logo

جستجو در مقالات منتشر شده


59 نتیجه برای ایران

ثریا الیکای‌دهنو، گلینا کریمووا،
سال 7، شماره 26 - ( 12-1402 )
چکیده

هزارۀ سوم پیش‌ازمیلاد زمانی است که روابط گستردۀ فرهنگی و اقتصادی و تجاری میان تمدن ایران و درۀ سند، بین‌النهرین، خلیج‌فارس، دریای عمان و آسیای‌مرکزی برقرار بوده است. هدف مقالۀ حاضر، بررسی نشانه‌شناسی فرهنگی و ارتباطات میان محوطه‌های عصر مفرغ جنوب‌شرق ایران، با تأکید بر شهرسوخته، شهداد و تپه‌یحیی است. در این روند، نشانه‌های مهرها و اثرمهرهای محوطه‌های ذکر‌شده در جنوب‌شرق ایران شامل: شهداد و شهرسوخته براساس مطالعات تطبیقی با محوطه‌های اصلی در آسیای‌مرکزی شامل: بلخ، مرو، موندیگاک، آلتین‌تپه، گنورتپه، داشلی‌تپه، تغلق، و منطقۀ اوردوس مورد مطالعه و بررسی قرار خواهند گرفت؛ از ‌این‌رو، در چارچوب نشانه‌های موردمطالعه برروی مهرها و اثرمهرها، پیشنهادی مبنی‌بر وجود ارتباطات فرهنگی موجود میان این مناطق در دورۀ زمانی موردپژوهش (عصر مفرغ) ارائه می‌گردد.برهمین اساس، پرسش‌های پژوهش چنین مطرح شده است؛ بین علائم سفال‌ها و مهرها چه مشابهت هایی دیده می‌شود؟ تشابهات فرهنگی بین آثار مناطق جنوب‌شرقی ایران با نواحی آسیای مرکزی به چه میزان و چگونه بوده است؟ آیا مشابهت‌های مشهود و مکشوف به‌هم مرتبط و هدف مشترکی را دنبال می‌کرده است؟ برهم‌کنش‌های فرهنگی می‌تواند در نتیجۀ عواملی ایجاد شود که نیازمند بررسی شواهد مادی برجای‌مانده از جوامع آن دوره است. با توجه به فاصله‌های موجود میان محوطه‌های باستانی هزارۀ سوم پیش‌ازمیلاد می‌توان این نشانه‌ها را نتیجۀ یک تفکر خاص و هدایت‌شده دانست که در محوطه‌های نیمۀ شرقی فلات ایران ظاهر شده‌اند؛ به‌عبارت دیگر، فاصله‌های جغرافیایی و جا‌به‌جایی اندیشه‌ها از جایی به‌جای دیگر با توجه به‌وجود ارتباطات وسیع بازرگانی و تجاری میان این محوطه‌ها قابل‌قبول است. این امر نشان می‌دهد که هم‌بستگی آسیای‌مرکزی با مناطق شرقی و هم‌چنین جنوب‌شرق ایران و بخشی از فرهنگ هند‌و‌اروپایی در عصرمفرغ، می‌توانسته نشأت‌گرفته از اعتقادات و باورها و اندیشه‌های مشترک و یکسان باشد.

رضا دانش‌زاده، رضا اولادی، کامبیز پورطهماسی، غلامرضا رحمانی،
سال 7، شماره 26 - ( 12-1402 )
چکیده

 سقانفار، نوعی بنای چوبی با کارکرد مذهبی در استان مازندران بوده که احداث بیشتر این بناها به دورۀ قاجار برمی‌گردد. در این بناها، هرسـاله در ماه محرم مراسـم عـزاداری برگـزار می‌شود. باوجود اهمیت فرهنگی سقانفارهای مازندران، تاکنون نوع چوب‌های مورداستفاده در آن‌ها بررسی نشده و پژوهش‌ها محدود به معماری و نقاشی‌های آن‌ها بوده است. در این پژوهش، چوب‌های به‌کار‌رفته در اجزای مختلف پنج سقانفار قائم‌شهر (ریکنده، سیدابوصالح، قادیکلای نوکنده‌کا، وسطی‌کلا و آهنگرکلای بیشه‌سر) به‌صورت ماکروسکوپی و میکروسکوپی مورد بررسی قرار گرفتند. پس از استخراج فهرست ویژگی‌های آناتومی چوب از مقاطع میکروسکوپی رنگ‌آمیزی‌شده، هر نمونه شناسایی شد. در بررسی ماکروسکوپی، تمام چوب‌ها بخش‌ روزنه‌ای بودند. ‌غیر از نمونۀ قادیکلای نوکنده‌کا، سایر نمونه چوب‌ها پس از غوطه‌وری، آب را به‌رنگ طلایی درآوردند. گونۀ استفاده‌شده در سقانفارهای وسطی‌کلا، ریکنده، سیدابوصالح و آهنگرکلای بیشه‌سر، آزاد (Zelkova carpinifolia) و چوب‌های سقانفار قادیکلای نوکنده‌کا، بلوط اوری (Quercus macranthera) شناسایی شدند. هر دو چوب، بادوام بوده، نم‌پذیری کمی ‌داشته و درصورت استفاده در ساختمان نیاز چندانی به مراقبت و تعمیر ندارند. پراکنش بلوط و سایر گونه‌های درختی با چوب ساختمانی باکیفیت در جنگل‌های نزدیک سقانفار‌ها، به‌اندازه یا بیش از آزاد بوده است؛ از این‌رو، ترجیح این چوب نمی‌تواند صرفاً به در دسترس بودن و کیفیت فنی آن مربوط باشد. با توجه به این‌که از قرن 16م.، به‌بعد چوب آزاد یکی از محبوب‌ترین چوب‌ها برای ساخت بناهای تاریخی و مذهبی در شرق دور (به‌خصوص در کره و ژاپن) بوده و با توجه به تأثیرپذیری معماری و  نقاشی سقانفارهای چوبی قدیمی‌تر از فرهنگ شرقی، می‌توان انتخاب چوب آزاد برای ساخت این اماکن را تا حدی متأثر از تبادلات فرهنگی دانست.    

افشین اکبری‌زرین‌قبایی، محمدحسین عزیزی‌خرانقی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

شمال‌شرق ایران و به‌خصوص دشت جاجرم در خراسان شمالی ازنظر جغرافیایی به‌صورت دالان و مسیر‌های ارتباطی بین حاشیۀ دشت کویر، بخش شرقی رشته‌کوه البرز و فلات ایران با مناطق آسیای‌مرکزی قرار دارند و از این‌نظر همیشه در مسیر تبادلات تجاری و فرهنگی جوامع انسانی از گذشته تا به امروز بوده‌اند؛ از این‌رو نتایج کاوش‌های تپه‌پهلوان به‌لحاظ شناخت تبادلات و سنت‌های فرهنگی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای در طول دوره‌های نوسنگی جدید و مس‌وسنگ انتقالی (چشمه‌علی) می‌توان حائز اهمیت ویژه‌ای باشد. در این پژوهش با روشی توصیفی-تحلیلی به توصیف، طبقه‌بندی و گونه‌شناسی مجموعه سفال‌های تپه‌پهلوان و به‌طور کل مقایسۀ آن در بستر محلی و منطقه‌ای پرداخته می‌شود تا بخشی از چگونگی سنت سفالگری این محوطه را در بستر دوره‌های نوسنگی جدید و مس‌وسنگ انتقالی در شمال‌شرق ایران مشخص کند و به پرسش‌هایی هم‌چون سنت سفالگری تپه‌پهلوان تحت‌تأثیر کدام سنت یا سنت‌های فرهنگی منطقه است؟ و چگونگی رابطۀ آن با چارچوب گاهنگاری منطقه‌ای است پاسخ بگوید. مجموعه سفال‌های این محوطه نشان از هم‌بستگی آن با سنت سفالگری طبقات 1 و 2 سنگ‌چخماق شرقی و محوطه‌های حوزۀ شاهرود در بازۀ زمانی 5800-5300پ.م. و دورۀ نوسنگی جدید دارد. سفال این دوره شامل انواع: کاسه، خمره، سینی و سبو ساده و منقوش است. بعد از ظهور تغییرات گسترده‌ای در جنبه‌های مختلف مواد فرهنگی محوطه‌های نوسنگی جدید چخماق/جیتونی در شمال‌شرق ایران درنهایت شاهد حضور سنت فرهنگی چشمه‌علی در توالی استقراری محوطه‌های این دوره در منطقه، ازجمله در تپه‌پهلوان هستیم. سفال این دوره در تپه‌پهلوان توأمان دارای ویژگی‌های فنی مشترک سفالگری با محوطه‌های فلات‌مرکزی ایران و از جنبۀ فرم و نقش‌مایه از تنوع کمتری نسبت به آن‌ها در طی بازۀ زمانی 4800-5200پ.م. است؛ به‌طورکلی، براساس سنت سفالگری، محوطۀ پهلوان نشان از تعاملات فرهنگی منطقه‌ای در دورۀ نوسنگی و فرامنطقه‌ای در مرحلۀ اول دورۀ مس‌وسنگ انتقالی شمال‌شرق ایران با فلات‌مرکزی و نواحی شمالی کوپه‌داغ دارد. 

شراراه عطایی‌نیا، دکتر محمد مرتضایی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

با ورود اسلام به ایران، هنر در خدمت اسلام درآمد و تعاملی بین هنر ایرانی و اندیشۀ اسلامی شکل‌گرفت که نمود آن‌را می‌توان در هنر معماری اسلامی ایران مشاهده نمود. مقابر یا آرامگاه‌های برجی‌شکل یکی از بارزترین نوع معماری فرهنگی و مذهبی گذشتگان است که از جنبه‌های گوناگون هنری، تاریخی، مذهبی و اجتماعی در معماری اسلامی نقش اساسی داشته است. این نوع بناها در فرهنگ و جامعۀ ایرانی سابقه‌ای طولانی داشته و به‌همین دلیل از تنوع نسبتاً بالایی نیز برخوردارند. مقابر و بقاع متبرکه بعد از مساجد، از مهم‌ترین عناصر اصلی معماری مذهبی را تشکیل می‌دهند که می‌توان زیبایی، ظرافت، و فنون و خلاقیت‌های معماری را در آن مشاهده نمود. در این پژوهش سعی‌بر آن است هنر ایرانی و اندیشه‌های شیعی در معماری بناهای یادمانی-مذهبی و هم‌چنین پیوند سیاست و مذهب در ظرف هنر بپردازد. منطقۀ باستانی کجور (رویان کهن) دربردارندۀ تعداد قابل‌ملاحظه‌ای از بنا‌های آرامگاهی دوران اسلامی است، که این بنا‌ها علاوه‌بر دارا بودن اصول کلی معماری اسلامی، دارای ویژگی‌های خاص منطقه‌ای نیز هست، که می‌توان به شناخت بهتر معماری بومی و کارکرد آن و هم‌چنین پیوند مذهبی و سیاسی متجلی در هنر معماری این منطقه یاری کند. پرسشی که در این پژوهش مطرح است، کارکرد بناهای مذهبی مقابر برجی‌شکل در دوران اسلامی کجور چه بوده است؟ و در پاسخ می‌توان چنین بیان کرد، این عناصر مذهبی افزون‌بر کارکرد تدفینی می‌تواند، کارکرد مذهبی-سیاسی نیز دارا باشد. روش تحقیق این پژوهش در بستر مطالعات براساس هدف از نوع تحقیقات بنیادی و براساس ماهیت و روش از نوع تحقیقات توصیفی-تاریخی است. چگونگی گردآوری اطلاعات در این پژوهش به‌روش اسنادی (کتابخانه‌ای) است. نتایج حاصله از این پژوهش در تحلیل و بررسی تحولات معماری مقابر برجی‌شکل در منطقۀ کجور نشان‌دهندۀ آمیختگی هنر ایرانی، اسلامی و معماری بومی بوده است. 

