یکی از گونههای سفال دوران اسلامی که در بررسیهای باستانشناسی دشت نرماشیر شناسایی شده، سفال منقوش بدونلعاب (شبه پیشازتاریخی) است که پیشتر در جنوب و جنوبغربی ایران گزارش شده و در سالهای اخیر مطالعاتی درباره پراکندگی آن در برخی محوطههای دیگر صورت گرفتهاست. این گونه سفال دوران اسلامی فاقد لعاب، اما دارای نقوش هندسی قهوهای، اخرایی، قرمز یا نارنجی است که در نگاه نخست، شباهت زیادی با سفال منقوش پیشازتاریخ دارد. اما با توجه به اختلاف خمیره، رنگ، نقش و توزیع درکنار سفالهای لعابدار دورۀ اسلامی، یکی از گونههای رایج سفال دورۀ اسلامی شمرده میشود که در بیشتر مناطق ایران مورد استفاده بوده است. پرسش این است که ویژگیهای سفال منقوش بدونلعاب نرماشیر در مقایسه با نمونههای نواحی دیگر چیست؟ هدف، معرفی و مطالعه این سفال، مقایسۀ آن با نواحی دیگر و ارائه آگاهیهایی نو درباره فرهنگهای دوران اسلامی حاشیه لوت است. روش گردآوری دادهها «میدانی و اسنادی» و روش پژوهش «توصیفی ـ تحلیلی» است. بر این اساس، دادههای گردآوریشده شامل قطعات سفال منقوش بیلعاب با نقوش قهوهای تا قرمز است که در شهر قدیم نرماشیر (محوطۀ چغوکآباد) و محوطههای جلالآباد و رفیعآباد در بافت فرهنگی سدههای میانی اسلامی بهدست آمده و شباهتهایی با نمونههای منقوش بدونلعاب جنوب، جنوبغربی، مرکز، شمال و شمالشرقی ایران دارد. اما برخلاف نمونههای جنوب و جنوبغربی ایران، نمونههای نرماشیر به جوامع کوچرو تعلّق نداشتهاند و از استقرارهای ثابت شناسایی شدهاند.
دشت بُرخوار در شمال اصفهان با خاک آبرفتی حاصلخیز و بیش از یکصد رشته قنات، در عصر قاجار کشاورزی و باغداری پررونقی داشت. همچنین موقعیت آن در شاهراه اصفهان به مرکز حکومت، صدور محصولات را به نواحی دیگر آسان مینمود. بر ایناساس، مسألۀ اصلی این مقاله، چگونگی اثرگذاریِ کشاورزی و باغداری بر معیشت ساکنان بُرخوار است. پرسشها این است که مدیریت منابع آب و خاک در دشت برخوار در عصر قاجار چگونه بود و کشاورزی و باغداری در راهبردهای معیشتیِ ساکنانِ آن چه جایگاهی داشت؟ ویژگیهای معماری مرتبط با باغداری و کشاورزی در دشت برخوار چه بود؟ روش گردآوری دادهها، اسنادی و میدانی و روش پژوهش، تاریخی و توصیفی-تحلیلی است. نتایج نشانگر مالکیت اربابان و مالکان بزرگ بر اغلب اراضی کشاورزی و باغها و مالکیت خردهمالکان بر برخی دیگر از زمینها و باغات است. کمبود منابع آب سطحی، به توسعۀ روشهای استخراج آب زیرسطحی منجر شده و بیش از یکصد رشته قنات در دشت بُرخوار، به پایداری اقتصاد کشاورزی و باغداری کمک میکرد. مدیریت و نوبتبندی گردش آب قناتها بر پایۀ حجم آبدهی، تعداد خانوار، نوع کشت، وضع زمین و قوانین منطقهای صورت میگرفت. همچنین بر پایۀ شواهد باستانشناسیِ دورۀ قاجار در این دشت ازجمله «باغها و خانهباغهای نامنظم با نقشۀ ارگانیک» و «باغهای منظم اربابی با نقشۀ از پیش طراحیشده»، کشتوزرع به شیوههای کشت «معیشتی» و «تجاری» بود. در اوایل دورۀ قاجار، کشت معیشتی و در نیمۀ دوم عصر قاجار، همانند سایر نقاط ایران، کشت تجاری در بُرخوار رایج بود و درآمد کشاورزی تجاری به تأمین معاش و نیازهای زیستی اختصاص مییافت. تحلیل محتوای کتب قاجاری نیز نشانگر راهبردهای معیشتی فوق در دشت برخوار است. چنانکه درکنار کشت معیشتیِ گندم، جو، حبوبات، صیفیجات و برخی میوهها، کشت تجاری خربزه و پنبه به تقویت توان اقتصادی و تأمین معاش مبتنیبر درآمدهای کشاورزی کمک میکرد..
