علی خایانی، شکوه خسروی، سال 10، شماره 35 - ( 3-1405 )
چکیده
مهرهای استامپی از پایدارترین اجزای سنتهای اداری زاگرسمرکزی بهشمار میروند. با اینحال، ناهمگونی دادههای باستانشناسی و کمبود شواهد دارای لایهنگاری مطمئن، بهویژه برای اواخر هزارۀ چهارم و اوایل هزارۀ سوم پیشازمیلاد به بحثهای جالبتوجهی دربارۀ تداوم یا گسست این سنتها دامن زده است. این پژوهش با بهرهگیری از دادههای تازه منتشر شده از: تپه تیلینه، گودینتپه، چغاماران و تپه دهسوار، سیر تحول سنت مهرهای استامپی در زاگرسمرکزی در فاصلۀ حدود 5000 تا 2500پ.م. را در چارچوب یک گاهنگاری منطقهای بهروز بازنگری میکند. پژوهش ازطریق بررسی تطبیقی سبک، نگارهشناسی و بافت باستانشناسی مُهرها و اثرمُهرهای استامپی، تفسیرهای مختلف دربارۀ تحول سنتهای اداری در این منطقه را ارزیابی میکند. شواهد نشان میدهد که سنت مهرهای استامپی از دورۀ مسوسنگ قدیم (5000-4600پ.م.) تا مسوسنگ جدید 1-3 (4600-3700پ.م.) در زاگرسمرکزی رواج داشته و ضمن تحولات بومی، با شبکههای فرامنطقهای نیز در تعامل بوده است؛ همچنین پس از یک شکاف ظاهری در شواهد مربوط به مسوسنگ جدید 4-5 (3700-3100پ.م.)، این سنت در عصر مفرغ قدیم (3100-2500پ.م.) نیز تداوم یافته است؛ بنابراین، هرچند ساخت و استفاده از مهرهای استامپی در اواخر هزارۀ چهارم پیشازمیلاد تحتالشعاع مهرهای استوانهای و فناوریهای اداری فرامنطقهای قرار گرفت، سنت مهرهای استامپی زاگرسمرکزی در عصر مفرغ قدیم همچنان به حیات خود ادامه داد. تحلیل مدارک موجود نشان میدهد که این شکاف ظاهری بیش از آنکه ناشی از وقفهای واقعی در تولید و استفاده از مهرهای استامپی باشد، نتیجۀ رویتپذیری و شرایط بقای مواد فرهنگی و دامنه و دقت محدود کاوشهای باستانشناسی در محوطههای کلیدی منطقه است. نتایج این پژوهش از الگویی مبتنیبر تداوم نسبی همراه با تحول سبکی، نگارهشناسی و اداری در سنت مهرهای استامپی زاگرسمرکزی حمایت میکند. این یافتهها نقش فعال جوامع زاگرسمرکزی در شکلگیری و تحول شیوههای اداری را برجسته میسازد و در بحثهای گستردهتر دربارۀ تداوم فرهنگی، برهمکنشهای فرامنطقهای و توسعۀ نهادهای اداری و سیاسی در جنوبغرب آسیا در دوران پیشازتاریخ سهیم میشود.
این پژوهش به بررسی یک گلنبشتۀ استثنایی آغازایلامی از شوش (MDP 17, 043) میپردازد که از الگوی متعارف متون حسابداری اقتصادی فاصله میگیرد؛ زیرا بهجای ثبت کالاها یا پرداخت جیره، نام 17فرد را فهرست کرده است. مسئله محوری این پژوهش، ناسازگاری ظاهری میان نشانههای دارای بار جنسیتی در درون زنجیرههای اسمی و طبقهبندیهای یکنواخت یا متقابلی است که در پایان این زنجیرهها و نیز در شمارش نهاییِ پشت لوح مشاهده میشود. این مطالعه با تکیهبر تحلیل دقیق ساختاری و زمینهای لوح نشان میدهد که متن برپایۀ یک نظام معنایی دوسطحی عمل میکند. نشانههایی مانند (M388) و (M124) که در درون زنجیرههای اسمی ظاهر میشوند، در سطحی توصیفی عمل کرده و نقشها یا جایگاههایی را نشان میدهند که لزوماً به جنسیت زیستی فروکاستنی نیستند. در مقابل، ترکیبهای پایانی |M217+M388| و |M217+M124| افراد را در قالب مقولههای نهادی طبقهبندی میکنند که براساس آنها هر فرد به عنوان یک واحد اداری قابلشمارش ثبت میشود؛ از اینرو، شمارش نهایی در پشت لوح نَه بیانگر جنسیت یا نقشهای کارکردی افراد، بلکه نشاندهندۀ تعداد کل افراد ثبتشده برپایۀ جایگاه نهادی نهایی آنان است. این ساختار معنایی لایهمند از وجود منطقی اداری پیچیده در نظام ثبت و نگارش آغازایلامی حکایت دارد و نشان میدهد که ثبت افراد در این نظام صرفاً به حسابداری اقتصادی محدود نبوده، بلکه ابعاد اجتماعی و نهادی هویت افراد را نیز در بر میگرفته است.
