logo

جستجو در مقالات منتشر شده



حمید خانعلی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

فرهنگ سنگ‌افراشت در گسترۀ زمانی چندهزارساله از مرزهای غربی چین تا دریای بالتیک و اسپانیا متداول بوده و در دوره‌های اسلامی نیز در یافته‌های باستان‌شناسی و منابع مکتوب در صور مختلفی نمود یافته است. پژوهش حاضر درصدد پاسخ به این پرسش‌ها است که مهم‌ترین عوامل گسترش زمانی و مکانی فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت چیست؟ و مفاهیم به‌کار رفته در فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت در دوران پیش‌ازتاریخ و دوران اسلامی چیست؟ پژوهش حاضر ضمن بررسی گسترش زمانی و مکانی این فرهنگ و معرفی نمونه‌های شاخص آن در حوزۀ جغرافیایی بین دریای سیاه و حوزۀ فرهنگی دریای خزر به بررسی چیستی و چرایی برپایی سنگ‌افراشت‌ها می‌پردازد. این پژوهش از نوع تحلیلی-تاریخی فرهنگی بوده که اطلاعات آن بر پایۀ مطالعات اسنادی و کتابخانه‌ای گردآوری شده است. نتایج پژوهش حاضر نشان می‌دهند مهم‌ترین عوامل گسترش زمانی فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت به‌دلیل ارتباط آن‌ها با سنن و آئین‌های مذهبی بوده و آن‌چه سبب گسترش مکانی این فرهنگ شده، احتمالاً با مبادلات تجاری و به‌تبع آن مبادلات فرهنگی ارتباط داشته است؛ هم‌چنین سنگ‌افراشت‌ها درطول ازمنه به اشکال انسانی و حیوانی و نمادهای باروری قابل مشاهده است که در موارد متعددی در قالب، تجسم فرد متوفی در ارتباط با مدفن وی نمود یافته است. قدیمی‌ترین نمونۀ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت شناسایی شده در حوزۀ جغرافیایی مذکور، متعلق به استل دوبندی در شمال باکو است. این سنگ‌افراشت در حالت برجای در ارتباط با یک کورگان به‌دست آمده که درون آن مواد فرهنگی از اواخر دورۀ فرهنگ مایکوپ به‌دست آمده است. این فرهنگ متعلق به اواخر هزارۀ سوم و اوایل هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد است. در ادامۀ نمونه‌های دیگری از سنگ‌افراشت‌ها در سوریه، ترکیه و شمال‌غرب ایران نیز مورد بررسی قرار گرفته است. نتایج پژوهش حاضر نشان می‌دهند؛ هرچند ارتباط گاهنگاری و باستان‌شناختی بین نمونه‌های پیش‌از‌تاریخ و ازمنه بعد از میلاد وجود ندارد، اما تمامی نمونه‌ها با مقولۀ تدفین، سنن و آئین‌های مذهبی ارتباط داشته و به تجسم شخصی که احتمالاً از مرتبۀ اجتماعی بالایی برخوردار است، می‌پردازد. این موضوع در متون و یافته‌های باستان‌شناختی نمود داشته است.

مسعود رشیدی‌نژاد، سید مهدی موسوی‌کوهپر، سیروس نصرالله‌زاده،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

 گِل‌مهرهای دورۀ ساسانی گویای ساختار اداری، بازرگانی و دیگر مفاهیم فرهنگی‌اند که در نگارگری و اندازۀ گل‌مهر و شمار نشان مهر بر آن‌ها با یک‌دیگر متفاوتند. این نمونه‌ها در بسیاری موارد مانند دیگر داده‌های فرهنگی این دوره با آرایه‌های نمادین همراه‌اند. برای بررسی اهمیت و توصیف این داده‌ها و نیز پاسخ‌گویی به برخی پرسش‌ها در‌بارۀ چرایی نمادگرایی در گل‌مهرها یا نماد‌کالاها که تاکنون کمتر به آن‌ها پرداخته شده است، گل‌مهرهای ساسانی منقوش و مکتوب مستندنشده در «گنجینۀ موزۀ ملی» برگزیده شدند. در این‌رابطه، معناشناسیِ پرتکرارترین آرایه‌ها، همگونی یا نا‌همگونی میان این نمادها با دیگر نمادهای نقش‌بسته بر آثار این دوره، گاهنگاری نسبی و خاستگاه احتمالی آن‌ها با توجه به نمادها و نگاشته‌های آن‌ها مورد بررسی قرار گرفته‌اند و با گل‌مهرهای گردآوری‌شده در دیگر مجموعه‌های این دوره مقایسه گردیدند.‌ بیشتر نگارهای مهر‌شده بر گل‌مهرهای این مجموعه شامل آرایه‌های انسانی، جانوری و گونه‌های هندسی (منوگرام) است که هر دسته از گوناگونی در فرم و افزونه‌هایی مانند نشان انگشت‌دانه‌ها برخوردارند. برخی از 50 گل‌مهر مورد مطالعۀ ما به‌دلیل سایش و خوردگی و یا شکستگی ارزش خود را در خوانش نبشته‌ها و آرایه‌هایشان از دست داده‌اند و نیز از چگونگی به‌دست آمدن آن‌ها اطلاعی در دست نیست و تنها بر پایۀ نگاشته‌ها و نقوش به دورۀ ساسانی منسوب شده‌اند که پاسخ‌گویی به این مهم افزون‌بر دیگر موارد یکی از اهداف این پژوهش بوده است. بررسی این پژوهش برپایۀ مطالعات کتابخانه‌ای و مستند‌نگاری گل‌مهرهای گنجینۀ موزۀ ملی همراه با روش‌های مرسوم، یعنی عکاسی و طراحی گل‌مهرها است. 

آزاده حیدرپور، فریبا شریفیان،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

مُهرها و گل‌مُهرهای ساسانی ازجمله اشیائی هستند که در تمامی‌ سطوح جامعه و سازمان‌های اداریِ ادوار تاریخی، ازجمله عصر ساسانی کاربرد داشته و از این‌رو نقش به‌سزایی در درک ما از جنبه‌های مختلف تاریخی این دوره ایفا کرده‌اند. درمیان نقوش کنده‌کاری‌شده روی مهرهای ساسانی که حکایت از باورها و اعتقادات صاحبان آن‌ها دارد، تصویر زنان نیز به‌عنوان جمعیتی مهم از جامعۀ ساسانی روی مهرها نقش بسته است. مهرهای منقوش به نقوش زنانه، به‌نوعی از منابع مهم در واکاوی جایگاه زنان در این دوره به‌حساب می‌‌آیند و بازگوی نگرش جامعه به این قشر از مردم هستند. در این پژوهش سعی‌بر آن است که به بررسی نقش‌مایه‌های زن بر مهرهای ساسانی با معرفی مهری از موزۀ بوعلی‌سینای همدان پرداخته شود. نویسندگان بر پایۀ مطالعات کتابخانه‌ای و مشاهدۀ مستقیم مهر مذکور، ضمن توصیف نقش‌مایه‌های زنانه بر آن، به جنبه‌های نمادپردازانه و خوانش کتیبۀ این مهر می‌‌پردازند. پرسشی که در اینجا مطرح می‌‌شود این است که چه ارتباطی میان نقش روی مهر و دارندۀ مهر وجود دارد؟ کتیبۀ روی مهر تا چه اندازه بازگوی مفاهیم زنانه است؟ مالکیت مهرهای منقوش به نقش زنان احتمالاً در اختیار زنان بوده است و این نشان از استقلال فردی و برخورداری از جایگاه اجتماعی زن در آن دوره دارد؛ اگرچه در دورۀ ساسانی زنان نسبت به مردان کمتر وارد تجارت و سیاست می‌‌شدند، اما وجود مهرهای منقوش به نقوش زنانه نشان‌دهندۀ پذیرش حضور آن‌ها و هم‌چنین جایگاه حقوقی آن‌ها در امور اداری و اقتصادی این دوره است. 

