بقای آرایههای کاشی گنبدهایدورهی صفوی در اصفهان تا به امروز بر همکاری متعهدانه صنعتگران، معماران و هنرمندان این عرصه استوار بوده است. با توجه به روند پیچیدهی ساخت و مرمت آرایههای کاشی معرق گنبدها، دانش و مهارت زیادی از پخت کاشی و گچ تا شیوهی اجرای هنرمندانهی کاشی معرق، تهیه و عملآوری ملاط و دوغاب گچ و نیز تسلط به دانش هندسهدر این روندنیاز است.با توجه به ارزشهای تاریخی، معنوی و زیباییشناسی سه گنبد مورد مطالعه که نماد شهر اصفهان نیز محسوب میشوند، این پژوهش تلاش دارد با تکیه بر روند و ارزیابی مرمت آرایههای کاشی معرق این گنبدها از گذشته تا کنون، گامی در جهت حفاظت و نگاهداشت بهتر این گنبدها بردارد. از این رو، در روند این پژوهش و با استفاده از روش مطالعات کتابخانهای و میدانی، اطلاعاتی در راستای شناخت و بهبود فن مرمت کاشی و روشهای رفع اشکالات آن گردآوری شده و از نتایج حاصل از تحلیل این دادهها در راستای مباحث مرمت کاشی گنبد و جلوگیری از آسیب جدی به آنها در آینده بهره گرفته شده است. نتایج تحقیق نشان داد که دقت نظر در روند مرمت و تحلیل خطاها در طول این فرایند شامل ساخت کاشی، تهیه ملاط و نصب کاشیها، کمک شایانی به مرمت اصولی با کمترین خطا در آرایههای کاشی گنبدهای تاریخی و در نتیجه حفاظت بهتر از این شاهکارها مینماید. از مهمترین عواملی که در پیشبرد اصلاح روند مرمت و جلوگیری از زمانبر شدن اجرا تأثیرگذار است، وجود طرح جامع مرمتی، پلان مدیریتی، نظارت مستمر، تشکیل کارگروه تخصصی و مشاوره با کارشناسان رشتههای مختلف مرتبط و دوری از آزمون و خطاست.
استان یزد به دلیل داشتن منابع معدنی متنوع و سابقه طولانی فعالیتهای متالورژیکی از دوران پیشتاریخ تا معاصر، یکی از مراکز اصلی فلزکاری کهن در فلات مرکزی ایران محسوب میشود. محوطه ذوب فلز دهانه لشکر واقع در نزدیکی روستای رباط پشتبادام در جریان مطالعات زمینشناسی منطقه شناسایی شد و برای نخستین بار مورد مطالعه قرار گرفت. از این محوطه با مساحت ۱۴۰ مترمربع، ۱۰ نمونه سرباره جمعآوری شد که ۴ نمونه تحت مطالعات پتروگرافی و ۴ نمونه تحت آنالیزهای شیمیایی به روش ICP-OES قرار گرفتند. نمونههای مورد بررسی ویژگیهای ماکروسکوپی مشخصی شامل رنگ سبز تیره تا سیاه، مورفولوژی نامنظم، بافت متخلخل تا متراکم و ابعاد ۲-۷ سانتیمتر داشتند. مطالعات پتروگرافی نشان داد که سربارهها عمدتاً از کانیهای فایالیت (Fe₂SiO₄)، پیروکسن و فازهای شیشهای تشکیل شدهاند و دارای بافتهای اسپینیفکس و پورفیری هستند که حاکی از نرخ سرمایش سریع و تبلور ناقص مذاب است. همچنین بررسی مقاطع صیقلی حضور فازهای سولفیدی مس شامل بورنیت (Cu₅FeS₄)، کوولیت (CuS) و مس نیتیو (Cu) را در این سربارهها نشان میدهد. نتایج آنالیزهای شیمیایی نشان داد که میانگین غلظت مس 96/1درصد وزنی و روی 88/0 درصد وزنی است که بیانگر استفاده از کانسارهای پلیمتال Cu-Pb-Zn بهعنوان مواد خام اولیه میباشد. میانگین اکسید کلسیم (CaO) ۲۴درصد، نشاندهنده استفاده از سنگهای کربناته (احتمالاً آهک و دولومیت) بهعنوان فلاکس برای تنظیم ویسکوزیته و کاهش دمای ذوب است. ترکیب شیمیایی سربارهها دمای ذوب متوسط ۱۱۰۰-۱۲۰۰ درجه