سیستان که در دورۀ ساسانی از آن با نام «سَکستان» یاد میشد، ایالت پهناوری را تشکیل میداد که تورستان و هند تا کرانههای دریا را در بر میگرفت. این منطقه در دورۀ ساسانیان از نظر مردان دلیر جنگی که از مرزهای شرقی ایران حراست میکردند، کشاورزی خوب، موقعیت ژئوپولیتیکی و تجاری مناسب و مهمتر از همه، بنیانهای استوار و اصیل دین زرتشتی، اهمیّت فراوان داشت. بههمین دلایل معمولاً حکومت سکستان بهدست ولیعهد اداره میشد که بر این اساس ملقب به سکانشاه میگردید. اردشیر بابکان که از خانوادهای مذهبی برخاسته بود، دین زرتشت را دین رسمی کشور اعلام نمود و خود و جانشینانش مبادرت به ساخت بناهای مذهبی فراوانی از جمله معبد آب و آتش در سرتاسر ایرانشهر نمودند. یکی از معتبرترین آتشکدههای ساسانی در شرق ایران، آتش کرکوی در سیستان بود که متون مقدسی چون خرده اوستا و بندهشن و مورخینی چون قزوینی، مسعودی و متونی مانند تاریخسیستان و کتیبۀ کعبه زرتشت به آن اشاره کردهاند. آتشکدۀ کرکوی که از نوع آتش بهرام بود، براساس مطالعات باستانشناختی و رهیافت تاریخی از سدۀ سوم قبل از میلاد تا سدۀ هفتم هجریقمری پیوسته فروزان بوده است؛ تا اینکه سرانجام به دست مغولان برای همیشه خاموش گردید.
دشت دهلران بهدلیل موقعیت خاص جغرافیایی خود همواره یکی از مراکز جمعیتی در جنوبغرب ایران بهشمار آمده و بهدلیل وجود رودخانههای دائمی و فصلی و زمینهای حاصلخیز از دیرباز منطقۀ مناسبی برای سکونت و تأمین مایحتاج اولیه انسان محسوب میشده است. از لحاظ چشمانداز طبیعی این دشت به سه ناحیۀ شرقی، میانی و غربی قابل تقسیم است. ناحیۀ نخست که شامل شرق دشت است متشکل از دیوارهای از ارتفاعات و دامنههای زاگرس است. ناحیۀ دوم یا میانی شامل زمینهای مشرف بر این ارتفاعات است که بهوسیلۀ مسیلهای منشعب از ارتفاعات و آبشستهای جاری از آنها پوشیده از سنگ و رسوبات درشتدانه است و ناحیۀ سوم یا غربی نیز شامل محوطههای استقراری نوسنگی تاکنون و زمینهای کشاورزی است. اما در کل این سه ناحیه درکنار هم از دیرباز بهدلیل وجود پناهگاههای صخرهای در دامنههای زاگرس مأمن مناسبی برای زیست انسان بوده و از طرف دیگر بهدلیل پوشش گیاهی و جانوری مناسب، تأمینکنندۀ غذای موردنیاز گروههای انسانی بهشمار میآمده است. همچنین بهدلیل وجود شاکلۀ کنگلومرایی ارتفاعات شرقی دشت، دسترسی انسان به منابع غنی سنگ خام جهت تأمین و ساخت ابزارهای سنگی مورد نیازش بسیار آسان بوده؛ چنانکه در بررسی زمستان 1394 ش. حجم عظیمی از ابزارهای پراکنده در نیمۀ شرقی دشت دهلران خود مؤید این مطلب بود. این پهنه که بیش از 30 کیلومتر طول دارد و در مسیر دامنۀ ارتفاعات دالپری زاگرس مشرف بر دشت دهلران تا دشت عباس را دربر میگیرد، پوشیده از ابزارهای سنگی است که شامل نمونههای شاخص پوئینتها، تیغهها، سنگهای مادر شعاعی و تراشههای لوالوا است. این نمونهها میتواند نشانۀ حضور انسان دستکم از دورۀ پارینهسنگی میانی باشد. این مهم با توجه به وجود محوطههای استقراری نوسنگی تا اواخر دوران اسلامی نشانۀ یک روند طولانی از حضور انسان در این منطقه است.
