبغربی ایران، در اصل بر بنیاد کشاورزی، دامپروری و منابع آبی تکیهداشت و متغیرهای فناوری، صنعتی و واردات مواد اولیه نیز حائز اهمیت بودند. چگونگی پدیدارشدن فن مدیریت و تولید سفالها در محوطههای شاخص کاوششده در گسترهای از فلاتمرکزی تا بخشی از دشتهای شرقی زاگرسمرکزی و جنوبی و نیز جنوبغرب ایران را بهمنظور شناخت سطح پیچیدگیها، ارزیابی و مطالعه تطبیقی گردید. دادههای موجود، ازجمله شباهت سفال نخودی منقوش لایههای V-II قرهتپۀ قمرود با محوطههای مناطق فارس (مرحلۀ اول باکون A) و جنوبغرب ایران (شوشان متأخر I 4700-4400 پ.م.) موجب تقویت نظریۀ وجود ارتباطات فرهنگی بین فلاتمرکزی و جنوبغرب ایران شده است. تحلیل ساختاری برهمکنشها بین دو منطقه با رویکرد بومشناسی فرهنگی و برمبنای پنج الگوواره شامل: همسانسازی، تخصصیکردن، همزمانسازی و خودسازماندهی، تراکم مؤلفههای اقتصاد جغرافیایی و تمرکز قدرت نشان داده است که برخی جوامع از نیمۀ دوم هزارۀ پنجم پیشازمیلاد براساس این اصول پنجگانه، موجب تقویت همدیگر شده، جوامع پیچیده را بهوجود آوردند. بر پایه الگووارههای یادشده، نتایجی در چارچوب شاخصههای اقتصادی-جامعهشناختی نظیر ایجاد سامانههای تولید و توزیع، خانوادههای کارآمد، هرمهای قدرت و ابرنخبگان، ازبینرفتن همرایی عمومی و نخبگان درحال گسترش حاصل گردیده است. مدارک و دادههای پژوهش ازطریق مطالعات کتابخانهای، گردآوری شده که با استفاده از برخی روشهای توضیح تغییرات فرهنگی و نظریههای پیچیدگی اجتماعی-اقتصادی مورد تحلیل قرار گرفتهاند.
رقیه رحیمیسرخنی،
سال 7، شماره 25 - ( 9-1402 )
چکیده
از مهمترین دغدغههای هر دانشی موضوع اصطلاحشناسی در آن است. اصطلاحشناسی، مطالعۀ مفاهیم تخصصی و نحوۀ استفاده از آنها در یک حوزۀ علمی است. مسـأله در این پژوهش، تشویش نوشتن و بهطور کلی مسـألهمندی نوشتن در حوزۀ علم باستانشناسی و هدف آن ارائه تصویــری دقیق از اصطلاح شناسی دورۀ نوسنگی در روند گذار از مصرف غذا به تولید غذا است . این نوشتار تلاش دارد، مشکلات ناشی از تعدد و کثرت معادلها را مورد بررسی قرار داده و پیشنهادهایی در جهت یکسانی و یکنواختی آنها مطرح کند. برخی از واژههای تخصصی فرأیند نوسنگیشدن، در پس پویایی الگووارههای باستانشناسی و در گذر از باستانشناسی تاریخی-فرهنگی به باستانشناسی فرآیندی و پس از تغییر رویکردهای آستانهای به رویکردهای فرآیندی و بلندمدت شکلگرفتهاند؛ اما باستانشناسی ایران هنوز نتوانسته با این پویایی همگام شود. تصویری که از اینطریق برای کاربران علم باستانشناسی ایجاد میشود، تصویری ایستا از علم است و این نتیجهگیری را درپی دارد که علم، پدیدهای ساکن و تغییر ناپذیر است. این پژوهش با هدف نشاندادن مشکلات و کمبودهایی نوشته شده که میتواند در زمینۀ انتقال دانش باستانشناسی، بدون آمادهسازی زبان علمی، ایجاد شود. یکی از دلایل پرداختن به این موضوع، نیاز به انتقال دانش جدید است. از آنجاییکه در دورهای مهم از پژوهشهای باستانشناختی در ایران بهسر میبریم که دوران گذار از رویکردهای سنتی به فرآیندی است و مطالعۀ فرآیند نوسنگیشدن در بسیاری از مناطق ایران در آغاز راه قرار دارد، لازم است که به مباحثی مانند اصطلاحشناسی تخصصی این دوره، پرداخته شود. این نوشتار یک مطالعۀ کیفی به روش توصیفی-تحلیلی است که در آن ابتدا به توصیف برخی از مفاهیم و شاخصهای آن پرداخته شده و سپس پیشنهادهایی در ایجاد و معادلسازی اصطلاحات ارائه شده است.
الهام شیرزادی آهودشتی، حسن هاشمیزرجآباد، عابد تقوی، مهدی عابدینی عراقی،
سال 7، شماره 26 - ( 12-1402 )
چکیده
دشت میانکوهی فریم از توابع بخش دودانگه، در 60کیلومتری جنوب شهرستان ساری واقع است. کهنشهر فریم از آغاز دوران اسلامی، از جایگاه شهری و اهمیت سیاسی و نظامی برخوردار بود. اشارۀ منابع به مقام فریم در جایگاه تختگاه و انتساب عناوینی مانند: شهر، قصبه و دارالملک، از موقعیت سیاسی این شهر طی سدههای نخستین حکایت دارند. عوامل ژئوپلیتیکی، قابلیتهای نظامی و سیاسی را باید از علل مکانیابی فریم بهشمار آورد. الگوی شهرسازی فریم را باتوجه به حیات سنتهای پیشااسلامی طی سدههای نخستین، باید وامدار شهرسازی تاریخی دانست. طبق شواهد و مستندات، وجود بناهایحکومتی و یادمانی، سازهها و محلاتشهری از رواج نظام سهگانۀ شهری در فریم نشاندارد. نظر به اهمیت فریم، تاکنون پژوهشهای متمرکزی باهدف شناخت ساختارهای شهری آن صورت نگرفته است؛ از اینرو، با استناد به منابع تاریخی و اندک شواهد باستانشناختی، تلاش شد تا مهمترین متغیرهای مؤثر در شکلگیری، شکوفایی و زوال شهر موردشناسایی قرارگرفته و پیشنهادهایی پیرامون سازمان فضایی آن مطرحشود. دستیابی به دادههای مذکور با استفاده از روش توصیفی-تحلیلی و تحلیل تاریخی صورتگرفت. نقش فریم در تحولات سیاسی منطقه با تکیهبر شواهد باستانشناختی و قرائن تاریخی دیگر پرسش این پژوهش است. موقعیت فریم بهعنوان تختگاه اسپهبدتبرستان و نقش حاکمان آن در کنار دیگر قدرتهای سیاسی بههنگام تصمیمگیریهای مهم، از مرتبۀ پراهمیت فریم در نظام سیاسی تبرستان آنروز حکایت دارد. تعامل اسپهبدان تبرستان با یکدیگر و نیز با استنداران رویان در تصمیمات سیاسی-حکومتی، حاکی از نقش تعیینکنندۀ فریم، در سازمان سیاسی تبرستان آنروزگار است؛ علاوهبر این، نزدیکی به مراکز مهم سیاسی مانند: ساری، تمیشه، آمل و ولایت استارآباد موجبات اعزام سریع نیروهای نظامی به شهرهای مذکور یا شهرهای جنوبالبرز را بههنگام تهدید فراهم میکرد. نتایج مطالعات بیانگر آن است موقعیت طبیعی و توپوگرافی مناسب، موقعیت ژئوپلیتیکی، موقعیت سیاسی، نزدیکی به دیگر مراکز مهم سیاسی، رواج اقتصاد کشاورزی و دامپروری از مهمترین عوامل شکلگیری و توسعۀ فریم محسوب میشوند. طبق شواهد، مرکز شهر قدیم فریم منطقهای به وسعت هزارمترمربع به مرکزیت شاهنشین را دربر میگیرد. شکوه فریم متأثر از عوامل سیاسی و طبیعی، از پایانیِ سدۀ پنجم هجریقمری روبهافول گذاشت. سرانجام ظهور دولتصفویه در سدۀ 10ه.ق.، به حیات شهرهای ملوکالطوایفی تبرستان، ازجمله فریم پایان داد.
