طب دانشی است که بهوسیلۀ آن میتوان بر کیفیات تن آدمی آگاهی یافت. معادل دقیق طب کلمه فیزیک است، ولی برای اینکه در سطح جهانی قابل درک باشد معادل «پزشکی» برای آن بهکار رفته است. پزشکی با حالات مختلف بدن، سروکار دارد و بدینترتیب شاخهای از طبیعیات است. در کتاب مقدس زرتشتیان، اوستا از سه گروه درمانگری نامبرده شده است؛ «کارد پزشکی(جراح)» (Av:karǝto-Baēšaza-)، «گیاهپزشکی» (Av:urvarō- Baēšaza-) و «مانسر پزشکی» (روان درمانگر، روان درمانی) (Av: maθrō- Baēšaza-). در این کتاب، «ثَریته» از خاندان «سام» (Av: Sāma-) نخستین پزشک است و «اهورامزدا کاردی» مرصع به او عنایت میکند تا با آن کارد عمل جراحی انجام دهد. از وضعیت پزشکی در دوران هخامنشیان و اشکانیان بهواسطه نوشتههای مورخان یونانی آگاهیهایی در دست است و از پزشکی دورۀ ساسانیان اطلاعات خوبی باقیمانده است. در این پژوهش به بخش مهمی از سهم ایرانیان باستان در گسترش و ارتقاء دانش بشری، یعنی به پزشکی و روشهای بهداشتی و درمانی در ایران باستان پرداخته میشود. پرسشهای برخاسته از اینجستار چنین است که: سرمنشأ طب در ایران باستان از کجا بوده است؟ آیا طب در ایران باستان متأثر از تعلیمات دینی بوده؟ و رابطۀ فرهنگ و مداوا در ایران باستان به چه شکل و صورتی بوده است؟ فرضیات این پژوهش چنین خواهد بود که طب در ایران باستان متأثر از تمدنهای باستانی نظیر یونان بوده است. طب در این دوران متأثر از دین زرتشتی و در ادوار بعد متأثر از اسلام بوده است و نحوۀ مداوا در هر جامعه متأثر از فرهنگ آن جامعه است. این پژوهش با روش توصیفی و تحلیلی انجام گرفته است. تا پیش از کنار رفتن پردههای تاریک تاریخ ایران باستان و اکتشافات جدید باستانشناسان در کهن جلگۀ بینالنهرین و درههای نیل و سند و فلات ایران، اکثراً بر آن بودند که اندیشههای علمی از حکما و فلاسفه یونان سرچشمه گرفته، اما شواهد تاریخی نشان میدهد که با ظهور زرتشت ایرانیان، دور تازهای از خلاقیت علمی خود را بهنمایش گذاشتند و در این رابطه، مشخصترین نمونۀ آن تأسیس «مکتب هگمتانه یا اکباتان» است.
حمید زارعی، سید مهدی میری، سید امیرعلی حسینیهرندی، سال 9، شماره 33 - ( 10-1404 )
چکیده
گستردگی مرزها و موقعیت ویژۀ جغرافیایی ایران عهد ساسانی موجب عبور راههای تجاری و ارتباطی تمدنهای شرق و غرب از سرزمین ساسانیان یا کنارههای آن شده بود. این موقعیت جغرافیایی نقش مهمی در پیشبرد سیاست توسعهطلبانه و انحصارگرایی اقتصادی ساسانیان و تعاملات تجاری، فرهنگی و سیاسی با حکومتهای منطقهای و فرامنطقهای داشته است. در اینمیان، بررسی روابط سیاسی-فرهنگی ساسانیان و یمن باستان بهسبب برخورداری هر دو سرزمین از موقعیت دریایی و راههای تجاری مرتبط با آن حائز اهمیتی ویژه است؛ از اینرو، هدف این پژوهش، بررسی ماهیت و عمق روابط سیاسی و فرهنگی ساسانیان و یمن، شناسایی عوامل مؤثر بر شکلگیری و تحول این روابط و ارزیابی تأثیر متقابل این روابط بر تحولات تاریخی دو سرزمین است. همچنین، نقش باستانشناسی در روشنسازی ابعاد مختلف این روابط مورد توجه قرار خواهد گرفت. با بررسی شواهد تاریخی و باستانشناسی، این پژوهش بهدنبال پاسخ به این پرسش است که، چه عواملی باعث شکلگیری و تداوم روابط سیاسی و فرهنگی بین ساسانیان و یمن در قرون چهارم تا هفتم میلادی شده است؟ یافتههای پژوهش نشان میدهد که تسلط بر مسیرهای تجارت دریایی نقش محوری در ارتباطات میان ایران و یمن در دورۀ ساسانیان داشته است. همچنین، نتایج بررسی ویژگیهای هنری نقشبرجستۀ شوالیه (از ظفّار)، نقشبرجسته یک زن (از ظفار)، بخشی از یک شلوار پارچهای منقوش به صحنۀ کارزار ساسانیان با حبشیان (از آنتینوئه) و چهار وجه یک سرستون حجاری شده (از قلعۀ حسنالعور یمن) بهدست آمده از کاوشهای باستانشناسی در یمن حاکی از وجوه اشتراک با هنر ساسانی و مؤید نفوذ فرهنگی-هنری ساسانیان در سرزمین یمن است.