مرتضی عطائی، سید رسول موسوی‌حاجی، کمال لطفی‌نسب، راحله کولابادی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

قلعه‌بندر در حاشیۀ شمالی دشت شیراز و برفراز کوه مُشرف بر تنگه‌ای قرار گرفته که به‌همراه تنگ الله‌اکبر، تنها مسیرهای دسترسی شیراز به دشت‌های شمالی‌تر و دشت مرودشت بوده‌اند. قرائن تاریخی در کنار شواهد باستان‌شناسی نشان می‌دهند که این قلعه به‌همراه قلاع دیگری هم‌چون قصر ابونصر و احتمالاً قلعۀ پل فسا، اداره و کنترل نواحی دشت شیراز در دوران ساسانی و صدراسلام تا پیش از احداث شهر نوبنیاد شیراز را در اختیار داشته‌اند. با توجه به فقدان فعالیت‌های منسجم باستان‌شناسی برروی این قلعه، در این جستار کوشش شده تا با گردآوری و تکیه‌بر شواهد تاریخی و جغرافیای تاریخی و سنجش آن‌ها با برخی قرائن باستان‌شناسی، تصویری از تاریخ و دوره‌های استقرار و فترت این قلعه مهم در دشت شیراز بازسازی شود. این پژوهش درپی پاسخ‌گویی به دو پرسش اصلی است؛ نخست آن‌که با تکیه‌بر شواهد تاریخی موجود، قلعه‌بندر در چه دوره‌هایی دارای استقرار و مورد‌توجه بوده و چه زمانی متروک‌شده است؟ دیگر آن‌که مکان‌یابی قلعه‌بندر به‌عنوان «دژ شه‌موبدِ» مذکور در منابع جغرافیایی تا چه میزان قابل پذیرش است؟ پژوهش حاضر با رویکردی تحلیلی-تاریخی انجام‌شده و گردآوری اطلاعات آن به شیوۀ اسنادی و میدانی بوده است. نتایج حاصل از این پژوهش نشان می‌دهند که قلعه‌بندر دست‌کم از دورۀ ساسانی تا دورۀ صفوی به‌صورت متناوب و به‌دفعات مورداستفاده قرار گرفته و پس از آن متروک شده است. از منظر ادبیات و فرهنگ ‌عامه نیز شباهت‌های جالبی میان روایت‌های پیرامون این قلعه و داستان‌هایی از هزار و یک شب روشن شد که تا پیش‌ از این چندان موردتوجه قرار نگرفته بود. در عین‌حال برخلاف آن‌چه غالباً از سوی پژوهشگران عنوان شده است، قلعۀ شاه‌‌موبد که در برخی منابع جغرافیایی متقدم اسلامی به آن اشاره شده نه با قلعه‌بندر که با ویرانه‌های موسوم به قصر ابونصر مطابقت می‌یابد. 

بهرام عنانی، مستنصر قلی‌نژاد،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

جنوب خراسان و بالأخص منطقۀ قاینات، در سال‌های اخیر موردتوجه ویژۀ باستان‌شناسان قرار گرفته است. بررسی‌هایی که در دهۀ اخیر انجام‌گرفته، اطلاعات ارزشمندی را از این منطقه در اختیار جامعۀ باستان‌شناسی قرار داده است. جایگاه ویژۀ جغرافیایی و ارتباطی این منطقه به‌عنوان یک گذرگاه طبیعی میان آسیای‌مرکزی و شمال خراسان با جنوب‌شرق و فلات مرکزی ایران، موجب اهمیت ویژۀ آن در دوره‌های مختلف، بالأخص اوایل هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد گشته است. از مهم‌ترین تحولات هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد گسترش فرهنگی وارداتی به‌نام «فرهنگ خراسان بزرگ» (بلخی-مروی) در نیمۀ شرقی ایران است. یافته‌های اخیر نشان می‌دهند که این فرهنگ بخش‌هایی از جنوب خراسان را دربرگرفته است. داده‌های به‌دست آمده در محوطه‌های رزه درمیان، گوند فردوس و بکندای طبس شاهد این مدعاست که قبلاً به آن‌ها پرداخته شده است. محوطۀ سرتخته باراز یکی از استقرارهایی است که در کنار محوطه‌های نام‌برده دارای شواهدی از فرهنگ خراسان بزرگ در خراسان جنوبی است که کمتر موردتوجه قرار گرفته و در این پژوهش سعی‌بر آن است تا به معرفی این محوطه و گسترش فرهنگ خراسان بزرگ در منطقۀ جنوب خراسان پرداخته شود. این محوطه در منطقۀ قاینات در شمال خراسان جنوبی و در ناحیه‌ای کوهستانی واقع‌شده و به‌دلیل نزدیکی به مناطق روستایی، مورد آسیب فراوانی قرار گرفته است. این پژوهش در دو بخش میدانی و کتابخانه‌ای، با روش توصیفی-تحلیلی انجام گرفته است. داده‌های اصلی پژوهش، طی بررسی منطقۀ قاینات در 1395 ه‍.ش. به‌دست آمده‌است. در مرحلۀ بعدی این داده‌ها طی مطالعات کتابخانه‌ای مورد تحلیل و تفسیر قرار گرفته‌اند. هدف از این نوشتار، تبیین گسترش فرهنگ خراسان بزرگ در جنوب خراسان با توجه به شواهد به‌دست آمده از این فرهنگ در محوطۀ سرتخته باراز است. به‌نظر می‌رسد که فرهنگ مذکور در نیمۀ اول هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد در جنوب خراسان گسترش داشته است.

- بهروز خان‌محمدی، - کاظم ملازاده، - علی بیننده،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