تپه تولهای، واقعدر شمال خوزستان، یکی از محوطههای مهم دورۀ نوسنگی دشت شوشان است که براساس مطالعات پیشین در فاصلۀ حدود ۶۲۰۰ تا ۵۹۰۰پ.م. تاریخگذاری شده است. این محوطه بهعنوان یک استقرار فصلی یا اردوگاه کوچروان با گاهنگاری نسبتاً کوتاه شناخته میشود؛ اما از نظر تنوع مواد فرهنگی، بهویژه سفال، بسیار غنی است. مجموعه سفالهای بهدستآمده شامل سفالهای گونۀ جعفر منقوش و ساده، و نیز سفالهای سفید و قرمز با نقوش متنوع است که ازنظر سبکی با محوطههای همعصر در بینالنهرین و جنوبغرب ایران شباهت دارند. باوجود اهمیت این محوطه در مطالعات نوسنگی و کوچروی، تاکنون پژوهش جامعی دربارۀ ترکیب مواد، فناوری ساخت و منشأ احتمالی سفالهای آن انجام نشده بود. پژوهش حاضر با رویکردی میانرشتهای به مطالعۀ ۴۱ نمونه سفال از تپه تولهای پرداخته و از سه روش تحلیلی مکمل شامل طیفسنجی نوری مرئی (Visible Spectrometry) برای سنجش رنگ، طیفسنجی فلورسانس اشعۀ ایکس قابلحمل (pXRF) برای تعیین ترکیب عنصری و پراش اشعۀ ایکس (XRD) برای شناسایی فازهای کانیشناسی و تخمین دمای پخت استفاده کرده است. نتایج نشان میدهد که بدنههای نخودی بیشترین میزان کلسیم (CaO) را دارند، درحالیکه بدنههای قرمز از غلظت بالاتری از آهن (Fe₂O₃) و آلومینیم (Al₂O₃) برخوردارند؛ همچنین منگنز (MnO) عامل اصلی ایجاد رنگ قهوهای در نقوش سفالها تشخیص داده شد. دادههای XRD حضور کانیهایی مانند پیروکسن و فلوگوپیت را نشان میدهد که بیانگر دمای پخت حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ درجۀ سانتیگراد است، درحالیکه وجود کلسیت در برخی نمونهها نشان میدهد دمای پخت از ۸۰۰ درجۀ سانتیگراد فراتر نرفته است. این نتایج حاکی از دانش فنی قابلتوجه سفالگران در کنترل دما و انتخاب مواد اولیه است. همچنین مقایسۀ دو روش رنگسنجی نشانداد که طیفسنجی بازتابی در تفکیک طیفهای رنگی نزدیک، بهویژه میان رنگهای نخودی و قهوهای روشن، دقت بیشتری داشته و میتواند بهعنوان روشی مکمل در مطالعات سفالشناسی بهکار رود.