فرشته آذرخرداد، حسن هاشمیزرجآباد، علی زارعی، سال 2، شماره 4 - ( 6-1397 )
چکیده
یکی از ویژگیهای معماری عصر تیموری بهرهگیری از هندسه میباشد که نمود آن در شکوه و عمودیت بناهای عصر تیموری مشخص است. همچنین در این دوره، علوم دقیقه و هندسه به رشد قابلتوجهی دست میابد.این علوم در معماری جنبۀ کاربردی پیدا میکند و بهعنوان یک الگو در ساخت بنا مورد استفاده قرار میگیرد. کاربرد فرمولهای هندسی سهم عمدهای در هماهنگی نسبتها، در توازن و تعادل کل و عناصر آن داشت که از ویژگیهای معماری تیموری هستند. معمار پس از تهیۀ طرح به سراغ مرحلۀ تحقیق عملی میرفت. همچنین در عصر تیموری، پیشرفت هندسۀ کاربردی و تلفیق علوم دقیقه با معماری باعث نوزایی در علوم و معماری شده بود. بسیاری از معماران، از جمله زینالدینبن قوامالدین شیرازی برای ساخت و طراحی آثار معماری خود از سیستمهای تنظیم تناسبات موجود در قرن 9و 10 ه.ق. استفاده میکردند، پایه و اساس این سیستم تناسبات بر مبنای «چند وجهیها» استوار بود. آن چیزی که از حیث مطالعات معماری دورهی تیموری مدنظر میباشد، بهرهگیری از این سیستم تناسبات در پلان سه بنای «بقعۀ ابوبکر تایبادی»، «مسجد گوهرشاد» و «مدرسۀ غیاثیۀ خرگرد» و رعایت حجم موزون و تناسبات انسانی در پلان بناهای مذکور است. در این پژوهش نگارندگان سعیبر آن دارند که با توجه به اهمیت سیستم تناسبات و هندسۀ کاربردی در معماری عصر تیموری به مطالعه و تحلیل هندسۀ سه بنا از جمله آرامگاه، مسجد و مدرسه بپردازند. در این پژوهش سعی شده است با اتخاذ منابع کتابخانهای و مشاهده میدانی، با رویکرد تاریخی و تحلیل هندسی سه بنا، از جمله مسجد گوهرشاد، مدرسۀ غیاثیه و بقعۀ مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی به بازشناسی تناسبات دورۀ تیموری پرداخته شود. معمار در این سه بنا، تلفیقی از تناسبات ویژۀ مربع 2√، مثلث متساویالضلاع و مشتقاتش 3√ و و نیممربع و مشتقاتش 5√ را بهکار برده است.
دورۀ نوسنگی را میتوان رویداد مهم و نقطۀ عطف در تاریخ و زندگی بشر دانست. مطالعات باستانشناختی نشان میدهد که چندینناحیه در خاورنزدیک، نوسنگیشدن را تجربه کردهاند و آذربایجان جزء نواحی حاشیهای بوده و نوسنگی اینناحیه بازتاب کانونهای نوسنگی بوده است، بدینگونهکه در مرحلۀ واپسین نوسنگی، گروههای غیربومی نخستینبار دشتهای پیرامون دریاچۀ ارومیه را بهعنوان مرکز ناحیه مورد استقرار قرار دادند و سپس همین مرکز درگذر زمان، کانون اشاعه به حومه گردید. باوجود پژوهشهای گستردهای که در بخشهای مختلف شمالغرب ایران انجام گرفته، شواهدی اندک و پراکنده از دورۀ نوسنگی در نیمۀ شرقی آذربایجان بهدست آمده و سکونتگاههای دورۀ نوسنگی جدید در بخش شرقی آذربایجان بهمراتب ناشناخته باقی مانده است. پرسشهای اساسی در ارتباط با وضعیت باستانشناسی، گاهنگاری، ماهیت فرهنگ و تعاملات منطقهای و فرامنطقهای در بخشهای شرقی دریاچۀ ارومیه در اینبازۀ زمانی وجود دارد. از آنجاییکه این ناحیه بهعنوان پل ارتباطی منتهیالیه شرقی و منتهیالیه غربی در شمالغرب ایران محسوب میشود، میتواند نقش مهمی را در تعریف فرهنگهای هزارۀ ششم ق.م. ایفا کند. امروزه شواهد باستانشناختی جدیدی دال بر وجود سکونتگاههای دورۀ نوسنگی جدید در آذربایجان مشاهده میشود که همافق با حاجیفیروز هستند. در مقالۀ حاضر تلاش بر این است که با روش توصیفی- تحلیلی برمبنای یافتههای باستانشناختی بهدستآمده از شهرستان هوراند درمقایسه با آثار حاجیفیروز و همچنین با بازنگری مطالعات پیشین، تفسیری جدید از دورۀ نوسنگی جدید در ناحیۀ آذربایجان ارائه شود..