نرگس هاشمیدهقی، فتانه محمودی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده
روابط بین دو تمدن ایران و هند از ادوار کهن بهصورت متقابل برقرار بوده است. اشتراک و تبادل سنتهای فرهنگی بین ایران و هند در دورۀ «گورکانی» به اوج خود میرسد. حوزۀ اصلی عینیت یافتن فرهنگها را میبایست در هنر و ادبیات جستوجو نمود. این پژوهش، ضمن بررسی نسخۀ مصور حمزهنامه، که داستانهای آن برگرفته از برخوردهای گوناگون «حمزه» با «انوشیروان» و دربار ساسانیان که با حمزه در جنگ است و «اردشیر بابکان» که به یاری حمزه میشتابد، مصور شده است. همچنین به تأثیرات فرهنگی ایران/ هند بهواسطۀ ورود هنرمندان ایرانی در دورۀ گورگانی هند و تأثیرات ویژگیهای نگارگری دورۀ صفوی بر این نسخه میپردازد. مسألۀ اول که در این پژوهش مطرح میشود این است که، چگونه میتوان تأثیر نشانهای نگارگری صفوی بر نگارههای حمزهنامه در هند را با رویکرد سپهرنشانهای مورد خوانش قرار داد؟ و مسألۀ دوم پژوهش این است که، چه مؤلفههای از نگارگری ایران در مصور کردن حمزهنامه در دورۀ گورکانی هند تأثیرگذار بوده است؟ هدف پژوهش حاضر این است که مسألۀ تأثیر نگارگری دورۀ صفوی در تقابل با نگارگری گورکانی هند را مورد بررسی قرار دهد. روش پژوهش توصیفی-تحلیلی با رویکرد سپهرنشانهای «لوتمان» بوده و با استفاده از تقابل بین فرهنگی (ایران/ هند) به ویژگیهای حمزهنامه و تأثیرات ایران بر نگارگری هند اشاره کرده است. تأثیرات ویژگیهای نگارگری مکتب تبریز دوم صفوی و شخصیت حمزۀ ایرانی در تصویرگری حمزهنامه حضور پُررنگی را دارد. نتیجۀ این پژوهش حاکی از این است تا در سرزمین میزبان ارتباطی معنادار میان دو سپهرنشانهای خود و دیگری برقرار کنند و در ادامه به جذب عناصر و نشانههای در نگارههای حمزهنامه که برگرفته از شخصیت حمزۀ ایرانی است، سبب سازوکار فرهنگ ایرانی ازطریق داستان است، و جذبشدن آن توسط هنرمندان ایرانی در سپهر فرهنگی هند شده است.
حمید خانعلی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده
فرهنگ سنگافراشت در گسترۀ زمانی چندهزارساله از مرزهای غربی چین تا دریای بالتیک و اسپانیا متداول بوده و در دورههای اسلامی نیز در یافتههای باستانشناسی و منابع مکتوب در صور مختلفی نمود یافته است. پژوهش حاضر درصدد پاسخ به این پرسشها است که مهمترین عوامل گسترش زمانی و مکانی فرهنگ سنگافراشت انسانریخت چیست؟ و مفاهیم بهکار رفته در فرهنگ سنگافراشت انسانریخت در دوران پیشازتاریخ و دوران اسلامی چیست؟ پژوهش حاضر ضمن بررسی گسترش زمانی و مکانی این فرهنگ و معرفی نمونههای شاخص آن در حوزۀ جغرافیایی بین دریای سیاه و حوزۀ فرهنگی دریای خزر به بررسی چیستی و چرایی برپایی سنگافراشتها میپردازد. این پژوهش از نوع تحلیلی-تاریخی فرهنگی بوده که اطلاعات آن بر پایۀ مطالعات اسنادی و کتابخانهای گردآوری شده است. نتایج پژوهش حاضر نشان میدهند مهمترین عوامل گسترش زمانی فرهنگ سنگافراشت انسانریخت بهدلیل ارتباط آنها با سنن و آئینهای مذهبی بوده و آنچه سبب گسترش مکانی این فرهنگ شده، احتمالاً با مبادلات تجاری و بهتبع آن مبادلات فرهنگی ارتباط داشته است؛ همچنین سنگافراشتها درطول ازمنه به اشکال انسانی و حیوانی و نمادهای باروری قابل مشاهده است که در موارد متعددی در قالب، تجسم فرد متوفی در ارتباط با مدفن وی نمود یافته است. قدیمیترین نمونۀ سنگافراشت انسانریخت شناسایی شده در حوزۀ جغرافیایی مذکور، متعلق به استل دوبندی در شمال باکو است. این سنگافراشت در حالت برجای در ارتباط با یک کورگان بهدست آمده که درون آن مواد فرهنگی از اواخر دورۀ فرهنگ مایکوپ بهدست آمده است. این فرهنگ متعلق به اواخر هزارۀ سوم و اوایل هزارۀ دوم پیشازمیلاد است. در ادامۀ نمونههای دیگری از سنگافراشتها در سوریه، ترکیه و شمالغرب ایران نیز مورد بررسی قرار گرفته است. نتایج پژوهش حاضر نشان میدهند؛ هرچند ارتباط گاهنگاری و باستانشناختی بین نمونههای پیشازتاریخ و ازمنه بعد از میلاد وجود ندارد، اما تمامی نمونهها با مقولۀ تدفین، سنن و آئینهای مذهبی ارتباط داشته و به تجسم شخصی که احتمالاً از مرتبۀ اجتماعی بالایی برخوردار است، میپردازد. این موضوع در متون و یافتههای باستانشناختی نمود داشته است.
