<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title> مطالعات باستان شناسی پارسه </title>
<link>http://journal.richt.ir/mbp</link>
<description>فصلنامه مطالعات باستان شناسی پارسه - مقالات نشریه - سال 1405 جلد10 شماره35</description>
<generator>Yektaweb Collection - https://yektaweb.com</generator>
<language>fa</language>
<pubDate>1405/3/11</pubDate>

					<item>
						<title>تحلیل‌های رنگ‌سنجی، تجزیۀ شیمیایی و کانی‌شناسی سفال‌های محوطۀ باستانی توله‌ای خوزستان: رویکردی چندرشته‌ای در مطالعۀ مواد باستان‌شناختی</title>
						<link>http://journal.richt.ir/mbp/browse.php?a_id=1564&amp;sid=1&amp;slc_lang=fa</link>
						<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;تپه توله ای، واقع در شمال خوزستان، یکی از محوطه های مهم دورۀ نوسنگی دشت شوشان است که براساس مطالعات پیشین در فاصلۀ حدود ۶۲۰۰ تا ۵۹۰۰پ.م. تاریخ گذاری شده است. این محوطه به عنوان یک استقرار فصلی یا اردوگاه کوچ روان با گاهنگاری نسبتاً کوتاه شناخته می شود؛ اما از نظر تنوع مواد فرهنگی، به ویژه سفال، بسیار غنی است. مجموعه سفال های به دست آمده شامل سفال های گونۀ جعفر منقوش و ساده، و نیز سفال های سفید و قرمز با نقوش متنوع است که ازنظر سبکی با محوطه های هم عصر در بین النهرین و جنوب غرب ایران شباهت دارند. باوجود اهمیت این محوطه در مطالعات نوسنگی و کوچ روی، تاکنون پژوهش جامعی دربارۀ ترکیب مواد، فناوری ساخت و منشأ احتمالی سفال های آن انجام نشده بود. پژوهش حاضر با رویکردی میان رشته ای به مطالعۀ ۴۱ نمونه سفال از تپه توله ای پرداخته و از سه روش تحلیلی مکمل شامل طیف سنجی نوری مرئی (Visible Spectrometry) برای سنجش رنگ، طیف سنجی فلورسانس اشعۀ ایکس قابل حمل (pXRF) برای تعیین ترکیب عنصری و پراش اشعۀ ایکس (XRD) برای شناسایی فازهای کانی شناسی و تخمین دمای پخت استفاده کرده است. نتایج نشان می دهد که بدنه های نخودی بیشترین میزان کلسیم (CaO) را دارند، درحالی که بدنه های قرمز از غلظت بالاتری از آهن (Fe₂O₃) و آلومینیم (Al₂O₃) برخوردارند؛ هم چنین منگنز (MnO) &amp;nbsp;عامل اصلی ایجاد رنگ قهوه ای در نقوش سفال ها تشخیص داده شد. داده های XRD حضور کانی هایی مانند پیروکسن و فلوگوپیت را نشان می دهد که بیانگر دمای پخت حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ درجۀ سانتی گراد است، درحالی که وجود کلسیت در برخی نمونه ها نشان می دهد دمای پخت از ۸۰۰ درجۀ سانتی گراد فراتر نرفته است. این نتایج حاکی از دانش فنی قابل توجه سفالگران در کنترل دما و انتخاب مواد اولیه است. هم چنین مقایسۀ دو روش رنگ سنجی نشان داد که طیف سنجی بازتابی در تفکیک طیف های رنگی نزدیک، به ویژه میان رنگ های نخودی و قهوه ای روشن، دقت بیشتری داشته و می تواند به عنوان روشی مکمل در مطالعات سفال شناسی به کار رود.&lt;/div&gt;</description>
						<author>محمدحسین عزیزی خرانقی</author>
						<category></category>
					</item>
					
					<item>
						<title>سنت مُهرهای استامپی اولیه در زاگرس‌مرکزی (2500-5000 پ.م.): گسست یا تداوم؟</title>
						<link>http://journal.richt.ir/mbp/browse.php?a_id=1523&amp;sid=1&amp;slc_lang=fa</link>