علیاصغر محمودینسب، رضا مهرآفرین، محمد فرجامی، سال 3، شماره 7 - ( 3-1398 )
چکیده
تلاش انسان برای ایجاد تعادل بین نیازها و خواستههای وی و امکانات بالفعل و بالقوه در محیط از گذشتههای دور موردتوجه بوده است. آب، خاک، زمین، راه و... همه بهنوعی در شکلگیری و پیدایش یک مکان زیستی نقش مؤثری داشته و بسته به موقعیت و شرایط بعضی مواقع نقش یک و یا دو عامل پررنگتر نیز میشود. تعامل انسانها فرهنگ را در محیط پدید میآورد که بهطور مداوم تکامل مییابد و فعالیتهای انسان را تحتتأثیر خود قرار میدهد و با نادیدهگرفتن محیط، نمیتوان شرایط رفتاری و عوامل فرهنگی را موردبحث قرار داد. فرهنگ عامل ایجاد آثار و چشمانداز در مکان و فضاست. یکی از چشماندازهای مهم فرهنگ در محیط، معماری است. ویژگیهای طبیعی در منطقۀ قهستان موجب این شده است که در قرون میانی اسلامی فرقۀ اسماعیلی باتوجه به شرایط محیطی و گسترش مذهب خود در این منطقه دست به ساخت استحکامات دفاعی بزنند، تا خود را با شرایط طبیعی و سیاسی آنزمان هماهنگ کنند و نوعی سازگاری با محیط پیرامون بهوجود بیاورند، بهنوعی که باوجود محدودیت محیطی، از شرایط و امکانات موجود، نیازهای خود را از محیط تأمین کردهاند و نوعی سازگاری محیطی و فرهنگی در این منطقه بهوجود آوردهاند. هدف از نگارش این مقاله، معرفی معماری قلعۀ کوهزردان واقع در شهرستان زیرکوه استان خراسان جنوبی و تأثیر محیط و فرهنگ در معماری قلعه و چگونگی سازگاری انسان با محیط و رفع مشکلات عدیدۀ طبیعی با بهرهگیری از تفکر است، که در اینراستا از محیط در رفع مشکلات بهره جسته و درنهایت منجر به خلق آثار و دستساختهها شده است. مقالۀ حاضر براساس روش توصیفی و تحلیلی بوده و دادههای آن ازطریق مطالعۀ منابع کتابخانهای و برداشت میدانی بهروش پیمایشی در محل با رویکرد تاریخی فرهنگی صورت گرفته است.
ایمان خسروی، سیدرسول موسویحاجی، سال 3، شماره 8 - ( 6-1398 )
چکیده
تاکنون تعداد 35 نقشبرجسته از دورۀ ساسانی شناسایی شده است که از این تعداد، یک نقشبرجسته در خارج از مرزهای سیاسی ایران و در محلی موسوم به رگ بیبی در خاک افغانستان واقع شده و 34 نقشبرجستۀ دیگر در درون مرزهای سیاسی ایرانِ امروز و در مناطق مختلفی چون: شهرری، تاقبستان، سلماس، بَرمِدِلک، گویوم، تنگچوگان بیشاپور، نقشرستم، نقشرجب، سراببهرام، تنگاب فیروزآباد، دارابگرد، تنگ قندیل و سرمشهد کشف شده است. هرچند یکایک این نقشبرجستهها بارها و بارها ازسوی باستانشناسان و متخصصان داخلی و خارجی مورد مطالعه و بررسی قرار گرفتهاند، اما غالب مطالعات انجامشده، معطوف به تعیین هویت شخصیت اصلی نقشبرجستهها، یعنی شاهنشاه ساسانی بوده و تلاش چندان جدی و نافذ در تعیین هویت دیگر شخصیتهای حاضر در نقشبرجستههای ساسانی انجام نگرفته است و در مواردی هم که اظهارنظر شده، این تعیین هویتها عموماً بدون پشتوانۀ علمی و بدون آنکه بر بنیان متون تاریخی و منابع مکتوب، شواهد چهرهشناسی و مطالعات نشانهشناسی استوار باشند، صرفاً براساس حدس و گمانهای شخصی و بافتار ذهنی پژوهشگران مطرح شده است. مهمترین پرسشی که مقالۀ حاضر درصدد پاسخگفتن به آن است این است که «شخصیت موردنظر در نقشبرجستۀ اردشیر بابکان کیست؟». فرضیۀ متناظر با این پرسش نیز چنین است: «شخصیت موردنظر در نقشبرجستۀ اردشیر بابکان با استناد به قرائن تاریخی، شواهد چهرهشناسی و نشانهشناسی، تَنسَر (توسر، دوسر) است». در این پژوهش که براساس هدف از نوع تحقیقات بنیادی و براساس ماهیت و روش از نوع تحقیقات تاریخی است، سعی شد تا بهمددِ قرائن تاریخی، شواهد چهرهشناسی و مطالعات نشانهشناسی، هویت واقعی یکی از شخصیتهای حاضر در نقشبرجستههای اردشیر بابکان -که بهغلط «خدمتکار بادبزن، خواجۀ مگسپران و یا نمایندۀ یکی از خاندانهای اشرافی» معرفی شده است - روشن شود. نتایج مطالعات مؤید آن است که شخصیت موردنظر در نقشبرجستههای اردشیر بابکان، شخصیت بلندپایۀ روحانی و مذهبی، کسی نیست جز «تنسر» (توسر)؛ روحانی نامدار و بانفوذی که در اشاعۀ آیین مزدیسنا و تنظیم متون اوستا بسیار کوشید و بشارت آمدن اردشیر بابکان را پیش از آغاز فعالیتهای فراگیر او، به مردم داد و هم در رسیدن به قدرت و هم در تثبیت آن، اردشیر را همراهی نمود.