مرتضی عطائی، سید رسول موسویحاجی، کمال لطفینسب، راحله کولابادی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده
قلعهبندر در حاشیۀ شمالی دشت شیراز و برفراز کوه مُشرف بر تنگهای قرار گرفته که بههمراه تنگ اللهاکبر، تنها مسیرهای دسترسی شیراز به دشتهای شمالیتر و دشت مرودشت بودهاند. قرائن تاریخی در کنار شواهد باستانشناسی نشان میدهند که این قلعه بههمراه قلاع دیگری همچون قصر ابونصر و احتمالاً قلعۀ پل فسا، اداره و کنترل نواحی دشت شیراز در دوران ساسانی و صدراسلام تا پیش از احداث شهر نوبنیاد شیراز را در اختیار داشتهاند. با توجه به فقدان فعالیتهای منسجم باستانشناسی برروی این قلعه، در این جستار کوشش شده تا با گردآوری و تکیهبر شواهد تاریخی و جغرافیای تاریخی و سنجش آنها با برخی قرائن باستانشناسی، تصویری از تاریخ و دورههای استقرار و فترت این قلعه مهم در دشت شیراز بازسازی شود. این پژوهش درپی پاسخگویی به دو پرسش اصلی است؛ نخست آنکه با تکیهبر شواهد تاریخی موجود، قلعهبندر در چه دورههایی دارای استقرار و موردتوجه بوده و چه زمانی متروکشده است؟ دیگر آنکه مکانیابی قلعهبندر بهعنوان «دژ شهموبدِ» مذکور در منابع جغرافیایی تا چه میزان قابل پذیرش است؟ پژوهش حاضر با رویکردی تحلیلی-تاریخی انجامشده و گردآوری اطلاعات آن به شیوۀ اسنادی و میدانی بوده است. نتایج حاصل از این پژوهش نشان میدهند که قلعهبندر دستکم از دورۀ ساسانی تا دورۀ صفوی بهصورت متناوب و بهدفعات مورداستفاده قرار گرفته و پس از آن متروک شده است. از منظر ادبیات و فرهنگ عامه نیز شباهتهای جالبی میان روایتهای پیرامون این قلعه و داستانهایی از هزار و یک شب روشن شد که تا پیش از این چندان موردتوجه قرار نگرفته بود. در عینحال برخلاف آنچه غالباً از سوی پژوهشگران عنوان شده است، قلعۀ شاهموبد که در برخی منابع جغرافیایی متقدم اسلامی به آن اشاره شده نه با قلعهبندر که با ویرانههای موسوم به قصر ابونصر مطابقت مییابد.
خلیلالله بیکمحمدی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده
مجسمههای یادمانی، ازجمله آثار هنری بهشمار میروند که عمدتاً مرتبط با موضوعات آئینی و مذهبی بوده و دارای پیشینۀ بسیار طولانی هستند؛ هدف از ساخت اینگونه مجسمههای یادمانی، نمادین و گاهی نشان از جایگاه فرازمینی و جایگاه خداگونۀ صاحبان آن بوده است. در گسترۀ تاریخ ایران فرهنگی، پیشینۀ ساخت مجسمهها با چنین رویکردی، (مانند: الهۀ ونوس سراب) از دورۀ نوسنگی است که به یکباره از هزارۀ سوم، رشد فزآیندهای داشته و در دورۀ تمدن ایلام با ظهور حاکمان و خدایان متعدد، به اوج و اعتلای خود میرسد. از این مجسمهها، گاهی بهعنوان هدایای نذری در معابد و گاهی بهعنوان گورنهادها در تدفین اشخاص با رتبۀ اجتماعی بالا استفاده شده است. مجسمۀ سنگی یادمانی موزۀ نهاوند، نمونهای از اینگونه آثار بهشمار میآید که چگونگی پیدایش و ماهیت آن چندان روشن نیست. از آنجاییکه این یافتۀ فرهنگی از کاوش باستانشناسی بهدست نیامده است، ابهامات زیادی درخصوص آن وجود دارد؛ بنابراین هدف اصلی پژوهش حاضر، آن است تا ضمن بررسی ماهیت این مجسمۀ سنگی، با نگاهی شمایلنگارانه به نقش و جایگاه آن از منظر زمانی بپردازد. بر ایناساس، در اینجستار با طرح پرسش، در چگونگی ماهیت، جانگاری، سبک هنری و کاربری آن با فرض متعلق بودن این اثر فرهنگی به دورۀ ایلامی در گسترۀ حوزۀ فرهنگی سیماشکی، واکاوی میگردد. این پژوهش برای درک بهتر و گاهنگاری درست، میکوشد در قیاس با دیگر نمونههای مشابه و همعصر آن ارائه گردد تا به شناخت بهتری از آثار فرهنگ ایلام، بهویژه دورۀ سوکلمخها در زاگرسمرکزی بهدست آید. روش پژوهش در ایننوشتار، از نوع کیفی و مبتنیبر روش تاریخی-تحلیلی با بهرهمندی از رویکرد کتابخانهای خواهد بود. جهت بررسی گزارههای پژوهش، به شیوههای هنری پیکرهسازی تمدن ایلام و نمونههای مشابه آن در بینالنهرین رجوع شده است. برآیند پژوهش نشانگر آن است که مجسمۀ سنگی نهاوند براساس ویژگیهای بصری و ظاهری، در زمرۀ مجسمههای یادمانی به جامانده از دورۀ سوکلمخها (هزارۀ دوم پیشازمیلاد) ازمنظر زمانی، و با رعایت جوانب احتمال متعلق به سرزمین بزرگ سیماشکی از منظر جغرافیایی بوده است.