						<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مهرهای استامپی از پایدارترین اجزای سنت های اداری زاگرس مرکزی به شمار می روند. با این حال، ناهمگونی داده های باستان شناسی و کمبود شواهد دارای لایه نگاری مطمئن، به ویژه برای اواخر هزارۀ چهارم و اوایل هزارۀ سوم پیش ازمیلاد به بحث های جالب توجهی دربارۀ تداوم یا گسست این سنت ها دامن زده است. این پژوهش با بهره گیری از داده های تازه منتشر شده از: تپه تیلینه، گودین تپه، چغاماران و تپه دهسوار، سیر تحول سنت مهرهای استامپی در زاگرس مرکزی در فاصلۀ حدود 5000 تا 2500پ.م. را در چارچوب یک گاهنگاری منطقه ای به روز بازنگری می کند. پژوهش ازطریق بررسی تطبیقی سبک، نگاره شناسی و بافت باستان شناسی مُهرها و اثرمُهرهای استامپی، تفسیرهای مختلف دربارۀ تحول سنت های اداری در این منطقه را ارزیابی می کند. شواهد نشان می دهد که سنت مهرهای استامپی از دورۀ مس وسنگ قدیم (5000-4600پ.م.) تا مس وسنگ جدید 1-3 (4600-3700پ.م.) در زاگرس مرکزی رواج داشته و ضمن تحولات بومی، با شبکه های فرامنطقه ای نیز در تعامل بوده است؛ هم چنین پس از یک شکاف ظاهری در شواهد مربوط به مس وسنگ جدید 4-5 (3700-3100پ.م.)، این سنت در عصر مفرغ قدیم (3100-2500پ.م.) نیز تداوم یافته است؛ بنابراین، هرچند ساخت و استفاده از مهرهای استامپی در اواخر هزارۀ چهارم پیش ازمیلاد تحت الشعاع مهرهای استوانه ای و فناوری های اداری فرامنطقه ای قرار گرفت، سنت مهرهای استامپی زاگرس مرکزی در عصر مفرغ قدیم هم چنان به حیات خود ادامه داد. تحلیل مدارک موجود نشان می دهد که این شکاف ظاهری بیش از آن که ناشی از وقفه ای واقعی در تولید و استفاده از مهرهای استامپی باشد، نتیجۀ رویت پذیری و شرایط بقای مواد فرهنگی و دامنه و دقت محدود کاوش های باستان شناسی در محوطه های کلیدی منطقه است. نتایج این پژوهش از الگویی مبتنی بر تداوم نسبی همراه با تحول سبکی، نگاره شناسی و اداری در سنت مهرهای استامپی زاگرس مرکزی حمایت می کند. این یافته ها نقش فعال جوامع زاگرس مرکزی در شکل گیری و تحول شیوه های اداری را برجسته می سازد و در بحث های گسترده تر دربارۀ تداوم فرهنگی، برهم کنش های فرامنطقه ای و توسعۀ نهادهای اداری و سیاسی در جنوب غرب آسیا در دوران پیش از تاریخ سهیم می شود.&lt;/div&gt;</description>
						<author>شکوه خسروی</author>
						<category></category>
					</item>
					
					<item>
						<title>فراتر از حسابداری: بررسی لایه‌های معنایی افراد ثبت ‌شده در گل‌نبشته آغازایلامی (MDP 17, 043) به‌دست آمده از شوش</title>
						<link>http://journal.richt.ir/mbp/browse.php?a_id=1545&amp;sid=1&amp;slc_lang=fa</link>
						<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;این پژوهش به بررسی یک گل نبشتۀ استثنایی آغازایلامی از شوش (MDP 17, 043) می پردازد که از الگوی متعارف متون حسابداری اقتصادی فاصله می گیرد؛ زیرا به جای ثبت کالاها یا پرداخت جیره، نام 17فرد را فهرست کرده است. مسئله محوری این پژوهش، ناسازگاری ظاهری میان نشانه های دارای بار جنسیتی در درون زنجیره های اسمی و طبقه بندی های یکنواخت یا متقابلی است که در پایان این زنجیره ها و نیز در شمارش نهاییِ پشت لوح مشاهده می شود. این مطالعه با تکیه بر تحلیل دقیق ساختاری و زمینه ای لوح نشان می دهد که متن برپایۀ یک نظام معنایی دو سطحی عمل می کند. نشانه هایی مانند (M388) و (M124) که در درون زنجیره های اسمی ظاهر می شوند، در سطحی توصیفی عمل کرده و نقش