حوضۀ دریاچۀ ارومیه یکی از مهم‌ترین حوضه‌های فرهنگی شناخته‌شده در باستان‌شناسی ایران است و سهم چشمگیری در تحولات تاریخ و فرهنگ شمال‌غرب و غرب ایران داشته است. دشت ارومیه و ارتفاعات پیرامون آن جایگاه ویژه‌ای در این‌میان دارد. با توجه به‌شرایط مساعد و مناسب زیست‌محیطی در عصرآهن، استقرارهای مهمی در دشت ارومیه، به‌خصوص اطراف چهار رودخانۀ روضه‌چای، نازلو‌چای، شهرچای و باراندوزچای شکل گرفته است. در این دشت تاکنون تعداد 93 محوطۀ عصرآهن (بازۀ زمانی 1450 تا 550 پ.م) شناسایی شده که در این‌میان، 47 محوطه مربوط به عصرآهن III (850 تا 550 پ.م) هستند و در دو بخش محوطه‌های استقراری دشت (39 محوطۀ استقراری) و قلاع استحفاظی اطراف آن (8 قلعه) طبقه‌بندی می‏شوند. از 47 محوطۀ عصرآهن III (850 تا 550 پ.م)، 32 محوطه برروی استقرارهای قبلی شکل گرفته و 15 محوطه برای اولین‌بار شکل‌گرفته‌اند. از میان 39 محوطۀ استقراری متعلق به عصرآهن III دشت ارومیه، 31 محوطه با مساحت بین نیم تا پنج هکتار به‌صورت دهکده‌ها و استقرارهای کوچک هستند. سه محوطه بین پنج تا 10 هکتار و سه محوطه بین 10 تا 15 هکتار وسعت دارند. دو محوطۀ گوی‌تپه و دیزج تکیه با وسعتی بین 15 تا 24 هکتار جزء محوطه‌های بزرگ عصر‌آهن III دشت ارومیه محسوب می‌شوند. به‌نظر می‌رسد در عصر‌آهن III، بر پیچید‌گی ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی این جوامع افزوده شده و روند گسترش سطح محوطه‌ها و افزایش جمعیت شتاب بیشتری یافته است. توزیع مکان‌های باستانی در منطقۀ مورد مطالعه هم‌سان نبوده و از 39 محوطۀ استقراری که دارای لایه‌های عصر‌آهن III هستند، تعداد محدودی در مناطق مرتفع‌تر نوار غربی، جنوبی و شمالی و اکثریت مطلق استقرارها در دشت نسبتاً صاف و مسطح ارومیه واقع‌شده‏اند. بیشتر محوطه‌های استقراری (حدود 76%) به فاصلۀ کمتر از 1000متر از منابع آبی و رودخانه‌ها فاصله دارند و این نشان می‌دهد عامل آب در مکان‌گزینی استقرارهای این دوره مهم‌ترین عامل است. در بیشتر طول این دوره اورارتوها در دشت ارومیه حکومت داشتند و منطقۀ ارومیه یکی از ایالت‌های اورارتویی محسوب می‌شده است. نتایج به‌دست آمده از تحلیل نقشه‌های GIS نشان می‌دهند باوجود الگوی استقرارهای اورارتویی که به استقرار و مدیریت اداری در مناطق کوهستانی و مرتفع‌تر گرایش دارد، استقرارهای اصلی و مسکونی این دوره در دشت پست، شکل‌گرفته و صرفاً مدیریت آن‌ها در دژهای نظامی مناطق مرتفع‌تر پیرامونی صورت می‌گرفت. 

محسن جاوری، مهدی شیخ‌زاده،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

محوطۀ ویگل ازجمله استقرارگاه‌های ساسانی در ایران مرکزی است که مطالعات پیرامون آن بیشتر روی آتشکده و فضاهای معماری متمرکز بوده است؛ به‌نحوی این موضوع باعث شده است که از سایر داده‌های باستان‌شناختی این محوطه مانند سفال غفلت شود. با این‌حال، بررسی‌های اولیه نشان می‌دهد که حجم زیادی از سفال‌های دورۀ ساسانی در این محوطه پراکنده است. هم‌چنین گونه‌ای از تزئین سفال، یعنی تزئین مُهری یا استامپی، نیز به نسبت سایر روش‌های مرسوم بیشتر مورداستفاده بوده است. عدم شناختِ جامع از سفال ویگل از یک‌سو و اهمیت نمونه‌های استامپی در گاهنگاری و درک هنریِ بخشی از سفال‌های این محوطه ازسوی دیگر، ضرورت این پژوهش را دوچندان می‌کند. پرسش‌های پژوهش پیشِ‌رو این است که، سفال‌های استامپی ویگل شامل چه نقوشی است و فراوانی هرکدام از این نقوش چه‌قدر است؟ این نقوش چه شباهت‌هایی با سایر نقش‌مایه‌های رایج هنری، به‌ویژه نمونه‌های موجود از دورۀ ساسانی دارند؟ نمونه‌های موجود را می‌توان با کدام یک از محوطه‌های دورۀ ساسانی مقایسه کرد؟ این پژوهش به شیوۀ توصیفی-تحلیلی و با تکیه‌بر مطالعات میدانی و کتابخانه‌ای صورت گرفته است. نتایج حاصل از آن نشان می‌دهد که نقش‌مایه‌های موجود روی 49 نمونۀ مورد بررسی از سفال‌های استامپی را می‌توان به هفت دسته شامل نقوش: قلبی‌شکل، گیاهی، دایره‌ای، هندسی، انتزاعی، طاقی-نعلی و بته‌جقه تقسیم کرد. گروهی از نقش‌مایه‌ها، مانندِ نقوش قلبی‌شکل و دایره‌ای را می‌توان با برخی از جنبه‌های هنرهای دورۀ ساسانی مانند: گچبری، حجاری و نقاشی مقایسه کرد. نقوش طاقی-نعلی به‌نوعی تداعی‌گر معماری دورۀ ساسانی و نقوش بته‌جقه نیز به ردیف سروهایی شباهت دارد که در فرش‌های دورۀ قاجار و صفوی به‌چشم می‌خورد. از منظر گاهنگاری نیز نقوش استامپی ویگل با نمونه‌های موجود در محوطه‌های دشت ورامین-پیشوا، چال‌ترخان ری، قلعه‌گبری و لنگرود قم در حوزۀ بررسی و محوطه‌هایی مانند: تیسفون، قصر ابونصر، قلعۀیزدگرد و مس‌عینک در خارج از حوزۀ بررسی قابل مقایسه هستند؛ هم‌چنین، تعدادی از نقوش هندسی و ردیف‌های عمودی یا افقی نقوش انتزاعی به‌نظر ماهیتی محلی داشته‌اند و نمی‌توان نمونه‌های مشابهی با آن‌ها را چه ازنظر هنری و چه گاهنگاری تطبیقی یافت.