زهرا رجبیون، رحمت عباسنژادسرستی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده
تحلیل چرایی و چگونگی گردآوری مواد غذایی در جوامع انسانی گذشته، همواره یکی از محورهای اصلی پژوهشهای باستانشناسی و انسانشناسی بوده است. اینکار با استفاده از یافتههای گوناگون باستانشناختی انجام میشود. یکی از دادههای باستانشناسی که سهم بهسزایی در تحلیل زندگی اجتماعی و معیشتی جوامع، بهخصوص در دورههای پیشازتاریخ دارد سفال است. در این پژوهش برای شناخت تغییرات، تحولات و وضعیتهای اجتماعی و معیشتی شرق مازندران از هزارۀ چهارم تا هزارۀ دوم پیشازتاریخ به مطالعۀ کاربری سفالهای یاقوتتپه، حاصل از بررسی و کاوش محوطههای مرتبط در شرق مازندران پرداخته شده است. سفالها، از نظر کاربرد به سه دسته تقسیمبندی شدند؛ این آثار شامل: ظروف آشپزخانهای، ظروف ذخیرۀ مواد غذایی و ظروفی با کاربردهای روزانه هستند. در این تقسیمبندی، متغیرهای گوناگون ازجمله خمیره، شیوۀ ساخت، روش پرداخت، تزئین و فرم درنظر گرفته شدهاند. برای تحلیل ارتباط متغیرهای مذکور نیز، از آزمون کی-اسکوار استفاده شده است. بهعلاوه، ارتباط کاربری و فرم سفالها با هر یک از لوکوسهای کاوش نیز به کمک آزمون کراسکال-والیس بررسی شد. رخساره و ریخت اجتماعی و معیشت ساکنان یاقوتتپه و روند تغییرات آن از اواخر هزارۀ چهارم تا ابتدای هزارۀ دوم پیشازتاریخ ازطریق طبقهبندی، گونهشناسی و تحلیل سفالها و بازسازی شکلی و عملکردی برخی از آنها، پرسش خاص، و نیز شرق مازندران، پرسش عام این پژوهش است. فرضبر آن است که این رویداد و چالش در شرق مازندارن که نقطۀ تلاقی فرهنگهای مختلف و دروازۀ ورود به دشت گرگان و آسیای میانه از یکسو و دامنههای جنوبی البرز مرکزی و دشتهای شاهرود، دامغان و سمنان ازطریق دشتهای میانکوهی است، جریان داشته و قابل مطالعه و بررسی علمی است. این مطالعه نشان داده که بین سفالهای آشپزخانهای و ظروف ذخیرۀ مواد غذایی با برخی از لوکوسها، ارتباط معناداری برقرار است؛ ولی، این ارتباط در ظروف دارای کاربردهای روزانه بسیار ضعیف است. یکی از نتایج مهم دیگر این مطالعه آن است که در اواسط استقرار در این تپه (هزارۀ سوم پیشازتاریخ بهبعد)، رفتهرفته سفالهای متنوعتری تولید شدهاند؛ از اینپس، استاندارد و قانونمندی خاصی در تولید سفال رعایت شده است. بهعلاوه، تنوع کاربری ظروف را میتوان یکی از نشانههای افزایش تنوع رژیم غذایی ساکنان محوطه تلقی نمود؛ این امر میتواند یکی از دلایل و یا عوامل پیچیدهترشدن زندگی اجتماعی و معیشتی جامعۀ یاقوتتپه از هزارۀ سوم پیشازتاریخ بهبعد بوده باشد.
حسن فاضلینشلی، مجتبی صفری، یودیت تومالسکی، مینا مدیحی، نرجس حیدری، نرجس خانفینی، قاسم مرادی، یوسف فاضلینشلی، زهرا آقاجاننسب،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده
سواحل جنوبشرق دریای کاسپی در منطقهای که از آن بهعنوان «کنار بوم»1 یاد میکنند، همانند بسیاری از دیگر نقاط هلالحاصلخیز، شاهد دگردیسیهای عظیم در ساخت جوامع بشری در آستانه انقلاب نوسنگی در اوایل دورۀ هلوسن بوده است. گرچه تاکنون باستانشناسان نتوانستهاند پیوندی میان پایان دورۀ پارینهسنگی جدید و دورۀ فراپارینهسنگی را در منطقه مستندسازی نمایند، ولی بهنظر میرسد که شکارورزان و گردآورندگان خوراک در حدود ۱۵۰۰۰ سال قبل از زمان حاضر، وارد منطقه شده و یکی از مهمترین رخدادهای جوامع بشری را در آستانۀ نوسنگیشدن رقم زدند. یکی از غارهایی که میتوان شواهد حضور انسان در این بازۀ زمانی را موردمطالعه قرارداد، غار کمربند است که در سالهای ۱۹۴۹و ۱۹۵۱م. توسط «کوون» کاوش گردید. اگرچه این کاوشها، چشمانداز جدیدی از ادوار فرهنگی انسان غارنشین را برما روشن ساخت؛ اما پس از گذشت 70سال، همچنان ابهامات زیادی در شناخت تسلسل گاهنگاری این جوامع، بهخاطر آشفتگی یافتههای حاصل از کاوش وجود دارد؛ بههمیندلیل با هدف شناخت توالی استقراری در این محوطه در زمستان سال 1400 تیمی از باستانشناسان ایرانی به کاوش مجدد در این غار پرداختند تا در اینراستا بتوانند به بازسازی این جوامع در گذار از دورۀ میانسنگی به نوسنگی با پاسخگویی به پرسشهایی ازجمله، توالی استقرار در این غار و یا بررسی تغییرات محیطی در ترک و یا توالی سکونت در این استقرارگاه به چه صورت بوده است؟ با توجه به تردیدهای فراوانی که در گاهنگاری این محوطه وجود داشت؛ یکی از هدفهای اساسی این کاوش، انجام آزمایشهای مجدد برروی یافتههای جدید، ازجمله استفاده از آزمایش کربن 14 برروی نمونههای زغال و استخوان است تا با کمک آن بتوان تسلسل و توالی استقرار در این محوطه را بازشناسی نمود. این نتایج نشان میدهد که غار در بازۀ زمانی60±12270 تا 60±11810پیشازمیلاد توسط جستجوگران خوراک مورد سکونت قرار گرفته است.