حمید خانعلی،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

فرهنگ سنگ‌افراشت در گسترۀ زمانی چندهزارساله از مرزهای غربی چین تا دریای بالتیک و اسپانیا متداول بوده و در دوره‌های اسلامی نیز در یافته‌های باستان‌شناسی و منابع مکتوب در صور مختلفی نمود یافته است. پژوهش حاضر درصدد پاسخ به این پرسش‌ها است که مهم‌ترین عوامل گسترش زمانی و مکانی فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت چیست؟ و مفاهیم به‌کار رفته در فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت در دوران پیش‌ازتاریخ و دوران اسلامی چیست؟ پژوهش حاضر ضمن بررسی گسترش زمانی و مکانی این فرهنگ و معرفی نمونه‌های شاخص آن در حوزۀ جغرافیایی بین دریای سیاه و حوزۀ فرهنگی دریای خزر به بررسی چیستی و چرایی برپایی سنگ‌افراشت‌ها می‌پردازد. این پژوهش از نوع تحلیلی-تاریخی فرهنگی بوده که اطلاعات آن بر پایۀ مطالعات اسنادی و کتابخانه‌ای گردآوری شده است. نتایج پژوهش حاضر نشان می‌دهند مهم‌ترین عوامل گسترش زمانی فرهنگ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت به‌دلیل ارتباط آن‌ها با سنن و آئین‌های مذهبی بوده و آن‌چه سبب گسترش مکانی این فرهنگ شده، احتمالاً با مبادلات تجاری و به‌تبع آن مبادلات فرهنگی ارتباط داشته است؛ هم‌چنین سنگ‌افراشت‌ها درطول ازمنه به اشکال انسانی و حیوانی و نمادهای باروری قابل مشاهده است که در موارد متعددی در قالب، تجسم فرد متوفی در ارتباط با مدفن وی نمود یافته است. قدیمی‌ترین نمونۀ سنگ‌افراشت انسان‌ریخت شناسایی شده در حوزۀ جغرافیایی مذکور، متعلق به استل دوبندی در شمال باکو است. این سنگ‌افراشت در حالت برجای در ارتباط با یک کورگان به‌دست آمده که درون آن مواد فرهنگی از اواخر دورۀ فرهنگ مایکوپ به‌دست آمده است. این فرهنگ متعلق به اواخر هزارۀ سوم و اوایل هزارۀ دوم پیش‌ازمیلاد است. در ادامۀ نمونه‌های دیگری از سنگ‌افراشت‌ها در سوریه، ترکیه و شمال‌غرب ایران نیز مورد بررسی قرار گرفته است. نتایج پژوهش حاضر نشان می‌دهند؛ هرچند ارتباط گاهنگاری و باستان‌شناختی بین نمونه‌های پیش‌از‌تاریخ و ازمنه بعد از میلاد وجود ندارد، اما تمامی نمونه‌ها با مقولۀ تدفین، سنن و آئین‌های مذهبی ارتباط داشته و به تجسم شخصی که احتمالاً از مرتبۀ اجتماعی بالایی برخوردار است، می‌پردازد. این موضوع در متون و یافته‌های باستان‌شناختی نمود داشته است.

آذر سرمدی‌جو، محمدعلی روشنی‌نژاد، ویدا نداف،
سال 8، شماره 27 - ( 3-1403 )
چکیده

طب دانشی است که به‌وسیلۀ آن‌ می‌توان بر کیفیات تن آدمی آگاهی یافت. معادل دقیق طب کلمه فیزیک است، ولی برای این‌که در سطح جهانی قابل درک باشد معادل «پزشکی» برای آن به‌کار رفته است. پزشکی با حالات مختلف بدن، سروکار دارد و بدین‌ترتیب شاخه‌ای از طبیعیات است. در کتاب مقدس زرتشتیان، اوستا  از سه گروه درمانگری نام‌برده شده است؛ «کارد پزشکی(جراح)» (Av:karǝto-Baēšaza-)، «گیاه‌پزشکی» (Av:urvarō- Baēšaza-) و «مانسر پزشکی» (روان درمانگر، روان درمانی) (Av: maθrō- Baēšaza-). در این کتاب، «ثَریته» از خاندان «سام» (Av: Sāma-) نخستین پزشک است و «اهورامزدا کاردی» مرصع به او عنایت می‌کند تا با آن کارد عمل جراحی انجام دهد. از وضعیت پزشکی در دوران هخامنشیان و اشکانیان به‌واسطه نوشته‌های مورخان یونانی آگاهی‌هایی در دست است و از پزشکی دورۀ ساسانیان اطلاعات خوبی باقی‌مانده است. در این پژوهش به بخش مهمی از سهم ایرانیان باستان در گسترش و ارتقاء دانش بشری، یعنی به پزشکی و روش‌های بهداشتی و درمانی در ایران باستان پرداخته می‌شود. پرسش‌های برخاسته از این‌جستار چنین است که: سرمنشأ طب در ایران باستان از کجا بوده است؟ آیا طب در ایران باستان متأثر از تعلیمات دینی بوده؟ و رابطۀ فرهنگ و مداوا در ایران باستان به چه شکل و صورتی بوده است؟ فرضیات این پژوهش چنین خواهد بود که طب در ایران باستان متأثر از تمدن‌های باستانی نظیر یونان بوده است. طب در این دوران متأثر از دین زرتشتی و در ادوار بعد متأثر از اسلام بوده است و نحوۀ مداوا در هر جامعه متأثر از فرهنگ آن جامعه است. این پژوهش با روش توصیفی و تحلیلی انجام گرفته است. تا پیش از کنار رفتن پرده‌های تاریک تاریخ ایران باستان و اکتشافات جدید باستان‌شناسان در کهن جلگۀ بین‌النهرین و دره‌های نیل و سند و فلات ایران، اکثراً بر آن بودند که اندیشه‌های علمی از حکما و فلاسفه یونان سرچشمه گرفته، اما شواهد تاریخی نشان‌ می‌دهد که با ظهور زرتشت ایرانیان، دور تازه‌ای از خلاقیت علمی خود را به‌نمایش گذاشتند و در این رابطه، مشخص‌ترین نمونۀ آن تأسیس «مکتب هگمتانه یا اکباتان» است. 

- بهروز خان‌محمدی، - کاظم ملازاده، - علی بیننده،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

حوضۀ دریاچۀ ارومیه یکی از مهم‌ترین حوضه‌های فرهنگی شناخته‌شده در باستان‌شناسی ایران است و سهم چشمگیری در تحولات تاریخ و فرهنگ شمال‌غرب و غرب ایران داشته است. دشت ارومیه و ارتفاعات پیرامون آن جایگاه ویژه‌ای در این‌میان دارد. با توجه به‌شرایط مساعد و مناسب زیست‌محیطی در عصرآهن، استقرارهای مهمی در دشت ارومیه، به‌خصوص اطراف چهار رودخانۀ روضه‌چای، نازلو‌چای، شهرچای و باراندوزچای شکل گرفته است. در این دشت تاکنون تعداد 93 محوطۀ عصرآهن (بازۀ زمانی 1450 تا 550 پ.م) شناسایی شده که در این‌میان، 47 محوطه مربوط به عصرآهن III (850 تا 550 پ.م) هستند و در دو بخش محوطه‌های استقراری دشت (39 محوطۀ استقراری) و قلاع استحفاظی اطراف آن (8 قلعه) طبقه‌بندی می‏شوند. از 47 محوطۀ عصرآهن III (850 تا 550 پ.م)، 32 محوطه برروی استقرارهای قبلی شکل گرفته و 15 محوطه برای اولین‌بار شکل‌گرفته‌اند. از میان 39 محوطۀ استقراری متعلق به عصرآهن III دشت ارومیه، 31 محوطه با مساحت بین نیم تا پنج هکتار به‌صورت دهکده‌ها و استقرارهای کوچک هستند. سه محوطه بین پنج تا 10 هکتار و سه محوطه بین 10 تا 15 هکتار وسعت دارند. دو محوطۀ گوی‌تپه و دیزج تکیه با وسعتی بین 15 تا 24 هکتار جزء محوطه‌های بزرگ عصر‌آهن III دشت ارومیه محسوب می‌شوند. به‌نظر می‌رسد در عصر‌آهن III، بر پیچید‌گی ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی این جوامع افزوده شده و روند گسترش سطح محوطه‌ها و افزایش جمعیت شتاب بیشتری یافته است. توزیع مکان‌های باستانی در منطقۀ مورد مطالعه هم‌سان نبوده و از 39 محوطۀ استقراری که دارای لایه‌های عصر‌آهن III هستند، تعداد محدودی در مناطق مرتفع‌تر نوار غربی، جنوبی و شمالی و اکثریت مطلق استقرارها در دشت نسبتاً صاف و مسطح ارومیه واقع‌شده‏اند. بیشتر محوطه‌های استقراری (حدود 76%) به فاصلۀ کمتر از 1000متر از منابع آبی و رودخانه‌ها فاصله دارند و این نشان می‌دهد عامل آب در مکان‌گزینی استقرارهای این دوره مهم‌ترین عامل است. در بیشتر طول این دوره اورارتوها در دشت ارومیه حکومت داشتند و منطقۀ ارومیه یکی از ایالت‌های اورارتویی محسوب می‌شده است. نتایج به‌دست آمده از تحلیل نقشه‌های GIS نشان می‌دهند باوجود الگوی استقرارهای اورارتویی که به استقرار و مدیریت اداری در مناطق کوهستانی و مرتفع‌تر گرایش دارد، استقرارهای اصلی و مسکونی این دوره در دشت پست، شکل‌گرفته و صرفاً مدیریت آن‌ها در دژهای نظامی مناطق مرتفع‌تر پیرامونی صورت می‌گرفت. 

لیلا افشاری، رابیعا آکارسو، خانم لیلی نیاکان،
سال 8، شماره 28 - ( 6-1403 )
چکیده

میانۀ دشت رامهرمز در سال ۱۳۹۸ه‍.ش. به‌منظور شناسایی محوطه‌های دورۀ هخامنشی بررسی شد که درنتیجۀ آن، در 36 سکونتگاه آثار فرهنگی از دورۀ هخامنشی شناسایی و ثبت شدند. در طی شناسایی محوطه‌های این دوره در دشت رامهرمز، به سفال‌های محلی دورۀ هخامنشی نیز برخورد شد که این موضوع در تپه‌داروغه مشخص‌تر است. در نتیجۀ بررسی‌های انجام‌شده در سال 1398ه‍.ش. که توسط یکی از نگارندگان (لیلا افشاری) انجام شد، براساس یافته‌های باستان‌شناسی جدید، ویژگی‌های سکونتگاه‌های هخامنشی در دشت رامهرمز در جنوب‌غربی ایران مورد بازنگری و تحلیل مجدد قرار گرفت. در این بررسی تأثیر عوامل جغرافیایی مانند وجود رودخانه‌های بزرگ و اراضی حاصل‌خیز بر شکل‌گیری و رونق سکونتگاه‌ها مورد ارزیابی قرار گرفت؛ یافته‌های سطحی معماری نشان از روابط بین جوامع ساکن روستایی و عشایری می‌دهد. درنتیجۀ بررسی‌های انجام‌شده مشخص شد که نزدیکی به جاده‌های شاهی باستانی و دسترسی به منابع آبی و مراتع از عوامل تعیین‌کننده در مدل توزیع سکونتگاه‌های هخامنشی در دشت رامهرمز بوده است.  پژوهش حاضر درپی پاسخ به این پرسش است که، عوامل طبیعی چه تأثیری در شکل‌گیری استقرارهای هخامنشی دشت رامهرمز داشته است؟ مراتع غنی برای عشایر، قابلیت کشاورزی آبی برای ساکنان، و هم‌چنین دسترسی به مسیرهای ارتباطی، مزایایی را برای هر دو سبک زندگی فراهم نموده بود؛ بنابراین به‌نظر می‌رسد که الگوی استقرار بیشتر با جاده‌های تجاری-فرهنگی مرتبط بوده است. فراوانی استقرارها بر سر راه جادۀ شاهی شوش-تخت‌جمشید بیشتر از مناطق دور از جاده است. سکونتگاه‌ها در مسیر جاده در فواصل کوتاهی از یک‌دیگر قرار دارند که نشان می‌دهد جاده به‌دلیل مزیت‌های اقتصادی-اجتماعی، عامل تعیین‌کننده‌ای بر تشکیل سکونتگاه‌های منطقه بوده است. در دورۀ هخامنشی سکونتگاه‌ها عمدتاً در بخش شمال‌غربی و جنوب‌شرقی دشت متمرکز بوده‌اند.  