موسیقی ازجمله پدیدههای هنری جوامع بشری است که از دوران باستان تأثیر بسیاری بر زندگی بشر داشته و ابزار و آلات آن در هر دوره به اشکال و فرمهای مختلف نمود پیدا کرده است. برخی از محققین بدونتوجه به جایگاه موسیقی در جوامع باستانی ایران، نظرات ضدونقیضی در رابطه با پیشینۀ آلات موسیقی مطرح کردهاند. با استناد به مدارک بهدستآمده از کاوشهای باستانشناختی، نقوشبرجسته و سنگنبشتهها، بیانگر ارتباط دیرین هنر موسیقی با جوامع و فرهنگهای ایرانباستان است. هنر موسیقی در دوران تاریخی (ایلامیها، مادها، هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان) دارای شواهد و یافتههای گوناگونی است که با مطالعه، تجزیه و تحلیل روند آنها میتوان به اهمیت و نقش این هنر در جوامع دوران باستان پیبرد. در همینراستا مهمترین پرسشهای این پژوهش عبارتند از: 1. در هرکدام از دورههای پیش از اسلام از چهنوع آلات و ادوات موسیقی استفاده میشده است؟ 2. نمود و شواهد هنر موسیقی در دوران باستان را براساس چه مدارکی میتوان مورد مطالعه و بررسی قرار داد؟ 3. تنیدگی و پیوند هنر موسیقی با طبقات اجتماعی و شرایط فرهنگی جوامع ایرانی قبل از اسلام چگونه قابل تفسیر است؟ پژوهش حاضر دارای رویکرد توصیفی-تحلیلی است و دادههای آن ازطریق مطالعات کتابخانهای و بررسیهای میدانی گردآوری شده و با روش کیفی، تحلیل شدهاند. نتایج این پژوهش بیانگر آن است که موسیقی در دوران تاریخی، هنری است که بیشتر در طبقۀ حاکم اجتماع رواج داشته و دربار، محل و جایگاهی برای تجمع هنرمندان خبره در زمینۀ موسیقی بهشمار میرفته و احتمالاً هنرمند چیرهدست موسیقی، خود فردی از طبقۀ فرودست جامعه تلقی میشده است. همچنین شواهد پژوهش نشان میدهد در هر دورۀ تاریخی، از آلات و ادوات موسیقی خاص استفاده میشده و نواختن سازهای گوناگونی همچون: چنگ، نی، طبل، سرنا، دهل و غیره در نیایشها، مراسم قربانی، عروسی و عزا، بیانگر پیوستگی این هنر با زندگی معنوی و حتی نظامی جامعۀ وقت بوده است.
در شمایلهای دورۀ قاجار رابطۀ بین عناصر تصویری و ترکیببندی نقاشیها از اصول دقیق و معینی تبعیت میکنند که با نظام نقشمایه برای نقاشی پاپیهماشه هماهنگ است. تفاوتی که شمایلنگاری دورۀ قاجار نسبت به دورههای قبل دارد، این است که مضامین عامیانه در آن رواج یافته و انواع مضامین نقاشیهای آن در قالب کاشینگارهها، پردههای رنگ روغنی، عیدیسازی و چاپ سنگی مشاهده میشود. پرسشهای اصلی پژوهش عبارتنداز: 1- شمایلنگاری دورۀ قاجار بر آثار نقاشی زیرلاکی ازمنظر آیکونوگرافیک چگونه است؟ 2- عناصر بینامتنی در شمایلنگاری دورۀ قاجار برروی آثار لاکی چیست؟ مسأله اصلی، تحقیق در زمینۀ خوانش آیکونوگرافیک شمایلهای دورۀ قاجار بر آثار نقاشی زیرلاکی (پاپیهماشه) است. بههمین منظور در این مقاله، دو نمونۀ پُرکار از آثار نقاشی زیرلاکی با تأکید بر شمایلنگاری، مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته و چگونگی روند شمایلنگاری در آنها بررسی، و تلاش شده است تا با شیوهای توصیفی-تحلیلی، به شناختی هرچه عمیقتر به نوع نگرش هنرمند نگارگر دستیابد. هدف تحقیق در شناسایی نقش مضامین رایج دورۀ قاجار در شمایلنگاری آثار مذکور است. بهمنظور رسیدن به این هدف، شناسایی منابع ادبی و تاریخی و هنری ضروری است. شناسایی منابع و گردآوری اطلاعات بهشیوۀ کتابخانهای و تجزیه و تحلیل اطلاعات بهشیوۀ کیفی بوده است. فرضیۀ پژوهش بر این اصل استوار است که تقریباً در تمامی آثار، اشارهها و نشانههایی برای رسیدن به داستانی دیگر یا بهعبارت درستتر به متن دیگر وجود دارد. یافتهها و نتایج حاکی از آن است که: در این آثار علاوهبر ویژگیهای رایج شیوۀ نقاشی قاجاری، میان متون ادبی، مذهبی و سیاسی و مضامین نقاشیهای زیرلاکی، روابط بینامتنی برقرار است، درواقع در تمامی نمونههای موردی اشارههایی ضمنی به متنهای ادبی، مذهب، اندیشه و خط فکری خاص دیده میشود.