ایرج رضائی، مهدی خلیلی، آوا فرجی،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده
شهر «اشرف»، «بهشهر» کنونی، در سال 1021ه.ق. بهدستور «شاهعباس اوّل»، احداث و همزمان، عمارتهایی در آن بنا شد. در کفسازی بناهای سلطنتی بهشهر از سنگهای تراشخورده استفاده شده که بر سطح برخی از آنها، علائم حجاران دورۀ صفوی نقر شده است. باوجود اهمیت فراوان مجموعۀ نقوش مذکور، اما صرفنظر از یک اشارۀ کوتاه توسط دمورگان در اواخر قرن 19م.، تاکنون هیچ مطالعۀ مستقل و مفصلی دربارۀ علائم حجاری مجموعۀ بهشهر صورت نگرفته است. در این پژوهش که براساس بررسی میدانی و مطالعات تکمیلی کتابخانهای صورتگرفت، 266 بلوک سنگی علامتدار شامل 309 نشان مربوط به حجاران صفوی در مجموعۀ باغشاه و کاخ عباسآباد بهشهر، شناسایی و مستندنگاری شد. هدف از این پژوهش، پاسخ به پرسشهایی دربارۀ ماهیت و مفهوم علائم حجاری در مجموعۀ بهشهر، طبقهبندی آنها و دستیابی به اطلاعاتی دربارۀ ساخت و سازهای مجموعۀ مذکور از طریق مطالعۀ علایم حجاری است. برای دستیابی به این هدف، علائم مذکور مطالعه و طبقهبندی شده و برخی جنبههای ظاهری و مفهومی این نشانها، از طریق مقایسۀ تطبیقی با نمونههای مشابه در ایران و سایر مناطق همجوار روشن شده است. نتیجۀ این پژوهش نشان میدهد که برخی از علائم حجاران در مجموعۀ صفوی بهشهر دارای نمونههای مشابه، حتی درمیان قدیمیترین نمونهها از دوران هخامنشی تا قاجار هستند. بیشینۀ علائم حجاران مجموعۀ بهشهر را میتوان در گروه علائم هندسی و سپس ابزار و اشیاء و تعداد کمتری را هم میتوان در گروه نقوش گیاهی یا جانوری طبقهبندی نمود. برخی از علائم هم شباهتهایی با الفبای ارمنی و گرجی دارند که احتمالاً حاکی از حضور حجاران این مناطق در ساخت مجموعۀ بهشهر است. بااینحال تقریباً هیچیک از علائم حجاری پرتعداد مجموعۀ مذکور، را نمیتوان با اطمینان نقوش مذهبی یا آئینی نامید.
احمد نیکگفتار، عابد تقوی، حسن هاشمیزرجآباد، امین مرادی،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
شهر تاریخی اسفراین، معروف به «شهر بلقیس»، یکی از شهرهای مهم و با شکوه دوران اسلامی است که بین راه تاریخی جرجان و نیشابور واقع شده است. اسفراین در دوران سامانیان و غزنویان از ولایات مهم نیشابور بود و مدت زمان اندکی پس از ایلغار مغول و نابودی نیشابور، با رویکار آمدن ایلخانیان احیا و بیش از پیش شکوفا شد. در ابتدای حکومت «تیمور»، این شهر بهشدت تخریب و از اواخر دورۀ تیموری تا اواخر حکومت «شاه عباس صفویه» با فراز نشیبهای سیاسی نسبتاً آرام روبه رشد بوده و با حملۀ «افغان»ها و تغییرات جمعیتی این شهر بهصورت کامل متروک میشود. یکی از مهمترین کالاهای با ارزش که از قرن سوم تا دوازدهم هجریقمری از چین به مناطق دیگر صادر میشده است، ظروف سفالی سلادن و دیگری ظروفی معروف به آبی-سفید است. از دورۀ صفویه علاوهبر واردات سفالینههای آبی-سفید، گونههای از همین نوع در داخل ایران تولید میشد؛ با توجه به 9 فصل کاوش باستانشناختی در شهر بلقیس، 5 قطعه سلادن و 2 قطعه سفال آبی-سفید بهدست آمده است که درمورد آنها تاکنون مطالعاتی صورت نگرفته و بههمینمنظور پژوهش ضرورت یافت. هدف این پژوهش علاوهبر معرفی سفالینههای چینی، مشخص نمودن ارتباطات فرهنگی درونمنطقهای و برونمنطقهای، بازخوانی خطوط نوشته شده در دو قطعه سفال آبی-سفید است. پرسشهای اصلی این پژوهش این است که، اولاً این سلادنها و چینیهای آبی-سفید مربوط به چه دورهای است؟ دوماً سفالهای موردمطالعه با توجه به ساختار فنی و مقایسۀ گونهشناختی، تولید محلی یا فرامنطقهای است و از چهطریقی وارد شهر اسفراین شده است؟ سومین اینکه، دلیل حضور اینگونه از سفالینهها در شهر تاریخی اسفراین براساس بافت باستانشناسی و اسناد تاریخی بیانگر چیست ؟ روش تحقیق توصیفی-تحلیلی و شیوۀ جمعآوری اطلاعات برپایۀ مطالعات میدانی و کتابخانهای است. نتایج نشانداد که سلادنها ازلحاظ دورۀ زمان بین قرن دوم تا هشتم هجریقمری مربوط است و سفالینههای آبی-سفید به اوایل قرن هشتم تا یازدهم هجریقمری تاریخگذاری میشوند. سلادنها و آبی-سفیدهای مورد بررسی تماماً غیربومی و ازطریق راه دریای و خشکی وارد شهر اسفراین شده است. با توجه به کیفیت و نایاب بودن، نوع نقوش و نوع خطوط و مضامین نوشتاری مربوط به طبقات اعیان نشین و ثروتمند شهر مربوط میباشد.
رضیه هاشمزاده، محمد قمریفتیده، رحمت عباسنژاد سرستی،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
یکی از واقعیتهایی که در بافتهای باستانشناختی مربوط به اواخر عصر مفرغ دیده میشود، ترک و یا کوچکشدن بیش از اندازۀ محوطهها است. بسیاری از محوطهها و سکونتگاههای فلات ایران و خارج از فلات ایران در پایان عصر مفرغ بهصورت ناگهانی و غیرمنتظره دچار فروپاشی شدند و یا روند رو به رشد این جوامع متوقف شده است. پژوهشگران عوامل متعددی ازجمله: سیل، زلزله، مهاجرت اقوام تازهوارد و... را برای این رخداد درنظر گرفتهاند که به این عوامل میتوان تأثیر عاملی چون «شهرنشینی مفرط» را نیز اضافه کرد که چندان به آن پرداخته نشده است. متعاقب شهرنشینی مفرط چالشهایی از قبیل: تغییرات گرمایی منطقهای، تخریب زیستگاه و تنوع زیستی و اکوسیستم بهعنوان عواملی شتابدهنده در بحرانهای این دوره، میتوانسته وخامت شرایط را بیشتر کند و پرسش اصلی این پژوهش بررسی شواهد و میزان و چگونگی اثرگذاری این عوامل در ایجاد بحرانهای عصر مفرغ پایانی است. نتایج این پژوهش نشان میدهد که پس از افزایش جمعیت در مراکز شهری با توجه به عدم برنامهریزی اداری برای کنترل شرایط ناشی از شهرنشینی متراکم و درنتیجه برهمخوردن نظم محیطی و توازن طبیعی، جامعه بهصورت یک سیستم پایدار سعیدر بازگرداندن شرایط طبیعی کرده که این سعی، در برگشتن به توازن بهصورتهای مختلف همچون تصمیم به ترک استقرارگاههای بزرگ و حرکت بهسمت نواحی حاشیهای و پیرامونی دارای منابع غذایی و آبی کافی بروز کرده است. شواهد این رخداد در مناطقی مانند: مرو، بلخ شمالی و جنوبی و نواحی دوآب در شرق سند دیده میشود؛ در برخی موارد نیز بحران در جوامع بیشتر شده و بهصورت مشکلات جدیدتر همچون قحطی و بیماریهای همهگیر و جدالهای بین منطقهای و مواردی از این دست بروز کرده که منجر به فروپاشی جوامع شده است.