رضیه هاشم‌زاده، محمد قمری‌فتیده، رحمت عباس‌نژاد سرستی،
سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده

یکی از واقعیت‌هایی که در بافت‌های باستان‌شناختی مربوط به اواخر عصر مفرغ دیده می‌شود، ترک و یا کوچک‌شدن بیش از اندازۀ محوطه‌ها است. بسیاری از محوطه‌ها و سکونتگاه‌های فلات ایران و خارج از فلات ایران در پایان عصر مفرغ به‌صورت ناگهانی و غیرمنتظره دچار فروپاشی شدند و یا روند رو به رشد این جوامع متوقف شده است. پژوهشگران عوامل متعددی ازجمله: سیل، زلزله، مهاجرت اقوام تازه‌وارد و... را برای این رخداد درنظر گرفته‌اند که به این عوامل می‌توان تأثیر عاملی چون «شهرنشینی مفرط» را نیز اضافه کرد که چندان به آن پرداخته نشده است. متعاقب شهرنشینی مفرط چالش‌هایی از قبیل: تغییرات گرمایی منطقه‌ای، تخریب زیستگاه و تنوع زیستی و اکوسیستم به‌عنوان عواملی شتاب‌دهنده در بحران‌های این دوره، می‌توانسته وخامت شرایط را بیشتر کند و پرسش اصلی این پژوهش بررسی شواهد و میزان و چگونگی اثرگذاری این عوامل در ایجاد بحران‌های عصر مفرغ پایانی است. نتایج این پژوهش نشان می‌دهد که پس از افزایش جمعیت در مراکز شهری با توجه به عدم برنامه‌ریزی اداری برای کنترل شرایط ناشی از شهرنشینی متراکم و درنتیجه برهم‌خوردن نظم محیطی و توازن طبیعی، جامعه به‌صورت یک سیستم پایدار سعی‌در بازگرداندن شرایط طبیعی کرده که این سعی، در برگشتن به توازن به‌صورت‌های مختلف هم‌چون تصمیم به ترک استقرارگاه‌های بزرگ و حرکت به‌سمت نواحی حاشیه‌ای و پیرامونی دارای منابع غذایی و آبی کافی بروز کرده است. شواهد این رخداد در مناطقی مانند: مرو، بلخ شمالی و جنوبی و نواحی دوآب در شرق سند دیده می‌شود؛ در برخی موارد نیز بحران در جوامع بیشتر شده و به‌صورت مشکلات جدیدتر هم‌چون قحطی و بیماری‌های همه‌گیر و جدال‌های بین منطقه‌ای و مواردی از این دست بروز کرده که منجر به فروپاشی جوامع شده است. 

منوچهر مشتاق‌خراسانی،
سال 9، شماره 31 - ( 3-1404 )
چکیده

چکیده 
این پژوهش به بررسی صنعت تکامل شمشیرها با سنجش در چین و ایران می‌پردازد. این یادداشت با بررسی پیدایش و چگونگی تکامل انواع شمشیر در چین آغاز و بر چگونگی تغییرات آن‌ها به‌عنوان مقدمه تمرکز خواهد کرد؛ از این‌روی به نوع شمشیرهای چینی معروف دولبۀ «جیان» و انواع مختلف مشهور به «دائو» به‌دلیل طراحی خاص خود می‌پردازد. سپس موضوع بحث به برابر ایرانی آن با اصطلاح شناخته شده‌اش، یعنی «شمشیر» گسترش می‌یابد؛ این ادعا از آن‌جهت است تا اثبات شود که اصطلاح «شمشیر»، برخلاف تصور غلط رایج بسیاری از پژوهشگران و مجموعه‌داران غربی، تنها در مفهوم گونۀ «خمیده» (دارای تیغۀ منحنی) آن نیست. درست در برابر این دیدگاه، شمشیر در زبان فارسی برای اشاره به هر نوع شمشیر صرف‌نظر از شکل آن استفاده می‌شده است. درحقیقت، این پژوهش با تمرکز بر دوره‌های تاریخی به بحث پیدایی شمشیرهای منحنی‌شکل در چین و ایران می‌پردازد. 
کلیدواژگان: شمشیر، دائو، جیان، شمشیر، چین، ایران، شمشیر خم‌دار، ساسانیان، سلسله مینگ، آسیای مرکزی، سلسله یوان، پیدائو، ژیبِیدائو.

مقدمه 
این پژوهش به گونۀ ویژه برروی تغییرات انجام‌شده بر صنعت شمشیر در چین و ایران تمرکز دارد؛ دو تمدنی که به داشتن مهارت‌های رزمی و پیشرفت‌های فلزکاری شهره بودند. در چین باستان، شکل شمشیرهای اولیه، از نوع شمشیرهای تیغه صاف دولبۀ معروف به «جیان» (Jian) و شمشیرهای تیغۀ صاف تک‌لبه به‌نام «ژی بیدائو» (Zhibeidao) بودند؛ با این‌حال، گشایش‌های مغولان دگرگونی معناداری در صنعت شمشیرزنی چینی ایجاد کرد. سوارکاران آسیای میانه که در ارتش مغول خدمت می‌کردند بیشتر از شمشیرهای خمیدۀ تک‌لبه استفاده بهره بردند؛ آن گونه‌ای از شمشیر که خیلی زود از سوی چینی‌ها پذیرفته شد؛ این پذیرش به پیدایی نوعی شمشیر چینی به‌نام «پیدائو» (Peidao) انجامید. هم‌چون چین، در ایران باستان نیز شمشیر تیغه صاف دو لبه رایج بوده است؛ با وجود این، ایرانیان نیز با طرح شمشیرهای خمیده در هنگام نبرد با گروه‌های قومی آسیای میانه آشنا شدند؛ این گونه از راه سربازان کران خراسان، که مجهز بدین شمشیر بودند، به بخش‌های دیگر ایران راه یافت. با گذشت زمان، اندک‌اندک بر خمیدگی تیغۀ آن افزوده شد و در صنعت ساخت «شمشیر بسیار خمیده» در دورۀ صفوی به اوج خود رسید.

بحث و تحلیل
استفاده از شمشیرهای تیغه صاف دولبۀ چینی معروف به «دائو» به سده‌ها به پیش از روزگار دودمان شین (Qin) در 221م. برمی‌گردد. نمونه‌های نخستین آن به‌نام «ژی بیدائو» با دسته‌ای صاف، دارای تیغۀ بلند صافی و بدون خمیدگی بود که بیشتر از مفرغ ساخته می‌شد. این‌گونه شمشیر در دورۀ «یوآن» (Yuan) یعنی دورۀ مغولان (1368م.) به افول خود نزدیک شد. پس از این‌گونه، نوعی شمشیر به‌نام «یان مائودائو» (Yanmaodao) در چین به پیدایی آمد که تنها دارای اندک خمیدکی بود. دیگر شمشیر خمیدۀ تیغۀ معروف چینی به‌نام «لیو یی دائو» (Liuyedao) شناخته می‌شود؛ باوجود این، این‌گونه شمشیر، بومی چین نیست و توسط مغولان در زمان گشایش‌های خود به چین وارد کردند. افزون‌بر این، نمی‌توان نادیده گرفت که شمشیرهای (خمیده) مغولان نیز برگرفته از نمونه‌های آن در آسیای میانه بوده است. این رزم‌افزار نه تنها به رایج‌ترین نوع شمشیر در چین شهرت یافت که در ارتش دودمان «مینگ» (1368-1644م.) جایگزین «جیان و ژی‌بیدائو» شد؛ هم‌چنین محبوبیت استفاده از شمشیر «یانمائودائو» در میانۀ پادشاهی دودمان «چینگ» (1644 تا 1912م.) کاهش یافت. این شمشیر، یعنی لیو یی دائو به‌طور گسترده‌ای در چین و درمیان تمام لشکریان استفاده شد؛ بسیاری از آثار هنری از دودمان‌های «مینگ و شینگ» دربردارندۀ نگاره این نوع شمشیر هستند. با گذشت زمان، خمیدگی این شمشیر بیشتر و بیشتر شد. دیگر شمشیر تیغه خمیدۀ این دو دوره «پیان دائو» (Piandao) است که یادآور نوع ایرانی خود تصور می‌شود؛ با وجود این، پژوهشگران باور دارند که این نوع شمشیر از خاستگاه خاورمیانه یا جنوب آسیا به چین وارد شده است؛ هم‌چنین، با فروپاشی دودمان شینگ، نوع شمشیر خمیده تیغ معروف به «نیو وی دائو» (Niuweidao) تا به سدۀ 19م. روایی یافت.
در ایران باستان نیز از هخامنشیان تا به ساسانیان، شمشیر تیغه صاف دو لبه رایج بوده است؛ هرچند کلمۀ «شمشیر» به اندازۀ کافی و از دید بار معنایی به هر نوع شمشیر می‌تواند گفته شود، اما این اصطلاح ازسوی پژوهشگران اروپایی در مفهومی دیگر ارزیابی شده است. اروپاییان تصور دارند که واژۀ شمشیر فارسی تنها بر نوع خمیدۀ آن مفهوم دارد. به‌کارگیری واژۀ شمشیر با روایی در زبان پهلوی ساسانی به دورۀ پیش تازیان برمی‌گردد؛ هر چند نمی‌توان منکر برخی واژگان دیگر در نامیدن این رزم‌افزار در زبان پهلوی شد.
باوجود این، این مفهوم شمشیر در زبان فارسی در سنجش با واژگان جیان و دائو متفاوت ارزیابی می شود؛ جیان در چین به شمشیر تیغه صاف دو لبه گفته می‌شد و رزم‌افزار دائو به شمشیر تیغه صاف یا با اندکی منحنی و تک لبه به‌کار می‌رفت. برخلاف این دو، شمشیر واژه‌ای عام برای هر نوع از این‌دسته از رزم‌افزار بود.
«نیکول» (1998: 17) دربارۀ ابهام در زمان پیدایی شمشیرهای خمیده تیغه در خاور‌میانه بحث کرده است؛ او تصور کرده که این نوع شمشیر به آغاز سدۀ نهم میلادی در شرق ایران (خراسان) مورداستفاده قرار گرفته‌اند. «الصراف» (2002: 167-8) به تفسیر دو شمشیر معروف به «الخسروانی و السغدی» پرداخته که «ابن‌حسام» (خدمتگزار خلیفۀ متوکل) گزارش کرده است. این دو اصطلاح در مفهوم شمشیرهای تک لبه (تیغ) خمیده است. این گزارش می‌تواند گواهی‌کنندۀ دیدگاه نیکول باشد؛ هرچند ابن‌حسام به‌بیان جزئیات دقیق این شمشیرها نپرداخته است، اما الصراف تصور دارد که الخسروانی و سغدی یادآور شمشیرهای تیغه خمیده‌اند.
الصراف تصور دارد که بهره‌گیری از شمشیرهای خمیده به دورۀ عباسی برمی‌گردد که منابع قابل‌توجهی در دست است؛ او برای این‌کار به نامۀ «جائز»، «مناقب‌الترک»، نوشته شده به سدۀ نهم میلادی، اشاره دارد که در آن سواران خراسانی به شمشیرهای «کج (ناصاف)» خود می‌بالند؛ الصراف، این نوع شمشیر را همان شمشیر تیغه خمیده تفسیر کرده است؛ هرچند این شواهد را نمی‌توان قطعی نامید، اما می‌تواند بر موضوع به‌کارگیری شمشیر تیغه خمیده در خاورمیانه و به‌ویژه ایران جنوبی (سرزمین اصلی) گواهی نماید.
با وجود این، «زکی» (1965: 290) تصور کرده که ایرانیان به دورۀ پساساسانی بر استفاده از شمشیرهای تیغه صاف نیاکان ساسانی خود پافشاری داشته‌اند؛ زیرا آن را بخشی از هویت فرهنگی خود می‌دانستند. اعراب نیز تا مدت‌ها برهمین سنت نیاکانی خود بودند. او باور دارد که از سدۀ 7 تا 13م. شمشیرهای تیغه صاف دو لبه روایی داشته و تنها نوعی خمیدگی کم در آن‌ها پدیدار شده است. زکی بر عدم هر گونه شواهد در گزارش دانشمندانی چون: «الکندی»، «بیرونی» و «طرسوسی» تأکید کرده است. منابع کهن‌سال چون نوروزنامه منسوب به «خیام» یا کتاب آداب الحرب و الشجاع از «مبارکشاه فخر مدبر» مدارک ارزشمندی از نوعی شمشیر به‌نام «قراچوری» به‌دست می‌دهند؛ هرچند این نوع شمشیر از سوی سپاهیان ترک استفاده می‌شده است، اما مدت‌ها پیش از آمدن مغولان در ایران شناخته شده و رایج بوده است. این گزارش گواهی‌کنندۀ دیدگاه الصراف است که به استفاده از این نوع شمشیر ازسوی سواران خراسانی به سدۀ نهم میلادی اشاره دارد.
«آلن» و «گیلمور» (2000: 195) پیشنهاد دارند که مغولان و ترک‌ها هر دو در معرفی این نوع شمشیر به ایرانیان نقش داشته‌اند؛ یعنی همان شمشیر تیغه خمیده که از دورۀ ایلخانی تا به دورۀ صفوی در ایران رایج بود.
از نمونه‌های منحصربه‌فرد و اندک شمار شمشیر خمیده تیغه می‌توان به نمونۀ به‌دست‌آمده از نیشابور اشاره کرد که به سدۀ نهم میلادی تاریخ‌گذاری شده است. خمیدگی زیبای آن بسی قابل‌توجه است؛ هم‌چنین باید به نمونۀ دیگر از این نوع رزم‌افزار در موزۀ نظامی و دیگری در موزآ ملی ایران به دورۀ تیموری اشاره کرد.
باوجود این، موضوع ایجاد خمیدگی در هنر شمشیرسازی ایرانی یکی از بحث‌های مهم درمیان پژوهشگران بوده است؛ برخی باور دارند که این خمیدگی به ناگهانی به پیدایی نیامد و بلکه با گذشت زمان صورت گرفته است؛ هم‌چنین نمی توان نادیده گرفت که شمشیر ایرانی به روزگار «شاه عباس صفوی» (1587-1629م.) به اوج خمیدگی خود رسید؛ از این‌روی، اصطلاح شمشیر به گونۀ خاص برای این گونۀ شمشیر بسیار خمیده به‌کار رفت. «کوبیلینیسکی» (2000: 60) موافق این دیدگاه است؛ هم‌چنین، نسخۀ خطی ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس دوم از «میرزا محمد یوسف قزوینی» داده‌هایی ارزشمند از روزگار صفوی به‌دست داده است. باوجود این، در سالنامه‌های فارسی به نام‌های متفاوت شمشیرها برخورد می‌کنیم که بر پایۀ شکل و ظاهر آن‌ها نام‌گذاری شده است: شمشیر کج، شمشیر یک‌رخه، دُو دم از شمار همین نام‌گذاری‌ها است.