در طول تاریخ تعاملات بین جوامع به تکامل فرهنگها انجامیده و نظامهای سیاسی و قدرتهای حاکمه در سیر این تکامل و امتزاجِ فرهنگها بسیار کارساز و کارآمد بوده است. در این بین از مسائل مهم مطرح در این پژوهش، بررسی فرهنگ حاکمبر جامعۀ ماد و هخامنشی و تأثیر و تأثر فرهنگ ایرانی از فرهنگ انیرانی مستقر و موجود در قلمرو دولتهای مزبور است. به دیگر سخن، واکاوی علل و عوامل تصادم فرهنگها در سدههای هفتم تا چهارم پیشازمیلاد، سیاستهایی که دولتها در برابر فرهنگها و اقوام و ملل تحتسیطره و یا همجوار خویش دنبال میکردند و نتایجی که برخورد بین فرهنگهای مختلف و متنوع با فرهنگ و تمدن ایرانی برای ایرانیان و جوامع غیرایرانی بهجای گذاشت، ازجمله مسائل مهمی است که این پژوهش بهدنبال پاسخگویی بدانهاست. برمبنای این ابهامات و با واکاوی منابع و شواهد موجود و با استناد به متون تاریخی با توصیف و تحلیل دادهها، نتایج حاصله حاکی از آن است که، افزونبر اینکه بهسبب موقعیت جغرافیایی، فلات ایران پذیرای اقوام مختلف با فرهنگهای متنوع بوده است و همزیستی با یکدیگر خواهناخواه جامعۀ ایرانی را متأثر از فرهنگهای مختلف میکرد، آنچه به امتزاج و تلفیق فرهنگها و همسویی آنها در جامعۀ ایرانی سرعت و رونق میبخشید، وجود دشمن مشترک و بهویژه قدرتهای تهدیدگر در منطقه بود که اقوام را با یکدیگر همراه ساخته بود. توان و پتانسیل نظامهای سیاسی ماد و هخامنشی نیز که اهداف فرامنطقهای داشتند در پیوند و امتزاج فرهنگهای موجود در قلمرو هخامنشی نقش اساسی را عهدهدار بودند. هخامنشیان با هدف جلب نیروهای غیرایرانی و ایجاد وابستگی سیاسی، ازطریق ازدواجهای سیاسی و پیوندهای اجتماعی، به امتزاج فرهنگی اقوام تابعه پرداختند. این سیاست بهمنظور جلوگیری از جداسری و آشوبهای منطقهای و گسترش قلمرو فرهنگی هخامنشیان، با جذب و هضم عناصر کارآمد فرهنگهای مختلف در فرهنگ ایرانی صورت میگرفت.
اسب در فرهنگ ایران و میانرودان، چه از دیدگاه اساطیری و چه کاربردی، نقشی برجسته داشته است. پرداخت زیباییشناسانه به سازوبرگ اسب، جدا از سویۀ کاربردی آن، ارجی بوده که به اسب و سوار گزارده میشده است. پژوهش حاضر با هدف شناسایی و تحلیل ساختار، طرح و شیوۀ نقشزنی جل اسب در ایران و میانرودان طی بازۀ زمانی ۱۹۰۶پ.م. (آشوریان) تا ۳۳۰پ.م. (هخامنشیان) انجام شده است. پرسش پژوهش آن است که، ساختار، طرح و نقش جلهای اسب در این دوران چه ویژگیهایی داشته است؟ ضرورت انجام این مطالعه، ناشی از آن است که باوجود اهمیت اسب و سازوبرگ آن در تمدنهای باستانی، جنبههای زیباشناختی و ساختاری جلهای کهن کمتر در پژوهشهای پیشین بررسی شدهاند. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی، برپایۀ تحلیل کیفی دادههای اسنادی و شواهد باستانشناسی انجام شده است. دادهها ازطریق فیشبرداری گردآوری و جامعۀ آماری، کلیۀ نمونههای در دسترس (فرشها، یافتههای تصویری و باستانی) است که براساس آنها، ساختار و طرح جلهای این دوره قابلشناسایی و تحلیل است. نتایج نشان میدهد که جل اسب در میانرودان و ایران از مرحلهای ساده و کارکردی در دورۀ آشوری به مرحلهای پیچیدهتر و آذینی در دورههای ایلامی، مادی و هخامنشی تحولیافته است. در این روند، ساختار جلها از نظر ابعاد و اجزا تکاملیافته و از نمونههای کوچک و بینقش به نمونههایی گسترده با نقوش جانوری و گیاهی منظم و متقارن تبدیل شده است. نقوش افزونبر کارکرد تزئینی، بازتابی از ذوق زیباشناختی، مناسبات قدرت و فرهنگ بافندگان بودهاند. از منظر فنی، بهکارگیری دو شیوۀ تختبافی و گرهبافی نشانگر پیوند میان سنتهای کاربردی و مهارتهای بافندگی پیشرفته در این دوران است. درمجموع، سیر تحول طرح و نقش جل اسب، نمایانگر پیشرفت تدریجی در مهارت فنی، دقت ساختاری و درک زیباشناسی است که زمینهساز تداوم هنر فرشبافی شده است.