شهرهای تاریخی بهعنوان بازتابی از تعامل نیروهای طبیعی و انسانی در دورههای گوناگون، همواره بستری برای مطالعۀ ساختارهای کالبدی و تحولات فضایی بهشمار میآیند. با این نگاه، شهر تاریخی نراق با توجه به موقعیت جغرافیایی خاص در مسیر راههای ارتباطی کاشان به غرب ایران و برخورداری از منابع طبیعی و عناصر کالبدی، تاکنون مورد بررسی قرار نگرفته است. موضوع اصلی این پژوهش، بررسی و تحلیل نقش عوامل جغرافیایی طبیعی و انسانی در شکلگیری ساختار فضایی و تحولات کالبدی شهر نراق در بستر تاریخ است که تاکنون بهصورت جامع و نظاممند بدان پرداخته نشده است. ضرورت پژوهش از آنروست که شناخت این عوامل، نهتنها در فهم روند توسعۀ شهر مؤثر بوده، بلکه در تدوین سیاستهای حفاظتی و برنامهریزی معاصر نیز کاربردهای اساسی خواهد داشت. این پژوهش با رویکرد توصیفی-تاریخی و برمبنای روش گردآوری دادههای اسنادی و میدانی صورت گرفته است. در مرحلۀ نخست، منابع مکتوب تاریخی شامل: متون جغرافیایی، سفرنامهها، وقفنامهها و اسناد محلی تحلیل شده و سپس دادههای حاصل از پیمایش میدانی و مشاهدۀ ساختار کالبدی شهر با اطلاعات متون تطبیق یافته است. نتایج پژوهش نشان میدهد که استقرار نراق در مسیر شاهراههای ارتباطی و بهرهمندی از منابع آبی، بههمراه شرایط توپوگرافی خاص منطقه، در دورههای تاریخی صفویه و قاجار نقش محوری در رونق اقتصادی و شکلگیری الگوی فضایی خطی شهر ایفا کرده است؛ همچنین، انقطاع این مسیر ارتباطی و تغییرات اقتصادی در دورۀ معاصر منجر به اُفت کارکردهای شهری و گسست فضایی میان هستۀ تاریخی و توسعههای جدید شهری شده است. پژوهش بر لزوم تدوین راهبردهای حفاظتی و بازآفرینی فضایی مبتنیبر احیای ارتباط میان عناصر تاریخی و ساختار معاصر شهر تأکید میکند.
استقرارهای دشت قزوین در تپۀ قبرستان و سگزآباد توالی شکوفایی در فلزگری پیشازتاریخ دشت قزوین را نشان میدهند. هدف این مطالعه، بررسی جنبههای کاربردی، فناوری ساخت، ترکیب شیمیایی، ریزساختار و فازهای آلیاژی اشیاء فلزی بهدستآمده از عصر آهن محوطۀ سگزآباد است. در این راستا، تلاش شده است به این پرسشها پاسخ داده شود که فرآیند تولید و روش ساخت این اشیاء چگونه بوده، از چه شیوههایی برای آلیاژسازی در آنها بهره گرفته شده و محصولات خوردگی تشکیلشده چه ترکیباتی داشته و تحت چه شرایطی بهوجود آمدهاند. بهمنظور دستیابی به این اهداف، از روشهای آنالیز دستگاهی ازجمله میکروفلورسانس پرتو ایکس (XRF) برای تعیین ترکیب شیمیایی استفاده شد. نتایج این آنالیزها وجود آلیاژهای متنوعی نظیر مس-ارسنیک، مس-آنتیموان، مفرغ و نیز مس تقریباً خالص را نشاندادند. در دو نمونه دارای مغز فلزی، به کمک متالوگرافی، ریزساختار ریختهگری با مغزهدار مشخص شد که اطلاعات ارزشمندی دربارۀ شیوههای ساخت در اختیار قرار داد؛ همچنین، بررسیهای انجامشده با میکروسکوپ الکترونی روبشی مجهز به طیفسنجی پراکندگی انرژی پرتو ایکس (SEM-EDS)، به شناسایی دندریتهای فاز آلفا و نیز تشکیل فازهای گامای ارسنیکی و آنتیموانی مس منجر شد. نتایج آزمونهای عنصری برروی این نمونهها، بیانگر الگوهای متنوعی از کاربرد آلیاژهای مس-ارسنیک و مس-آنتیموان است؛ امری که نشاندهندۀ آگاهی فلزگران باستانی از ایجاد خواص مکانیکی مطلوب در فرآوردههای فلزی بوده است؛ علاوهبر این، شناسایی آخالهای نقرهای و ترکیبات بینفلزی سولفیدی در ریزساختار، امکان ارائه فرضیاتی دربارۀ نوع سنگهای معدنی مورداستفاده در فرآیند استحصال فلز را فراهم کرده است. فناوری ساخت اشیاء از ریختهگری و قالبگیری دو کفهای تا شکلدهی اسکنههایی با مقطع مارپیچ و ساده است. اشیاء پژوهش در طبقهبندی اشیاء تزئینی، زیورآلات و اشیاء کاربردی قرار میگیرند. این گونهشناختی مختلف در کنار تفاوت ترانشههای کاوششده طرح کلی خوبی از تنوع فلزگری در عصر آهن تپۀ سگزآباد را در اختیار میگذارد.