نقشمایهها در هنر ایران حامل مفاهیم و مضامینی است که تجلیگر جهانبینی جوامع بشری بهشمار میآیند. نقوشی که بر مُهرها نقش میبندد بیانگر میراثی است که در آن بستر بهوجود آمدهاند. تحقیق پیشِرو به مطالعه و تحلیل نقوش حیوانی برروی مهرهای مشبک فلزی در جنوبشرق ایران میپردازد. یکی از پدیدههای جالبتوجه فرهنگهای عصرمفرغ در ایران، رواج مهرهای مشبک فلزی در جنوبشرق ایران است که مختص و ویژگی خاص این منطقۀ جغرافیایی و اقلیمی است. این گونه از مهرها، بهطور کلی از جنس مفرغ و همچنین از جنس نقره و در مواردی نادر از آلیاژهای گوناگونی بوده که بهروش موم گمشده ساخته شدهاند. هدف از پژوهش حاضر، شناخت مفاهیم و مضامین آنها و مشخص کردن عواملی است که در نقش کردن نقوش مهرهای دوران مزبور دخیل بودهاند. لازم به ذکر است که این مُهرها بهشکل مربع، دایره و مثلث ساخته شده و دربرگیرندۀ نقوش هندسی، گیاهی، انسانی و حیوانی است. تاکنون در رابطه با این نقشمایهها برروی مهرهای مشبک فلزی، نظریۀ مستدل و مستندی مطرح نشده است. بدیهیست که اطلاعات مستخرج از نمونههای بهکاررفته در مهرهای مشبک جنوبشرق در عصر مفرغ ایران، میتواند تاحدود زیادی راهگشای بسیاری از ابهامات موجود در این زمینه و شناخت هرچه بیشتر نقوش حیوانی برروی مهرها باشد؛ از همینرو، این پژوهش میکوشد تا ابعاد مختلف مفهومی و محتوایی نقشمایۀ مزبور بهصورت مستند، که با روش پژوهشی توصیفی-تحلیلی است، با تکیهبر روش مطالعۀ کتابخانهای و با این فرض که روش نمایش این نقشها برگرفته از طبیعت و نشاندهندۀ اهمیت حیوانات در چرخۀ زندگی مردمان این ناحیه است، مورد بحث و تحلیل قرار گیرد. یافتههای تحقیق نشاندهندۀ تأثیر درخور ملاحظۀ شیوۀ زیست و جایگاه این حیوانات در باورها و اندیشههای مذهبی و فکری حاکم بر مردمان این ناحیه است.
حسین کوهستانی اندرزی، حسن هاشمی زرجآباد، عاطفه بزی، محمدامین سعادتمهر، سپیده بختیاری، سال 4، شماره 11 - ( 3-1399 )
چکیده
ایالت طبرستان (مازندران) بهدلیل موقعیتهای اقتصادی و تجاری فراوان همیشه از اهمیت ویژهای برخوردار بوده، علاوهبر آن جایگاه سیاسی بالایی نیز برای حکمرانان قاجاری داشته است؛ بههمین دلایل، از دیرباز ضرابخانۀ فعالی تا سال 1288 هـ.ق. در این ایالت دایر بود که در دورۀ ناصرالدینشاه قاجار (1313-1264 هـ.ق.) قِرانهای نقرۀ فراوانی را بین سالهای 1266-1264، 1274-1269، 1283-1280، 1288-1287 هـ.ق. به ضرب رسانده بود. نظام ضرب سکۀ دورۀ ناصری، هرچند بهصورت اسمی پیرو نظام تهران بود، اما در عمل هر شهر، نظامی خودمختار داشت و سکههای بیشتر شهرها با مقادیر متفاوت خلوص نقره بهضرب میرسید. این مسائل دو پرسش را برای ضرابخانۀ طبرستان طرح میسازد: مقدار خلوص نقرۀ سکههای ضربشده در طبرستان چگونه بوده و سیر تغییرات آن چگونه رقم خورده است؟ سکههای ایالت طبرستان در جایگاه ایالتی مهم، دربرابر شهرها و ایالات مهم دیگر ایران نظیرِ مشهد، تبریز، تهران، اصفهان، و شیراز چگونه بوده است؟ بنابراین برای پاسخ دادن به این پرسشها، تجزیۀ عنصری سکههای این دوره با استفاده از شیوۀ پیکسی بهدلیل غیرمخرب بودن، سرعت و دقت بالای آن، پایۀ اصلی این پژوهش قرار گرفت تا تحلیلی از میزان تعهد ضرابخانۀ طبرستان به نظام مرکزی ضرب سکه در تواریخ مختلف درمقایسه با سایر شهرها و ایالات اصلی ایران عصر قاجار ارائه گردد. در این پژوهش تعداد 17 سکه در 17 تاریخ متفاوت، مورد تجزیۀ عنصری قرار گرفت که در نتیجه روند تغییرات میزان خلوص نقره بهطور میانگین در دو بازۀ زمانی بین سالهای 1278-1264 هـ.ق. 90.13%، 1288-1280 هـ.ق. 84.33%، و در کل این دورۀ ضرب 88.08%، تبیین شده و جایگاه آن ازنظر میزان خلوص نقره درمقابل ضرابخانههای مشهد (84%)، تبریز (82%)، تهران (90%)، اصفهان (84%)، و شیراز (90%) مشخص گردید. در آخر نیز اطلاعات ارزشمندی از نوع معادن نقرۀ مورد استفاده، یعنی معادن سروزیت و نحوۀ عیار زدن فلز سکهها با فلزات مس و آهن بهدست آمد.