احد وریجی، مرتضی حصاری،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
خوانش آثار باستانی، نخستینگام پس از عمل کاوش است؛ از اینرو، پرداختن به اشیائ باستانی بهعنوان رکن اساسی علم باستانشناسی، بهویژه توجه به مسائل روششناختی جهت تحلیل دستساختههای تاریخی امری ضروری مینماید؛ بهعبارت دیگر، لزوم بهکارگیریِ ظرفیتهای روششناختی نو، با تأکید بر رابطۀ میان رسانۀ بصری و دستساختۀ باستانی بهعنوان منابع اطلاعاتی ارزشمند، کانون بحث حاضر را تشکیل میدهد. در همین راستا، در سه دهۀ اخیر روایتشناسی دیداری نیز به مثابۀ روشی نوپدید در تاریخ هنر معاصر، در کنار دیگر حوزههای بینارشتهای، جهت تحلیل معانی متون بصری و شناخت ژرفتر اسناد مکشوف باستانی موردتوجه قرار گرفته است. روایتشناسی دیداری از -مکتب نخست ویَن- سربرآورد؛ مبانی نظری آن، عمدتاً بر محور ایجاد تاریخ هنرِ علمی، صرفنظر از هرگونه داوری زیباییشناختی، همچنین تدوین یک روش دقیق تحلیلی که بهوسیلۀ آن بتوان کلیۀ دستآفریدههای فرهنگی را مورد خوانش قرار داد استوار بود. هدف اصلی پژوهش حاضر نیز شناسایی شیوههای مختلفی است که ازطریق آن آفرینندگان این آثار به خلق انواع روایتهای داستانی و انتقال معانی، بهواسطۀ سه شاخص: «شخصیت»، «مکان صحنه» و «حرکت» پرداختهاند؛ بنابراین با استفاده از نظام گونهشناختی روایت تصویری «فرانس ویکهاوف» در مکتب وین، گونههای بنیادین روایت برروی شش نمونۀ مطالعاتیِ تمدن باستانی جیرفت مورد بررسی قرار گرفت. درنتیجه، پس از بررسی بسامد یا بیشینۀ گونههای پرتکرار درمیان نمونههای تصویری تمدن جیرفت، نشان داده شد که الگوهای روایت دیداری در این تمدن باستانی همچنان از گسترۀ نظام گونهشناختی ویکهاوف تبعیت میکنند. درنهایت به کمک تحلیل گونهشناختی، نمونههای موردمطالعه منطبقبر الگوهای روایی منفرد، تداومی و تکاملی ویکهاوف، در قالب یک جدول صورتبندی شد.
اسدالله جودکیعزیزی، سید رسول موسویحاجی، سحر عبدالهی، افشین ابراهیمی،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
معماران ایرانی، گاه در ساخت آثار بهگونهای عمل میکردند که دستساختههایشان جدای از کارکرد اصلی، در عملکردهای دیگری نیز بهکار آیند. این مهم بیش از هرچیز به اقلیم گرم و خشک ایران با تابستانهای بلند بازمیگردد. در ساخت و پرداخت آثار معماری مرتبط با آب، این اندیشه بیشتر نمود یافت و بیش از هرجای دیگری در شهر اصفهان و بیش از هر بنای دیگری در ساخت چند پل تاریخی رخ داد. باوجود انجام پژوهشهای بسیار در ارتباط با آثار معماری اصفهان، این موضوع در بررسی پلهای تاریخی آنچنانکه باید، موردتوجه قرار نگرفته است؛ از اینروی در پژوهش پیشِرو تلاش شده پلهای «شهرستان/جی»، «اللهوردیخان/سیوسه پل»، «خواجو/شاهی» و «جوبی/سعادتآباد» که کارکرد غیرارتباطی مهمی نیز داشتهاند، از منظر دیگری بررسی شوند. یافتههای تحقیق با مطالعات اسنادی گردآوری شدهاند و برای تجزیه و تحلیل آنها از رهیافت تاریخی بهره گرفته شده است. نتایج پژوهش نشان میدهند که باوجود قرارداشتن الگویی در معماری منظر ایرانی با نام «چشمهعمارت» و در شبهقاره، با نام «جالمَحَل»، نخستینبار است که در ایران از پل با وجه تشریفاتی استفاده میشود. روابط سیاسی و فرهنگی گستردۀ ایران با شبهقاره در دورۀ صفوی، باعث شد که این شیوه به معماری ایرانی نیز ورود کند. در پل شهرستان که ساختار کهنتری دارد، در دورۀ صفوی عمارتی با طرح «هشتبهشت» بر ابتدای آن افزوده شد. در ساخت پلهای اللهوردیخان، خواجو و جوبی این نشیمن(ها) از قبل پیشبینی شده بودند؛ در مقایسۀ نمونههای ایرانی با کوشکهای واقعدر آب شبهقاره، ضمن بیان این برگیری در شیوۀ ساخت و پرداخت چشمانداز، کارکردهای تقریباً برابری نیز یافتند. شاهان در هنگامۀ جشنآبریزان با دستگاه حکومتی در آنها استقرار مییافتند و گاه با پذیرفتن سفرا و مهمانان خارجی و بزرگان کشوری و لشکری به نظارۀ مراسم آبپاسی، آتشبازی و قایقسواری در دریاچهای مینشستند که گاه با تختهبند کردن پل خواجو شکل میگرفت. تعدیل هوا با انباشت آب و تغذیۀ سفرههای آب زیرسطحی بهرههای دیگری بود که با ساخت این چشمهعمارتها، حاصل میشد.