ها یا جایگاه هایی را نشان می دهند که لزوماً به جنسیت زیستی فروکاستنی نیستند. در مقابل، ترکیب های پایانی |M217+M388| و |M217+M124| افراد را در قالب مقوله های نهادی طبقه بندی می کنند که براساس آن ها هر فرد به  عنوان یک واحد اداری قابل شمارش ثبت می شود؛ از این رو، شمارش نهایی در پشت لوح نَه بیانگر جنسیت یا نقش های کارکردی افراد، بلکه نشان دهندۀ تعداد کل افراد ثبت شده برپایۀ جایگاه نهادی نهایی آنان است. این ساختار معنایی لایه مند از وجود منطقی اداری پیچیده در نظام ثبت و نگارش آغازایلامی حکایت دارد و نشان می دهد که ثبت افراد در این نظام صرفاً به حسابداری اقتصادی محدود نبوده، بلکه ابعاد اجتماعی و نهادی هویت افراد را نیز در بر می گرفته است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;</description>
						<author>روح اله یوسفی زشک</author>
						<category></category>
					</item>
					
					<item>
						<title>نویافته‌های کاوش لایه‌نگاری در محوطۀ قلعه یئری کورائیم، اردبیل</title>
						<link>http://journal.richt.ir/mbp/browse.php?a_id=1574&amp;sid=1&amp;slc_lang=fa</link>
						<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;محوطه های باستانی دشت اردبیل شواهدی بنیادین برای شناخت توالی های فرهنگی شمال غرب ایران و بررسی تعاملات این منطقه با فلات ایران، قفقاز جنوبی و آناتولی شرقی فراهم می کنند. درمیان این محوطه ها، تپۀ قلعه یئری کورائیم از اهمیت ویژه ای برخوردار است. نتایج نخستین فصل کاوش های لایه نگارانه این محوطه در ۱۴۰۲ه&amp;zwj;.ش. براساس داده های کاوش دو گمانه حاصل شده است. گمانۀ I با هدف دستیابی به توالی کامل استقراری محوطه و گمانۀ II با تمرکز بر نهشته های مرتبط با افق عصر مفرغ قدیم ماوراءقفقاز (کورا-ارس) ایجاد شد. کاوش ها شواهد باستان شناختی قابل توجهی شامل بقایای معماری سنگ چین خشک و خشت گلی، تأسیسات صنعتی نظیر کوره ها، شواهد فلزکاری و مجموعه های گستردۀ سفالی را آشکار ساخت. در گمانۀ I توالی لایه نگاری منسجم و نسبتاً کاملی به ضخامت حدود ۱۴٫۶متر مستند شد که دربرگیرندۀ لایه های متوالی و گاه متناوب دارای سفال های دوران اسلامی، تاریخی و عصر مفرغ است. این توالی یکی از پیوسته ترین شواهد لایه نگاری شناخته شده در بخش شرقی شمال غرب ایران به شمار می رود. در گمانۀ II شواهد مهمی از فعالیت های فلزکاری شامل: بقایای کوره، سرباره، قطعات سنگ معدن مس، قالب های سفالی و بوته های فلزگری به دست آمد که نشان دهندۀ ذوب، پالایش و تولید اشیائ فلزی در عصر مفرغ قدیم است؛ هم چنین بقایای جانوری، عمدتاً گوسفند و گاو، و بقایای گیاهی به ویژه گندم و جو، بیانگر اقتصادی مبتنی بر کشاورزی و دامداری است. یافته های ویژه ای هم چون ابزارهای ابسیدینی، سردوک ها، سنگ ساب ها، ابزارهای استخوانی و پیکرک های سفالی نیز گویای فعالیت های معیشتی، اقتصادی و نمادین جوامع ساکن محوطه از عصر مفرغ تا دوره های تاریخی و اسلامی هستند. باتوجه به فقدان تاریخ گذاری مطلق، چارچوب گاهنگاری محوطه برپایۀ گاهنگاری نسبی و گونه شناسی سفال استوار است. نتایج پژوهش، تداوم بلندمدت استقرار را نشان می دهد که با دو وقفۀ عمدۀ سکونتی، احتمالاً درنتیجه فعالیت های زمین ساختی مرتبط با گسل سنگاور و نیز تحولات محیطی و تاریخی منطقه، همراه بوده است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;</description>