سانتیگراد را نشان میدهد که با استفاده از فلاکسهای سیلیسی و کربناته برای بهبود جداسازی فلز سازگار است. مطالعه حاضر بر اساس نتایج مطالعات پتروگرافی و شیمیایی سربارهها، شواهدی از چرخه صنعت فلزکاری کهن در این محوطه ارائه میدهد. پرسشهای اصلی تحقیق شامل نوع فلزات استخراجشده و فرآیندهای متالورژیکی بهکار رفته بود. بر اساس یافتهها، این محوطه عمدتاً جهت استخراج مس مورد بهرهبرداری قرار گرفته است. گرچه برای تاریخگذاری دقیق شواهد سطحی کافی بهدست نیامده، اما مطالعات پتروگرافی و شیمیایی نشاندهنده استفاده از فناوریهای متالورژیکی پیشرفته با قابلیت دستیابی به دماهای ۱۱۰۰-۱۲۰۰ درجه سانتیگراد و بهکارگیری سیستم فلاکسهای ترکیبی (سیلیسی-کربناته) برای بهینهسازی فرآیند احیا و جداسازی فلز است. استان یزد به دلیل داشتن منابع معدنی متنوع و سابقه طولانی فعالیتهای متالورژیکی از دوران پیشتاریخ تا معاصر، یکی از مراکز اصلی فلزکاری کهن در فلات مرکزی ایران محسوب میشود. محوطه ذوب فلز دهانه لشکر واقع در نزدیکی روستای رباط پشتبادام در جریان مطالعات زمینشناسی منطقه شناسایی شد و برای نخستین بار مورد مطالعه قرار گرفت. از این محوطه با مساحت ۱۴۰ مترمربع، ۱۰ نمونه سرباره جمعآوری شد که ۴ نمونه تحت مطالعات پتروگرافی و ۴ نمونه تحت آنالیزهای شیمیایی به روش ICP-OES قرار گرفتند. نمونههای مورد بررسی ویژگیهای ماکروسکوپی مشخصی شامل رنگ سبز تیره تا سیاه، مورفولوژی نامنظم، بافت متخلخل تا متراکم و ابعاد ۲-۷ سانتیمتر داشتند. مطالعات پتروگرافی نشان داد که سربارهها عمدتاً از کانیهای فایالیت (Fe₂SiO₄)، پیروکسن و فازهای شیشهای تشکیل شدهاند و دارای بافتهای اسپینیفکس و پورفیری هستند که حاکی از نرخ سرمایش سریع و تبلور ناقص مذاب است. همچنین بررسی مقاطع صیقلی حضور فازهای سولفیدی مس شامل بورنیت (Cu₅FeS₄)، کوولیت (CuS) و مس نیتیو (Cu) را در این سربارهها نشان میدهد. نتایج آنالیزهای شیمیایی نشان داد که میانگین غلظت مس 96/1درصد وزنی و روی 88/0 درصد وزنی است که بیانگر استفاده از کانسارهای پلیمتال Cu-Pb-Zn بهعنوان مواد خام اولیه میباشد. میانگین اکسید کلسیم (CaO) ۲۴درصد، نشاندهنده استفاده از سنگهای کربناته (احتمالاً آهک و دولومیت) بهعنوان فلاکس برای تنظیم ویسکوزیته و کاهش دمای ذوب است. ترکیب شیمیایی سربارهها دمای ذوب متوسط ۱۱۰۰-۱۲۰۰ درجه سانتیگراد را نشان میدهد که با استفاده از فلاکسهای سیلیسی و کربناته برای بهبود جداسازی فلز سازگار است. مطالعه حاضر بر اساس نتایج مطالعات پتروگرافی و شیمیایی سربارهها، شواهدی از چرخه صنعت فلزکاری کهن در این محوطه ارائه میدهد. پرسشهای اصلی تحقیق شامل نوع فلزات استخراجشده و فرآیندهای متالورژیکی بهکار رفته بود. بر اساس یافتهها، این محوطه عمدتاً جهت استخراج مس مورد بهرهبرداری قرار گرفته است. گرچه برای تاریخگذاری دقیق شواهد سطحی کافی بهدست نیامده، اما مطالعات پتروگرافی و شیمیایی نشاندهنده استفاده از فناوریهای متالورژیکی پیشرفته با قابلیت دستیابی به دماهای ۱۱۰۰-۱۲۰۰ درجه سانتیگراد و بهکارگیری سیستم فلاکسهای ترکیبی (سیلیسی-کربناته) برای بهینهسازی فرآیند احیا و جداسازی فلز است.