از منظر تولید سفال در دورۀ مسوسنگ تپه قبرستان حدود (4200 تا 3100 پ.م.)، دشت قزوین یکی از مهمترین محوطه در شمالمرکزی فلات ایران محسوب میشود. با هدف شناخت فناوری تولید و ترکیبات کانیهای موجود در سفالها این پژوهش انجام شد. پژوهش حاضر برای منشأیابی تولید سفال تپه قبرستان و میزان مهارت تولیدکنندگان ضروری و اهمیت دارد. پرسش اساسی و اصلی این پژوهش، بررسی میزان کیفیت تولید و بومی یا وارداتی بودن سفالها است. در این پژوهش 20 نمونۀ قطعه سفال از کاوش تپه قبرستان که از بانک سفال مؤسسه باستانشناسی دانشگاه تهران انتخاب گردیدند با استفاده از آزمایشهای فیزیکی (سنجش تخلخل، جذب آب و دانسیته)، پتروگرافی، پراش پرتو ایکس (XRD)، طیفسنجی فلورسانس پرتو ایکس (XRF)، مورد بررسی قرار گرفته است، برای تجزیه عنصری و شناخت فنآوری ساخت سفال در طول هزارۀ چهارم پیشازمیلاد در منطقه مورد آزمایش قرار گرفت. نتیجۀ مطالعۀ نمونهها نشان میدهد در ساخت سفال از فنآوری پیشرفته و تخصصی استفاده شده است؛ نشاندهندۀ مهارت سفالگران در کنترل فرآیند پخت و استفاده از مواد اولیه مرغوب است. مطالعات پتروگرافی برروی مقاطع نازک سفالها وجود کانیهای مشخصۀ منطقه، ازجمله کوارتز، بیوتیت، کلسیت و اوژیت را تأیید کرد. یکی از یافتههای مهم این پژوهش، شناسایی فناوری پیشرفتۀ چرخ سفالگری در تولید سفالهای تپه قبرستان بود. ضخامت یکنواخت دیوارهها و کیفیت سطح نمونهها بهوضوح نشان میدهد که از چرخ سفالگری تند استفاده میشده است؛ همچنین، مطالعات میکروسکوپی وجود آمیزههای غیرآلی (مواد افزودنی معدنی) را در بافت سفالها تأیید کرد که بهمنظور بهبود خواص مکانیکی و کاهش ترکخوردگی در هنگام پخت بهکار میرفتهاند. خاک مورداستفاده برای ساخت سفال، با ترکیبات منطقۀ دشت قزوین تطابق دارد، که نشاندهندۀ تولید بومی سفال است.
سفالگری از دیرباز یکی از بسترهای مهم تجلی عناصر فرهنگی ایران بوده است. نقشمایههای تزئینی بهکاررفته در این هنر، ریشه در فرهنگ، ادبیات، مذهب و اقتضائات سیاسی داشته و با خلاقیت هنرمندان ایرانی به شیوههایی نوآورانه جاودانه شدهاند. در اینمیان، نقشمایۀ درخت واق یا درخت سخنگو، یکی از برجستهترین عناصر تزئینی است که بهویژه در دورۀ ایلخانی موردتوجه هنرمندان قرار گرفته است. این نقشمایه که ترکیبی از عناصر طبیعی، تخیلی و اسطورهای است، در کاشیهای زرینفام تختسلیمان بهکار رفته و بازتابدهندۀ پیوند عمیق میان انسان، طبیعت و حیوانات است. پاسخگویی به این پرسش که چرا در اوایل حکومت ایخانی در کاخ «آباقاخان» در تختسلیمان این نقشمای موردتوجه و اجرا هنرمندان بوده، مورد هدف این پژوهش بوده و سعیشده است ضمن معرفی تصویری نمونهها به زیرساختهای فرهنگی مرتبط نیز پرداخته شود. پژوهش حاضر با رویکردی توصیفی، تحلیلی و تاریخی و با استفاده از تصویربرداری از نمونههای تاریخی به این نتیجه دست یافته است که نقاشان کاشیهای زرینفام تختسلیمان، بهجای ترسیم انسان -که معمولاً در نقاشیهای مرتبط با درخت سخنگو محوریت داشته است- حیوانات غیراهلی نظیر: گوزن، آهو و خرگوش را به تصویر کشیدهاند. انتخاب حیوانات وحشی بهجای انسان میتواند بازتابدهندۀ گرایش طبیعتگرایانۀ سلجوقیان و مغولان باشد. این انتخاب همچنین نشاندهندۀ تأثیر فرهنگ مغول بر هنر ایرانی است؛ فرهنگی که حیوانریختانگاری را بهعنوان یکی از عناصر برجستۀ خود وارد ادبیات و هنر کرده بود. درخت واق که ریشه در فرهنگ عامیانۀ ایران و جهان دارد، نمادی از ارتباط عمیق میان انسان، طبیعت و موجودات زنده است. این مفهوم اسطورهای با مفاهیمی چون قداست طبیعت و پیوند جهان انسانی با جهان طبیعی گرهخورده است. بازنمایی این نقشمایه برروی کاشیهای زرینفام تختسلیمان نشاندهندۀ تلاش هنرمندان برای انعکاس چنین مفاهیمی بوده است که هنرمندان دورۀ ایلخانی آن را به شیوهای نوآورانه بازآفرینی کردهاند.