						<author>رحمت عباس نژادسرستی</author>
						<category></category>
					</item>
					
					<item>
						<title>بررسی تحولات فرهنگی عصرمفرغ در امتداد رشته‌کوه‌های البرز</title>
						<link>http://journal.richt.ir/mbp/browse.php?a_id=1191&amp;sid=1&amp;slc_lang=fa</link>
						<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;پایان هزارۀ چهارم پیش ازمیلاد، آغاز عصرمفرغ و شهرنشینی و شروع عصرآهن در دو جبهۀ شمال و جنوب البرز از موضوعات مهم باستان شناسی است. پژوهش های باستان شناسی نشان می دهد که با پایان سیلک III بسیاری از استقرارهای دشت های مهمی چون قزوین فروپاشیده اند و این روند در اوایل هزارۀ سوم پیش ازمیلاد در دشت هایی مانند کاشان و تهران نیز رخ داده است؛ با این حال، در دشت قزوین از نیمۀ دوم هزارۀ سوم پیش ازمیلاد محوطه هایی دوباره ظهور کردند، درحالی که در دشت هایی مانند تهران، قمرود و کاشان این استقرارگاه ها دیرتر مسکون شدند. ازسوی دیگر، تاریخ استقرار در جبهۀ شمالی البرز طی هزارۀ چهارم و سوم پیش ازمیلاد با جبهه جنوبی تفاوت دارد؛ هرچند شواهد اندکی از نفوذ فرهنگ سیلک III در این بخش دیده می شود، اما در هزارۀ سوم پیش ازمیلاد استقرارگاه های مهمی شکل گرفت که بیانگر دو مسیر متفاوت تحول فرهنگی در شمال و جنوب البرز است. این پژوهش با تکیه بر داده های باستان شناختی حاصل از کاوش ها و بررسی های میدانی در نواحی شمالی و جنوبی البرز، به تحلیل تحولات فرهنگی عصرمفرغ (هزارۀ سوم پیش ازمیلاد) می پردازد. در این دوره، شبکه های برهم کنش فرهنگی، تبادل مواد خام، فناوری و الگوهای سفالگری، ارتباطات میان دشت گرگان، جنوب ترکمنستان، مازندران، شمال شرق ایران و فلات مرکزی را گسترش داد. شواهد محوطه هایی چون: تپه حصار، ترنگ تپه، قلعه بن، تپه کلار و قلی درویش نشان دهندۀ گونه گونی فرهنگی، هم پوشانی سنت های سفالگری و گاه نگاری متفاوت در این نواحی است. پژوهش تأکید می کند که درحالی که فلات مرکزی ایران در اواسط هزارۀ سوم پیش ازمیلاد با فروپاشی و فترت روبه رو بود، جبهۀ شمالی البرز، به ویژه شرق مازندران و دشت گرگان، وارد مرحله ای از شکوفایی فرهنگی، پیوندهای منطقه ای و شکل گیری الگوهای شهری شد. هم زمان، در جنوب البرز نیز نشانه هایی از مهاجرت، تجزیۀ ساختارهای پیشاشهری و سازگاری با فشارهای زیست محیطی مشاهده می شود. این مطالعه نشان می دهد که حوزۀ البرز مرکزی در تبیین فرآیندهای انتقال فرهنگی، تنوع منطقه ای و شکل گیری شبکه های بین فرهنگی عصرمفرغ جنوب غرب آسیا نقشی کلیدی داشته است.&lt;/div&gt;</description>
						<author>مجتبی صفری</author>
						<category></category>
					</item>
					
					<item>
						<title>نگاهی بر استقرارهای کوچ‌نشینی ساسانیان در قصرشیرین، با رهیافت منظرباستان‌شناسی</title>
						<link>http://journal.richt.ir/mbp/browse.php?a_id=1017&amp;sid=1&amp;slc_lang=fa</link>