حفاظت از میراث زمینشناختی، بهعنوان بخشی ارزشمند از میراث طبیعی، نیازمند نگاهی فراتر از اقدامات فنی است و باید بر پایه درک ارزشهای منتسب به این میراث انجام شود. هدف این پژوهش، ارائه چارچوبی مفهومی برای حفاظت از میراث زمینشناختی بر اساس رهیافت مدیریت ارزشمحور است. برای این منظور، با استفاده از روش استدلال منطقی و مرور ادبیات نظری، مفاهیم کلیدی مرتبط با ارزش، اهمیت، نظریه ناهمسانی شناختی و اصول مدیریت ارزشمحور مورد بررسی قرار گرفت. یافتهها نشان میدهد که میراث زمینشناختی دارای مجموعهای از ارزشهای علمی، زیباییشناسی، فرهنگی، اکولوژیکی، آموزشی و اقتصادی است که این ارزشها، درک اهمیت آن را ممکن میسازند. از آنجا که گاه میان نگرش افراد نسبت به اهمیت این میراث و رفتار آنها در عمل فاصله وجود دارد، نظریه ناهمسانی شناختی در این چارچوب به کار گرفته شد تا شکاف میان باور و رفتار ذینفعان شناسایی و تحلیل شود. بر اساس چارچوب پیشنهادی پژوهش، سه اصل کلیدی رویکرد مدیریت ارزشمحور شامل شفافسازی، همگانیسازی و همسوسازی، بهعنوان راهبردهایی برای کاهش ناهمسانی شناختی و افزایش همراستایی میان ذینفعان مختلف (جامعه محلی، گردشگران و متخصصان) پیشنهاد گردید. حفاظت از میراث زمینشناختی در این چارچوب، نه صرفاً اقدامی فیزیکی، بلکه فرآیندی است که در بستر تعاملات ارزشی، شناختی و رفتاری سامان مییابد. چنین رویکردی بهویژه در بسترهایی چون میراث زمینشناختی، که ماهیتی چندوجهی و پیچیده دارند، امکان آن را میدهد تا حفاظت از این میراث نه تنها علمی و تخصصی، بلکه مردمی، پایدار و مؤثر باشد. چارچوب پیشنهادی پژوهش میتواند مبنایی برای تدوین سیاستها، طراحی برنامههای آموزشی و تقویت مشارکت اجتماعی در حفاظت از میراث زمینشناختی در مقصدهای گردشگری فراهم آورد.