نتیجه‌گیری
در تاریخ کشور چین با دو نوع شمشیر دائو، یعنی شمشیر تک‌تیغه (یک دَم) و جیان دو دَم روبه‌رو هستیم. دائو‌ها تا به دورۀ یوآن در چین روایی داشت تا جای خود را به شمشیر خمیده تیغه داد؛ این دوره به دورۀ مغولان معروف است. شمشیر خمیده تیغۀ چینی از شمشیر سوارکاران اوراسیایی ملهم بود که بعدها به‌نام پیدائو به‌کار رفت. در ایران نیز شاهد چنین تغییر بار معنایی واژگانی هستیم. هرچند واژۀ شمشیر در زبان ساسانی به هر نوع شمشیر به‌عنوان معنای عام کاربرد داشت، اما در دوران بعدی شمشیر در مفهوم نوع خمیده تیغۀ آن اختصاصی به‌کار رفت. برخلاف چین، که برای شمشیر نوع خمیده وام‌دار مغولان است، ایرانیان دست‌کم از سدۀ هشتم و نهم میلادی با آن آشنا بودند؛ باوجود این، ایرانیان این نوع شمشیر را از مردمان آسیای میانه برگرفتند؛ همان کران جغرافیایی که چینی‌ها مدیون آن بودند. این تفاوت زمانی در آشنایی با این نوع شمشیر از ایران به چین به نوع شرایط اجتماعی و تکامل متفاوت دو کشور در طول تاریخ برمی‌گردد.

شیائوشینگ شی، هونگ‌لی لیو،
سال 9، شماره 31 - ( 3-1404 )
چکیده

چکیده 
نگارهای موجود در غارهای نامی به «غارهای کوچا» در «شین‌جیانگ» کشور چین واقع است؛ این نگاره‌ها به‌عنوان صحنۀ «حامیان پادشاهی» خوانده می‌شود و تاریخ آنان به سده‌های  6-7م. مربوط است. این نگاره بازتابی از شیوۀ خاص در پردازش ظاهری و سبک متفاوت ایستادن یعنی «ایستادن بر روی پنجه‌های پا» را نشان می‌دهد؛ نگاره‌ای با شماری از افراد که در کنار هم‌دیگر، اما بر روی پنجه‌های پای دیگری ایستاده‌اند. این پژوهش به چگونگی پیوند این حالت ایستادن و پیوند آن با هنر ایران و آسیای میانه می‌پردازد. هنر ایرانی و آسیای میانه به شکل مختلف با برپایی هویت شاه‌گرایانه، آئین‌های دینی و مفاهیم زیبایی‌شناختی مردم کوچا درهم‌تنیده است. 
کلیدواژگان: چهرۀ بانیان، تصویر نوک‌پنجه (یا تصویر ایستاده بر پنجه)، ایران، آسیای مرکزی، آئین.

مقدمه 
غارهای «قیزیل» در «سین‌کیانگ» دربردارندۀ نگاره‌های بسیاری از پیشکش‌آوردندگان کوچا مربوط به سدۀ ششم تا هفتم میلادی را پاس داشته است. این نگاره‌ها بیشتر در دو سوی درب ورودی اتاق اصلی یا روی دیوارهای اندرونی و بیرونی تاقچه‌های چپ و راست نقاشی شده‌اند. نگاره‌های این افراد با قد بلند، لباس و ظاهر متمایز و حالت پاهای آن‌ها به شکلی کاملاً رسمی نگاریده شده است: چکمه‌های نوک‌تیز، درحالی‌که پای چپ یکی بر روی پای (راست) دیگری و پای آن یکی بر روی پای کناری نقش شده‌اند. پیش‌تر و درمورد لباس، هویت یا موقعیت این نگارها، بحث‌های زیادی صورت گرفته است. این پژوهش بر چگونگی پیوند میان حالت ایستادن در نگاره‌های غارهای کوچا و ساخت هویت خاندان سلطنتی تمرکز می‌کند؛ افزون‌تر، پژوهش به پیشینۀ چنین نگارگری، هدف و نیت نگارگران اصلی از این حالت را نیز بررسی خواهد کرد؛ بنابراین پژوهش بیشتر بر پیوند «حالت» و «مفهوم» تمرکز دارد.

چگونگی ایستادن پیشکش‌آورندگان شاهی، شیوه‌ای یکتا
بسیاری از غارهای قیزیل در سین‌کیانگ، چهره‌های ایستاده پیشکش آورندگان زن و مرد را در دو سوی درب ورودی اتاق اصلی یا روی دیوارهای داخلی و خارجی تاقچه‌های چپ و راست را به نگارش آورده که قدمت آن‌ها به سده‌های ششم تا هفتم میلای برمی‌گردد. 
نگاره‌های نخستین پیشکش‌آورندگان از دید گاهنگاری، بیشتر در دو سوی در دیوار جلوی اتاق اصلی نقاشی شده‌اند؛ اهداکنندگان رده بالاتر چون پادشاهان، شهبانوان و شاهزادگان در حالت ایستاده و آن‌هایی که در رتبۀ پایین‌تر قرار دارند، در حالت ایستاده با حالت خاص پنچه پا نگاریده شده‌اند. با سدۀ ششم میلادی، وضعیت شرکت‌کنندگان، به‌ویژه برروی دیوارهای داخلی تاقچه‌های دو سوی اتاق اصلی، یعنی در دو طرف پیکرۀ اصلی، افزایش می‌یابد؛ اگر به تمام پیکرهای ایستاده پرستش‌کنندگان، که حفظ‌شده‌، نگاهی بیندازیم، متوجه خواهیم شد که همگی تقریباً دارای لباس یکپارچه و همه در حالت خاص برروی پنجه ایستاده‌اند؛ سبکی که «گلونویددل» آن‌را «پیکره‌های طرح‌دار» نامیده است. 
در سمت چپ کتیبه‌های برهمنی، نگارۀ دو پریستار، یعنی پادشاه و شهبانوی کوچا دیده می‌شود؛ این دو نیز در همان حالت «ایستادن بر روی پنجه‌های پا» نگاریده شده‌اند. گروهی دیگر متشکل از چهار پیکره پیشکش‌آورنده، دوگروه دیگر، شامل سه نفر (دو مرد و یک زن) و گروه دوم سه نفر نیز در حالت ایستادن برروی انگشتان پا (پنجه‌ها) درحالی پای هر یک روی پای دیگری قرار دارد. شماری دیگر شامل هفت نفر در دیوار داخلی نیز در همین حالت بر روی پنجه نگاریده شده‌اند؛ اما پرسش اینجا است که، چرا این شمار افراد برروی سر پنجه خود به نگارش درآمده‌اند؟ بر پایۀ سنگ‌نوشته‌ها، بیشتر این کسان به دودمان شاهی کوچا وابستگی دارند. 