احمد نیکگفتار، عابد تقوی، حسن هاشمیزرجآباد، امین مرادی، سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
شهر تاریخی اسفراین، معروف به «شهر بلقیس»، یکی از شهرهای مهم و با شکوه دوران اسلامی است که بین راه تاریخی جرجان و نیشابور واقع شده است. اسفراین در دوران سامانیان و غزنویان از ولایات مهم نیشابور بود و مدت زمان اندکی پس از ایلغار مغول و نابودی نیشابور، با رویکار آمدن ایلخانیان احیا و بیش از پیش شکوفا شد. در ابتدای حکومت «تیمور»، این شهر بهشدت تخریب و از اواخر دورۀ تیموری تا اواخر حکومت «شاه عباس صفویه» با فراز نشیبهای سیاسی نسبتاً آرام روبه رشد بوده و با حملۀ «افغان»ها و تغییرات جمعیتی این شهر بهصورت کامل متروک میشود. یکی از مهمترین کالاهای با ارزش که از قرن سوم تا دوازدهم هجریقمری از چین به مناطق دیگر صادر میشده است، ظروف سفالی سلادن و دیگری ظروفی معروف به آبی-سفید است. از دورۀ صفویه علاوهبر واردات سفالینههای آبی-سفید، گونههای از همین نوع در داخل ایران تولید میشد؛ با توجه به 9 فصل کاوش باستانشناختی در شهر بلقیس، 5 قطعه سلادن و 2 قطعه سفال آبی-سفید بهدست آمده است که درمورد آنها تاکنون مطالعاتی صورت نگرفته و بههمینمنظور پژوهش ضرورت یافت. هدف این پژوهش علاوهبر معرفی سفالینههای چینی، مشخص نمودن ارتباطات فرهنگی درونمنطقهای و برونمنطقهای، بازخوانی خطوط نوشته شده در دو قطعه سفال آبی-سفید است. پرسشهای اصلی این پژوهش این است که، اولاً این سلادنها و چینیهای آبی-سفید مربوط به چه دورهای است؟ دوماً سفالهای موردمطالعه با توجه به ساختار فنی و مقایسۀ گونهشناختی، تولید محلی یا فرامنطقهای است و از چهطریقی وارد شهر اسفراین شده است؟ سومین اینکه، دلیل حضور اینگونه از سفالینهها در شهر تاریخی اسفراین براساس بافت باستانشناسی و اسناد تاریخی بیانگر چیست ؟ روش تحقیق توصیفی-تحلیلی و شیوۀ جمعآوری اطلاعات برپایۀ مطالعات میدانی و کتابخانهای است. نتایج نشانداد که سلادنها ازلحاظ دورۀ زمان بین قرن دوم تا هشتم هجریقمری مربوط است و سفالینههای آبی-سفید به اوایل قرن هشتم تا یازدهم هجریقمری تاریخگذاری میشوند. سلادنها و آبی-سفیدهای مورد بررسی تماماً غیربومی و ازطریق راه دریای و خشکی وارد شهر اسفراین شده است. با توجه به کیفیت و نایاب بودن، نوع نقوش و نوع خطوط و مضامین نوشتاری مربوط به طبقات اعیان نشین و ثروتمند شهر مربوط میباشد.