وحید زلفیهریس، حسن هاشمیزرجآباد، عابد تقوی، علی فرحانی،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
بیشک محدودۀ جنوب استان تهران که در طول زمان و بهویژه قرون متأخر اسلامی به استناد منابع تاریخی در اقلیم چهارم تشکیل میشده است؛ همواره از نقطهنظر موقعیت جغرافیایی و سیاسی برای حکومتهای این دوران نیز از اهمیت بالایی برخوردار بود. یکی از دلایل پر اهمیت بودن این منطقه، قرارگیری آن بر سر سه مسیر مهم ارتباطی بود که تهران را به شهر قم متصل مینمود. پژوهش فوق با اهدافی چون بازشناسی و مستندسازی و همچنین شناختِ شکلگیری و کارکرد تأسیسات وابسته در راههای باستانی واقعدر جنوب استان تهران به قم انجام پذیرفته که در این بین دو پرسش نیز مطرح است؛ 1) مهمترین راههای ارتباطی واقعدر پهنۀ جنوبی استان تهران بهسمت قم کدام مسیرهای ارتباطی هستند؟ و 2) شبکۀ راههای موردمطالعه عموماً از کدام الگو یا الگوهایی تبعیت میکرده است؟ بر ایناساس و با تکیهبر منابع مکتوب تاریخی و مطالعات میدانی باستانشناسی میتوان این فرضیات را پیشنهاد داد؛ سه مسیر مهم ارتباطی در منطقۀ موردمطالعه، از ابعاد منظرین راه (منظر اقامتی-رفاهی، هدایتی-حرکتی امنیتی) که بهصورت یک مجموعۀ منسجم بودند، تبعیت میکردند. مسیرهایی که جدا از آنکه کارکردهای «تجارتی و تأثیرات اقتصادی» بر جوامع ساکن در همجواری خود داشتند؛ تأثیرات بسیاری نیز بر «روابط فرهنگی و اجتماعی» این جوامع میگذاشتند. پژوهش حاضر با روش توصیفی-تحلیلی و گردآوری اطلاعات بهصورت مطالعات اسنادی و تاریخی و بررسیهای باستانشناسی انجام شده است. نتایج پژوهش حاضر بیانگر آن است که سه شبکۀ ارتباطی مهم: 1) دروازۀ عبدالعظیم ری-کنارگرد-دیرگچین-قم، 2) علیآباد-حوض سلطان-قم (متروکه)، و 3) علیآباد-منظریه-قم، در منطقه جنوب استان تهران بهسوی قم بهترتیب زمانی واقع بود.
رحمت عباسنژادسرستی، راحله کولابادی،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
محوطۀ وِلِم در حدود 500متری روستای ولم در 36کیلومتری شهرستان بهشهر در شرق استان مازندران قرار دارد. این محوطۀ گورستانی در سال 1399ه.ش. در جریان ساخت جادهای نزدیک به روستا به شکل تصادفی شناسایی و یک سال بعد کاوشهای نجاتبخشی در محوطه آغاز شد. طی نخستین فصل کاوش، تدفینهایی از دوران پیش از اشکانی و بهویژه تدفینهای شاخصی از دورۀ اشکانی کشف شد که از اینمیان، 26 تدفین متعلق به دورۀ اشکانی و به شکل گورهای دخمهای است. این پژوهش به تدفینهای اشکانی در این محوطه در نخستین فصل کاوش اختصاص یافته است. با توجه به کمبود دانش ما از دوران تاریخی در شمال ایران و بهویژه استان مازندران، نتایج کاوشهای محوطۀ ولم اهمیت دوچندانی مییابد؛ ضمن اینکه تنها تعداد کمی محوطۀ اشکانی در استان مازندران شناسایی شده و اطلاعات تاریخی ما از شمال ایران در این دوران نیز محدود است. در این نوشتار با روش توصیفی-تحلیلی به بررسی و مطالعۀ یافتههای نخستین فصل کاوش در ولم پرداخته شده است تا به این پرسشها پاسخ داده شود؛ 1) ساختار گورها و شیوۀ تدفین در محوطۀ ولم چگونه است؟ 2) با توجه به رواج تدفین گوردخمهای در شمال ایران، خاستگاه و علت پراکنش این شیوۀ تدفینی در این منطقه چیست؟ نتایج مطالعات میدانی نشان میدهد که گورهای اشکانی شناسایی شده در این محوطه به شکل گوردخمههایی شامل دالان، ورودی و فضای تدفین هستند. همچنین مقایسۀ تطبیقی گورهای این محوطه با نمونههای مشابه در شمال ایران و نیز خارج از ایران نشان میدهد که این نوع گورها درمیان اقوام کوچنشین رواج بسیاری داشته است و با توجه به موقعیت جغرافیایی شمال ایران، احتمالاً با نفوذ اقوام کوچرو ازجمله قوم داهه به منطقه مرتبط بوده و یا بهدلیل تعاملات نزدیک بین اقوام کوچنشین و ساکن در این منطقه پدید آمده است.
محسن انتظاریان، محمد قمریفتیده،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
بررسی برهمکنشهای فرهنگی و اقتصادی در جنوبشرقی فلات ایران طی هزارۀ سوم پیشازمیلاد یکی از مباحث مهم در شناخت فرآیندهای شکلگیری شبکههای مبادلۀ فرامنطقهای و پیدایش جوامع شهری اولیه است. دو محوطۀ باستانیِ شَهداد در دشت تکاب و تپۀحیی در دشت سوغان، بهدلیل موقعیت جغرافیایی راهبردی خود در مسیرهای ارتباطی میان آسیای مرکزی، درۀ سند و بینالنهرین، نقشهای متمایز اما مکملی در این شبکهها ایفا کردهاند. مسئلۀ اصلی این پژوهش، تبیین جایگاه اقتصادی و فرهنگی هر یک از این دو مرکز در ساختار مبادلاتی عصر مفرغ و تحلیل ماهیت روابط میان آنها با حوزههای پیرامونی است. هدف مطالعه، ارائۀ تحلیلی تطبیقی از دادههای باستانشناختی بهمنظور بازشناسی الگوهای تولید، توزیع و انتقال عناصر فرهنگی در جنوبشرقی ایران است. پرسشهای تحقیق بر این محور استوار است که تفاوت در مسیرهای ارتباطی چگونه بر سازمان اقتصادی، فناوری تولید، و بیانهای فرهنگی در این دو محوطه تأثیر نهاده است. فرضیۀ پژوهش بر آن است که شَهداد، در پیوند مستقیم با فرهنگ بلخی-مروی (BMAC)، بهعنوان مرکز واسطهای میان آسیای مرکزی و فلات ایران عمل میکرد؛ درحالیکه تپه یحیی، بهسبب تولید گستردۀ ظروف کلوریتی و شواهد اداری نظیر لوحهای پروتوایلامی و مُهرهای نوع خلیجفارس، مرکز کارگاهی و تجاری مهمی در مسیر جنوبی مبادلات بهشمار میرفت. روش تحقیق برمبنای تحلیل تطبیقی و تفسیر میانرشتهای دادههای باستانشناختی است که از هر دو محوطه و مناطق همزمان همجوار بهدست آمدهاند. نتایج نشان میدهد تفاوتهای فرهنگی و مادی میان شَهداد و تپه یحیی حاصل مشارکت آنها در دو نظام ارتباطی و تجاری متفاوت است؛ بدینترتیب، شَهداد بازتاب نفوذ مستقیم عناصر فرهنگیِ آسیای مرکزی است، درحالیکه تپه یحیی پیوندهای ساختاری خود را با جهان ایلامی، بینالنهرین و درۀ سند حفظ کرده است. این یافتهها بیانگر آن است که جنوبشرقی فلات ایران در هزارۀ سوم پیشازمیلاد عرصۀ تلاقی سیستمهای فرهنگی مستقل، اما درهمتنیده، بوده است.