مسئلهی پژوهش حاضر، اصالت و تاریخ اجرای کتیبهی تاریخدار در بخش میانی محراب مسجد جامع ارومیه است. در نگاه نخست، تاریخ 676 هجری قمری مندرج بر کتیبه، قدمت آن را به این دوره نسبت میدهد. با این حال، این پژوهش با طرح این پرسش اساسی آغاز میشود که آیا کتیبهی فعلی، همان کتیبهی اصلی متعلق به قرن هفتم هجری قمری است یا آنکه در دورههای متأخرتر و بر اساس یک کتیبهی قدیمیتر که احتمالاً دچار آسیب یا تخریب شده بوده، بازسازی شده است؟ هدف اصلی این پژوهش، تعیین یا رد اصالت ماده در کتیبهی تاریخدار محراب مسجد جامع ارومیه است. این مقاله با رویکردی تحلیلی- تاریخی و با بهرهگیری از مطالعات میدانی، تحلیلهای هنری و تاریخی، به واکاوی کتیبهی محراب مسجد جامع ارومیه خواهد پرداخت. در نتیجه بررسیهای میدانی و مشاهده آرایههای گچی بخشهای مختلف گنبدخانه مسجد جامع ارومیه، این نتیجه حاصل شد که کتیبه بخش میانی محراب که در سال 676 ه.ق. اجرا شده بوده، در دوره (احتمالاً) صفویه طرحبرداری و ثبت شده و در ادامه، کتیبه مورد نظر به صورت کامل تخریب شده (و احتمالاً اقداماتی در لایه زیرین مانند تکیهگاه انجام شده) و سپس همان متن اصلی که طرحبرداری شده بوده، مجدداً بر بستر گچی جدید منتقل شده و عمل گچبری انجام شده است. در واقع، تاریخ ساخت محراب همان تاریخ 676 هجری قمری است ولی کتیبه مورد بحث در دوره صفویه اجرا شده است. همچنین بخش پایانی کتیبه با موضوع سوره الفتح نیز از مرمتهای همین دوره است. نکته جالب توجه در مداخله صورت گرفته در محراب این است که متن کتیبه را عیناً بازسازی کردهاند تا تاریخ ساخت محراب و هنرمند سازنده محراب فراموش نشود. در واقع، در یک دورهای(احتمالاً صفویه) یک استادکار گچبر، کتیبه تاریخدار محراب و بخش پایانی کتیبه الفتح را با یک نوع گچ و یک نوع عملآوری و یک نوع شیوه برش اجرا کرده است که این ویژگیها، با بخش ایلخانی و بخش قاجاری متفاوت است.
استان یزد به دلیل داشتن منابع معدنی متنوع و سابقه طولانی فعالیتهای متالورژیکی از دوران پیشتاریخ تا معاصر، یکی از مراکز اصلی فلزکاری کهن در فلات مرکزی ایران محسوب میشود. محوطه ذوب فلز دهانه لشکر واقع در نزدیکی روستای رباط پشتبادام در جریان مطالعات زمینشناسی منطقه شناسایی شد و برای نخستین بار مورد مطالعه قرار گرفت. از این محوطه با مساحت ۱۴۰ مترمربع، ۱۰ نمونه سرباره جمعآوری شد که ۴ نمونه تحت مطالعات پتروگرافی و ۴ نمونه تحت آنالیزهای شیمیایی به روش ICP-OES قرار گرفتند. نمونههای مورد بررسی ویژگیهای ماکروسکوپی مشخصی شامل رنگ سبز تیره تا سیاه، مورفولوژی نامنظم، بافت متخلخل تا متراکم و ابعاد ۲-۷ سانتیمتر داشتند. مطالعات پتروگرافی نشان داد که سربارهها عمدتاً از کانیهای فایالیت (Fe₂SiO₄)، پیروکسن و فازهای شیشهای تشکیل شدهاند و دارای بافتهای اسپینیفکس و پورفیری هستند که حاکی از نرخ سرمایش سریع و تبلور ناقص مذاب است. همچنین بررسی مقاطع صیقلی حضور فازهای سولفیدی مس شامل بورنیت (Cu₅FeS₄)، کوولیت (CuS) و مس نیتیو (Cu) را در این سربارهها نشان میدهد. نتایج آنالیزهای شیمیایی نشان داد که میانگین غلظت مس 96/1درصد وزنی و روی 88/0 درصد وزنی است که بیانگر استفاده از کانسارهای پلیمتال Cu-Pb-Zn بهعنوان مواد خام اولیه است. میانگین اکسید کلسیم (CaO) ۲۴درصد، نشاندهنده استفاده از سنگهای کربناته (احتمالاً آهک و دولومیت) بهعنوان فلاکس برای تنظیم گرانروی و کاهش دمای ذوب است. ترکیب شیمیایی سربارهها دمای ذوب متوسط ۱۱۰۰-۱۲۰۰ درجه سانتیگراد را نشان میدهد که با استفاده از فلاکسهای سیلیسی و کربناته برای بهبود جداسازی فلز سازگار است. مطالعه حاضر بر اساس نتایج مطالعات پتروگرافی و شیمیایی سربارهها، شواهدی از چرخه صنعت فلزکاری کهن در این محوطه ارائه میدهد. پرسشهای اصلی تحقیق شامل نوع فلزات استخراجشده و فرآیندهای متالورژیکی بهکار رفته بود. بر اساس یافتهها، این محوطه عمدتاً جهت استخراج مس مورد بهرهبرداری قرار گرفته است. گرچه برای تاریخگذاری دقیق شواهد سطحی کافی بهدست نیامده، اما مطالعات پتروگرافی و شیمیایی نشاندهنده استفاده از فناوریهای متالورژیکی پیشرفته با قابلیت دستیابی به دماهای ۱۱۰۰-۱۲۰۰ درجه سانتیگراد و بهکارگیری سیستم فلاکسهای ترکیبی (سیلیسی-کربناته) برای بهینهسازی فرآیند احیا و جداسازی فلز است.