						<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;منظرباستان شناسی با مطالعۀ داده های مادی و فرهنگی چگونگی شکل گیری و سامان یافتن اقتصاد، جامعه، مذهب و فرآیندهای فرهنگی انسان را بررسی می کند. به صورت کلی می توان گفت تحول فرهنگ ها، در رابطۀ ارگانیک با تکنولوژی و محیط زیست است. منطقۀ قصرشیرین بر سر شاهراه تجاری خراسان قرارگرفته است؛ دارای استقرارهای مبتنی بر رندگی کوچ نشینی و ثابت در دوران ساسانی و اوایل اسلام است. نحوۀ قرارگیری محوطه ها، پراکندگی آن ها در دشت قصرشیرین، به گونه ای است؛ که نشان می دهد این منطقه مجموعه ای از استقرارهای کوچ نشینی را در دل خود در کنار یک مجموعۀ حاکمیتی، در دورۀ ساسانی، جا داده است. این پژوهش تلاش می کند که بامطالعۀ منظرباستان شناسی منطقۀ قصرشیرین و بررسی محوطه های ساسانی با استفاده از تصاویر ماهواره ای و تکنیک GIS نسبت به توپوگرافی دشت، راه های ارتباطی، بررسی منابع تأمین کنندۀ آب، کاربری اراضی، پراکندگی و قرارگیری محوطه های باستانی به چگونگی شکل گیری استقرار در این منطقه در دورۀ ساسانی و کاربری و ارتباط محوطه ها با یک دیگر پی ببرد. قصرشیرین منطقه ای بسیار مستعد برای شکل گیری و توسعۀ جوامع انسانی با معیشت دام داری و کوچ نشینی است. در این منظرباستان شناسی دو الگوی زیستی مبتنی بر زندگی کوچ نشینی و دامداری و زندگی یکجانشین مبتنی بر کشاورزی وجود دارد. اطلاعات لازم برای این تحقیق براساس تحلیل بر مدل GIS و تصاویر ماهواره ای به دست آمده است. براساس مطالعات انجام شده بر روی اقلیم و عوامل جغرافیای منطقۀ مذکور، موقعیت جغرافیایی و پراکندگی محوطه های ساسانی در این منطقه چنین نتیجه گرفته شده است که در دوران ساسانی و اوایل اسلام منطقۀ قصرشیرین به جز آثار شاخص مجموعۀ ساسانی که مربوط به کشاورزی و یکجانشینی است و استقرارهای کوچ نشینی که محوریت پژوهش را تشکیل می دهد، در اطراف آثار شاخص این منطقه به عنوان یک اقامتگاه فصلی و موقت استفاده می شده است.&lt;/div&gt;</description>
						<author>صبا غلامی</author>
						<category></category>
					</item>
					
					<item>
						<title>استقرارهای دفاعی دشت داراب در دورۀ ساسانی</title>
						<link>http://journal.richt.ir/mbp/browse.php?a_id=1094&amp;sid=1&amp;slc_lang=fa</link>
						<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;استان فارس خاستگاه ظهور دو شاهنشاهی هخامنشی و ساسانی در تاریخ ایران بوده است. وجود آثار تاریخی مهم از این دو دوره در فارس آشکارا جایگاه این استان را نشان می دهد. یکی از این مناطق در فارس، داراب است که محل قرارگیری شهر دارابگرد در دورۀ ساسانی بوده است. به نسبت اهمیت این منطقه در سپهر تاریخی و باستان شناسی ایران، پژوهش های صورت گرفته، اندک به نظر می رسد؛ با توجه به اهمیت این شهر در دورۀ ساسانی، در این پژوهش تلاش گردیده تا تصویری روشن از جایگاه شهر و خوره دارابگرد ترسیم و ساختار دفاعی آن بازسازی گردد؛ این پژوهش بر آن است تا با توجه به بررسی های باستان شناسی اخیر در دشت داراب دریابد که دارابگرد دارای چه جایگاهی در ساختار اداری و سیاسی ساسانیان بوده است و تا چه زمانی این اهمیت تداوم دارد؟ هم چنین باتوجه به وجود قلاع و استحکامات نظامی پیرامون شهر دارابگرد، ساختار دفاعی و نگهبانی از شهر و دشت داراب چگونه عمل می کرده است؟ در نگاه نخست مشاهده ویرانه های شهر دارابگرد که بیانگر شکوه گذشته آن است از یک سو و وجود یک نقش برجسته، ضرابخانۀ بزرگ و  مهم که پس از دورۀ ساسانیان و در قرون نخستین دورۀ اسلامی نیز فعالیت داشته و هم چنین مُهرها و گِل مهرهای به دست آمده اهمیت این محدودۀ جغرافیایی را طی دورۀ ساسانی و اوایل دوران اسلامی نشان می دهد. به همین دلیل وجود یک ساختار دفاعی منسجم برای شهر دارابگرد و دشت داراب ضروری است. باتوجه به شناسایی 14 قلعه در بررسی های باستان شناسی دشت داراب، این پژوهش با رویکرد توصیفی-تحلیلی شواهد باستان شناسی را در کنار شواهد تاریخی قرار داده است تا بتواند درک درستی از ساختار دفاعی دشت داراب در دورۀ ساسانی ارائه کند. این پژوهش نشان می دهد که جغرافیای دشت داراب در شکل گیری شهر دارابگرد و ساختار دفاعی آن مهم ترین نقش را داشته است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;</description>