قلعهدختر بهعنوان یکی از محوطههای تاریخی مهمِ حاشیۀ شرقی شهر کرمان، در متون تاریخی با نامهای مختلفی همچون «قلعهکوه» و «قلعهکهن» و بهعنوان محل رویدادهای سیاسی و اجتماعی توصیف شده است. از ویژگیهای مهم این قلعه، موقعیت خاص آن در دشت کرمان، وسعت و نوع مصالح است. هدف از پژوهش حاضر، تحلیل ماهیت، کارکرد و گاهنگاری قلعهدختر با استناد به نتایج یک فصل بررسی، گمانهزنی و کاوش باستانشناسی (1398) در این بناست. گردآوری اطلاعات به شیوههای اسنادی و میدانی صورت گرفته و روش پژوهش، توصیفی-تحلیلی است. پرسشها این است که، پایهگذاری قلعهدختر و بازسازیهای آن در چه ادواری صورت گرفته و کارکردهای این مجموعه چه بوده است؟ به اینمنظور دادههای پژوهشهای باستانشناسیِ پیشین در تلفیق با فعالیتهای میدانی اخیر نگارندگان مورد مطالعه و بازبینی قرار گرفته و ضمن مطالعۀ جغرافیای تاریخی منطقه تلاش شده تصور صحیحی از ماهیت، روند شکلگیری و کارکرد این بنا در ارتباط با تحولات فرهنگی و سیاسی این ناحیه در ادوار مختلف حاصل شود. مطالعۀ مواد فرهنگی و منابع تاریخی نشان میدهند، این محوطه احتمالاً از دوران تاریخی و قطعاً از سدههای نخست اسلامی تا قرن دهم هجریقمری، تقریباً بهطور پیوسته محل سکونت بوده و در تحولات سیاسی و اجتماعی منطقه نقش تعیینکنندهای داشته است. بهنظر میرسد ساخت و بازسازیهای قلعهدختر دستکم از سدۀ چهارم هجریقمری، تا عصر صفوی برپایۀ اهدافی همچون ایجاد پایگاه نظامی و دفاعی، مکانی برای نگهداری زندانیان سیاسی، محل نگهداری خزائن حکومتی، پناهگاهی امن برای متحصنین و محل استقرار حکام و خانوادههایشان صورت گرفته است.
تبعیت از شرایط اقلیمی و جغرافیایی در طراحی معماری به سازگاری انسان در محیط یاری میرساند و معماری مسکونی همواره تابع ویژگیهای جغرافیایی بوده است. در خانههای تاریخی نیز تدابیری برای طراحی معماری همساز با اقلیم و جغرافیا اندیشیده شده است. در شهرستان آشتیان بناهای مسکونی ارزشمندی از عهد قاجاریه برجای مانده که سهم ناچیزی در پژوهشهای باستانشناختی داشتهاند. هدف از این پژوهش، مطالعۀ تأثیر اقلیم و جغرافیا بر خانههای قاجاریِ آشتیان و تبیین راهکارهای مقابله با اثرات سوء و بهرهمندی از تأثیرات سودمند آبوهوایی و جغرافیایی است. پژوهش بر پایۀ این پرسشها به انجام رسیده که، اقلیم و متغیرهای جغرافیایی چه تأثیری بر مکانگزینی و چیدمان خانههای قاجاری در فضای شهری آشتیان داشته است؟ نقشه، کالبد و اجزاء معماری خانههای قاجاریِ آشتیان از چه عوامل اقلیمی و جغرافیایی تأثیر پذیرفته است؟ فرضیهها این است که، توپوگرافی ناحیۀ آشتیان، مسیلها و نوع خاک در مکانگزینی خانهها نقش داشته و نقشه، کالبد و اجزاء معماری خانهها از عوامل اقلیمی، مانند: باد، زاویه و میزان تابش نور خورشید تأثیر پذیرفته است. روش گردآوری اطلاعات، میدانی و اسنادی است و ضمن بهرهگیری از نرمافزارهای ArcGIS, Google Earth, WRPLOT, AutoCAD و SPSS، پژوهش بهروش توصیفی-تحلیلی به انجام رسیده است. برپایۀ نتایج، معماران با درنظر گرفتن زاویۀ تابش خورشید، باد، دما و رطوبت، دست به ساخت بناها زدهاند. آنها، به نوع و رنگ مصالح، اندازۀ بازشوها و حیاط، اندازه و جهت قرارگیری اتاقها توجهداشتهاند و معماری همساز با اقلیم را ایجاد کردهاند؛ همچنین برپایۀ مدلهای نرمافزار طراحی گلباد WRPLOT، باد غالب منطقه در جهتهای شرقی-غربی و غربی-شرقی شناسایی و تأثیر آن بر معماری تأیید شد. نتایج آزمونهای همبستگی کرامر و فی در SPSS نیز بیانگر همبستگی «نوع زمین با طبقۀ اجتماعی ساکنان خانهها»، «نوع زمین و خاک با وجود آبانبار» و «بیشینۀ سرعت باد با تعداد طبقات» است.
دشت رودبار جنوب با مساحت بیش از 6000کیلومتر مربع، یکی از مناطق مهم باستانشناسی در جنوبشرقی حوزۀ فرهنگی هلیلرود است. این منطقه با عنایت به توان زیستمحیطی مطلوب، ازجمله آب دائمی هلیلرود، دشت حاصلخیز و وسیع و ارتفاعات مرتعی در بخش شمالی، و همچنین بهواسطۀ ظرفیت جغرافیایی و مسیر ارتباطی سند و سیستان به جیرفت کهن، زمینهساز حضور جوامع انسانی با ساختار معیشتی متنوع یکجانشین و کوچرو بوده است. در نتیجۀ دو فصل بررسی باستانشناسی در دشت رودبار جنوب در دو دهۀ گذشته، شماری از استقرارهای کهن در این ناحیه شناسایی شد؛ اما تمرکز بر استقرارهای پیشازتاریخی در این پهنۀ فرهنگی سبب شد برونداد بررسیهای باستانشناختی در محوطههای دوران اسلامی به ثبت نقاط GPS از موقعیت محوطهها و توصیفات کلیِ آثار فرهنگی محدود بماند؛ درحالیکه پرسشهایی دربارۀ نقش و تأثیر عوامل زیستمحیطی بر نحوۀ پراکنش استقرارگاهها و شکلگیری سازمانهای معیشتی بیپاسخ باقیمانده است؛ بنابراین در پژوهش پیشِرو، برای نخستینبار با روش پژوهشی توصیفی-تحلیلی، به استناد یافتههای دو فصل بررسی باستانشناسی، مطالعات کتابخانهای و تهیه و تفسیر نقشههای GIS، به تبیین اثرگذاری عوامل زیستمحیطی بر استقرارهای دوران اسلامی دشت رودبار جنوب پرداخته شده است؛ بدینمنظور، ابتدا استقرارهای دشت روبار براساس تاریخگذاری نسبی به دو بازۀ زمانی «سدههای نخست تا قرون میانۀ اسلامی» و «سدههای متأخر (از سدۀ 10 ه.ق. بهبعد)» تقسیم شده و عوامل محیطی مانند: ارتفاع از سطح دریا، منابع آب، خصوصیات خاک، وضعیت راهها، میزان و جهت شیب بستر در ارتباط با آثار استقراری به عرصۀ تحلیل گذاشته شد. نتایج پژوهش نشان میدهد بنیادیترین عوامل مؤثر بر شکلگیری، پراکنش و سازمان معیشتی سکونتگاههای دشت رودبار جنوب در دوران اسلامی، منبع آب هلیلرود در دشت و منبع آب قنات در بخشهای پیرامونی، راه تجاری جیرفت به سند و سیستان و ناهمواریهای شمال و شمالشرقی بهمنظور بهرهمندی از قابلیت بالقوۀ دامداری، بوده است.