محوطههای باستانی دشت اردبیل شواهدی بنیادین برای شناخت توالیهای فرهنگی شمالغرب ایران و بررسی تعاملات این منطقه با فلات ایران، قفقاز جنوبی و آناتولی شرقی فراهم میکنند. درمیان این محوطهها، تپۀ قلعهیئری کورائیم از اهمیت ویژهای برخوردار است. نتایج نخستین فصل کاوشهای لایهنگارانه این محوطه در ۱۴۰۲ه.ش. براساس دادههای کاوش دو گمانه حاصل شده است. گمانۀ I با هدف دستیابی به توالی کامل استقراری محوطه و گمانۀ II با تمرکز بر نهشتههای مرتبط با افق عصر مفرغ قدیم ماوراءقفقاز (کورا-ارس) ایجاد شد. کاوشها شواهد باستانشناختی قابلتوجهی شامل بقایای معماری سنگچین خشک و خشتگلی، تأسیسات صنعتی نظیر کورهها، شواهد فلزکاری و مجموعههای گستردۀ سفالی را آشکار ساخت. در گمانۀ I توالی لایهنگاری منسجم و نسبتاً کاملی به ضخامت حدود ۱۴٫۶متر مستند شد که دربرگیرندۀ لایههای متوالی و گاه متناوب دارای سفالهای دوران اسلامی، تاریخی و عصر مفرغ است. این توالی یکی از پیوستهترین شواهد لایهنگاری شناختهشده در بخش شرقی شمالغرب ایران بهشمار میرود. در گمانۀ II شواهد مهمی از فعالیتهای فلزکاری شامل: بقایای کوره، سرباره، قطعات سنگ معدن مس، قالبهای سفالی و بوتههای فلزگری بهدست آمد که نشاندهندۀ ذوب، پالایش و تولید اشیائ فلزی در عصر مفرغ قدیم است؛ همچنین بقایای جانوری، عمدتاً گوسفند و گاو، و بقایای گیاهی بهویژه گندم و جو، بیانگر اقتصادی مبتنیبر کشاورزی و دامداری است. یافتههای ویژهای همچون ابزارهای ابسیدینی، سردوکها، سنگسابها، ابزارهای استخوانی و پیکرکهای سفالی نیز گویای فعالیتهای معیشتی، اقتصادی و نمادین جوامع ساکن محوطه از عصر مفرغ تا دورههای تاریخی و اسلامی هستند. باتوجه به فقدان تاریخگذاری مطلق، چارچوب گاهنگاری محوطه برپایۀ گاهنگاری نسبی و گونهشناسی سفال استوار است. نتایج پژوهش، تداوم بلندمدت استقرار را نشان میدهد که با دو وقفۀ عمدۀ سکونتی، احتمالاً درنتیجه فعالیتهای زمینساختی مرتبط با گسل سنگاور و نیز تحولات محیطی و تاریخی منطقه، همراه بوده است.
کاوشهای باستانشناسی محوطۀ زیچ، بخشی از برنامۀ باستانشناسی نجاتبخشی در محدودۀ مخزن سد کنگیر، واقعدر بخش زرنه از شهرستان ایوان (شمالغربی استان ایلام) است. نتایج این بررسی که بر پایۀ پیمایش سیستماتیک ۹ واحد ۱۰۰×۱۰۰ متری، کاوش هشت گمانۀ آزمایشی (۲×۲ و ۳×۳ متر) و چهار ترانشۀ اصلی (۵×۵ تا ۱۰×۱۰ متر) بهدست آمده، منجر به شناسایی یک سکونتگاه موقت یا اردوگاه عشایری شد. مطالعۀ بقایای معماری مکشوفه و تحلیل تطبیقی آنها با نمونههای همعصر در منطقه، نشان میدهد که زیچ، یک سکونتگاه تکدورهای و کوتاهمدت متعلق به گروههای کوچرو (دامداران متحرک) بوده است. الگوی استقراری در این محوطه شامل چادرهایی بوده که هرکدام با یک یا دو ردیف چینش سنگهای خشکهچین محصور شده و بهوسیلۀ دیوارههای سنگی مشابه از یکدیگر تفکیک شدهاند. تحلیل تطبیقی سفالها و یافتههای فرهنگی حاصل از ترانشهها، تاریخگذاری استقرار در این محوطه را به سدههای نخستین اسلامی (بهویژه قرون دوم و سوم هجریقمری) قطعی میکند. شکلگیری استقرار در زیچ مرهون عوامل مساعد محیطی ازجمله موقعیت توپوگرافی مناسب، دسترسی به چشمۀ دائمی و رودخانۀ کنگیر، مجاورت با بنای گوریه، وجود مراتع غنی و قرارگیری در مسیر ایلراه قدیمی موازی با رودخانۀ کنگیر (که کرمانشاه را به مناطق گرمسیر جنوب ایوان متصل میکرده) بوده است. مطالعۀ ساختارها و بقایای معماری جوامع عشایری معاصر، یکی از کارآمدترین و دقیقترین روشهای علمی برای درک سازمان معماری جوامع کوچرو باستانی و در زمرۀ مطالعات قومباستانشناسی است. پژوهش حاضر برپایۀ شیوههای استقراری جوامع عشایری معاصر، به بررسی الگوی استقراری این اردوگاه کوچرو در بستر طبیعی آن پرداخته است. گردآوری دادهها با استفاده از روشهای متداول پیمایش میدانی و کاوشهای باستانشناسی و قومباستانشناسی در منطقه صورت گرفته است.