						<author>بهار رضائی  باغ بیدی</author>
						<category></category>
					</item>
					
					<item>
						<title>مطالعه‌ای باستان‌شناختی بر قلاع اسماعیلی دامغان با تأکید بر متغیرهای جغرافیایی</title>
						<link>http://journal.richt.ir/mbp/browse.php?a_id=1058&amp;sid=1&amp;slc_lang=fa</link>
						<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این پژوهش به بررسی رابطۀ میان متغیرهای جغرافیایی و مکان گزینی، معماری و تداوم استقرار در قلاع اسماعیلی شهرستان دامغان در شمال شرق ایران می پردازد. دامغان در دوران اسلامی، به عنوان بخشی مهم از شبکۀ دفاعی اسماعیلیان در منطقۀ تاریخی قومس، دربرگیرندۀ مجموعه ای از قلاع و پاسگاه های مهم ازجمله: گردکوه، مهرنگار، منصورکوه، قلعه دختر، استیوهاد و شیر بوده است. هدف اصلی این پژوهش ارزیابی میزان تأثیر عوامل محیطی و جغرافیایی بر انتخاب محل استقرار این قلاع و تداوم سکونت در آن ها است. این پژوهش با بهره گیری از رویکرد توصیفی-تحلیلی و با تلفیق داده های حاصل از بررسی های میدانی باستان شناسی، منابع تاریخی و متنی، تصاویر ماهواره ای و تحلیل های مبتنی بر سامانه اطلاعات جغرافیایی (GIS) انجام شده است. در این راستا، مجموعه ای از متغیرهای محیطی شامل ارتفاع، توپوگرافی، شیب، منابع آب، اقلیم، زمین شناسی، منابع معدنی، پوشش گیاهی و مسیرهای ارتباطی مورد بررسی قرار گرفته و با الگوی پراکنش قلاع اسماعیلی مقایسه شده اند. نتایج پژوهش نشان می دهد که پراکنش این قلاع از الگویی هدفمند و غیرتصادفی پیروی می کرده و به طور مستقیم با شرایط راهبردی محیطی ارتباط داشته است. بیشتر این محوطه ها بر ارتفاعات مشرف به حوضۀ رودخانۀ چشمه علی، مسیرهای ارتباطی مهم مرتبط با جادۀ خراسان بزرگ (جادۀ ابریشم)، دشت های مستعد کشاورزی و نواحی دارای منابع معدنی احداث شده اند. این قلاع علاوه بر برخورداری از ارتباط بصری متقابل، از مزایایی هم چون موقعیت های دفاعی مناسب، دسترسی پایدار به منابع آب و بهره مندی از ظرفیت های اقتصادی منطقه نیز برخوردار بوده اند. شواهد معماری نیز نشان می دهد که ساختار این استحکامات با شرایط محیطی سازگار شده و ازطریق احداث حوض انبارها، دیوارهای دفاعی، برج های دیده بانی و مجموعه های معماری چندسطحی به نیازهای زیستی و دفاعی پاسخ داده است. این پژوهش نشان می دهد که متغیرهای جغرافیایی نقش تعیین کننده ای در مکان گزینی، سازمان فضایی معماری و تداوم حیات قلاع اسماعیلی دامغان داشته اند. این استحکامات را می توان بخشی از یک شبکۀ سرزمینی یکپارچه دانست که در راستای تحقق اهداف نظامی، اقتصادی، اداری و مذهبی دولت اسماعیلیۀ نزاری در شمال ایران شکل گرفته و توسعه یافته است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;</description>
						<author>مجید منتظرظهوری</author>
						<category></category>
					</item>
					
	</channel>
</rss>