سکههای تیموری، آینهای از وقایع اقتصادی و سیاسی مهم تیموریان هستند و مطالعۀ آنها میتواند به فهم عمیقتر وضعیت اقتصادی و اجتماعی این دوره کمک کند. این پژوهش با استفاده از طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس به بررسی سکههای تیموری موزۀ آرامگاه بوعلیسینا پرداخته است. بازبینی تخصصی نتایج اولیۀ دستگاه طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس (PXRF) بهویژه در مطالعات سکهشناسی، از اهمیت بالایی برخوردار است و میتواند بهعنوان یک گام اساسی در راستای کاهش خطا و افزایش دقت در تحلیلهای میانرشتهای موردتوجه قرار گیرد. فناوری PXRF بهعنوان یک روش غیرمخرب، قابلیت بررسی دقیق ترکیب شیمیایی و تعیین عنصرهای موجود در سکهها را فراهم میآورد؛ اما بدون پایش دقیق و بازبینی جامع نتایج بهدستآمده، ممکن است به تفسیر نادرست و عدم قطعیت در تحلیلهای تاریخی منجر شود. پرسشهای پژوهش دربارۀ ارزش بازخوانی و تفسیر دادههای طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس و نقش آنها در شناسایی سکههای جعلی و درک ویژگیهای اقتصادی و فرهنگی در مطالعات سکهشناسی است. فرضیۀ کلیدی پژوهش میگوید که دادههای خام طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس نتایج دقیقی ارائه نمیدهد و برای مطالعۀ دقیق سکهها نیاز به واکاوی تخصصی توسط افراد متخصص وجود دارد. این پژوهش همچنین به اهمیت بررسی دقیق طیفها و چالشهای فنی در بازخوانی دادهها پرداخته و شیوههای میانرشتهای را برای افزایش دقت نتایج بهکار میبندد. یافتهها نشاندادند که بازخوانی ژرفتر دادههای طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس، در شناخت بهتر ترکیب شیمیایی سکهها و نگهداری از گنجینههای فرهنگی کارساز است و میتواند به درک عمیقتری از سیاستها و کنشهای اقتصادی دورۀ تیموری بینجامد.
تپۀ نقارهچی در حاشیۀ جنوبی شهر نهاوند، ازجمله آثار برجایمانده از دورۀ سلوکی است که هرچند فاقد شواهد سطحی و مواد فرهنگیِ مشهود است، اما گزارشی مفصلی همراه با جزئیات از کنکاشِ دورۀ قاجار دربارۀ آن وجود دارد. براساس گزارش دکتر «فُوریه» و «محمدحسنخان اعتمادالسلطنه» (1309ه.ق.) که ضمن توصیف و ترسیم ویژگیهای ساختاری اثر، بهدرستی بر دورۀ زمانی آن نیز اشاره کرده است؛ بر پایۀ این گزارش، تپۀ نقارهچی میتواند مقبره یا گورتپهای (تومولوس) متعلق به یکی از سرداران سلوکی باشد که بررسی دقیق آن، شیوههای تدفین و آئینهای خاکسپاری جامعۀ سلوکی را روشن میسازد. این گورتپه در دو فصل به سالهای 1398 و ۱۴۰۱ه.ش. بار دیگر مورد کاوش علمی باستانشناختی قرار گرفت تا ساختار مدفون و همچنین گزارش توصیفی دورۀ قاجار دربارۀ این تپه بازخوانی دقیق شود تا بتوان از این رهگذر، شیوههای معماری و فرهنگ سلوکی در ایران را بهتر شناخت. پرسشهای مطرح درخصوص کاوش تپۀ نقارهچی براساس فرضیات موجود بدینشرح است؛ آیا مقبرۀ مدفون در تپۀ نقارهچی ریشه در فرهنگ یونانی دارد؟ کموکیف سازۀ معماری تپۀ نقارهچی چه ارتباطی با تومولوسهای مشابه یونانی دارد؟ بر همیناساس، فرضبر این است که: تپۀ نقارهچی یک تومولوس است که احتمالاً گور یک سردار یا ساتراپ سلوکی این منطقه در آن دفن بوده است. با توجه به شواهد باستانشناختی و ویژگیهای ساختاری بهدستآمده از تپۀ نقارهچی و برپایۀ قیاس با آثار مشابه یونانی، بهنظر میرسد که این مقبره معرف سنت و فرهنگ سلوکی است. روش پژوهش در این جستار، ازنظر روششناسی مبتنیبر مطالعات ترکیبیِ میدانی و کتابخانهای است؛ توصیف و تحلیل یافتهها به روش تاریخی-تحلیلی و با رویکرد مطالعات میدانی و براساس نتایج حاصل از دو فصل کاوش در تپۀ نقارهچی انجام شده است. برآیند پژوهش نشان میدهد که تپۀ نقارهچی از تمامی ویژگیهای تومولوسهای سنت یونانی (هلنی) برخوردار است؛ احداث بنایی منحصراً برای تدفین یک فرد و نیز اختصاص و تهیۀ تابوت سنگیِ تراشخورده، بیانگر اهمیت جایگاه اجتماعی و سیاسی فرد متوفی بوده است؛ جایگاهی که او را در ردیف سرداران، جنگاوران و حتی از جانشینان اسکندر قرار میدهد.