یادگیری، آﻣﻮزشﻫﺎی ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺑﺮ یادگیری ﺳﺎزﻧﺪهﮔﺮا و ﺣﻞ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺗﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ در دﻫﻪﻫﺎی اﺧﯿﺮ ﻣﻮﺟﺐ ﺗﺤﻮل در فرایند آﻣﻮزش ﺷﺪهاﻧﺪ. یادگیری دانشجویان در ﮐﻼس درس ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺤﺘﻮای آن ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪ ﻫﻤﺴﺎﻧﯽ ﺑﯿﻦ ﺳﺒﮏ یادگیری ﺗﺮﺟﯿﺤﯽ داﻧﺸﺠﻮ و ﺳﺒﮏ آﻣﻮزش اﺳﺘﺎد درس دارد. این ﻣﻮﺿﻮع در دروس و واﺣﺪﻫﺎیی ﮐﻪ ﻣﺎﻫﯿﺖ ﻋﻤﻠﯽ دارﻧﺪ ﻧﻤﻮد ﺑﯿﺸﺘﺮی ﺧﻮاﻫﺪ یافت. از این رو در ﺣﻮزهﻫﺎیی ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺣﻔﺎﻇﺖ از ﺑﻨﺎﻫﺎی تاریخی، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻫﯿﺖ ﻣﻬﺎرت ﻣﺤﻮر آﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﺪ دیگر ﺷﯿﻮهﻫﺎی آﻣﻮزش ﺳﻨﺘﯽ و ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺑﺮ ﮐﻼسﻫﺎی یک ﻃﺮﻓﻪ ﺟﻮاﺑﮕﻮی آﻣﻮزش در داﻧﺸﮕﺎه ﻧﯿﺴﺖ و ﻧﮕﺎهﻫﺎ و رویﮑﺮدﻫﺎی ﺟﺪیﺪ ی را ﻣﯽﻃﻠﺒﻨﺪ. یکی از این دیدﮔﺎهﻫﺎ یادگیری ﺳﺎزﻧﺪهﮔﺮاﺳﺖ ﮐﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ آﻣﻮزش ﺳﻨﺘﯽ ﻣﻮرد ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. در این راﺳﺘﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﮐﻪ ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺑﺮ روش اﻗﺪامﭘﮋوﻫﯽ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ در ﮐﻨﺎر ﻣﺮور ﭼﺎرﭼﻮب ﻧﻈﺮ ی ﻣﻮﺿﻮع، اﺑﻌﺎد ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ یک ﻧﻤﻮﻧﻪ از ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﺴﺌﻠﻪﻣﺤﻮر در آﻣﻮزش داﻧﺸﮕﺎﻫﯽ رﺷﺘﻪ ﻣﺮﻣﺖ از ﺑﻨﺎﻫﺎی تاریخی (ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮان تمرینهای ﺣﻔﺎﻇﺖ) را اراﺋﻪ ﻧﻤﻮده اﺳﺖ. ﺑﺎ این ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺗﻼش دارد ﺑﻪ این ﭘﺮﺳﺶ ﮐﻪ روش آﻣﻮزش و تدریس ﭼﮕﻮﻧﻪ میتواند ﺑﻪ تقویت وﺟﻮه خلاقانه ﺑﺮای ﺣﻞ مسائل تخصصی ﺣﻔﺎﻇﺖ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﺪ؟ ﭘﺎﺳﺦ دﻫﺪ. ﭘﺲ از در یافت ﺑﺎزﺧﻮردﻫﺎی ﺗﺠﺮﺑﻪ اراﺋﻪ ﺷﺪه از ﮔﺮوه ﻣﻨﺘﺨﺒﯽ از ﻓﺎرغاﻟﺘﺤﺼﯿﻼن ـــ ﮐﻪ در فرآیند آﻣﻮزش، این تمرینها را ﺗﺠﺮﺑﻪ کردهاند. تحلیل محتوای ﻧﻈﺮات آنﻫﺎ ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻧﺮماﻓﺰار MAXQDA اﻧﺠﺎم و نتایج آن اراﺋﻪ گردید. در نهایت ﻋﻼوه ﺑﺮ همسانی ﺑﺎزﺧﻮردﻫﺎی اراﺋﻪ ﺷﺪه ﺑﺎ ﻫﺪفﻫﺎی تبیین ﺷﺪه، ارﺗﺒﺎط ﻣﻌﻨﺎدار روش آﻣﻮزش ﻣﺬﮐﻮر ﺑﺎ یادگیری ﺳﺎزﻧﺪهﮔﺮا و مبتنی ﺑﺮ ﺣﻞ مسئله ﻣﺸﺨﺺ گردید. در ﻧﺘﯿﺠﻪ این اﻟﮕﻮ بهعنوان نمونهای ﺑﺮای تقویت مهارتهای تخصصی دانشجویان ﺑﺮای الگوگیری در سایر دروس تخصصی این رشته پیشنهاد ﺷﺪه اﺳﺖ.
کتیبه گچبری مسجد آققلعه در شهر نقاب سبزوار، یکی از آثار شاخص دوره ایلخانی در شرق ایران بهشمار میرود که از منظر هنری، تاریخی و فناوری اهمیت ویژهای دارد. پژوهش حاضر با هدف شناسایی فنون اجرایی، آسیبشناسی، مطالعات آزمایشگاهی و تدوین شیوهای علمی در حفاظت و مرمت این کتیبه انجام گرفته است. در مرحله نخست، با روشهای مطالعات میدانی و تصویربرداری، وضعیت کلی کتیبه از نظر ساختار، لایههای رنگ، گچبری و تزئینات بررسی و مستندسازی شد. سپس با بهرهگیری از روشهای آنالیز دستگاهی پراش و فلورسانس پرتوی ایکس، ساختار و ترکیبات شیمیایی رنگدانههای مورد استفاده در تزئین کتیبه شناسایی گردید که نتایج آن حاکی از کاربرد رنگدانههای طبیعی معدنی نظیر قرمز اخرا و آبی لاجورد بود. در مرحله آسیبشناسی، عوامل تخریب و فرسایش اثر، همچون رطوبت صعودی و نزولی، نوسانات دمایی، فشار سازهای، آلودگیهای شیمیایی و بیولوژیکی و مداخلات مرمتی غیراصولی توسط عوامل انسانی شناسایی شد. بر این اساس، مراحل مختلف مرمت شامل پاکسازی، استحکامبخشی، بازسازی بخشهای کمبود نقوش و کتیبه گچبری، موزونسازی رنگی و تثبیت نهایی اجرا گردید و در تمامی مراحل اصل بازگشتپذیری، کمینهسازی مداخله و هماهنگی بصری رعایت شد. در پایان، برای حفاظت بلندمدت اثر، پیشنهاداتی همچون کنترل شرایط محیطی، نصب حفاظ، آموزش متولیان و دفع رطوبت زیرساختی ارائه گردید. آنچه این پژوهش را از مطالعات مشابه مرمت آثار ایلخانی متمایز میسازد، بهکارگیری همزمان دادههای آزمایشگاهی پیشرفته با تحلیلهای میدانی برای ارائه یک مدل اجرایی یکپارچه و بومیسازیشده در مرمت کتیبههای گچبری رنگآمیزیشده دوره ایلخانی است؛ مدلی که پیشتر در پژوهشهای مرتبط با تزئینات گچی شرق ایران بهصورت نظاممند ارائه نشده بود.