پیوند میان نگاره‌های پیشکش‌آوران در غارهای کوچا با ایران و آسیای‌میانه
حالت منحصربه‌فرد «گذاشتن پنجه بر روی پنجۀ فرد کناری» دیوارنگاره‌های غارهای کوچا، بازتاب اهداکننده‌ای است که در نقاشی و مجسمۀ دون‌هوانگ یا دیگر کرانه‌های چین نمی‌توان یافت. داده‌های باستان‌شناسی نشان می‌دهد که نگارۀ چنین گروهی از افراد که چفت هم ایستاده‌، و سر پنجۀ پای هر یک روی پای دیگری قرار دارد، در نقش‌برجسته‌های گندرا، هنر اشکانی و هنر خاورمیانه از دورۀ اشکانی دیده نمی‌شود؛ اما در نقاشی و مجسمه‌سازی ایران تا به آسیای میانه از سدۀ سوم تا به هفتم میلادی از راه هنر ساسانی و سغدیان آسیای میانه‌نشین قابل فهم است. 
از میان نگار برجسته‌های صخره‌ای ساسانی به سدۀ سوم میلادی، می‌توان به نقش‌برجسته‌های اردشیر اول (224-241 م.) و شاپور اول (241-272 م.، 241-272 م.) به‌ویژه نگارۀ پیروزی شاپور بر امپراتور رومی در دارابگرد اشاره کرد. آن شمار از همراهان شاه که در پشت‌سر وی قرار دارند دارای حالت پاهای همانند با حالت پای پیشکش‌آورندگان سلطنتی غارهای کوچا هستند. 
در پرستشگاهی بودایی به‌نام «فیاض تپه» در «ترمز»، ازبکستان، یک نقاشی دیواری بر روی دیوار شمال‌غربی معبد باقی‌مانده است؛ این نگاره، 10 مرد را نشان می‌دهد. از بارزترین ویژگی نگاره این است که انگشتان پنجۀ پای هر یک بر روی پنجۀ پای کناری است. 
معبد بودایی دیگری به‌نام «قره‌تپه» در فاصلۀ یک کیلومتری فیاض‌تپه وجود دارد که گروهی مشابه از نگاره‌های ایستاده کنار هم روی دیوار جنوبی آن نقاشی شده‌اند. افزون‌بر این، نگاره همسانی در نقاشی‌های دیواری پرستشگاه شمالی از صومعۀ باستانی «پنجکند دو»، سدۀ پنجم میلادی، می‌توان ارجاع داد. 
در شمال افغانستان و در نزدیکی بلخ، مکان مذهبی به‌نام «دلبرجین» (دلبرجان؛ م.) وجود دارد. از بارزترین ویژگی این نقاشی موجود، وجود سرپنجه‌هایی افراد دو به دو برروی پای هم‌دیگر است. «لوینسکی» و «ژانگ گوانگدا» تاریخ نقاشی‌های دلبرجین را به سدۀ پنجم تا آغاز سدۀ ششم می‌دانند. گزارش‌هایی از پیوندهای میان کوچا و ایران در منابع چینی ثبت شده است؛ از این شمار باید به کتاب تانگ‌نامه قدیم اشاره کرد. 
هم‌چنین مدارک بسیاری از متن‌شناسی تا به داده‌های باستان‌شناسی وجود دارد که نشان می‌دهد چین از «وی شمالی» (Northern Wei) تا آغاز دودمان «تانگ» پیوند نزدیکی با ایرانیان ساسانی داشته است. بنابر گزارش کتاب تاریخ وی، ساسانیان 10بار در دورۀ وی شمالی و درمجموع 29بار در زمان دودمان تانگ ساسانیان و شاهان تانگ چین به مبادلۀ سفیر پرداختند. این منابع به پیوندهای ایران و چین بیشتر به سدۀ ششم تا هفتم میلادی، به‌ویژه ساسانیان ایران و تانگ چین می‌پردازد؛ از این‌روی، امکان نفوذ فرهنگ و هنر ایران بر نگاره‌های کوچا قابل فهم است. 
درمورد نگاره‌های نگاریده‌شده بر روی پنجۀ پا از ایران، تا به آسیای‌میانه و کوچا که در بالا به آن‌ها اشاره شد، نمی‌توان گفت که دقیقاً متعلق به کدام دوره و به کدام گروه قومی وابسته است؛ اما آن‌چه آشکار است که این گروه‌ها در پوشش و وضعیت ایستادن همانند نگاریده شده‌اند. اگر به حالت و ویژگی سیمای اهداکنندگان شاهانۀ کوچا دقت کنیم، متوجه می‌شویم که هرکدام از آن‌ها از طرح سیمای یکسانی برخوردارند؛ اگر قرار بود تنها سیمای آن‌ها اساس باشد، تشخیص آن‌ها از یک‌دیگر و حتی تعیین جنسیت آن‌ها ناممکن می‌شد؛ با وجود این، نوع پوشش آن‌هاست که بدین تشخیص یاری داده است. 

نتیجه‌گیری
با بررسی سرچشمۀ نگارۀ حالت ایستادۀ دودمان شاهی کوچا، یعنی ایستادن بر روی «نوک/پنجۀ پا دیگری» به یک «آئین کهنیک » می‌رسیم که از سنت‌های نگارگری ایران و آسیای میانه برگرفته شده است؛ این سنت در کران جغرافیایی کوچا «باز طراحی» شده است. نگاره حالت پاها هرچند واقعیت‌گرایانه نیست، اما چنان ساختارمند طراحی شده‌، که همۀ پادشاهان کوچا با شیوه‌ای بسیار فاخر به «پیدایی/نگاریده» می‌آیند و این می‌تواند برگرفته از یک الگوی کامل باشد. 
ویژگی‌های هنری ایران و آسیای‌میانه که بیانگر حالت «پادشاهان» و «قدیس‌ها» است، به‌عنوان خمیرمایه‌ای برای نگاریدن شخصیت‌های خاندان سلطنتی کوچا، بسیار موردتوجه نگارگران بوده است. مشاهدۀ موقعیت این اهداکنندگان در غار نشان می‌دهد که بیشتر آ‌ن‌ها در دو سوی پیکرۀ اصلی بودا، یعنی روی دیوارهای سمت چپ و راست ستون مرکزی اتاق اصلی غار نقاشی شده‌اند. دودمان شاهی و راهبان راهنما، همراه با پیکره بودا، با هم صفی از پریستاران را تشکیل می‌دهند و فضایی (دینی) را برای پرستش بودا ایجاد می‌کنند. راهروهای سمت چپ و راست ستون مرکزی به نیمۀ پشتی غار پیوست می‌شوند و با هم گذرگاهی را تشکیل می‌دهند که می‌توان اطراف ستون مرکزی را احاطه کرد، گذرگاهی که در ترکیب فضای آئینی این غار نیز مرکزی است.
این گروه از اهداکنندگان نگاریده شده در غارها، شامل اعضای دودمان شاهی و هم مجریان مراسم مذهبی و باورمندان می‌شود. این «حضور» دوگانه (شاه و مذهبیون) بر نیاز خانوادۀ شاهی به پرستش بودا را بازتاب می‌دهد. نگارش پیکرهای به‌شکل بزرگ، با لباس‌های باشکوه و حالت‌های ایستادۀ منظم و مرتب اهداکنندگان سلطنتی کوچا، پرشورترین عناصر مورداستفادۀ نقاشان برای بیان وقار و شکوه اهداکنندگان است. این شیوۀ طراحی الگوی موردعلاقۀ نگارگران بود که هم «شکوه» (شاهانه)و هم باور (دینی) را به‌نمایش گذاشته‌اند. 

وی یوان،
سال 9، شماره 31 - ( 3-1404 )
چکیده

چکیده 
این پژوهش بر بت‌پرستی شرک‌آمیز دین کوشانی-ایرانی، بر پایۀ سکه‌ها، آثار باستانی و دیگر اسناد تأکید دارد؛ باوجود این، مطالعات سکه‌شناسی اساس این جستار خواهد بود. این مطالعه می‌تواند دربردارندۀ نتایج پیشِ‌رو است؛ ریشه‌های بت‌پرستی دین ایرانی-دایوئه‌ژی (Dayuezhi: کوشان در منابع چینی؛ م.) را می‌توان نتیجه ترکیبی از ارتدوکس (بدعت) زرتشتی و عناصر دین بومی ایرانی به دورۀ دایوئه‌ژی ارزیابی کرد؛ هم‌چنین فرهنگ کوشانیان به‌شدت تحت‌تأثیر هنر دینی یونان و سپسین‌تر از هنر پیکرتراشی بودایی قرار گرفت. درواقع، پرستش چندخدایی برگرفته از باور (زرتشتی) ایرانی به دوران پادشاهی «کانیشکا» و «هویشکا» کاملاً تثبیت و شکوفا شد. از شمار ایزدان ایرانی می توان به ایزد «نه نه» (Na Na) «مهر» (Mirro)، «ماه» (Mao)، «بهرام» (Orlagno)، «آذر» (Athsho)، «اشی» (Ardoxsho)، »وهومن» (Manaobago)... اشاره کرد. سکه‌های کوشانی-ساسانی داده‌هایی درمورد پیدایی ارتدوکس زرتشتی در زمان ساسانیان که منطقه را گشودند، به‌دست می‌دهند. روایی بت‌پرستی شرک‌آمیز در آئین ایرانی به‌تدریج و به پایان دورۀ کوشانی و کوشانی-ساسانی رو به کاهش گذاشت. این کم‌رنگی، آن‌گونه که از سکه‌ها پیداست، تا به دورۀ «کیداری-کوشانی» ادامه یافت. 
کلیدواژگان: سکه، کوشان، ایران، بت‌پرستی، شرک.