غلامرضا شاملو، علی سلمانی، داود میرزایی، سال 9، شماره 34 - ( 12-1404 )
چکیده
شاهنامۀ بایسنغری و شاهنامۀ تهماسبی را بهحق دو شاهکار بیبدیل هنری در تاریخ نگارگری ایران دانستهاند. برای پیبردن به ارزشهای زیباشناختی محض این دو نسخه، بهترین روشی که میتوان بهکار بست، روش تحلیل فرمالیستی است. در رویکرد فرمالیستی آنچه مهم است، تحلیل عناصر بصریِ فرمالی است که نگارگران برای انتقال احساس یا عاطفهای زیباشناختی بهکار بستهاند؛ لذا این پژوهش با رویکرد فرمالیستی به بررسی دو نگاره از یک داستان، یعنی «کشته شدن ارجاسب بهدست اسفندیار» در این دو شاهنامه میپردازد. بدیهی است در این پژوهش، عناصری چون: خط، شکل، رنگ و بهطورکلی طرح و ترکیببندی این نگارهها مورد تحلیل فرمالیستی قرار گفته است. بر ایناساس، پژوهش حاضر مشخصاً بهدنبال پاسخ به این پرسش بوده است؛ بهلحاظ رویکرد فرمالیستی، چه شباهت و تفاوتی میان این دو تصویر مشترکِ شاهنامۀ بایسنغری و تهماسبی وجود دارد؟ بدیهی است برای پاسخ به این پرسش باید دید خصوصیات اصلی نگارۀ «کشته شدن ارجاسب بهدست اسفندیار» در دو نسخۀ بایسنغری و تهماسبی براساس رویکرد فرمالیستی چیست؟ با بررسی تطبیقی نگارههای مذکور، مشخص شد که شاهنامۀ بایسنغری بهلحاظ بهکارگیری خطوط متناسب با ماهیت داستان، تصویرگری روشنِ داستان و پرداختِ نمادین به ماجرا، ازلحاظ زیباشناختی غنیتر از شاهنامۀ تهماسبی است. البته شایان ذکر است که در مقابل، شاهنامۀ تهماسبی نوعی نمایش تزئینی از ماجرا ارائه میدهد و لذا درصدد نمایشی جلوهدادن داستان بوده است. روش پژوهش حاضر توصیفی-تحلیلی برمبنای تطبیق نگارههای دو نسخه از شاهنامۀ فردوسی است و شیوۀ گردآوری دادهها نیز کتابخانهای بوده است.
نقش «شیر و خورشید» که در سالهای اخیر به گفتمان تصویری-فرهنگی پر اهمیتی تبدیل شده است، همواره در موضوع چگونگی پیدایی و مفهوم آن ازسوی محققان مورد پرسش و تحقیق بوده و تحلیلهای متفاوتی بر آن ارائه شده است؛ اما بهنظر میرسد، باوجود متون نوشته شده دربارۀ آن تاکنون منازعات دربارۀ برطرف نشده است و کماکان نظرات گوناگون و تعارضهای بسیار دربارۀ تصویر یاد شده وجود دارد. برای گشودن راهی بر حل معادلۀ این منازعات، پرسش این پژوهش آن است که، کیفیت مطالعات پیشین چگونه بوده و تا چهمیزان میتوان برای مطالعات جدید به آنها استناد کرد. پژوهش حاضر با هدف تحلیل کیفی این مطالعات و درپی یافتن کاستیها و نقاط قوت آنها انجام شده است. سعیبر آن بوده تا تمامی مطالعاتی که مستقیماً به موضوع تصویر شیر و خورشید پرداختهاند و یا مطالعات دیگر که در آنها دربارۀ تصویر مطالبی وجود داشته است، منابع چاپ شده یا منابع خاکستری، مرور نظاممند و فراتحلیل کیفی شوند. تعداد 150مطالعه با روشهای خاص جستجو در پایگاههای جستجوی اطلاعات فارسی و انگلیسی ازجمله: گوگل، وبآو ساینس، نورمگز، ایرانداک و غیره (بدون محدودیت زمانی) مطالعه و بررسی شده و سپس با معیارهای از پیش تعیینشده غربالگری و تعداد 27مطالعه از آنها برای فراتحلیل انتخاب و نتایج فراتحلیل کیفی با استفاده از جداول و نمودارهای توزیع و فراوانی بیان شدهاند. نتایج این فراتحلیل نشانداده است که درصد زیادی از کل مطالعات، به منابع پیش از خود استناد داشته و بدون تحقیق و بررسیهای تازه، گفتار پیشین را در نتایج نوشتار خود تکرار کردهاند؛ همچنین مشخص شد دو دهه رکود در انجام پژوهش دربارۀ تصویر وجود دارد که در جای خود نیازمند بررسی و آسیبشناسی است.