فرشاد میری، مصیب امیری،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

حوضۀ رود کُر واقع‌در شمال‌غربی استان فارس یکی از مراکز اصلی شکل‌گیری شاهنشاهی هخامنشی محسوب می‌شود. به‌لحاظ چشم‌انداز جغرافیایی و ویژگی‌های اقلیمی، ناحیۀ مذکور شامل: دشت‌های میان‌کوهی وسیع (ازجمله مرودشت و کربال)، رودخانه‌هایی با بستر عمیق (کر و سیوند) و آب‌و‌هوایی نیمه‌خشک است. با توجه به این شرایط، مدیران نهادهای اقتصادی-سیاسی هخامنشی با بهره‌گیری هوشمندانه از قابلیت‌های زیست‌محیطی منطقه با احداث سد، بند، مخزن/آبگیر و کانال‌ به مهار و بهره‌برداری آب‌های سطحی پرداخته‌اند. بند دختر و کانال منشعب از آن، بند بس II، برد بریدۀ II، کانال کوه رحمت، کانال کوه قونداشلو، کانال کوه ایوب، آبراهۀ دژآباد-بند امیر و... از مهم‌ترین زیرساخت‌های آبی برجای‌مانده از دورۀ هخامنشی در ناحیۀ مورد مطالعه به‌شمار می‌روند. شواهد این سازه‌ها که عمدتاً در مسیر رودخانه‌ها، مسیل‌های فصلی و چشمه‌ها طراحی و اجراء شده‌اند در مناطق مختلف رود کر مانند: رامجرد، درودزن، مرودشت و کربال قابل مشاهده است. احداث زیرساخت‌های مزبور، شواهد گویایی از سرمایه‌گذاری دولتی و توجه ویژۀ شاه/شاهان هخامنشی به عمران و آبادانی سرزمین‌ مرکزی شاهنشاهی را نشان می‌دهد. در پژوهش حاضر به‌روش توصیفی-تحلیلی و با بهره‌گیری از منابع کتابخانه‌ای تلاش می‌شود تا شیوۀ ساخت، ماهیت کارکردی و دلایل انتساب سازه‌های آبرسانی به دورۀ هخامنشی مورد بحث و بررسی قرار گیرد. یافته‌های تحقیق نشان می‌دهند که زیرساخت‌های آبی حوضۀ رود کر، آب مورد نیاز زمین‌های کشاورزی، باغات، پردیس‌های شاهی، استقرارهای روستایی و مجموعه بناهای وسیع و مهمی چون تخت‌جمشید و استقرارهای پیرامون آن (ناحیۀ استقراری پرسپولیس/تخت‌جمشید) را تأمین می‌کرده‌اند. سدها و بندها ضمن ایفای نقش‌ پیش‌گفته، هم‌چنین با مهار سیلاب‌ها مانع از آسیب‌دیدن زمین‌های کشاورزی واقع‌در پایین‌دست خود می‌شدند. شیوۀ ساخت و انتخاب مواد و مصالح در ساخت سازه‌ها بسته به بستر محیطی و کارکرد آن‌ها متفاوت بوده است. سدها و بندها عمدتاً با هستۀ خاکی و دیوارۀ لاشه‌سنگی یا با بلوک‌های سنگی تراشیده‌شدۀ خشکه‌چین شکل‌گرفته‌اند. کانال‌ها نیز به دو گونۀ خاکی و سنگی و یا با تلفیقی از این دو شیوه‌ ایجاد شده‌اند. سازه‌های مورد بحث، براساس ویژگی‌های ریخت‌شناسی، نوع مواد و مصالح، ارتباط با محوطه‌های پیرامون و مقایسۀ تطبیقی با سازه‌های مشابه به دورۀ هخامنشی منتسب شده‌اند.  

خلیل‌الله بیک‌محمدی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

مجسمه‌های یادمانی، ازجمله آثار هنری به‌شمار می‌روند که عمدتاً مرتبط با موضوعات آئینی و مذهبی بوده و دارای پیشینۀ بسیار طولانی هستند؛ هدف از ساخت این‌گونه مجسمه‌های یادمانی، نمادین و گاهی نشان از جایگاه فرازمینی و جایگاه خداگونۀ صاحبان آن بوده است. در گسترۀ تاریخ ایران فرهنگی، پیشینۀ ساخت مجسمه‌ها با چنین رویکردی، (مانند: الهۀ ونوس سراب) از دورۀ نوسنگی است که به یک‌باره از هزارۀ سوم، رشد فزآینده‌ای داشته و در دورۀ تمدن ایلام با ظهور حاکمان و خدایان متعدد، به اوج و اعتلای خود می‌رسد. از این مجسمه‌ها، گاهی به‌عنوان هدایای نذری در معابد و گاهی به‌عنوان گورنهادها در تدفین اشخاص با رتبۀ اجتماعی بالا استفاده شده است. مجسمۀ سنگی یادمانی موزۀ نهاوند، نمونه‌ای از این‌گونه آثار به‌شمار می‌آید که چگونگی پیدایش و ماهیت آن چندان روشن نیست. از آنجایی‌که این یافتۀ فرهنگی از کاوش باستان‌شناسی به‌دست نیامده است، ابهامات زیادی درخصوص آن وجود دارد؛ بنابراین هدف اصلی پژوهش حاضر، آن است تا ضمن بررسی ماهیت این مجسمۀ سنگی، با نگاهی شمایل‌نگارانه به نقش و جایگاه آن از منظر زمانی بپردازد. بر این‌اساس، در این‌جستار با طرح پرسش‌، در چگونگی ماهیت، جانگاری، سبک هنری و کاربری آن با فرض متعلق بودن این اثر فرهنگی به دورۀ ایلامی در گسترۀ حوزۀ فرهنگی سیماشکی، واکاوی می‌گردد. این پژوهش برای درک بهتر و گاهنگاری درست، می‌کوشد در قیاس با دیگر نمونه‌های مشابه و هم‌عصر آن ارائه گردد تا به شناخت بهتری از آثار فرهنگ ایلام، به‌ویژه دورۀ سوکل‌مخ‌ها در زاگرس‌مرکزی به‌دست آید. روش پژوهش در این‌نوشتار، از نوع کیفی و مبتنی‌بر روش تاریخی-تحلیلی با بهره‌مندی از رویکرد کتابخانه‌ای خواهد بود. جهت بررسی گزاره‌های پژوهش، به شیوه‌های هنری پیکره‌سازی تمدن ایلام و نمونه‌های مشابه آن در بین‌النهرین رجوع شده است. برآیند پژوهش نشانگر آن است که مجسمۀ سنگی نهاوند براساس ویژگی‌های بصری و ظاهری، در زمرۀ مجسمه‌های یادمانی به جامانده از دورۀ سوکل‌مخ‌ها (هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد) ازمنظر زمانی، و با رعایت جوانب احتمال متعلق به سرزمین بزرگ سیماشکی از منظر جغرافیایی بوده است.

مهناز شریفی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

تپۀ گردآشوان یکی از معدود محوطه‌های استقراری دورۀ روستانشینی در حوضۀ رودخانه زاب کوچک، پیرانشهر مربوط به هزارۀ پنجم/چهارم پیش‌ازمیلاد است که با توجه به تاریخ‌گذاری (C14) از 4531پ.م. مورد سکونت قرار گرفته است. انجام دو فصل کاوش باستا‌ن‌شناختی این محوطه، اطلاعات ارزند‌ه‌ای درخصوص وضعیت فرهنگی و معماری منطقه در اختیار قرار داده است. به‌لحاظ توالی زیستی در گردآشوان دو طبقۀ استقراری و چهار مرحلۀ معماری از هزارۀ پنجم پیش‌ازمیلاد شناسایی گردید. شواهد باستان‌شناسی روستای گردآشوان نشان‌داد که بافت معماری به‌لحاظ کالبدی شامل فضاهای خشتی و سنگی است. از لحاظ روش، این پژوهش متکی‌بر داده‌های نویافته از کاوش‌های میدانی است که به روش توصیفی-تحلیلی نگارش یافته است. به‌دلیل انباشت ضخیم مواد فرهنگی عصر مس‌وسنگ جدید و ارتفاع حدود هشت متر و مراحل مختلف معماری، به‌نظر می‌رسد گردآشوان یکی از کلیدی‌ترین محوطه‌های مس‌وسنگ جدید در منطقۀ شمال‌غرب باشد. کاوش گردآشوان با هدف شناخت بافت معماری و سنت فرهنگی مس‌وسنگ جدید (حسنلوی VIII) در حوضۀ رودخانه زاب انجام‌یافت. در این پژوهش تلاش گردید تا با مطالعۀ بقایای معماری و مواد فرهنگی بتوان سنت‌های فرهنگی حوضۀ زاب را با دیگر مناطق تبیین نمود. نتایج به‌دست آمده از کاوش، نشانگر پیوندهای فرهنگی دشت پیرانشهر با مناطق قفقاز، آناتولی و بین‎النهرین است که به‌دلیل نزدیکی به مناطق فرهنگی فوق دارای مناسبات و روابط فرهنگی بوده‌اند. در این پژوهش به معرفی نقشه، ترکیب کالبد و مصالح مورداستفاده و شیوه‌های معماری مس‌وسنگ به‌مثابه تجربیاتی کهن از ایجاد فضاهای مقاوم و منطبق با زیست‌بوم محل می‌پردازد. 