رضیه هاشمزاده، محمد قمریفتیده، رحمت عباسنژاد سرستی، سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
یکی از واقعیتهایی که در بافتهای باستانشناختی مربوط به اواخر عصر مفرغ دیده میشود، ترک و یا کوچکشدن بیش از اندازۀ محوطهها است. بسیاری از محوطهها و سکونتگاههای فلات ایران و خارج از فلات ایران در پایان عصر مفرغ بهصورت ناگهانی و غیرمنتظره دچار فروپاشی شدند و یا روند رو به رشد این جوامع متوقف شده است. پژوهشگران عوامل متعددی ازجمله: سیل، زلزله، مهاجرت اقوام تازهوارد و... را برای این رخداد درنظر گرفتهاند که به این عوامل میتوان تأثیر عاملی چون «شهرنشینی مفرط» را نیز اضافه کرد که چندان به آن پرداخته نشده است. متعاقب شهرنشینی مفرط چالشهایی از قبیل: تغییرات گرمایی منطقهای، تخریب زیستگاه و تنوع زیستی و اکوسیستم بهعنوان عواملی شتابدهنده در بحرانهای این دوره، میتوانسته وخامت شرایط را بیشتر کند و پرسش اصلی این پژوهش بررسی شواهد و میزان و چگونگی اثرگذاری این عوامل در ایجاد بحرانهای عصر مفرغ پایانی است. نتایج این پژوهش نشان میدهد که پس از افزایش جمعیت در مراکز شهری با توجه به عدم برنامهریزی اداری برای کنترل شرایط ناشی از شهرنشینی متراکم و درنتیجه برهمخوردن نظم محیطی و توازن طبیعی، جامعه بهصورت یک سیستم پایدار سعیدر بازگرداندن شرایط طبیعی کرده که این سعی، در برگشتن به توازن بهصورتهای مختلف همچون تصمیم به ترک استقرارگاههای بزرگ و حرکت بهسمت نواحی حاشیهای و پیرامونی دارای منابع غذایی و آبی کافی بروز کرده است. شواهد این رخداد در مناطقی مانند: مرو، بلخ شمالی و جنوبی و نواحی دوآب در شرق سند دیده میشود؛ در برخی موارد نیز بحران در جوامع بیشتر شده و بهصورت مشکلات جدیدتر همچون قحطی و بیماریهای همهگیر و جدالهای بین منطقهای و مواردی از این دست بروز کرده که منجر به فروپاشی جوامع شده است.
احد وریجی، مرتضی حصاری، سال 8، شماره 30 - ( 11-1403 )
چکیده
خوانش آثار باستانی، نخستینگام پس از عمل کاوش است؛ از اینرو، پرداختن به اشیائ باستانی بهعنوان رکن اساسی علم باستانشناسی، بهویژه توجه به مسائل روششناختی جهت تحلیل دستساختههای تاریخی امری ضروری مینماید؛ بهعبارت دیگر، لزوم بهکارگیریِ ظرفیتهای روششناختی نو، با تأکید بر رابطۀ میان رسانۀ بصری و دستساختۀ باستانی بهعنوان منابع اطلاعاتی ارزشمند، کانون بحث حاضر را تشکیل میدهد. در همین راستا، در سه دهۀ اخیر روایتشناسی دیداری نیز به مثابۀ روشی نوپدید در تاریخ هنر معاصر، در کنار دیگر حوزههای بینارشتهای، جهت تحلیل معانی متون بصری و شناخت ژرفتر اسناد مکشوف باستانی موردتوجه قرار گرفته است. روایتشناسی دیداری از -مکتب نخست ویَن- سربرآورد؛ مبانی نظری آن، عمدتاً بر محور ایجاد تاریخ هنرِ علمی، صرفنظر از هرگونه داوری زیباییشناختی، همچنین تدوین یک روش دقیق تحلیلی که بهوسیلۀ آن بتوان کلیۀ دستآفریدههای فرهنگی را مورد خوانش قرار داد استوار بود. هدف اصلی پژوهش حاضر نیز شناسایی شیوههای مختلفی است که ازطریق آن آفرینندگان این آثار به خلق انواع روایتهای داستانی و انتقال معانی، بهواسطۀ سه شاخص: «شخصیت»، «مکان صحنه» و «حرکت» پرداختهاند؛ بنابراین با استفاده از نظام گونهشناختی روایت تصویری «فرانس ویکهاوف» در مکتب وین، گونههای بنیادین روایت برروی شش نمونۀ مطالعاتیِ تمدن باستانی جیرفت مورد بررسی قرار گرفت. درنتیجه، پس از بررسی بسامد یا بیشینۀ گونههای پرتکرار درمیان نمونههای تصویری تمدن جیرفت، نشان داده شد که الگوهای روایت دیداری در این تمدن باستانی همچنان از گسترۀ نظام گونهشناختی ویکهاوف تبعیت میکنند. درنهایت به کمک تحلیل گونهشناختی، نمونههای موردمطالعه منطبقبر الگوهای روایی منفرد، تداومی و تکاملی ویکهاوف، در قالب یک جدول صورتبندی شد.