احد وریجی، حمید خانعلی، نسرین بیکمحمدی، سال 9، شماره 34 - ( 12-1404 )
چکیده
بقایای مادی حاوی تصاویر، یکی از مهمترین ذخایر اطلاعاتِ تاریخی-فرهنگی، در باستانشناسی و تاریخهنر محسوب میشوند. از بقایای چنین ذخایری، آثاری هستند که تصویر یوز بر روی آن وجود دارند. خوانش تصاویر برجایمانده از یوز در آثار باستانی نیز، بیگمان میتواند درک عمیقتری از همزیستی و رویارویی جوامع مختلف انسانی با این قبیل حیوانات درنده بهبار آورد. یافتههای باستانیشناسی و تحلیلهای شمایلشناختیای که تاکنون بر روی یوز صورت گرفته، نشان میدهد متغیرهای مهمی چون: پراکندگی جغرافیایی، تعدد و تفاوت زمانی و کثرت برهمکنشهای فرهنگی، نقش بهسزایی در تعیین رهیافتهای پژوهشی و تبیین علل تحولات نقوش آن در طول دوران مختلف تاریخی داشتهاند؛ به اینترتیب در گام نخست، پس از بررسی پیشینۀ مطالعات انجامگرفته بر روی یوز و همچنین با بررسی سیر تحولات تصاویر یوز در میان افقهای فرهنگی همپایه در ایران که عمدتاً منشأ پیدایش نقوش یوز -از دوران پیشاتاریخی تا عصر اسلامی متأخر- را در دو الگویِ تفسیریِ روایی-اسطورهای و آئینی-ایدئولوژیک منحصر دانستهاند؛ پژوهش حاضر بهدنبال آن است تا با بررسی نمونههای تصویری از یوز، ضمن تأکید بر نقش حیوانات درندۀ شکارگر در جوامع انسانی، بهعلاوه اهمیت الگوی تفسیری کارکردگرا-معیشتی را با استناد به متون تاریخی «شکارنامهها» بهعنوان یکی از علل اساسی بازنمایی تصاویر یوز در برابر دو الگوی پیشگفته برجسته نماید؛ از اینرو، شواهد باستانشناسی بههمراه مطالعات تطبیقی متون تاریخی، در دو بخش میدانی و کتابخانهای و به روشی تحلیلی-تطبیقی، مورد بازخوانی قرار گرفتند تا درنتیجه نشان داده شود: تفاسیر کارکردگرایانۀ ناظر بر زندهگیری و اهلیسازی این حیوان شکارگر توسط یوزداران در جهان طبیعی، از اهمیتی برابر و بهمراتب بیشتر نسبت به تفاسیر رایج اسطورهای و ایدئولوژیکی که صرفاً متوجه اقتدار سیاسی و آئین مشروعیتبخشی در ساحت فرهنگی است، برخوردارند.
رؤیا حریفی، علی زمانیفرد، سال 9، شماره 34 - ( 12-1404 )
چکیده
محوطههای تاریخی-باستانشناسی مهمترین منابع برای پاسخ به حلقههای مفقودۀ تاریخ و تمدن یک ملت هستند. این محوطهها همواره واجد ارزشهای متنوعی هستند که شناسایی و درک این ارزشها زمینۀ بازشناسی جنبههای قابل حفاظت آنها را فراهم میآورد. امروزه اکثر این محوطهها در ایران در شرایط آسیبپذیر و در معرض فراموشی ارزشهای خود قرار دارند. محوطۀ تاریخی-باستانشناسی ارجان در دشت خوزستان واقعشده که از دوران ایلامی تا دوران مغولان پابرجا بوده است. امروزه این محوطه در شرایط نامطلوب حفاظتی قرار دارد. نظر به ارزشها و اهمیت تاریخی شهر قدیم ارجان در ادوار تاریخی ایران، حفاظت از این محوطه و ایجاد بستر مناسب برای بهرمندی از ارزشهای آن حائز اهمیت فراوان است؛ ازجمله پرسشهایی که در این پژوهش به آنها پاسخ داده میشود؛ ۱. محوطۀ تاریخی ارجان واجد چه ارزشهای است؟ ۲. چالشهای حفاظت از محوطۀ ارجان چیست؟ ۳. چگونه میتوان به اصول حفاظتی جهت حفاظت و ارزشگذاری محوطۀ تاریخی-باستانشناسی ارجان، متناسب با ارزشهای آن دستیافت؟ بر ایناساس، اهداف پژوهش اینگونه تعریف شده است؛ ۱. شناخت محوطۀ ارجان و چالشهای حفاظت از آن؛ 2. دستیابی به اصول حفاظتی ازطریق تجزیه و تحلیل منشورها، بیانیهها، کنوانسیونها و اسناد بینالمللی و تعمیم آن به نمونۀ مطالعاتی بهمنظور تبیین اصول حفاظت و ارزشگذاری از آن است. روش تحقیق کلی این پژوهش توصیفی-ـتحلیلی که براساس دادههای گردآوری شده ازطریق منابع کتابخانهای و مشاهدات میدانی است. در ادامه، بعد از تحلیل و بررسی اسناد بینالمللی و شناخت محوطۀ تاریخی ارجان و چالشهای حفاظتی آن در چهار زمینۀ شناختی، مدیریتی و حقوقی، کالبدی و معرفی و ارزشگذاری محوطه تعریفشده و اصولی همچون: ارائه اطلاعات به مردم، تدوین طرح تعامل جامع، تدوین برنامههای مدیریت عمومی، برگشتپذیری اقدامات، حفظ اصالت و احترام به ارزشهای تاریخی و زیباییشناسی و تمامیت کالبدی محوطهها ارائه شده است.