روحاله یوسفیزشک، خلیلالله بیکمحمدی، سعید باقیزاده، حسن افشاریسالکی،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
قدیمیترین شواهد مربوط به بهرهبرداری انسان از میوههای درخت خرمای وحشی در خاورمیانه به هزارههای ششم و پنجم پیشازمیلاد بازمیگردد. باوجود کمبود دادههای باستانشناختی، معمولاً چنین پنداشته میشود که در پایان دورۀ اوروک متأخر، سومریان نخستین باغهای خرما را بنیان نهادند و این فرضیه تاکنون به اثبات نرسیده و مسئله را به موضوعی بحثبرانگیز تبدیل کرده است. همچنین، بهدلیل آنکه خط آغازایلامی بهطور کامل رمزگشایی نشده، اطلاعات فعالیتهای کشاورزی در جامعۀ آن بسیار محدود است. آنچه تاکنون از ساختار نظام اقتصادی این جامعه دریافتهایم، برمبنای مقایسۀ نشانههای گِلنبشتههای آغازایلامی با نمونههای مشابه در گِلنوشتههای آغازمیخیِ بینالنهرینی است؛ نشانههایی که بیشتر به فعالیتهای کارگری، دامداری و محصولات دامی اختصاص یافتهاند. فرضیۀ اصلی پژوهش، درخصوص برخی نشانههایِ تاکنون ناشناخته یا بهدرستی تفسیر نشدۀ متون آغازایلامی است که درحقیقت بازنماییهایی از درخت نخل خرما و میوۀ آن هستند؛ درنتیجه، خرما و باغداریِ نخل، برخلاف تصور پیشین، بخش قابلتوجهی از اقتصاد معیشتی شوش در اواخر هزارۀ چهارم پیشازمیلاد را تشکیل میدادهاند. در همینراستا، پرسشهای پژوهش عبارتنداز: ۱) آیا در گِلنبشتههای آغازایلامی میتوان نشانههایی قابلاتکا از نخل خرما شناسایی کرد؟ ۲) این نشانهها در مقایسه با نمونههای تصویری همزمان یا متأخرتر چه جایگاهی دارند؟ ۳) شناسایی این نشانهها چه تأثیری بر بازسازی نظام اقتصادی و سطح دانش باغداری جامعۀ آغازایلامی دارد؟ این پژوهش با رویکرد تطبیقی و نشانهشناختی، نخست ویژگیهای فنوتیپی قابلتشخیص نخل خرما را استخراج و سپس آنها را با نشانههای موجود در گِلنبشتههای آغازایلامی مقایسه میکند و در ادامه، با نمونههای تصویری همزمان و متأخرتر ایرانی و بینالنهرینی تطبیق داده شده و ازطریق تحلیل مقایسهای، امکان همسانسازی آنها، سنجیده میشود. نتایج پژوهش نشان میدهد که چند نشانۀ شاخص در متون آغازایلامی با ویژگیهای فنوتیپی نخل خرما همخوانی دارد و میتوان آنرا بهعنوان کهنترین بازنماییهای شناختهشده از نخل خرما در جنوبغرب ایران معرفی کرد. این گزاره، افق تازهای برای بازشناسی اقتصاد معیشتی و دانش باغداری در شوشِ آغازایلامی میگشاید و نشان میدهد که خرما و فرآوردههایِ آن، احتمالاً نقشی بنیادین در اقتصاد این دوره داشتهاند.
حامد طهماسبیفر، حسن فاضلینشلی، مجتبی صفری، یودیت تومالسکی، جبرئیل نوکنده، نصیر اسکندری،
سال 9، شماره 34 - ( 12-1404 )
چکیده
مجموعۀ فعالیتهای میدانی، شامل دو فصل بررسی و کاوش در گورستان شهنهپشتۀ بابل در دامنههای شمالی رشتهکوههای البرز در مازندران مرکزی در سالهای 1397 و 1399ه.ش. منجر به یافتن مجموعهای از گورها و تدفینهای انسانی گردید که در سرتاسر این محوطۀ 11هکتاری پراکنده بودند. با توجه به حجم تخریبهای حاصل از کند و کاوهای غیرمجاز در محوطه، در حدود 32تدفین مضطرب و خارج از بافتار اصلی و فاقد هرگونه اطلاعات قابل طبقهبندی مشاهده شد، در مقابل، با انجام کاوشهای علمی در قالب 16ترانشه، درمجموع 39تدفین انسانی قابل شناسایی یافت گردید که مجموعه اطلاعات باستانشناختی مرتبط با هر تدفین ثبت و طبقهبندی گردید. در این پژوهش تلاش گردیده تا با مطالعۀ مجموعهای از متغیرهای مختلف، ازجمله شیوههای تدفین شامل: وضعیت و جهت قرارگیری بدن، ساختار معماری گورها، جنسیت و سن اسکلتها و همچنین اشیاء دفنشده در گورها، به پرسشهایی درمورد وجود شیوهها و الگوهای احتمالی تدفینی، طبقهبندی اشیاء و ارتباطات فرهنگی آن با محوطههای درونمنطقهای و فرامنطقهای پاسخدهیم. نتایج سنسنجیهای مطلق و مطالعات مقایسهای نشاندهندۀ تعلق این گورستان به گسترۀ زمانی درازمدتی از سدههای 11 و 12پ.م. (آهن I) تا سدههای 4 و 3پ.م.، یعنی دورۀ هخامنشی تا اوایل اشکانی (آهن IV) هستند و از اینرو، مواد فرهنگی آن قابلمقایسه با محوطههای درونمنطقهای مازندران، مانند: گوهرتپه، لفورک، غار هوتو و پریجا و نیز محوطههای فرامنطقهای در دشت گرگان، فلاتمرکزی و بهویژه منطقۀ گیلان است؛ همچنین، یافتهها نشان میدهند که گورخفتگان شهنهپشته در برخی از جنبههای تدفینی، ازجمله: وضعیت قرارگیری به حالت طاقباز و جهت صورت بهطرف جنوب از الگوی خاصی تبعیت میکنند و دارای سنتهای تدفینی درازمدتی هستند.