مقدمه 
پژوهش در موضوع ریشه‌های بت‌پرستی شرک‌آمیز کوشانی-ایرانی با مباحث دینی (خدایان) هند‌و‌سکایی و بر پایۀ سکه‌شناسی به سدۀ 19م. برمی‌گردد. پژوهش‌های دو دهۀ گذشته دربارۀ دین کوشانی-ایرانی به دستاوردهای جدیدی فرجامیده است. باوجود این، نگارنده تلاش خواهد کرد تا این موضوع را بر پایۀ سکه‌های موجود از دورۀ دایوئه‌ژی (سدۀ نخست میلادی، از زمان نامیدن این قوم بدین‌نام در منابع چینی)، و دورۀ معروف به «کوشانی-ایرانی» و نیز «کیداری-کوشانی تحلیل نماید. 
بس آشکار است که دین زرتشتی از راه دو مسیر، یعنی سنت اصیل زرتشتی با خاستگاه سرزمین اصلی ایران و دیگری زرتشتی سغدی‌شده، آسیای‌میانه را تحت‌تأثیر خود قرار داد. در دین اصیل، اورمزد خدای برتر، اما در زرتشتی سغدی، که ایزدان زرتشتی حفظ شده‌اند، خدایان دیگر چون ایزدبانو «نه نه» (نانی) نیز وارد شده است؛ افزون‌تر، سغدیان در نوع نگارش و پیکرنگاری، که درهم‌آمیخته با عناصر غیر زرتشتی است، با زرتشتیان ساسانی (که فاقد آن است) تفاوت بسیار دارند؛ از سویی دیگر، پیوندهای فرهنگی نزدیکی میان سغدیان و کوشانیان در آسیای میانه نیز دیده می‌شود. برخی از عناصر فرهنگی ایران از راه سکه‌های کوشانی، «هان شرقی» چین را نیز تحت‌تأثیر خود قرار داد.
بر اساس مشاهدات «ژانگ شیان»، در نخستین ماموریتش به «مرزهای غربی» به سال ۱۲۸پ.م.، گروه دایوئه‌ژی در حدود ۱۳۵پ.م.، به شمال بلخ در آسیای مرکزی رسیدند و به‌طور غیرمستقیم بر بلخ (داشی) حکومت کردند. این گروه باورهایی نزدیک به مردم «آن-شی» (اشکانی) داشت و زرتشتی‌گری درمیان آنان روایی داشت. یکی از پارچه‌ها به‌دست‌آمده از سدۀ نخست میلادی از مغولستان دربردارندۀ نگارۀ 13 مرد است. در گوشۀ سمت راست، نگارۀ یک موبد آشکارا دیده می‌شود؛ در سمت چپ این موبد، نگارۀ آتشدان زرتشتی نگاریده شده است. باوجود این، در سمت چپ آتشدان، نگارۀ مردی پیشکش در دست و با یک پیشانی‌بند از نوع پیشانی‌بند گروه‌های بیابانگرد (آسیای‌میانه) دیده می‌شود. این مرد به گمانی پادشاه دایوئژی است. این نگاره نمونه‌برداری از نگاره‌های موجود برروی سکه‌های ساسانی که بازتابی از آتشدان زرتشتی و نگارۀ شاه است. لباس این شخص همان است که دایوئژی (کوشانیان) در بلخ بر تن داشته و کتاب نان-ژو-ای-وو-ژی (Nanzhouyiwuzhi) از «وان ژن» (Wan Zhen) آن را به توصیف آورده است. این کتاب توصیفی دقیق از موقعیت و پوشش این گروه به‌دست می‌دهد. باوجود این، نمی‌توان منکر درهم‌آمیختگی عناصر هلنی با میراث زرتشی در این کران جغرافیایی شد. پیکرپرستی در ایران به روزگار کهن و دورۀ سلوکی برمی‌گردد. 
برروی دو گونه از سکه‌های دایوئژی (کوشانی)، نگارۀ ایزدبانوی ایرانی «نه نه» به‌خوبی دیده می‌شود؛ یکی از این سکه‌ها از آن «سپدبیز» (Sapadbizes، فرمانروای بلخ باختری) یونانی است. این سکه آشکارا دارای نام وی به یونانی، نام ایزد‌بانوی ایرانی و نشان «هلال ماه» است. آثار دیگری نیز از گورهای «تیلیاتپه» (Tillya Tepe) چون سکه‌های زرین هندی با نوشته‌های «خروشتی» به‌دست‌آمده است که هرچند برای این موضوع (بالا) مهم، اما نمی‌توان با اطمینان به پیوند آن‌ها با ایزدبانوی ایرانی گواهی کرد. 
داده‌های باستان‌شناختی در دسترس هیچ نشانی از ایزدان ایرانی در ده‌های نخستین کوشانی چون دورۀ شاهانی «کوجولا کدفیز» (Kujula Kadphises)، «ویمه تکتو» (Wima Taktu) و «ویمه کدفیز» (Wima Kadpphises) مانند آن به‌دست نمی‌دهد. با بر تخت‌نشینی کانیشکا ( 127/128م.) شاهد پیدایی عناصری چون نگارۀ ایزدان هندی و ایرانی به فراوانی بر روی سکه‌ها هستیم؛ او دگرگونی بنیادی در سکه‌ها آفرید. کتیبۀ «استل ربتک» نیز گواه این موضوع است. سکه‌های وی به دو گونه دارای کتیبه‌های یونانی و گونۀ دیگر دارای کتیبۀ بلخی قابل فهم است. نگارۀ «نه نه»، ایزد ایرانی، در کنار «هلیوس»، ایزد یونانی خورشید (که به همتای ایرانی خود بس همانند است) بر روی سکه‌های وی به پیدایی می‌آیند. بر روی این سکه‌ها، ایزد ایرانی با هالۀ نور و هلال ماه در بالای سر نگاریده شده است. در سنجش با نگاره‌های شیر به‌عنوان نماد ایزد بانوی نه نه به دورۀ دایوژی پیش کانیشکا، شاهد تغییر به استفاده از نگاره‌های انسانی برای نمایش نگارۀ ایزدبانو در دورۀ این شاه هستیم. افزون‌تر، ایزدان ایرانی چون: «نه نه» (Na Na) «مِهر» (Mirro)، «ماه» (Mao)، «بهرام» (Orlagno)، «آذر» (Athsho)، «اشی» (Ardoxsho)، »وهومن» (Manaobago)، «فره» (Pharro)، «ایزد اسب» (Lrooaspo)، «ایزد بخشندگی» (Mozdooano برابر با شیوای هندی)، «وایو» (Oado) بر روی گونۀ سکه‌های کانیشکا با کتیبه‌های بلخی دیده می‌شوند. باوجود این، نگارۀ نه نه بر روی سکه‌های کانیشکا با نوشتۀ بلخی همانند همین نگاره برروی سکه‌های وی با کتیبه‌های بلخی است. بر روی یکی از ظروف سیمین مربوط به سال 10 از پادشاهی کانیشکا آشکارا چنین آمده است که: «نه نه شاهی را به کانیشکا، شاه شاهان، شاه کوشان ارزانی فرمود.» افزون‌تر، به دورۀ وی عنوان «ایزدبانو نه نه» به «شاه نه نه» دگرگون شده است. هم‌چنین، نگاره‌ای از اورمزد بر روی سکه‌های کانیشکا یافت نمی‌شود. بایستۀ بیادآوری است که بر روی سکه‌های «هویشکا»، جانشین کانیشکا، نیز نگارۀ اورمزد برروی سکه‌ها بس ناچیز است. واقعیت این است که جایگاه ایزدبانو نه نه در دایرۀ خدایان دورۀ کانیشکا در بالاترین مرتبه قرار دارد.
بر روی سکه‌های کانیشکا، ایزد «مهر و هلیوس» یونانی یکسان (برابر) نگاریده شده‌اند؛ ایزد «بهرام و ایندار» با هم بر روی یک اثر مفرغی از پیشاور (پاکستان) دیده می‌شوند. بر روی همین اثر، ایزدان ماه و مهر در پشتی از شاهی کانیشکا، وی را یاور هستند. نگارۀ این ایزدان، ماه و مهر، دقیقاً همانند نگاره‌های این دو بر روی سکه‌های هویشکا (نه کانیشکا) است. ایزدان ایرانی دورۀ کوشانی از راه نوشتۀ «استل ربتک» نیز شناخته شده‌اند؛ از این شمار باید به «نه نه، اورمزد، سروش، نرسی و مهر» اشاره کرد.

نتیجه‌گیری
واقعیت این است که دایوئژی (کوشانیان) هم از ارتدکس زرتشتی و هم دین هندی به‌شدت تحت‌تأثیر قرار گرفت. افزون‌تر، نمی‌توان منکر نفوذ هنر یونانی و شیوۀ پیکرنگاری بودایی شد. اسناد و مدارک روشن به‌ویژه منابع چینی از رقابت و آمیزش دین‌های مختلف در کران جغرافیایی بلخ سخن داده است؛ این آمیزش به دوران کهن‌سال و به پیش از دورۀ شاهنشاهی تانگ (چین) برمی‌گردد. سکه‌های کیداری-کوشانی از یک‌سو دارای نگارۀ آتشدان و موبدان پارسی زرتشتی است؛ و از سوی دیگر، دربردارندۀ نوشته و نمادهای بودایی است. این اسناد کمترین میراث شناخت رقابت و درهم‌آمیختگی ادیان متفاوت در این کران جغرافیایی است. این آمیزۀ دینی به دوران پادشاهی کانیشکا و سپس هویشکا به شکوفایی تمام رسید.

پائول دیلی،
سال 9، شماره 31 - ( 3-1404 )
چکیده

چکیده 
نگارنده، در این نوشتار و در ادامۀ مطالعات قبلی خود، به موضوع انواع فعالیت‌ مبلغان مانوی در شبکۀ بزرگ‌تری در زیرعنوان فعالیت‌های درباری از امپراتوری روم تا به دربار تانگ در چین تمرکز می‌کند؛ در این فعالیت‌ها، سفیران، و هم‌چنین حکیمان دوره‌گرد و کارآگاهان انجام مراسم آئینی، آگاهی بر تفاوت‌های فرهنگی را به‌نمایش می‌گذارند؛ هرچند این رخداد و به‌طور معمول بین همسایگان نزدیک و هم‌مرز صورت می‌گرفت، اما با ابزار مانوی ایرانی و از راه آسیای میانه شاهد گسترش تدریجی آن هستیم. روایت‌های مختلف مانوی اهمیت آموزش «حکمت» را در تلاش برای حمایت از حاکمان محلی بسیار برجسته می‌کند. بنابر نسخ مانوی «کلن»، «مانی» با پادشاهی ناشناس ملاقات می‌کند و بدو حکمت آموخته، احکام مانوی و هم‌چنین «دو آموزه» را آموزش می‌دهد. هم‌چنین، براساس شواهد و مدارک، هرچند پراکنده، گسترش آئین مانوی در چین قابل فهم می‌آید؛ آنجا که برای چنین موضوعی از نقش حکیمان مسافر در بازدید از شبکه‌های درباری نمی‌توان چشم‌پوشی کرد. 
کلیدواژگان: شبکه، مانویت، دربار، ایران، چین.