هندوستان با برخورداری از تنوعات بسیار فرهنگی و مذهبی، با تسلط حکومت ممالیک، دچار دگرگونی و تحول شد. در دورۀ ممالیک، حاکمان سلطنت دهلی با ایجاد بناها و آثار ارزشمند، مبدع هنر معماری اسلامی و هندی شدند. منار بهعنوان یکی از عناصر معماری اسلامی، جدای از ایفای نقش ماذنۀ نمادی از حاکمیت اسلامی بود. منار قطب نمادی ماندگار از تاریخ غنی هند، مهارت معماری و تبادل فرهنگی است. ویژگیهای متمایز آن مانند فرم، شفت فلوتدار و بالکن بر طراحی منارههای دیگر منطقۀ تأثیر گذاشته است. هدف از این پژوهش، واکاوی عناصر تزئینی و بازخوانی کتیبههای «منار قطب»، با پاسخگویی به این پرسشها است؛ عناصر تزئینی هنر معماری اسلامی بر روی این بنا چه تأثیراتی داشته است؟ مضامین کتیبهها بیانگر چه موضوعاتی است؟ روش پژوهش این جستار براساس مطالعات کتابخانهای، بررسی منابع دست اول، بررسیهای میدانی و مشاهدات عینی نگارنده بوده است و با توصیف، تحلیل و بهرهگیری از منابع تاریخی انجام شده است. نتایج این پژوهش نشان میدهد که منار قطب تحتتأثیر زیباییشناختی و عناصر معماری اسلامی تزئین شده است و عناصر تزئینی منار قطب، تلفیقی از عناصر اسلامی و هندی است. منار قطب اگرچه از فرم کلی منارههای اسلامی پیروی میکند، عناصری از معماری هندی را مانند کندهکاریهای دقیق و پیچیده، استفاده از ماسه، سنگ قرمز و مرمر، بهکار گرفتن گلهای نیلوفر آبی و تزئینات زنگیشکل، کتیبههای متنوع، نقوش هندسی و گیاهی که منعکسکنندۀ ماهیت ترکیبی معماری هند و اسلامی است را بهنمایش گذاشته است؛ بنابراین، میتوان عنوان معماری «هند و اسلامی» را برای هنر دورۀ ممالیک بهکار برد. ضمن اینکه کتیبههای این بنا بیانگر اهمیت مذهبی، تاریخی، سیاسی، فرهنگی وهنری است.
در طول تاریخ تعاملات بین جوامع به تکامل فرهنگها انجامیده و نظامهای سیاسی و قدرتهای حاکمه در سیر این تکامل و امتزاجِ فرهنگها بسیار کارساز و کارآمد بوده است. در این بین از مسائل مهم مطرح در این پژوهش، بررسی فرهنگ حاکمبر جامعۀ ماد و هخامنشی و تأثیر و تأثر فرهنگ ایرانی از فرهنگ انیرانی مستقر و موجود در قلمرو دولتهای مزبور است. به دیگر سخن، واکاوی علل و عوامل تصادم فرهنگها در سدههای هفتم تا چهارم پیشازمیلاد، سیاستهایی که دولتها در برابر فرهنگها و اقوام و ملل تحتسیطره و یا همجوار خویش دنبال میکردند و نتایجی که برخورد بین فرهنگهای مختلف و متنوع با فرهنگ و تمدن ایرانی برای ایرانیان و جوامع غیرایرانی بهجای گذاشت، ازجمله مسائل مهمی است که این پژوهش بهدنبال پاسخگویی بدانهاست. برمبنای این ابهامات و با واکاوی منابع و شواهد موجود و با استناد به متون تاریخی با توصیف و تحلیل دادهها، نتایج حاصله حاکی از آن است که، افزونبر اینکه بهسبب موقعیت جغرافیایی، فلات ایران پذیرای اقوام مختلف با فرهنگهای متنوع بوده است و همزیستی با یکدیگر خواهناخواه جامعۀ ایرانی را متأثر از فرهنگهای مختلف میکرد، آنچه به امتزاج و تلفیق فرهنگها و همسویی آنها در جامعۀ ایرانی سرعت و رونق میبخشید، وجود دشمن مشترک و بهویژه قدرتهای تهدیدگر در منطقه بود که اقوام را با یکدیگر همراه ساخته بود. توان و پتانسیل نظامهای سیاسی ماد و هخامنشی نیز که اهداف فرامنطقهای داشتند در پیوند و امتزاج فرهنگهای موجود در قلمرو هخامنشی نقش اساسی را عهدهدار بودند. هخامنشیان با هدف جلب نیروهای غیرایرانی و ایجاد وابستگی سیاسی، ازطریق ازدواجهای سیاسی و پیوندهای اجتماعی، به امتزاج فرهنگی اقوام تابعه پرداختند. این سیاست بهمنظور جلوگیری از جداسری و آشوبهای منطقهای و گسترش قلمرو فرهنگی هخامنشیان، با جذب و هضم عناصر کارآمد فرهنگهای مختلف در فرهنگ ایرانی صورت میگرفت.