لیلا افشاری، رابیعا آکارسو، خانم لیلی نیاکان،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

میانۀ دشت رامهرمز در سال ۱۳۹۸ه‍.ش. به‌منظور شناسایی محوطه‌های دورۀ هخامنشی بررسی شد که درنتیجۀ آن، در 36 سکونتگاه آثار فرهنگی از دورۀ هخامنشی شناسایی و ثبت شدند. در طی شناسایی محوطه‌های این دوره در دشت رامهرمز، به سفال‌های محلی دورۀ هخامنشی نیز برخورد شد که این موضوع در تپه‌داروغه مشخص‌تر است. در نتیجۀ بررسی‌های انجام‌شده در سال 1398ه‍.ش. که توسط یکی از نگارندگان (لیلا افشاری) انجام شد، براساس یافته‌های باستان‌شناسی جدید، ویژگی‌های سکونتگاه‌های هخامنشی در دشت رامهرمز در جنوب‌غربی ایران مورد بازنگری و تحلیل مجدد قرار گرفت. در این بررسی تأثیر عوامل جغرافیایی مانند وجود رودخانه‌های بزرگ و اراضی حاصل‌خیز بر شکل‌گیری و رونق سکونتگاه‌ها مورد ارزیابی قرار گرفت؛ یافته‌های سطحی معماری نشان از روابط بین جوامع ساکن روستایی و عشایری می‌دهد. درنتیجۀ بررسی‌های انجام‌شده مشخص شد که نزدیکی به جاده‌های شاهی باستانی و دسترسی به منابع آبی و مراتع از عوامل تعیین‌کننده در مدل توزیع سکونتگاه‌های هخامنشی در دشت رامهرمز بوده است.  پژوهش حاضر درپی پاسخ به این پرسش است که، عوامل طبیعی چه تأثیری در شکل‌گیری استقرارهای هخامنشی دشت رامهرمز داشته است؟ مراتع غنی برای عشایر، قابلیت کشاورزی آبی برای ساکنان، و هم‌چنین دسترسی به مسیرهای ارتباطی، مزایایی را برای هر دو سبک زندگی فراهم نموده بود؛ بنابراین به‌نظر می‌رسد که الگوی استقرار بیشتر با جاده‌های تجاری-فرهنگی مرتبط بوده است. فراوانی استقرارها بر سر راه جادۀ شاهی شوش-تخت‌جمشید بیشتر از مناطق دور از جاده است. سکونتگاه‌ها در مسیر جاده در فواصل کوتاهی از یک‌دیگر قرار دارند که نشان می‌دهد جاده به‌دلیل مزیت‌های اقتصادی-اجتماعی، عامل تعیین‌کننده‌ای بر تشکیل سکونتگاه‌های منطقه بوده است. در دورۀ هخامنشی سکونتگاه‌ها عمدتاً در بخش شمال‌غربی و جنوب‌شرقی دشت متمرکز بوده‌اند.  

حسین صدیقیان، محمد فرجامی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

محوطۀ معروف به شهر بلقیس یا اسفراین کهن، یکی از مراکز شهری مهم در دوران اسلامی و در محدودۀ استان خراسان شمالی، محسوب می‌شود. این شهر به استناد منابع تاریخی و کاوش‌های باستان‌شناسی، از قرون اولیۀ اسلامی تا دورۀ صفوی، دارای سکونت بوده است. تاکنون کتب و مقالات متعددی در زمینۀ این شهر و برخی از شواهد باستان‌شناسی آن، منتشر شده است؛ اما هم‌چنان بخش‌هایی از یافته‌های آن، منتشر نشده‌اند. سفال‌های قرن 5 تا 8ه‍.ق. ازجمله یافته‌های باستان‌شناسی این محوطه محسوب می‌شود که تاکنون در هیچ پژوهش مستقلی معرفی و بررسی نشده‌اند. این آثار گروه‌های مختلف تزئینی را دربر می‌گیرند که بخشی از آن‌ها کمتر شناخته شده‌اند. این عوامل، ضرورت انجام پژوهش مستقلی را در این‌زمینه نشان می‌دهد. پژوهش حاضر بر پایۀ دو پرسش مهم و اصلی صورت پذیرفت که بدین‌شرح است؛ سفال‌های قرون 5 تا 8ه‍.ق. محوطه چند گروه بوده، چه ویژگی‌های تزئینی دارند و با کدام مناطق قابل‌مقایسه هستند؟ مرکز یا مراکز تولیدی این سفال‌ها کدام است؟ با توجه به این پرسش‌ها، هدف اصلی پژوهش حاضر بررسی، تحلیل و مقایسۀ سفال‌های قرون 5 تا 8ه‍.ق. محوطۀ شهر بلقیس اسفراین و شناسایی مرکز یا مراکز احتمالی تولیدی آن‌ها است. برای انجام پژوهش حاضر نیز از روش توصیفی-تحلیلی استفاده شده و شیوۀ گردآوری اطلاعات در آن بر پایۀ مطالعات میدانی و کتابخانه‌ای است. در نتیجۀ پژوهش حاضر، انواع متنوعی از سفال‌های بدون لعاب و لعاب‌دار قرون 5 تا 8ه‍.ق. محوطه بررسی، توصیف و مقایسه شدند. در این‌میان، برخی از شیوه‌های تزئینی مانند لعاب‌چکان نیز برای نخستین‌بار در پژوهش حاضر معرفی شدند. بسیاری از سفال‌های مطالعه‌شده، احتمالاً در خود محوطه تولید شده‌اند که شواهد تولیدی آن‌ها نیز در پژوهش ارائه گردید، اما برخی سفال‌ها مانند زرین‌فام و سلادن، احتمالاً از مراکز دیگری هم‌چون جرجان، جیرفت، کاشان و چین، به این شهر صادر شده‌اند. 