مقدمه 
براساس دیدگاه قدیمی بیشتر پژوهشگران، گسترش مانویت اندکی وامدار بازرگانان، به‌ویژه در مسیر راه ابریشم است. ویژه‌تر، سغدیان، به کاروان‌سالاران بازرگانی فرامنطقه‌ای به جهان باستان متأخر شهرت دارند؛ نقش آن‌ها در جنبش‌های مانوی از مرزهای شرقی شاهنشاهی ساسانی تا به دربار تانگ در چین، هم از راه گزارش‌های تاریخی و هم از اسناد متعدد مانوی به زبان سغدی، به‌دست‌آمده از تورفان، در کنار یادگارنوشته‌های اشکانی و فارسی میانه، ترجمه‌ها، قابل دفاع است. بی‌گمان چنین ارتباطات مستقیمی با صاحبان قدرت برای جانشینان او دشوارتر بوده است. آزار و اذیت مانویان (از سوی مقامات) که به مرگ شخص «مانی» در زندان گندی‌شاپور فرجامید، به احتمال زیاد بسال 274م.، گواه این موضوع است. با وجود این، سیاست توسل به حاکمان به‌منظور کسب پشتی و حمایت برای سده‌ها از سوی مانویان حفظ شد. آشکارا این ادعا در موضوع ورود مبلغان مانوی به دربار تانگ چین در سدۀ هفتم میلادی، و سپسین‌تر در سدۀ هشتم، به‌منظور جلب حمایت «بوگو‌خان» و حاکمان سپسین «خاقانات اویغور» در «کوچا»، قابل فهم می‌آید. رویۀ میزبانی از حکیمان متحرک (دوره‌گرد) در دربار‌ها نیز به‌طور گسترده در شرق مدیترانه گواهی شده است؛ از این شمار باید به باز تولید و چگونگی روایتگری «زندگی‌نامۀ آپولونیوس تیانا» یا دستور شهبانو «جولیا دومنا» (193 تا 211م.) به «فیلوستراتوس سوفسطایی» اشاره کرد. 
بی‌گمان مانی هم با (کتاب) انجیل توماس و هم با «اعمال توماس» آشنا بوده است؛ او شخصاً به دربار ساسانیان سفر کرد و نیز سفری از بهر دیدن برهمنان به هند داشت؛ گزارش‌های مانوی در بزرگ‌نمایی موفقیت‌های بنیان‌گذارش، مانی، برای تبلیغ دین در فراسوی مرزهای شاهنشاهی ساسانی، دست‌کم تا زمان دستگیری‌ و زندان به پادشاهی «بهرام» به‌سختی قابل اعتماد هستند؛ از این روایت‌های پیروزمندانه همراه با اعجاز باید به تغییر مذهب یک حاکم محلی به‌نام «مهرشاه» از طریق یک مکاشفه اشاره داشت. متون مانوی منعکس‌کنندۀ یک راهبرد تبلیغی هماهنگ و متمرکز بر دربار، و فرهنگ درباری گسترده‌ در منطقه است که شامل بحث‌هایی بین حکیمان متحرک می‌شود؛ این سنت در دیگر منابع مربوط به این دوره، ازجمله متون بودایی و زرتشتی نیز دیده می‌شود. 
به گمانی و باوجود شواهد پراکنده، گسترش مانوی در چین نیز بیشتر از مسیر شبکه‌های درباری انجام گرفته است. از این‌شمار باید به سدۀ هشتم میلادی در آسیای میانه، به حکیمی دوره‌گرد اشاره کرد که البته مانی یا یکی از شاگردان نسل اول او نبوده است؛ این شخص، اسقفی به‌نام «موژَک» (سغدی mwck، «آموزگار») بود که بنابر روایات از سوی پادشاه تخارستان برای پیام‌بری به‌سوی دربار تانگ به‌سال 719م. گسیل شد. براساس منابع مانوی، این اتفاق پیش از این، در زمان «گائوزنگ»، که بین سال‌های 650 تا 683م. حکومت می‌کرد، رخ‌داده است؛ هم‌چنین، اسقف مانوی، مِهر اورمزد، که به هم‌سخنی با ملکه «وو»، حکومت بین سال‌های 684 تا 704م. رسید. یکی از اصول آماده‌سازی متون مبتنی‌بر سیاست کلیدی دینی بود؛ از این شمار باید به رسالۀ خاصی با عنوان «سوتره دو بُن»، اشاره کرد که ممکن است همان کتاب شاپورگان باشد. شاپورگانِ مانی الگویی برای جلب حمایت سیاسی از دین برای سده‌ها پس از وی برجای ماند. 12سال سپسین‌تر، خلاصه‌ای از آموزه‌های اساسی در رسالۀ چینی زبان با عنوان «چکیدۀ آموزه‌ها و تعالیم مانی، بودای روشنی»، که در دون‌هوانگ نگه‌داری می‌شد، فراهم آمد.
آن‌گونه که «ساموئل لیو» آورده است: «تا آن زمان که آئین مانوی برای شهروندان غیربومی (به گمانی بازرگانان سغدی) مجاز بود، تنها تعداد قابل‌توجهی از متون مانوی از زبان اشکانی و/یا سغدی به چینی ترجمه شده بود. هرگونه فعالیت تبلیغی، ازجمله ترجمه‌های بیشتر، با وجود ممنوعیت ازسوی سلسلۀ تانگ صورت گرفت؛ حکومتی که در این‌زمینه هیچ حمایتی ارائه نمی‌داد، حتی با آن‌که اجازه داده بود معابد ویژۀ خارجیان در شهرهای بزرگی مانند «لو‌یانگ» و «چانگ‌آن» بین سال‌های ۷۶۲ تا زمان آزار و سرکوب در سال ۸۴۳م. برقرار باشند. گسترش مانویت به جنوب چین که از دوران سلسلۀ سونگ آغاز شد، به‌صورت «زیرزمینی» انجام گرفت، و از این‌نظر، احتمالاً بیشتر با تجربۀ آنان در امپراتوری روم شباهت داشت تا با حرکت پیشین‌شان در شرق امپراتوری ساسانی و مناطق فراتر از آن؛ یعنی اجتناب از مراکز قدرت و نهادهای امپراتوری، به‌جای تلاش برای جذب و نفوذ در آن‌ها.
هم‌چنین، پذیرش مانویان در میان اویغورها، گواهی از آخرین نمونه از اهمیت شبکه‌های درباری (در کمک به گسترش مانویت) است. «کلارک» (2000) به‌یاری شواهد متفاوت پیشتر به ارزیابی آن پرداخته است. از این شمار باید تغییر دین «بوگو‌خان» آن‌چنان که در کتیبۀ چند زبانۀ «قره‌بلقسون» (Karabagalsun) شرح داده شده، اشاره کرد؛ بنابراین سند (برگردان چینی)، چنین آمده که چگونه سفارتی به پایتخت، شهر «لویانگ» برای کمک به امپراتور تانگ در سرکوب شورش اعزام، و دربار با چهار «برگزیدۀ مانوی» دیدار کرد. این برگزیدگان گمنام (که نامشان ثبت نشده) سپس به همراه بوگو‌خان به پایتخت اویغور رفتند؛ جایی‌که پادشاه و مشاورانش «دین راستی را پذیرفتند» و از تلاش‌های تبلیغی مانوی در منطقه حمایت کردند: «سپس انبوه شاگردان برگزیده (موژک) به هر سوی زمین از شرق تا به غرب شتافتند، به تکاپو افتادند از بهر تبلیغ دین»؛ بنابراین یادبودنوشته، ورود مانویان به میان خاقانات اویغور نشان داده شده، یعنی دوره‌ای از که ثبات و پشتیبانی برخوردار شدند؛ زیرا در تبادل دو دربار، برگزیدگان از پایتخت تانگ به سمت نزدیکان بوگو خان حرکت ‌کردند.

نتیجه‌گیری
گرچه منابع این رویدادها، که پیشتر آمد، کم‌شمار هستند، اما «لری کلارک» شواهدی را بازنگری در محتوای کتیبۀ قره‌بلقسون ارائه کرده است؛ او به‌ویژه استدلال می‌کند که بوگو‌خان اولین تماس خود را با برگزیدگان مانوی زمانی که هنوز رهبری اویغورها را به عهده نگرفته بود، و قبل از تعامل با سایر برگزیدگان در دربار چین، داشته است؛ به واقع، خان اعلامیه‌ای در حمایت از مانویان به سال 759م. صادر کرده است. علاوه‌بر این، شواهدی دیگر وجود دارد که نشان می‌دهد او حداقل یک‌بار در سال‌های اول، و قبل از تثبیت موقعیت مانوی به سال ۷۶۳م.، حمایت خود را کم‌رنگ کرده بود. این گزارش وی (کلارک)، به چگونگی دشواری ایجاد و نیز حفظ چنین روابط حمایتی (مانویان و بوگوخان) می‌پردازد، که البته در روایت‌های مانوی نشانی از این‌دست گزارش‌ها دیده نمی‌شود (حذف شده است). علاوه‌بر این، نمی‌توان منکر نقش مهم سغدیان در گسترش «دین راستی» به چین و خاقانات اویغور شد که این موضوع وامدار موقعیت‌های تجاری آن‌ها در مسیر جادۀ ابریشم شرقی بود؛ این گسترش دین از سوی شبکه‌های درباری، بیشتر از سوی برگزیدگانی هدایت می‌شد، که در کنار تجارت از راه دور، برای گسترش مانوی نیز کار می‌کردند. واقعیت این است که این شبکه با از دست دادن حمایت اویغورها در اوایل سدۀ 11م. فرو پاشید؛زیرا آخرین گروه‌های بازماندۀ مانوی در جنوب چین از حمایت مقامات دولتی پرهیز کردند.

ثریا افشاری، لیلی نیاکان، بهروز عمرانی،
سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده

در سال 1398، به‌منظور شناسایی و مطالعۀ محوطه‌های دورۀ ایلخانی در حاشیۀ رود ارس، در محدودۀ استان‌های آذربایجان‌شرقی و آذربایجان‌غربی، یک فصل بررسی و شناسایی با تمرکز بر منطقۀ دره‌شام در شهرستان جلفا انجام شد. نتایج این بررسی به شناسایی و ثبت 53 سایت باستانی منجر شد که شامل: محوطه،‌ روستا، پل، کاروانسرا، گورستان و کلیسا از دوران پیش‌ازتاریخ تا دوران اسلامی بود. در این‌میان، 35 محوطه متعلق به دورۀ ایلخانی بود که محوطه‌هایی مانند گورستان ننه‌مریم و محوطۀ کلیسای چوپان از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند. در این محوطه‌ها تعداد بسیاری سفالینه‌های ساده و لعاب‌دار از سده‌‌های میانۀ اسلامی کشف شد. شناخت اجزای سازندۀ این سفال‌ها، بررسی تفاوت‌های ترکیبی میان نمونه‌ها، تعیین درصد هریک از اجزا، تخمین دمای پخت سفال براساس کانی‌های موجود و درنهایت، بررسی منشأ اولیۀ آن‌ها به‌لحاظ باستان‌شناسی (محل تولید) و شناخت ساختار اجتماعی منطقه از اهمیت زیادی برخوردار است. شناخت اجزای سازندۀ سفال‌ها می‌تواند اطلاعات مفیدی دربارۀ منشأ جغرافیایی و مصرف‌کنندگان آن‌ها ارائه دهد. بر این‌اساس، مطالعات پتروگرافی روی 12 قطعه سفال از دو محوطۀ گورستان ننه‌مریم و کلیسای چوپان انجام گرفت. نتایج نشان‌داد که تمامی نمونه‌های سفال، تولید محلی بوده و از این‌رو، ازنظر ساختار‌شناسی شباهت‌های بسیاری به یک‌دیگر دارند. براساس آنالیزهای انجام‌گرفته، ترکیب همۀ سفال‌های مطالعه‌شده مربوط به منطقۀ جلفا است. باتوجه‌به رسوبات رودخانۀ ارس و رودخانه‌های فصلی و محلی، بیشتر سفال‌های بررسی‌شده دارای ترکیب رسوبی و کربناته هستند و تحت‌تأثیر آبرفت‌های منطقه قرار گرفته‌اند؛ هم‌چنین، پتروفابریک نمونه‌های مطالعه‌شده نشان می‌دهد ‌که این سفال‌ها ازنظر ترکیب و منشأ تقریباً یکسان و مشابه هستند. 

نگار کفیلی، غلامرضا رحمانی،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده

سفالگری از دیرباز یکی از بسترهای مهم تجلی عناصر فرهنگی ایران بوده است. نقش‌مایه‌های تزئینی به‌کاررفته در این هنر، ریشه در فرهنگ، ادبیات، مذهب و اقتضائات سیاسی داشته و با خلاقیت هنرمندان ایرانی به شیوه‌هایی نوآورانه جاودانه شده‌اند. در این‌میان، نقش‌مایۀ درخت واق یا درخت سخنگو، یکی از برجسته‌ترین عناصر تزئینی است که به‌ویژه در دورۀ ایلخانی موردتوجه هنرمندان قرار گرفته است. این نقش‌مایه که ترکیبی از عناصر طبیعی، تخیلی و اسطوره‌ای است، در کاشی‌های زرین‌فام تخت‌سلیمان به‌کار رفته و بازتاب‌دهندۀ پیوند عمیق میان انسان، طبیعت و حیوانات است. پاسخ‌گویی به این پرسش که چرا در اوایل حکومت ایخانی در کاخ «آباقاخان» در تخت‌سلیمان این نقش‌مای موردتوجه و اجرا هنرمندان بوده، مورد هدف این پژوهش بوده و سعی‌شده است ضمن معرفی تصویری نمونه‌ها به زیرساخت‌های فرهنگی مرتبط نیز پرداخته شود. پژوهش حاضر با رویکردی توصیفی، تحلیلی و تاریخی و با استفاده از تصویربرداری از نمونه‌های تاریخی به این نتیجه دست یافته است که نقاشان کاشی‌های زرین‌فام تخت‌سلیمان، به‌جای ترسیم انسان -که معمولاً در نقاشی‌های مرتبط با درخت سخنگو محوریت داشته است- حیوانات غیراهلی نظیر: گوزن، آهو و خرگوش را به تصویر کشیده‌اند. انتخاب حیوانات وحشی به‌جای انسان می‌تواند بازتاب‌دهندۀ گرایش طبیعت‌گرایانۀ سلجوقیان و مغولان باشد. این انتخاب هم‌چنین نشان‌دهندۀ تأثیر فرهنگ مغول بر هنر ایرانی است؛ فرهنگی که حیوان‌ریخت‌انگاری را به‌عنوان یکی از عناصر برجستۀ خود وارد ادبیات و هنر کرده بود. درخت واق که ریشه در فرهنگ عامیانۀ ایران و جهان دارد، نمادی از ارتباط عمیق میان انسان، طبیعت و موجودات زنده است. این مفهوم اسطوره‌ای با مفاهیمی چون قداست طبیعت و پیوند جهان انسانی با جهان طبیعی گره‌خورده است. بازنمایی این نقش‌مایه برروی کاشی‌های زرین‌فام تخت‌سلیمان نشان‌دهندۀ تلاش هنرمندان برای انعکاس چنین مفاهیمی بوده است که هنرمندان دورۀ ایلخانی آن را به شیوه‌ای نوآورانه بازآفرینی کرده‌اند.   