این پژوهش به بررسی روابط فرهنگی میان ایران و مصر در دوران «داریوش» بزرگ (۵۲۱-۴۸۶پ.م.) میپردازد. فتح مصر توسط «کمبوجیه» قبل از سلطنت داریوش، این سرزمین را به یکی از ساتراپیهای مهم امپراتوری هخامنشی بدل ساخت؛ اما ناآرامیهای داخلی در اوایل سلطنت داریوش چالشهایی را برای ثبات این منطقه بهوجود آورد. مسئله اصلی پژوهش، شناخت و تحلیل ماهیت تعاملات و سیاستهای فرهنگی در روابط ایران و مصر در این دورۀ تاریخی است. هدف پژوهش ارائه توصیفی دقیقتر از این روابط با تمرکز بر تبادلات هنری، تجاری و مذهبی و همچنین بررسی تأثیر سیاستهای فرهنگی هخامنشیان بر فرهنگ مصر است. این پژوهش درصدد است تا تصویری جامعتر از تعاملات تمدنی میان دو تمدن بزرگ آن زمان و درکی بهتر از نفوذ و قدرت امپراتوری هخامنشی ارائه دهد. پرسش اصلی این است که، سیاستهای فرهنگی داریوش یکم و تعاملات وی با مصر چگونه بوده است؟ فرضیۀ پژوهش این است که سیاستهای فرهنگی داریوش منجر به تعاملات پویا و تبادلات قابلتوجه فرهنگی بین ایران و مصر شده است. در این پژوهش از روش توصیفی-تحلیلی با استفاده از منابع تاریخی و اسناد موجود بهره گرفته شده است. نتایج نشان میدهد که در کنار مبادلات سیاسی و اقتصادی، تعاملات فرهنگی قابلتوجهی بین ایران و مصر وجود داشته است. داریوش با رویکردی هوشمندانه و احترامآمیز، تلاش کرد ضمن حفظ اقتدار، رضایت مردم مصر را نیز جلب کند؛ این سیاستها شامل: احترام به مقدسات مصری، تدوین قوانین محلی با همکاری نخبگان، و احیای مدرسۀ پزشکی سائیس بوده است.
استان خوزستان، یکی از خاستگاههای اصلی معماری خشتی-آجری در ایران باستان، از دورۀ ایلام تا پایان ساسانی شاهد تکوین و تحول شیوههای متنوع طاقزنی بوده است. در اینمیان، طاقهای آهنگ بهمثابه ساختاری بنیادین، نهتنها عملکردی سازهای، بلکه معرف نظامی مهندسیشده از تمهیدات پایداری در بستر اقلیم گرم و نیمهمرطوب منطقهاند. باوجود غنای آثار موجود، تاکنون پژوهشی جامع برای تحلیل فنی و ساختاری این طاقها و استخراج منطق پایداری آنها انجام نشده است. هدف از پژوهش حاضر تحلیل سازهای و خوانش الگوهای پایدار و تکرارشونده در ساخت طاقهای آهنگ از دورۀ ایلام تا ساسانی در خوزستان است؛ بدینمنظور، به بررسی ویژگیهای مصالح، فناوری ساخت و تناسبات هندسی مرتبط با پایداری این سازهها توسط معماران آن دوران پرداخته شده است. پرسش اصلی این است که، چه تدابیر فنی و اجرایی در پایداری این طاقها نقش داشتهاند و چه روابطی میان فرم، مصالح و اقلیم در این روند دیده میشود؟ روش پژوهش مبتنیبر ترکیب مطالعات میدانی، مستندسازی سازههای قابل دسترس، تحلیل نمونههای شاخص، بررسی منابع باستانشناسی و گونهشناسی ساختاری است. انتخاب ۱۱۱ بنای طاقدار دارای اطلاعات و تصاویر ثبت شده در مرحلۀ اول و انتخاب 21نمونۀ منتخب دارای دادههای عددی و اسناد ترسیمی مناسب روش دستیابی به دادهها را شامل میشود. نتایج پژوهش نشان میدهد که پایداری طاقهای آهنگ در این منطقه، نتیجۀ تعامل چندلایه میان: 1) مصالح (نوع و شکل هندسی مصالح، توجه به ضخامت ثابت ملات و نحوۀ اتصال مصالح مربع و ذوزنقهایشکل برای دستیابی به شل بهینۀ اجرای طاق)، 2) دقت در فناوری ساخت شامل تنوع شیوۀ رجچینی و ترکیب چینش ضربی و رومی در دوران پیش از اسلام، 3) تناسبات هندسی (ثبات در نسبتهای دهانه، افراز و ضخامت طاق به اجزای سازه در هر دوره و تغییر نسبت به دوران دیگر)، و 4) شرایط اقلیمی و 5) مهارت نیروی انسانی بوده است. یافتههای این پژوهش، نظامی مهندسیشده و قابل بازخوانی در فن طاقسازی پیش از اسلام را آشکار میسازد و میتواند چارچوبی تحلیلی برای بازشناسی، مرمت و تداوم اصول فنی طاقسازی تاریخی ایران فراهم میآورد.