اسدالله جودکیعزیزی، سید رسول موسویحاجی، سحر عبدالهی، افشین ابراهیمی، سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
معماران ایرانی، گاه در ساخت آثار بهگونهای عمل میکردند که دستساختههایشان جدای از کارکرد اصلی، در عملکردهای دیگری نیز بهکار آیند. این مهم بیش از هرچیز به اقلیم گرم و خشک ایران با تابستانهای بلند بازمیگردد. در ساخت و پرداخت آثار معماری مرتبط با آب، این اندیشه بیشتر نمود یافت و بیش از هرجای دیگری در شهر اصفهان و بیش از هر بنای دیگری در ساخت چند پل تاریخی رخ داد. باوجود انجام پژوهشهای بسیار در ارتباط با آثار معماری اصفهان، این موضوع در بررسی پلهای تاریخی آنچنانکه باید، موردتوجه قرار نگرفته است؛ از اینروی در پژوهش پیشِرو تلاش شده پلهای «شهرستان/جی»، «اللهوردیخان/سیوسه پل»، «خواجو/شاهی» و «جوبی/سعادتآباد» که کارکرد غیرارتباطی مهمی نیز داشتهاند، از منظر دیگری بررسی شوند. یافتههای تحقیق با مطالعات اسنادی گردآوری شدهاند و برای تجزیه و تحلیل آنها از رهیافت تاریخی بهره گرفته شده است. نتایج پژوهش نشان میدهند که باوجود قرارداشتن الگویی در معماری منظر ایرانی با نام «چشمهعمارت» و در شبهقاره، با نام «جالمَحَل»، نخستینبار است که در ایران از پل با وجه تشریفاتی استفاده میشود. روابط سیاسی و فرهنگی گستردۀ ایران با شبهقاره در دورۀ صفوی، باعث شد که این شیوه به معماری ایرانی نیز ورود کند. در پل شهرستان که ساختار کهنتری دارد، در دورۀ صفوی عمارتی با طرح «هشتبهشت» بر ابتدای آن افزوده شد. در ساخت پلهای اللهوردیخان، خواجو و جوبی این نشیمن(ها) از قبل پیشبینی شده بودند؛ در مقایسۀ نمونههای ایرانی با کوشکهای واقعدر آب شبهقاره، ضمن بیان این برگیری در شیوۀ ساخت و پرداخت چشمانداز، کارکردهای تقریباً برابری نیز یافتند. شاهان در هنگامۀ جشنآبریزان با دستگاه حکومتی در آنها استقرار مییافتند و گاه با پذیرفتن سفرا و مهمانان خارجی و بزرگان کشوری و لشکری به نظارۀ مراسم آبپاسی، آتشبازی و قایقسواری در دریاچهای مینشستند که گاه با تختهبند کردن پل خواجو شکل میگرفت. تعدیل هوا با انباشت آب و تغذیۀ سفرههای آب زیرسطحی بهرههای دیگری بود که با ساخت این چشمهعمارتها، حاصل میشد.
وحید زلفیهریس، حسن هاشمیزرجآباد، عابد تقوی، علی فرحانی، سال 9، شماره 32 - ( 6-1404 )
چکیده
بیشک محدودۀ جنوب استان تهران که در طول زمان و بهویژه قرون متأخر اسلامی به استناد منابع تاریخی در اقلیم چهارم تشکیل میشده است؛ همواره از نقطهنظر موقعیت جغرافیایی و سیاسی برای حکومتهای این دوران نیز از اهمیت بالایی برخوردار بود. یکی از دلایل پر اهمیت بودن این منطقه، قرارگیری آن بر سر سه مسیر مهم ارتباطی بود که تهران را به شهر قم متصل مینمود. پژوهش فوق با اهدافی چون بازشناسی و مستندسازی و همچنین شناختِ شکلگیری و کارکرد تأسیسات وابسته در راههای باستانی واقعدر جنوب استان تهران به قم انجام پذیرفته که در این بین دو پرسش نیز مطرح است؛ 1) مهمترین راههای ارتباطی واقعدر پهنۀ جنوبی استان تهران بهسمت قم کدام مسیرهای ارتباطی هستند؟ و 2) شبکۀ راههای موردمطالعه عموماً از کدام الگو یا الگوهایی تبعیت میکرده است؟ بر ایناساس و با تکیهبر منابع مکتوب تاریخی و مطالعات میدانی باستانشناسی میتوان این فرضیات را پیشنهاد داد؛ سه مسیر مهم ارتباطی در منطقۀ موردمطالعه، از ابعاد منظرین راه (منظر اقامتی-رفاهی، هدایتی-حرکتی امنیتی) که بهصورت یک مجموعۀ منسجم بودند، تبعیت میکردند. مسیرهایی که جدا از آنکه کارکردهای «تجارتی و تأثیرات اقتصادی» بر جوامع ساکن در همجواری خود داشتند؛ تأثیرات بسیاری نیز بر «روابط فرهنگی و اجتماعی» این جوامع میگذاشتند. پژوهش حاضر با روش توصیفی-تحلیلی و گردآوری اطلاعات بهصورت مطالعات اسنادی و تاریخی و بررسیهای باستانشناسی انجام شده است. نتایج پژوهش حاضر بیانگر آن است که سه شبکۀ ارتباطی مهم: 1) دروازۀ عبدالعظیم ری-کنارگرد-دیرگچین-قم، 2) علیآباد-حوض سلطان-قم (متروکه)، و 3) علیآباد-منظریه-قم، در منطقه جنوب استان تهران بهسوی قم بهترتیب زمانی واقع بود.