عبدالرضا مهاجری‌نژاد،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

بقایای معماری همواره به‌عنوان «پایۀ» پژوهش‌های باستان‌شناسی قلمداد ‌شده است. این مدارک محکم را می‌‌توان به‌راحتی با واژگان، اعداد و طرح‌‌های دقیق و واضح توصیف کرد؛ ولی هنوز تفسیر بقایای معماری و زمینه‌‌های جهان‌بینی که مربوط به رفتار‌های اجتماعی بشر است، مشکل‌زا هستند. در عین‌حال‌که معماری با بقایای مادی مرتبط است، ولی ما باید به‌خاطر داشته باشیم که درنهایت این بقایا منعکس‌کنندۀ آداب‌و‌رسوم و جهان‌بینی جوامع مربوطه هستند. شکی نیست که واحد خانۀ فردی، به‌طور متوالی در یک زمان خاص تغییر می‌کند تا مناسب خانواده‌های هسته‌ای و گسترده، گروه‌ها، قبیله‌ها و غیره شوند. محوطۀ چشمه‌رجب، در استان لرستان، شهرستان کوهدشت - بخش کونانی، به‌لحاظ موقعیت طبیعی در 500متری شمال رودخانۀ سیمره، 5/6 کیلومتری تاج سد سیمره، و در حوزۀ فرهنگی زاگرس‌مرکزی واقع شده است. یکی از محوطه‌‌های کلیدی، جهت بررسی و تحولات فرهنگی دورۀ روستانشینی منطقه و زاگرس‌مرکزی محسوب می‌شود. فروردین‌ماه سال 1389ه‍ش. دومین فصل از کاوش‌های باستان‌شناختی به‌صورت گسترده (عمودی- افقی)، با ایجاد سه کارگاه در مرکز، غرب و جنوب محوطه به‌منظور شناخت و آگاهی از روند تحولات فرهنگی منطقه در تپۀ مذکور انجام گرفت. پژوهش حاضر مبنی بر ارائۀ نتایج کاوش، بحث تحلیل داده‌های معماری آن است. این پژوهش با هدف بنیادی صورت‌گرفته و روش داده‌افزایی آن براساس روش میدانی و کتابخانه‌ای است و در آن، ضمن معرفی و توصیف کاملی از معماری این محوطه، به‌دنبال پاسخ‌دادن به این پرسش‌ است که، با توجه به وضعیت معماری این محوطه، مانند راست‌گوشه بودن و... این محوطه متعلق به کدام دوره است؟ هم‌چنین براساس نتایج کاوش باستان شناختی می‌توان گفت که از نظر آثار به‌دست آمده متعلق به دورۀ فرهنگی نوسنگی جدید و مس‌وسنگ است. 

زهرا رجبیون، رحمت عباس‌نژادسرستی،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

تحلیل چرایی و چگونگی گردآوری مواد غذایی در جوامع انسانی گذشته، همواره یکی از محورهای اصلی پژوهش‌های باستان‌شناسی و انسان‌شناسی بوده است. این‌کار با استفاده از یافته‌های گوناگون باستان‌شناختی انجام می‌شود. یکی از داده‌های باستان‌شناسی که سهم به‌سزایی در تحلیل زندگی اجتماعی و معیشتی جوامع، به‌خصوص در دوره‌های پیش‌ازتاریخ دارد سفال است. در این پژوهش برای شناخت تغییرات، تحولات و وضعیت‌های اجتماعی و معیشتی شرق مازندران از هزارۀ چهارم تا هزارۀ دوم پیش‌ازتاریخ به مطالعۀ کاربری سفال‌های یاقوت‌تپه، حاصل از بررسی و کاوش محوطه‌های مرتبط در شرق مازندران پرداخته شده است. سفال‌ها، از نظر کاربرد به سه دسته تقسیم‌بندی شدند؛ این آثار شامل: ظروف آشپزخانه‌ای، ظروف ذخیرۀ مواد غذایی و ظروفی با کاربردهای روزانه هستند. در این تقسیم‌بندی، متغیرهای گوناگون ازجمله خمیره، شیوۀ ساخت، روش پرداخت، تزئین و فرم درنظر گرفته شده‌اند. برای تحلیل ارتباط متغیرهای مذکور نیز، از آزمون کی-اسکوار استفاده شده است. به‌علاوه، ارتباط کاربری و فرم سفال‌ها با هر یک از لوکوس‌های کاوش نیز به کمک آزمون کراسکال-والیس بررسی شد. رخساره و ریخت اجتماعی و معیشت ساکنان یاقوت‌تپه و روند تغییرات آن از اواخر هزارۀ چهارم تا ابتدای هزارۀ دوم پیش‌ازتاریخ ازطریق طبقه‌بندی، گونه‌شناسی و تحلیل سفال‌ها و بازسازی شکلی و عملکردی برخی از آن‌ها، پرسش خاص، و نیز شرق مازندران، پرسش عام این پژوهش است. فرض‌بر آن است که این رویداد و چالش در شرق مازندارن که نقطۀ تلاقی فرهنگ‎های مختلف و دروازۀ ورود به دشت گرگان و آسیای میانه از یک‌سو و دامنه‌های جنوبی البرز مرکزی و دشت‌های شاهرود، دامغان و سمنان ازطریق دشت‌های میان‌کوهی است، جریان داشته و قابل مطالعه و بررسی علمی است. این مطالعه نشان داده که بین سفال‌های آشپزخانه‌ای و ظروف ذخیرۀ مواد غذایی با برخی از لوکوس‌ها، ارتباط معناداری برقرار است؛ ولی، این ارتباط در ظروف دارای کاربردهای روزانه بسیار ضعیف است. یکی از نتایج مهم دیگر این مطالعه آن است که در اواسط استقرار در این تپه (هزارۀ سوم پیش‌ازتاریخ به‌بعد)، رفته‌رفته سفال‌های متنوع‌تری تولید شده‌اند؛ از این‌پس، استاندارد و قانونمندی خاصی در تولید سفال رعایت شده است. به‌علاوه، تنوع کاربری ظروف را می‌توان یکی از نشانه‌های افزایش تنوع رژیم غذایی ساکنان محوطه تلقی نمود؛ این امر می‌تواند یکی از دلایل و یا عوامل پیچیده‌تر‌شدن زندگی اجتماعی و معیشتی جامعۀ یاقوت‌تپه از هزارۀ سوم پیش‌ازتاریخ به‌بعد بوده باشد.

میلاد باغ‌شیخی، محمداسماعیل اسمعیلی‌جلودار، لیلا خسروی، علیرضا خسروزاده،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده

محوطۀ گوریۀ واقع‌در بخش زرنۀ شهرستان ایوان‌غرب، ازجمله محوطه‌های مهم ساسانی و اوایل اسلامی در مطالعات باستان‌شناسی غرب کشور محسوب می‌شود که در سال 1394ه‍.ش. مورد کاوش قرار گرفته است. طی یک فصل کاوش در این محوطۀ باستانی، آثار فرهنگی متنوعی ازجمله سفال به‌دست آمد و اهمیت سفال و نقش آن در مطالعات باستان‌شناختی سبب شد تا این مادۀ فرهنگی در این مقاله مورد مطالعه قرار گیرد؛ از همین‌ رو، برای این پژوهش تعداد 127 قطعه سفال شاخص از دورۀ ساسانی، از میان 1500 قطعه سفال به‌دست‌آمده از کاوش برای مطالعه انتخاب گردید. در ابتدا این سفال‌ها برمبنای مشخصات فنی و شکل یا فرمشان مورد طبقه‌بندی و گونه‌شناسی قرار گرفتند. این پژوهش دارای ماهیت بنیادی با رویکردی توصیفی-تحلیلی است و روش اجرای این پژوهش دارای دو بخش مطالعات کتابخانه‌ای و میدانی (سفال) است. هدف اصلی این پژوهش، مطالعۀ کمی و کیفی سفال‌های ساسانی در محوطۀ گوریه، سپس گونه‌شناسی، طبقه‌بندی و گاهنگاری نسبی آن‌هاست و گاهنگاری به‌صورت تطبیقی و تبیین ارتباطات فرهنگی با نواحی مجاور براساس مطالعات تطبیقی سفال صورت گرفته است. نتایج پژوهش نشان‌دادند که ازجمله اشکال شناسایی‌شده درمیان سفال‌های محوطۀ گوریه شامل: کوزه، خمره، کاسه، پیاله و بشقاب و متداول‌ترین نقوش تزئینی سفالینه‌ها نقوش کنده هستند. سفالینه‌ها اکثراً پخت مناسب دارند که نشان از کنترل حرارت کوره برای پخت سفال است و کیفیت ساختشان عموماً متوسط است؛ هم‌چنین مقایسۀ تطبیقی انجام‌شده نشان‌داد که به‌لحاظ گاهنگاری نسبی سفالینه‌های ساسانی گوریه با محوطه‌های اواخر این دوره همسانی نسبی دارند؛ بنابراین ضمن دارا بودن برخی ویژگی‌های بومی-محلی سفالینه‌های این محوطه با محوطه‌هایی هم‌چون قصرابونصر، حاجی‌آباد، سیرم‌شاه، محوطه‌های ساسانی شناسایی‌شده در بررسی‌های ماه‌نشان زنجان، شمال‌خوزستان، میاناب شوشتر، بوشهر و محوطه‌های تل‌ماهوز و ابوشریفه در عراق قابل‌مقایسه، و علاوه‌بر ویژگی‌های منطقه‌ای، بیشترین شباهت را با حوزۀ فرهنگی جنوب‌غربی ایران داراست. 