«سنجهها» استانداردها، هنجارها، اصول و معیار خاص هستند که از درون هنر سنتی اسلامی آفریده شده و همانند هنر غربی به عاریت گرفته نشدهاند. دو جنبه و ساحت در قواعد و مفاهیم سنجهها بهطور یکپارچه وجود دارد. بخشی از این اصول، به آداب و مبادی حکمی و متون اسلامی، آراستگی ظاهری و باطنی، بهجاآوردن آداب معنوی، اخلاقی و فضیلتهای انسانی مرتبط است و بخشی دیگر، صوری که به جنبههای فرمال آثار و اصول ترکیببندی، مرتبط است؛ یعنی توجه به جنبههای آفاقی و انفسی بهطور توأمان. هرچند که جنبههای فرمال نیز باید جلوههای ملموس و محسوس عوالم بالا باشند که بهصورت رمزوار، اثر هنری نشانهای از آن عوالم باشد. این موارد بهطورکلی در هنر سنتی برای ارزیابی و تفسیر آثار استفاده میشوند و هنرمندان در تولید آثار خود، ملزم به رعایت آنها هستند هدف کلی، استخراج موارد بالا از دیدگاه کلنگر و یکپارچهنگر از بالا به پایین و قیاسی و از کل به جزء است و شناسایی تمامی بسترهایی که سنجهها از درون و بطن آنها قابل استخراج هستند. جنبههای فرمال و آفاقی: کمّی، صوری، ملموس است و جنبههای غیرفرمال و انفسی: حِکمی، کیفی، محتوایی، غیرملموس و فضیلتی است. فرم یا جنبۀ ظاهری، منطبق با محتوا و معنایی است که از درون فرمِ مرتبط با آن، مستفاد میشود؛ همچنین تعریف و توصیف چندساحتۀ هنرهای سنتی که منجر به تقسیمبندی شود. موارد مذکور در پاسخ به این پرسش است که، زمینهها و بسترهایی که سنجهها از درون آنها قابل استخراج هستند، چگونه شناسایی میشوند؟ اهمیت پژوهش، کمک به درک لزوم یا عدم لزوم تاریخ هنرنگاری در حوزۀ هنر سنتی و استخراج میراث ناملموس از درون فرهنگ شفاهی و تبدیل به نوشتار است. ابزار گردآوری دادهها با رویکرد کتابخانهای، مصاحبه با استادان صاحبنظر در تهران است. روش تحقیق، توصیفی-تحلیلی است. یافتهها و نتایج پژوهش، دستیابی به بسترهایی با دو تقسیمبندی متفاوت در بطن جامعه و فرهنگ با زیرمجموعههای آنها است که با وابستگی به عوامل گوناگون، سنجهها و قواعد و اصول، با شناسایی آنها و از درون آنها در حد امکان استخراج میشوند و به یک تقسیمبندی نسبتاً جامعی درخصوص سنجهها میتوان رسید.
اسب در فرهنگ ایران و میانرودان، چه از دیدگاه اساطیری و چه کاربردی، نقشی برجسته داشته است. پرداخت زیباییشناسانه به سازوبرگ اسب، جدا از سویۀ کاربردی آن، ارجی بوده که به اسب و سوار گزارده میشده است. پژوهش حاضر با هدف شناسایی و تحلیل ساختار، طرح و شیوۀ نقشزنی جل اسب در ایران و میانرودان طی بازۀ زمانی ۱۹۰۶پ.م. (آشوریان) تا ۳۳۰پ.م. (هخامنشیان) انجام شده است. پرسش پژوهش آن است که، ساختار، طرح و نقش جلهای اسب در این دوران چه ویژگیهایی داشته است؟ ضرورت انجام این مطالعه، ناشی از آن است که باوجود اهمیت اسب و سازوبرگ آن در تمدنهای باستانی، جنبههای زیباشناختی و ساختاری جلهای کهن کمتر در پژوهشهای پیشین بررسی شدهاند. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی، برپایۀ تحلیل کیفی دادههای اسنادی و شواهد باستانشناسی انجام شده است. دادهها ازطریق فیشبرداری گردآوری و جامعۀ آماری، کلیۀ نمونههای در دسترس (فرشها، یافتههای تصویری و باستانی) است که براساس آنها، ساختار و طرح جلهای این دوره قابلشناسایی و تحلیل است. نتایج نشان میدهد که جل اسب در میانرودان و ایران از مرحلهای ساده و کارکردی در دورۀ آشوری به مرحلهای پیچیدهتر و آذینی در دورههای ایلامی، مادی و هخامنشی تحولیافته است. در این روند، ساختار جلها از نظر ابعاد و اجزا تکاملیافته و از نمونههای کوچک و بینقش به نمونههایی گسترده با نقوش جانوری و گیاهی منظم و متقارن تبدیل شده است. نقوش افزونبر کارکرد تزئینی، بازتابی از ذوق زیباشناختی، مناسبات قدرت و فرهنگ بافندگان بودهاند. از منظر فنی، بهکارگیری دو شیوۀ تختبافی و گرهبافی نشانگر پیوند میان سنتهای کاربردی و مهارتهای بافندگی پیشرفته در این دوران است. درمجموع، سیر تحول طرح و نقش جل اسب، نمایانگر پیشرفت تدریجی در مهارت فنی، دقت ساختاری و درک زیباییشناسی است که زمینهساز تداوم هنر فرشبافی شده است.