حمید زارعی، سید مهدی میری، سید امیرعلی حسینی‌هرندی،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده

گستردگی مرزها و موقعیت ویژۀ جغرافیایی ایران عهد ساسانی موجب عبور راه‏های تجاری و ارتباطی تمدن‏های شرق و غرب از سرزمین ساسانیان یا کناره‏های آن شده بود. این موقعیت جغرافیایی نقش مهمی در پیش‌برد سیاست توسعه‏طلبانه و انحصارگرایی اقتصادی  ساسانیان و تعاملات تجاری، فرهنگی و سیاسی با حکومت‏های منطقه‏ای و فرامنطقه‏ای داشته است. در این‌میان، بررسی روابط سیاسی-فرهنگی ساسانیان و یمن باستان به‌سبب برخورداری هر دو سرزمین از موقعیت دریایی و راه‌های تجاری مرتبط با آن حائز اهمیتی ویژه است؛ از این‌رو، هدف این پژوهش، بررسی ماهیت و عمق روابط سیاسی و فرهنگی ساسانیان و یمن، شناسایی عوامل مؤثر بر شکل‌گیری و تحول این روابط و ارزیابی تأثیر متقابل این روابط بر تحولات تاریخی دو سرزمین است. هم‌چنین، نقش باستان‌شناسی در روشن‌سازی ابعاد مختلف این روابط مورد توجه قرار خواهد گرفت. با بررسی شواهد تاریخی و باستان‌شناسی، این پژوهش به‏دنبال پاسخ به این پرسش است که، چه عواملی باعث شکل‌گیری و تداوم روابط سیاسی و فرهنگی بین ساسانیان و یمن در قرون چهارم تا هفتم میلادی شده است؟ یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که تسلط بر مسیرهای تجارت دریایی نقش محوری در ارتباطات میان ایران و یمن در دورۀ ساسانیان داشته است. هم‌چنین، نتایج بررسی ویژگی‏های هنری نقش‏برجستۀ شوالیه (از ظفّار)، نقش‏برجسته یک زن (از ظفار)، بخشی از یک شلوار پارچه‏ای منقوش به صحنۀ کارزار ساسانیان با حبشیان (از آنتینوئه) و چهار وجه یک سرستون حجاری شده (از قلعۀ حسن‏العور یمن) به‏دست آمده از کاوش‏های باستان‏شناسی در یمن حاکی از وجوه اشتراک با هنر ساسانی و مؤید نفوذ فرهنگی-هنری ساسانیان در سرزمین یمن است. 

سیروان محمدی‌قصریان،
سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده

در پیش‌ازتاریخ مناطق غربی ایران از دورۀ نوسنگی جدید تا پایان دورۀ مس‌وسنگ سفال‌های با پوشش قرمز رنگی وجود دارند که باوجود تغییر دوره‌ها و به‌دنبال آن تغییر در سبک و سنت‌های سفالی، بدون تغییر با حداقل تغییرات به حیات خود ادامه می‌دهند. همین موضوع باعث بروز ابهامات و اشتباهاتی در تمیز دادن این گونه‌ها و درنتیجه تشخیص نادرست دوره‌های فرهنگی برخی محوطه‌های دورۀ نوسنگی جدید و به‌ویژه دوران مس‌وسنگ شده است. آیا به‌راستی سفال‌های با پوشش قرمز دوران نوسنگی جدید تا پایان مس‌و‌سنگ مناطق غرب ایران یک نوع سفال خاص است که باوجود شروع و پایان دوره‌های فرهنگی بدون هیچ‌گونه تغییراتی به حیات خود ادامه می‌دهند؟ سفال‌های با پوشش قرمز دورۀ نوسنگی جدید چه تفاوت‌هایی با سفال‌های دوران مس‌وسنگ دارند؟ عدم تمیز و تشخیص سفال‌های قرمز رنگ دوران نوسنگی و مس‌وسنگ از سوی برخی پژوهشگران، این فرض را ایجاد می‌کند که این نوع سفال‌های تفاوتی با هم ندارند. مقالۀ حاضر با روش تحلیلی-مقایسه‌ایی سعی‌دارد که با بررسی از نزدیک سفال‌های قرمز به‌دست آمده از کاوش و بررسی برخی محوطه‌های شاخص دوران نوسنگی جدید و مس‌وسنگ مناطق غربی ایران مانند: سیاه‌بید، گنیَل، قازانچی، سهاچای‌تپه و تپه قشلاق به پرسش‌ها و فرضیات مطرح شده پاسخ دهد. نتایج این تحقیق نشان می‌دهد که هرچند شباهت‌های انکارناپذیری در نگاه اول بین سفال‌های قرمز دوران نوسنگی جدید تا پایان دورۀ مس‌وسنگ وجود دارد، اما تفاوت‌های ریز و جزئی در ارتباط با فرم سفال، میزان پخت، نوع آمیزه و نوع و رنگ پوشش وجود دارد که مطالعۀ دقیق آن باعث تمیز سفال‌های دوران یاد شده از هم خواهد شد. یافته‌های این تحقیق نشان می‌دهد که سفال‌های قرمز رنگ دوران نوسنگی جدید صیقلی و دارای پرداخت هستند، ویژگی که در دوران بعد و به‌ویژه دورۀ مس‌وسنگ قدیم دیده نمی‌شود. هم‌چنین در دورۀ مس‌وسنگ جدید علاوه‌بر تغییراتی در ارتباط با رنگ پوششِ سفال، تزئینات کنده و برجسته‌ای بر بدنۀ بیرونی سفال‌های قرمزرنگ دیده می‌شوند که درمورد سفال‌های قرمز دوران قبل گزارش نشده است.  

حمید کاویانی‌پویا، مهلا خضیمه،
سال 9، شماره 34 - ( 12-1404 )
چکیده

در طول تاریخ تعاملات بین جوامع به تکامل فرهنگ‌ها انجامیده و نظام‌های سیاسی و قدرت‌های حاکمه در سیر این تکامل و امتزاجِ فرهنگ‌ها بسیار کارساز و کارآمد بوده است. در این بین از مسائل مهم مطرح در این پژوهش، بررسی فرهنگ حاکم‌بر جامعۀ ماد و هخامنشی و تأثیر و تأثر فرهنگ ایرانی از فرهنگ انیرانی مستقر و موجود در قلمرو دولت‌های مزبور است. به دیگر سخن، واکاوی علل و عوامل تصادم فرهنگ‌ها در سده‌های هفتم تا چهارم پیش‌ازمیلاد، سیاست‌هایی که دولت‌ها در برابر فرهنگ‌ها و اقوام و ملل تحت‌سیطره و یا هم‌جوار خویش دنبال می‌کردند و نتایجی که برخورد بین فرهنگ‌های مختلف و متنوع با فرهنگ و تمدن ایرانی برای ایرانیان و جوامع غیرایرانی به‌جای گذاشت، ازجمله مسائل مهمی است که این پژوهش به‌دنبال پاسخ‌گویی بدان‌هاست. برمبنای این ابهامات و با واکاوی منابع و شواهد موجود و با استناد به متون تاریخی با توصیف و تحلیل داده‌ها، نتایج حاصله حاکی از آن است که، افزون‌بر این‌که به‌سبب موقعیت جغرافیایی، فلات ایران پذیرای اقوام مختلف با فرهنگ‌های متنوع بوده است و هم‌زیستی با یک‌دیگر خواه‌ناخواه جامعۀ ایرانی را متأثر از فرهنگ‌های مختلف می‌کرد، آن‌چه به امتزاج و تلفیق فرهنگ‌ها و هم‌سویی آن‌ها در جامعۀ ایرانی سرعت و رونق می‌بخشید، وجود دشمن مشترک و به‌ویژه قدرت‌های تهدیدگر در منطقه بود که اقوام را با یک‌دیگر همراه ساخته بود. توان و پتانسیل نظام‌های سیاسی ماد و هخامنشی نیز که اهداف فرامنطقه‌ای داشتند در پیوند و امتزاج فرهنگ‌های موجود در قلمرو هخامنشی نقش اساسی را عهده‌دار بودند. هخامنشیان با هدف جلب نیروهای غیرایرانی و ایجاد وابستگی سیاسی، ازطریق ازدواج‌های سیاسی و پیوندهای اجتماعی، به امتزاج فرهنگی اقوام تابعه پرداختند. این سیاست به‌منظور جلوگیری از جداسری و آشوب‌های منطقه‌ای و گسترش قلمرو فرهنگی هخامنشیان، با جذب و هضم عناصر کارآمد فرهنگ‌های مختلف در فرهنگ ایرانی صورت می‌گرفت.

داود شادلو،
سال 9، شماره 34 - ( 12-1404 )
چکیده

اسب در فرهنگ ایران و میان‌رودان، چه از دیدگاه اساطیری و چه کاربردی، نقشی برجسته داشته است. پرداخت زیبایی‌شناسانه به سازوبرگ اسب، جدا از سویۀ کاربردی آن، ارجی بوده که به اسب و سوار گزارده می‌شده است. پژوهش حاضر با هدف شناسایی و تحلیل ساختار، طرح و شیوۀ نقش‌زنی جل اسب در ایران و میان‌رودان طی بازۀ زمانی ۱۹۰۶پ.م. (آشوریان) تا ۳۳۰پ.م. (هخامنشیان) انجام شده است. پرسش پژوهش آن است که، ساختار، طرح و نقش جل‌های اسب در این دوران چه ویژگی‌هایی داشته است؟ ضرورت انجام این مطالعه، ناشی از آن است که باوجود اهمیت اسب و سازوبرگ آن در تمدن‌های باستانی، جنبه‌های زیباشناختی و ساختاری جل‌های کهن کمتر در پژوهش‌های پیشین بررسی شده‌اند. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی، برپایۀ تحلیل کیفی داده‌های اسنادی و شواهد باستان‌شناسی انجام شده است. داده‌ها ازطریق فیش‌برداری گردآوری و جامعۀ آماری، کلیۀ نمونه‌های در دسترس (فرش‌ها، یافته‌های تصویری و باستانی) است که براساس آن‌ها، ساختار و طرح جل‌های این دوره قابل‌شناسایی و تحلیل است. نتایج نشان می‌دهد که جل اسب در میان‌رودان و ایران از مرحله‌ای ساده و کارکردی در دورۀ آشوری به مرحله‌ای پیچیده‌تر و آذینی در دوره‌های ایلامی، مادی و هخامنشی تحول‌یافته است. در این روند، ساختار جل‌ها از نظر ابعاد و اجزا تکامل‌یافته و از نمونه‌های کوچک و بی‌نقش به نمونه‌هایی گسترده با نقوش جانوری و گیاهی منظم و متقارن تبدیل شده است. نقوش افزون‌بر کارکرد تزئینی، بازتابی از ذوق زیباشناختی، مناسبات قدرت و فرهنگ بافندگان بوده‌اند. از منظر فنی، به‌کارگیری دو شیوۀ تخت‌بافی و گره‌بافی نشانگر پیوند میان سنت‌های کاربردی و مهارت‌های بافندگی پیش‌رفته در این دوران است. درمجموع، سیر تحول طرح و نقش جل اسب، نمایانگر پیش‌رفت تدریجی در مهارت فنی، دقت ساختاری و درک زیبایی‌شناسی است که زمینه‌ساز تداوم هنر فرش‌بافی شده است. 


صفحه 3 از 3    
3
بعدی
آخرین