داوود پاکبازکتج، حسن کریمیان،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده

«دهدشت» یکی از شاخص‌‌ترین شهر‌های تاریخی جنوب‌غرب ایران است که در دورۀ شکوفایی خود، مرکز ناحیه‌ای به‌حساب می‌آمد که از دورۀ ساسانی و بعد از آن با نام‌های «بلادشاپور» و «کهگیلویه» از اهمیت به‌سزایی برخوردار بود. این شهر جزو معدود شهر‌های تاریخی ایران است که با وجود تحولات تاریخی متعدد، هنوز می‌توان آن‌را سالم‌ترین شهر تاریخی با معماری سنگی کشور دانست. دهدشت در دوران شکوفایی خود، دارای تمام مؤلفه‌های یک شهر، شامل: ارگ حکومتی، برج و بارو، مسجد جامع، مدرسه، کاروانسرا، حمام، بازار، میدان و سایر بنا‌های عام‌المنفعه و بیش از هزار درب خانۀ مسکونی بوده است. هدف از پژوهش پیشِ‌رو، درک و تبیین تاریخ و چگونگی شکل‌گیری، توسعه و زوال این شهر ارزشمند تاریخی است. در این پژوهش که به روش تاریخی- تحلیلی انجام گرفت، تلاش بر آن بود تا با مقایسۀ نتایج مطالعات میدانی، مواد فرهنگی (سکه، معماری، یافته‌های سفالی، کتیبه‌ و نوشته‌های سنگ‌قبر‌ها) و داده‌های اسنادی (منابع مکتوب) به این پرسش پاسخ گفته شود که، سیر تاریخی و نحوۀ شکل‌گیری، توسعه و اضمحلال شهر تاریخی دهدشت چگونه بوده است؟ نتایج به‌دست آمده، حکایت از روند رو به رشد دهدشت از سده‌های میانۀ اسلامی و اوج ترقی و شکوفایی آن در دورۀ صفویه و زوال تدریجی شهر پس از این دوره دارد. نتایج مطالعات میدانی هم‌چنین مشخص ساخت که احتمالاً استقرار اولیۀ شهر ابتدا در محله‌ای که امروزه «محلۀ رواق» نام دارد، شکل‌گرفته و بعداً در دورۀ صفوی تمرکز و رونق شهر در بخش شرقی (اصلی) بیشتر می‌شود و بخش غربی آن (محلۀ رواق) از رونق اولیه خود می‌افتد. امروزه شهر تاریخی دهدشت باوجود وسعت و عظمت بقایای معماری آن، خالی از سکنه و متروک باقی‌مانده است. 

فریبرز طهماسبی، رضا رضالو، اسماعیل معروفی‌‌اقدم، لیلا سرحدی،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده

با کاوش‌های باستان‌شناختی در قلعۀ یل‌سویی گِرمی، یافته‌های فرهنگی بسیار غنی و مدارک ارزشمندی شناسایی گشت که در تحلیل و بررسی دقیق این محوطه می‌تواند نقش مهمی ایفا کند. یکی از این آثار شاخص، ساختاری ناشناخته با معماری و عناصر ساختمانی پیچیده‌ای است که در دامنۀ قلعه و در نزدیکی رودخانۀ سمبورچای قرار گرفته است. این ساختمان دارای بخش‌ها و فضاهای چهار گوشی بوده که حضور مسیرهای هدایت آب به درون بنا برروی دیوارها و کانال‌های خروجی آب در قسمت کف آن، بر اهمیت ساختمان افزوده است. در این‌راستا، پژوهش پیشِ‌رو به شیوۀ تاریخی - تحلیلی و براساس مطالعات میدانی و بررسی اسناد کتابخانه‌ای، با هدف شناسایی و ارزیابی کارکرد اصلی بنا و معرفی کامل آن، به‌دنبال یافتن پاسخی منطقی برای پرسش‌های پژوهش است: کاربری ساختمان ناشناخته قلعۀ یل‌سویی چه بوده است؟ ساختمان ناشناختۀ قلعۀ یل‌سویی متعلق به چه دورانی است؟ مطالعات صورت‌گرفته نشان می‌دهد که بنای مذکور با توجه به حضور حوضچه‌ها و مسیرهای هدایت آبی وروردی و خروجی، در ارتباط با کاربری آبی بوده است؛ بنابراین به‌نظر می‌رسد که سازندگان این بنای آجری، از آن برای تهیه و فرآوری گِل رُس بهره برده‌اند و برهمین‌اساس از سوی نگارندگان، نام «بنای فرآوری گِل رُس» بدان اطلاق گشته است؛ از طرف دیگر بررسی سفالینه‌های به‌دست آمده از درون فضاهای مختلف این بنا و مقایسۀ آن با سایر محوطه‌های دیگر، مؤید تعلق این ساختمان به قرون میانۀ اسلامی و دورۀ سلجوقی است. 

حسن فاضلی‌نشلی، مجتبی صفری، یودیت تومالسکی، مینا مدیحی، نرجس حیدری، نرجس خان‌فینی، قاسم مرادی، یوسف فاضلی‌نشلی، زهرا آقاجان‌نسب،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده

سواحل جنوب‌شرق دریای کاسپی در منطقه‌ای که از آن به‌عنوان «کنار بوم»1 یاد می‌کنند، همانند بسیاری از دیگر نقاط هلال‌حاصلخیز، شاهد دگردیسی‌های عظیم در ساخت جوامع بشری در آستانه انقلاب نوسنگی در اوایل دورۀ هلوسن بوده است. گرچه تاکنون باستان‌شناسان نتوانسته‌اند پیوندی میان پایان دورۀ پارینه‌سنگی جدید و دورۀ فراپارینه‌سنگی را در منطقه مستند‌سازی نمایند، ولی به‌نظر می‌رسد که شکارورزان و گردآورندگان خوراک در حدود ۱۵۰۰۰ سال قبل از زمان حاضر، وارد منطقه شده و یکی از مهم‌ترین رخدادهای جوامع بشری را در آستانۀ نوسنگی‌شدن رقم زدند. یکی از غار‌هایی که می‌توان شواهد حضور انسان در این بازۀ زمانی را موردمطالعه قرارداد، غار کمربند است که در سال‌های ۱۹۴۹و ۱۹۵۱م. توسط «کوون» کاوش گردید. اگرچه این کاوش‌ها، چشم‌انداز جدیدی از ادوار فرهنگی انسان غارنشین را برما روشن ساخت؛ اما پس از گذشت 70سال، هم‌چنان ابهامات زیادی در شناخت تسلسل گاهنگاری این جوامع، به‌خاطر آشفتگی یافته‌های حاصل از کاوش وجود دارد؛ به‌همین‌دلیل با هدف شناخت توالی استقراری در این محوطه در زمستان سال 1400 تیمی از باستان‌شناسان ایرانی به کاوش مجدد در این غار پرداختند تا در این‌راستا بتوانند به بازسازی این جوامع در گذار از دورۀ میان‌سنگی به نوسنگی با پاسخ‌گویی به پرسش‌هایی ازجمله، توالی استقرار در این غار و یا بررسی تغییرات محیطی در ترک و یا توالی سکونت در این استقرارگاه به چه صورت بوده است؟ با توجه به تردیدهای فراوانی که در گاهنگاری این محوطه وجود داشت؛ یکی از هدف‌های اساسی این کاوش، انجام آزمایش‌های مجدد برروی یافته‌های جدید، ازجمله استفاده از آزمایش کربن 14 برروی نمونه‌های زغال و استخوان است تا با کمک آن بتوان تسلسل و توالی استقرار در این محوطه را بازشناسی نمود. این نتایج نشان می‌دهد که غار در بازۀ زمانی60±12270 تا 60±11810پیش‌ازمیلاد توسط جستجوگران خوراک مورد سکونت قرار گرفته است. 

ایرج رضائی، مهدی خلیلی، آوا فرجی،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده

شهر «اشرف»، «بهشهر» کنونی، در سال 1021ه‍.ق. به‌دستور «شاه‌عباس اوّل»، احداث و هم‌زمان، عمارت‌هایی در آن بنا شد. در کف‌سازی بناهای سلطنتی بهشهر از سنگ‌های تراش‌خورده استفاده شده که بر سطح برخی از آن‌ها، علائم حجاران دورۀ صفوی نقر شده است. باوجود اهمیت فراوان مجموعۀ نقوش مذکور، اما صرف‌نظر از یک اشارۀ کوتاه توسط دمورگان در اواخر قرن 19م.، تاکنون هیچ مطالعۀ مستقل و مفصلی دربارۀ علائم حجاری مجموعۀ بهشهر صورت نگرفته است. در این پژوهش که براساس بررسی میدانی و مطالعات تکمیلی کتابخانه‌ای صورت‌گرفت، 266 بلوک سنگی علامت‌دار شامل 309 نشان مربوط به حجاران صفوی در مجموعۀ باغ‌شاه و کاخ عباس‌آباد بهشهر، شناسایی و مستندنگاری شد. هدف از این پژوهش، پاسخ به پرسش‌هایی دربارۀ ماهیت و مفهوم علائم حجاری در مجموعۀ بهشهر، طبقه‌بندی آن‌ها و دستیابی به اطلاعاتی دربارۀ ساخت و سازهای مجموعۀ مذکور از طریق مطالعۀ علایم حجاری است. برای دستیابی به این هدف، علائم مذکور مطالعه و طبقه‌بندی شده و برخی جنبه‌های ظاهری و مفهومی این نشان‌ها، از طریق مقایسۀ تطبیقی با نمونه‌های مشابه در ایران و سایر مناطق همجوار روشن شده است. نتیجۀ این پژوهش نشان می‌دهد که  برخی از علائم حجاران در مجموعۀ صفوی بهشهر دارای نمونه‌های مشابه، حتی درمیان قدیمی‌ترین نمونه‌ها از دوران هخامنشی تا قاجار هستند. بیشینۀ علائم حجاران مجموعۀ بهشهر را می‌توان در گروه علائم هندسی و سپس ابزار و اشیاء و تعداد کمتری را هم می‌توان در گروه نقوش گیاهی یا جانوری طبقه‌بندی نمود. برخی از علائم هم شباهت‌هایی با الفبای ارمنی و گرجی دارند که احتمالاً حاکی از حضور حجاران این مناطق در ساخت مجموعۀ بهشهر است. بااین‌حال تقریباً هیچ‌یک از علائم حجاری پرتعداد مجموعۀ مذکور، را نمی‌توان با اطمینان نقوش مذهبی یا آئینی نامید. 

یعقوب محمدی‌فر، مینا رستگارفرد، اسماعیل همتی‌ازندریانی،
سال 8، شماره 29 - ( 10-1403 )
چکیده

نقش مروارید یکی از برجسته‌ترین و پرکاربردترین عنصر تزئینی در هنر دورۀ ساسانی به‌شمار می‌رود که بازتاب‌های متنوعی از آن در آثار فرهنگی و هنری این دوره مشاهده می‌شود. پژوهش حاضر با هدف بررسی جایگاه و اهمیت این نقش در هنرهای تزئینی ساسانی، به تحلیل آن به‌عنوان یکی از شاخص‌ترین نقوش به‌کاررفته در زیورآلات شاهانه و نمادی مقدس یا معنادار می‌پردازد. پرسش‌های اصلی پژوهش عبارتنداز: مروارید در هنر دورۀ ساسانی چه نمادها و کاربردهایی را نمایان می‌سازد؟ شاخص‌ترین جلوه‌های بصری مروارید و ارتباط آن با ارزش‌های معنوی در دورۀ ساسانی چگونه تجلی یافته است؟ این پژوهش که از نوع بنیادی است، با رویکرد توصیفی، تحلیلی-تطبیقی انجام شده و اطلاعات آن از طریق مطالعات کتابخانه‌ای گردآوری شده است. یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که کاربرد نقش مروارید در هنر ساسانی فراتر از جنبه‌های تزئینی بوده و به‌عنوان عنصری نمادین، معنوی و سلطنتی شناخته می‌شده است. تحلیل‌ها حاکی از آن است که استفاده از نقش مروارید در این دوره، علاوه‌بر اهداف زیبایی‌شناسانه، در پیوندی عمیق با باورهای زرتشتی قرار داشته و نمادی از فرّه ایزدی به‌شمار می‌رفته است. این نقش‌مایۀ نمادین در گستره‌ای از هنرهای تزئینی، ازجمله منسوجات ابریشمی، ظروف زرین و سیمین، سکه‌ها و تزئینات معماری نظیر گچ‌بری و نقاشی دیواری به‌کار رفته است. استفاده از این نقش در راستای تأکید بر مفاهیمی هم‌چون: مشروعیت سلطنتی، تقدس الهی، و با هدف دستیابی به فرّه افزون‌تر و درنتیجه سعادت و کامیابی بیشتر بوده است. نتایج این پژوهش نشان می‌دهد که نقش مروارید، با تأکید بر پیوند میان ارزش‌های مذهبی و اجتماعی، به‌عنوان یکی از ارکان اصلی هنرهای تزئینی ساسانی، نمادی برجسته از ارتباط میان انسان، ایزدان و نظام سلطنتی در این دوره بوده است. 


صفحه 13 از 15